متولد سبزوار - فوق لیسانس - فعلا" ساکن در شهرستان بجنورد //////// شاعر که نه شعر که نه دست نوشته هامه که آرامش بهم می ده ...... ///////// به علت اینکه این وبلاگ به مدت دوماه هک شده بود از انتشار دوباره مطالب معذورم به وبلاگهای دیگر مراجعه نمایید با تشکر........ آثار /کلاغ پر /پس لرزه های غزل /خوابهای پرتقالی / برگزیده چند دوره جایزه ادبی طهران نفر اول کنگره سپیده کاشانی تهران/برگزیده کنگره ملی لرستان/ شب شعر عاشورایی شیراز /اسلامشهر .هشترود/رضوی مشهد و.....دارنده ی بیش از چهل رتبه و تندیس ملی /استانی /شهرستانی .....هرگونه کپی برداری بدون اجازه مولف پیگرد قانوی دارد
  :: سید مهدی نژاد هاشمی

همراه بی ستاره ترین شبها

همراه بی ستاره ترین شبها ، در دستهای باد تو را دیدم

عطرت میان کوچه غزل می گفت ، آرامشی نداد ! تو را دیدم !

دلخون تر از تمامی ماهی ها ، در حلقه ی شکسته ی چشمانت

از انحنای تنگ ِ زمین خورده ، از روی اعتیاد تو را دیدم

حمام فین ِ منتظری شاید ، درمان کند خیال تو را درمن

خنجر زدن به پشت من آسان است ، با زخمهای حاد تو را دیدم

باور نکردم آنچه که می گفتند ! با دشمنان من صنمی داری

باید جزای آخرتم باشد ، آن لحظه های شاد تو را دیدم !

دوزخ نشین ِ حسرت دیروزم ، در دود و خاک و گیجی تنباکو

دست تو را نخوانده دعا کردم ! اردیبهشت باد! تو را دیدم

پروانه بود طالع من اما ، با آخرین ستاره ورق خوردم

ماهی شدم حوالی ِ اسفندت ، در حال انجماد تو را دیدم

از تو فرار کردنم آسان نیست  ،هرجا که می روم شبح ات آنجاست

هروقت حس و حال غزل دارم ، با لغزش مداد ! تو را دیدم

سید مهدی نژادهاشمی 

 

لحظه ها ، لحظه های جان کندن ، از همین شانه های نامردت 
باد پاییز و یک بغل عصیان می وزد سمت چهره ی زردت 
این خراشی که بر دلم افتاد ، زجر خواهد کشید تاریخم 
می رود تا حوالی ِ سرکوب ، کودتاچی ِ تحت پیگردت 
ناخدایان دروغ می گویند ، پشت این موج ساحلی زیباست 
من خودم با دوچشم خود دیدم ، مرده ای بود ، موج آوردت 
تحت تعقیب عاشقی بودی ، متهم با ردیف اول ِ درد 
شاکی من خودِ دلِ من بود، خسته از روزگار بی دردت 
لحظه ها ، لحظه های اعدام است ، آخرین حرف را بزن شاعر 
یک خیابان گناه بردوشم ، می کند از حواشی ام طردت !
می روم تا دلم ترک دارد ، صبح بر قامتم قدم بزند 
حلقه بسته طناب دارم را ، چشم های غریبه ی سردت !
سید مهدی نژادهاشمی
 — wit
 

 

سنگین تر از بهانه ی بارانی ، یک آسمان ، پرنده ی شب دارد 
لبخند کودکانه ی معصومی ، روی هزار و سیصد و تب دارد 
نقاشی سیاه دل تنگی ، دور از مداد رنگی ِ احساسات 
از عابران خسته ی پس کوچه ، یک آسمان ستاره طلب دارد 
شیرینی انار ترک مندی با طعم شور ابر کم آورده 
هق هق کنان تبسم ِ بی روحی ، جاری به بی قراری لب دارد 
گفتند دل به شانه یشب دادی ابرو به هم کشیده و می داند 
باور نمی کند هوسش وقتی شمشیر ، دست ِ میر غضب دارد 
آبستن دوباره ییک فتح است فتحی که باز فاتحه می خواند 
یک دختر شمالی گندم گون ،بر روی شانه هاش رطب دارد 
با ساعت شکسته ی دیواری ، در جا زدن خلاصه ی دنیا بود 
اینگونه لنگ پیش نخواهد برد ، گامی که حس ِ روبه عقب دارد 
حسش شبیه برگ ورق بازی ست ، حالش دچار دست بد آورده 
شاعر قمارکرده و می داند ، بازنده ی همیشه لقب دارد 
سید مهدی نژادهاشمی
 

  • از من بگیر این بار طاقت را / سنگینی حجم حسادت را / یا ذره ذره آب خواهم شد / یا لحظه لحظه می روم از دست / از موج گندم زار گیسویت / می گیرد از من استقامت را

