متولد سبزوار - فوق لیسانس - فعلا" ساکن در شهرستان بجنورد //////// شاعر که نه شعر که نه دست نوشته هامه که آرامش بهم می ده ...... ///////// به علت اینکه این وبلاگ به مدت دوماه هک شده بود از انتشار دوباره مطالب معذورم به وبلاگهای دیگر مراجعه نمایید با تشکر........ آثار /کلاغ پر /پس لرزه های غزل /خوابهای پرتقالی / برگزیده چند دوره جایزه ادبی طهران نفر اول کنگره سپیده کاشانی تهران/برگزیده کنگره ملی لرستان/ شب شعر عاشورایی شیراز /اسلامشهر .هشترود/رضوی مشهد و.....دارنده ی بیش از چهل رتبه و تندیس ملی /استانی /شهرستانی .....هرگونه کپی برداری بدون اجازه مولف پیگرد قانوی دارد
  :: سید مهدی نژاد هاشمی

باد

زندگی باب ِ دل ِ بادِ ِ موافق نشود

باد هم ، باد مخالف شده ، عاشق نشود

با تو از روز ازل الفت خاطر دارم

لیکن امروز تو ملحق به سوابق نشود

شعله ور می شوی اما به دلم آمده است

سهمم از عشق تو جز داغ ِ شقایق نشود

دایم از دست تو می نالم و خود می دانم

پا به ماه غمت از حوصله فارغ نشود

مثل برق از نظرم می گذرد تاب و تبت

تا مخلّ ِ گذر عمر دقایق نشود

یا که سهراب هوا و هوست در سر من

صرف دل دادن بر حسرت قایق نشود

قایقی ساخته ام با هوس کاغذی ات

چه کنم کودک سرگرم ِ تو بالغ نشود!؟!

سید مهدی نژادهاشمی 

 

همین جوری :
آخر این بخت کم آورده به جایی نرسید 
مرده ی عشق به یک نان و نوایی نرسید 
پادشاهی به تو می آید و انگار به من 
جز همین کاسه ی بی صبر گدایی نرسید 
الان
بگذار بدزدند دوباره هوست را 
تا زخم نپاشد هوسی هر نفست را .............
L

دوستت دارم ولی این پا و آن پا می کنی !!
از کنار خود پر و بال مرا وا می کنی
کار من گیر است در دستان تو فهمیده ای
باب ِ میل خود اگر امروز و فردا می کنی
مثل ببری در کمین آهوان ِ سربه زیر
با دل ِ بی طاقتت عمدا" مدارا می کنی
دل به تو دادم به این امید که بی واهمه
رود را در انتهای راه دریا می کنی !
گاه رو در روی من زل می زنی بر چشم هام
نقطه ی ضعف مرا اینگونه پیدا می کنی
دست و پای من اگر می لرزد آسوده نباش
عاقبت مشت خودت را پیش من وا می کنی
لحظه ای بنگر در آینه به عمق چشم هات
تا ببینی سنگ دل آخر چه با ما می کنی
می روم دل خوش کنم در خلوت حست مرا
گاه گاهی از پس پرده تماشا می کنی

سید مهدی نژاد هاشمی

 

تو هرآنچه که دلت خواست همان است عزیز
کشته ی عشق تو بی نام و نشان است عزیز
(عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد)!
بی تو اما همه جا فصل خزان است عزیز
حافظ ِ خال ِلبت گر بشود طالع من 
بی گمان درخور آن نصف جهان است عزیز
به سمرقند نرو راه درازی دارد 
در تب و تاب تو تبریز روان است عزیز
مصر با گیس ِتو سرزنده ترین آبادی 
وصف ما چهره ی قحطی زدگان است عزیز
ماه از دیدنت آواره و نبض دل ِما 
مثل ِدریاچه ی غم در نوسان است عزیز 
به خداوند قسم آینه ها می دانند 
دل به تو دادنمان از دل و جان است عزیز
شیخ ما رفت پی شمس ولی باز نگشت 
کشته ی عشق تو بی نام و نشان است عزیز
سید مهدی نژادهاشمی
 — with Mehdi Hash.
 
همین طوری :
از چشم تو سر می رود دارو ندارم 
تا درنگاهت نیست موجی بی قرارم 
با بیدِ مجنون الفتی دیرینه دارد _
گیسو پریشانی ت بر سنگ ِ مزارم 
دیوانه ها دیوانه ها را دوست دارند 
دیوانه ای در بند ِ چشمان ِ خمارم 
گاهی مرا تا عمق ِ دوزخ می کشانی 
گاهی به یک چشمه بهشتت را دچارم 

.
.
وقتی مرا از پوستینت می تکانی 
دل می کند از این و آن گرد و غبارم 
.
حالا بزن ای موج بر صخره که امشب 
حس ِنفس های تو را زیبا کنارم 
سید مهدی نژادهاشمی
 — wirs.
 

هر کس درون ِ قلب خود پیغمبری دارد

انسان قرن بیست و یک هم باوری دارد

با گرگ و میش غم اگر بیگانه تر باشد

در روز روشن چهره ای خاکستری دارد

گاهی اگر دلخوش به مرز بسته ای باشد

آن روی سکه در کمین اسکندری دارد

عیب از سر ما نیست گر بر باد خواهد رفت

معشوق ما سر ، در سرایِ هر سری دارد

وقتی که عشقت خاطرش با دیگری باشد !

