کمی مسامحه کن ، یا نبند ساکت را

به دوش می بری آخر چگونه لاکت را ؟!

اگر چه ابر غم و چشم تو غزل دارد

تلنگری نزند وجه اشتراکت را

هنوز نم نم ِ باران برات آبادی ست

به خاک غم نکشانده است عشق پاکت را

شبیه آینه ی دق نباش صدها سال

که هیچ کس نتکانده ست گرد و خاکت را

شبی بلند درآغوش من بگیرآرام

که بشکفد غزلم بغض درد ناکت را

شهید راه توأم این کمند را وا کن

به دور گردن من حلقه کن پلاکت را

مهدی نژاد هاشمی

 

 

آمدی با گیسوان خویش بی تابم کنی

در دل شب ماه من باشی و بی خوابم کنی

چشم در چشمان قهوه جوش تو عاشق شوم

مثل قندی زیر لبهای خودت آبم کنی

شاعران مست و خراب تو در اوهامند خوش

قصد داری دور از آبادی ِ آدابم کنی

تا بگویم دوستت دارم تو را دیوانه وار

بعد با لبخند خود یک سوژه ی نابم کنی

آنقدر جذابیت داری که درچشم خودت

می توانی با نگاهی ساده جذابم کنی

ترس از آن دارم شبیه کوهکن ها بعد از این

سالیان سال چون ضربالمثل بابم کنی

دوستت دارم شبیه مشق دلهای خوشت

تا همیشه گوشه ی قلب خودت قابم کنی

مهدی نژادهاشمی

 سَر خورده ای مانندِ فرش زیر پایی
نقشی پُر از آبادی ِ بی محتوایی
بذر محبت تارو پودت را تنیده 
اما رفیقگرد و خاک کفش هایی
دلتنگی ات از هرچه غم باشد فراتر
مثل ِ غروب چشم تنگِ انزوایی
یا بامن امشب عاشق روح غزل باش 
یا همصدای زخمه های بی صدایی
با رفتنم پشت سرت باران نبارد 
قرآن نگیری لحظه های بی وفایی
.
من می روم طاقت ندارم تا ببینم 
تو در لباس ِ مشکی ِ صاحب عزایی
سید مهدی نژاد هاشمی

آوای دلنشین بنان و سراج باش

شور ترانه و غزل ِ ابتهاج باش

پاییز را به حال بدش واگذار کن

سر سبز جامه مثل ِ درختان ِ کاج باش

لبخند تو خلاصه ی زیباترین بهار

شیرین ترین بهانه برای مزاج باش

هرچند گرگ می زند این گله میش را

نفرین به گرگ پروری احتیاج باش

غم می چکد اگر چه از احساس خسته ات

خون دلی نشسته بلندای تاج باش

با من بمان که بر سرِمن سروری کنی

از گرگ ومیش یخ زده بی احتیاج باش

سید مهدی نژادهاشمی 


تو 
در سایه ی مژه هایت
گل گندم می کاری
و جنگل در امتداد 
خط پایان افق 
ارغوانی می شود
من خوشبختی ام 
رودخانه ای ست که 
از پی هم
می آید و می رود
دلم می لرزد
وقتی نگاه می کنم 
به چشمهای خوشبختت
مهدی نژاد هاشمی
 

سرم منفجر شد
تکیه های افکارم 
به دیوار پاشید
شاید 
نخستین شعرم را 
همین موقع گفتم
درگیر و دار کشته شدن
جنگ
تجاوز
گچ دیوار ها 
خود به خود فرو ریخت
شاید 
از ترس
اضطراب
یا حریق
نمی دانم 
اصلن به روح ها فکر کردن نمی آید
بهتر است 
آموخته هایم را ببرم پارک
آفتاب بگیرند
روزنامه بخوانم 
یادش نمی آید
بیچاره 
شعرش چه بود
خمپاره ای افتاد
دیوارها فرو ریخت 
مهدی نژاد هاشمی
 
 


مردی از جنس مردهای دیگر 
متوهم 
خواب آلود 
شاید هم شاعر
از دلشوره ای به دلشوره ی دیگر 
به الفبای مرگ 
زندان 
عادت 
به زبان باران و آبرنگ 
میان هزارتوی آینه 
کج و معوج
خودکشی می کند 
پرندهای مهاجر را 
به قطب 
به یخبندان
به تاریخی دهشتناک از 
بیان
شخم می زند 
ضمیر کسانی را که آرزوی توفیق می کنند 
برای پرنده 
با بالهای شکسته 
شاعر منقرض می شود 
تخمش بر می افتد
وجود ندارد انگار اصلن نبوده 
پرده ها 
ستاره ها را می رقصانند
جن نوشته ها را
قرنی سیاه 
از دوستت دارم های بیهوده 
مهدی نژادهاشمی

جمع تو جمع است با پهلو نشینان ِ خودت

تا بسوزانی مرا سر در گریبان ِ خودت

اختلاف افتاده بین عقل و احساسات تو

واگذارت می کنم بر دین و ایمان خودت

جستجویت کرده ام با شیخ شبها بی چراغ

آسمان را نیز کردی دلپریشان خودت

شوقم از جنس دعا بود و نیایشهای شب

دلبری با ماه کردی کنج ِ چشمان ِ خودت

ترسم از مردن نبود و نیست ، عاشق پیشه ای

می پرانی گر مرا از جمع مستان ِخودت

فتنه ها می خیزد از کشورگشایی های تو

تا جهان باشد کماکان جان به قربان ِخودت

.

شاعرت امشب هوس کرده بجای قرص ماه

مست و لایعقل شود ویران ِ ویران ِ خودت

دست در دامان تو می آید امشب پشت سر

گرچه با خود می کشی تا خط پایان خودت

مهدی نژادهاشمی

1-

از سر من باز کن موی پریشان خودت
ریش و قیچی دست تو جان من و جان خودت 
دین گریزی با خیالت روی دارم می برد
واگذارت می کنم آخر به ایمان خودت
بعد عمری می روم سمت صرط المستقیم 
کج نکن راه مرا تا عمق چشمان خودت 
نیست ترسی گر بسوزد خشک با تر پای هم 
تا تو می خواهی مرا سردر گریبان خودت
از تن و از پیرهن بیرون نکش روح مرا 
لاابالی را نخواه آخر مسلمان خودت 
هیچ کس حال مرا اصلن نمی فهمد توهم 
دوست داری ارگ بم می بود ویران خودت 
آخرش هم ذوب خواهی کرد یکباره مرا 
چشم درچشم تو و من پیش وجدان خودت
مثل آدم برفی اسفند ماهی می شوی 
ذره ذره آب روی خط پایان خودت 
سید مهدی نژادهاشمی





تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳ | ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سید مهدی نژاد هاشمی | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.