  • همین طوری :
    می ایستی چون پادشاه مقتدر من هم 
    مانند سربازی که در شطرنج می بازد 
    عشق تو را در گیرو دار جنگ می بازم 
    نفرین به چشمان تو که هرگوشه ای از آن 
    سرباز ها را تک به تک بی رنج می بازد 
    گنجشگ ما وقت قرار غم
    حواست نیست !
    یک لحظه مانده تا به رآسِ پنج می بازد 
    دنیای ما هر پنج فصلش آسمان ابری ست 
    فصلی که در آن عشق رانارنج می بازد 
    تنگ غروب غم همیشه ساعت 5 ست
    رنجی که پیچانده مرا 
    بی گنج می باز.... 
    سید مهدی نژاد هاشمی

  • پشت پرده آشنایان را به زندانبان فروخت

    حرمت نان و نمک را لحظه ای آسان فروخت

    مثل اسکندر پس فتح جهانی عاقبت

    آبرویش را به مشتی خاک ِ بی وجدان فروخت

    یوسفی را  از درون چاه غم بیرون کشید

    بعد از آن در قحط سال عاطفه ارزان فروخت

    یا تبانی داشت با شیطان و یا ناخواسته !

    گندم آبادی اش را ساده به انسان فروخت

    مردگانی روبروی شاعر دلخون نشست

    صبر آمد زندگی را بر لب بی جان فروخت

    عشق در آیینه ی تشویش مشکل ساز شد

    بی بهانه در دل شب ماه را پنهان فروخت

    سایه ی تنهایی یک شهر ماند و عابری _

    _ توشه اش را ابتدای راه بی یایان فروخت

    سید مهدی نژادهاشمی 


    همین طوری :
    ساحل نشین بغض به من پشت پا نزن!
    پلک مرا حوالی ِ دریا ورق بزن 
    تقویم از حواشی ِ غم کم نمی کند 
    ما را به بی خیالی دنیا - ورق بزن 
    سرگیجه های ممتد این شهر نحس را 
    با آسمان صاف تر از ما ورق بزن 
    حس مرا به هم بزن ای شاه خیره سر 
    از نو دوباره دست خودت را ورق بزن 
    شاید بنای باختنم را عوض کند_ 
    _این برگ را نیت فردا ورق بزن 
    از دود و دم گرفته دلی در هوای تو 
    ما را به هر بهانه ازاینجا ورق بزن 
    سید مهدی نژادهاشمی


  • به آتش می کشد با چشم هایش دودمانم را 
    از این عاشق کشی دارد هوای امتحانم را 
    خیالم را به دست غم فروشی نابلد داده 
    که ارزان می فروشد خونبهای آسمانم را 
    پراکنده تمام دوستانم را از اطرافم 
    بجای آن کنار خود نشانده دشمنانم را 
    از این آیینه باید رو بگردانند کل شهر 
    که گم کرده است در پس کوچه ها نام و نشانم را 
    چه باید گفت از ماری که خود پرورده ام بادست !
    که هر شب می گزد در تنگنای غم زبانم را 
    از این پس چای جوشیده تر از دیروز می خواهم 
    کسی بر هم زده اعصاب ِ خَردِ استکانم را 
    .
    .
    اناری سرخ با خونآب لبهایم غزل می گفت 
    که نامردی شکسته پله های نردبانم را 
    سید مهدی نژادهاشمی
     — with Yas Min and 24 others.
     

    شهره ی شهر شدن با دل ِ ویران بد نیست 
    گاه جاری شدن ِ سر به گریبان بد نیست 
    ابر دلخون نفسی مست ببارد عشق است 
    پشت کردن به نگهداری باران بد نیست 
    دل به دریا بزن ای دوست ندارد ضرری !
    خبر گم شدنت در دل طوفان بد نیست 
    حس ِ صیاد شدن را بپذیری خوب است 
    گره کور به دستان رقیبان بد نیست 
    تا به کی سر به بیابان بگذاری ، یکبار_
    _ زیر باران بروی سمت خیابان بد نیست 
    گل فروشی هوست را به غزل تازه کند 
    بی محلی به ترافیک ِ اتوبان بد نیست 
    .
    .
    می روم آخر این شعر پرنده بشوم 
    خواب خوش دیدنمان گوشه ی زندان بد نیست 
    سید مهدی نژاد هاشمی
     

    می ترسم از این عشق مخدر شده باشد

    در کشتن ِ بی واهمه ماهر شده باشد

    یک لحظه دلم رفت هوایی شود اما

    یک عمر برآنید مسافر شده باشد

    مانند پرستو که نه مانند کلاغی !

    هم کاسه ی مرغان ِ مهاجر شده باشد

    از اوج گرفتن خبری نیست کماکان

    شرمنده ی جمعیت ِ حاضر شده باشد

    از من بگریزید که دیوانگی ِ من

    حکمی است که از محکمه صادر شده باشد

    دردی نشود یافت از این فاجعه بدتر!_

    _دیوانه ی دل  باخته شاعر شده باشد

    از زندگی اش سیر شود ساده هرآنکس

    در ساحل ِ بی حوصله عابر شده باشد

    سید مهدی نژاد هاشمی 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : سید مهدی نژاد هاشمی
نظرات ()
 
آخرین عناوین مطالب