:خنجر زدن از پشت درد کمتری دارد

از لای انگشتانمان از دست خواهد رفت

آبی که در سر آبروی دیگری دارد

من می روم آسوده باشد ((عشق یعنی این!!))

این روزها دلواپسی هم

                             کیفری دارد

سید مهدی نژاد هاشمی 

////////////


بی سبب در مرزهایت ترک تازی می کند 
قلب خود را با هواسی پرت راضی می کند 
با دلِ امثال ما مثلِ گِلی در دست خویش
پیش چشمِ کودکان شهر بازی می کند
از همان روز ازل گرگیده در این پوستین
آهوان مست را از خویش راضی می کند
مثل یک میراث بی صاحب در اوج ِمردگی 
گرگ پیر زندگی روده درازی می کند 
.
.
سیب در دست و اناری سرخ بر روی لبان 
پشت چشمان شکسته صحنه سازی می کند
سنگ یا شیشه چه فرقی می کند این روزها!
هرکسی با دل دِل آیینه بازی می کند
تا گره خورده به ناف مرگ رویاهایمان 
عشق های آتشین کار موازی می کند 
سیلی موج است بر شنهای ساحل بعد ازآن 
رو به دریا رفته و بنده نوازی می کند 
سید مهدی نژادهاشمی
 

چشم در چشمانمان امروز دل را می برد

نیمه جانی مانده آنرا نیز فردا می برد

ترک تازی می کند در نیمه شب ها بعد از آن

روز روشن طاقت از آبادی ما می برد

چادر شب می کشد بر روی ماه روشنش

جایگاه خویش را اینگونه بالا می برد

من نمی دانم چگونه درک باید کرد تا..!!

آشنای ما دل بیگانه ها را می برد

.

گاه یکسان می کند با خاک و گاهی بی قرار

مثل موج غم تو را با خویش بالا می برد

دل به دریا می زند اما خیال واهی اش

زنده رود خاطر ما را به صحرا می برد

.

آه دیوانه ندیدی !!! چشم خود را باز کن

یک نفر دارد مرا از دارِ دنیا می برد

سید مهدی نژاد هاشمی 

 

خواب بر شاعر ِ دق مرگ ، نیفتد گذرش
آنکه از خویش بریده است نیاید خبرش 
می رود دور شود دور تر از هرجایی 
قدر پیوستنِ پاییز به چشمان ترش 
هرکه دیوانه ترین است فقط می داند !
آنکه یکباره دلش رفت نماند اثرش 
راه را بر دل ِ عشاق ببندید که عشق 
قدر نابودی احساس نیرزد خطرش 
بال و سوخته در کنج قفس می داند 
سایه مرگ کشیده است به بال سفرش 
می رود سر به بیابان خدا بگذارد 
که نیفتد به گریبان کسی درد ِسرش
سید مهدی نژاد هاشمی
 

 


مانند مرغی در قفس دلتنگ خواهد برد 
نفرین براین بعد مسافت خیز حسی که 
سنگی برای رنج پای لنگ خواهد برد 
وصل است بر یک تار مو دنیای عاشق ها 
دل از دل ما تار بی آهنگ خواهد برد
غمگین نباش ای آینه آشفته خواهم شد 
تا آبروی شیشه ها را سنگ خواهد برد 
از چشم های مردمان شهر می خوانم 
ما را به دوزخ عشق بی فرهنگ خواهد برد 
.
آخر یقین دارم که این دیوانه بازی هات
ما را به رویا های آبی رنگ خواهد برد 
سید مهدی نژادهاشمی 
.
.
.
ما را به رسم مرده ها دلتنگ خواهد برد 
عشقی که دلها را به زیر سنگ خواهد برد

نریز زهرِ خودت را دوباره در کامم
که من به وسعت ِ خوابی عمیق آرامم
صلاح مملکتش را غروب می داند 
که سر سپرده ی دردی است کهنه بر بامم
به این کبوتر چاهی نمی رسد دستت
گمان مبر که هواخواه دانه و دامم
در این زمانه ی بد فکر این نباش آخر
شبیه خشت نپخته هنوز هم خامم
هزار سال مدید از تو دور خواهم بود
ندوز چشم خودت را به آخرین گامم
سید مهدی نژادهاشمی
 در من سر ِ همکاسه ی پیمانه شدن نیست 
گیسوی تو را معجزه ی شانه شدن نیست 
از روز ازل مست و خرابم چه خرابی !
ویرانه شدن چاره ی دیوانه شدن نیست 
مانند اناری که به دامان تو افتاد 
در قلب من انگار دل ِ دانه شدن نیست 
تسبیح نگردان که من از خویش بریدم 
در گردش چشمان تو فرزانه شدن نیست 
در تو هوس باغ بهشت است کماکان 
در من نفسی جز غم ِ بی خانه شدن نیست 
سنگینی ِ این ((بار)) مرا پشت خمیده 
هم پای تو تاب و تب ِ هم شانه شدن نیست 
من می روم از دور تو را سیر ببینم 
دیوانگی ام را غم بیگانه شدن نیست 
از تار ِ خیال تو تنیدم هوسم را 
بدپیله گی ات را دل ِ پروانه شدن نیست 
سید مهدی نژاد هاشمی
 

:: ادامه مطلب
:: برچسب‌ها:
نویسنده : سید مهدی نژاد هاشمی
نظرات ()
 
آخرین عناوین مطالب