پس لرزه های غزل

شعر و ادبیات

اصفهان
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳  کلمات کلیدی:
از روی عمد هرچه دلت خواست بد شدی 
از کی چنین شکستن ِ دل را بلد شدی 
می خواستم که زنده شوم با نگاه ِ تو 
مانند دل بریدن ِ از یک جسد شدی
از دست عشق سر به بیابان گذاشتم 
قصدت چه بود بر سَرِ بیراهه سد شدی 
می خواستی کجا برسی که بدون رحم 
از روی این جنازه ی بی درد رد شدی 
بازیگری شبیه تو اصلن ندیده ام 
نقش ِ خراب ِ زندگی مستند شدی 
حالا که آب برکه گل آلود تر شده 
ماهی گرفتن از دل ِ من را بلد شدی 
پر, پر , کلاغ پر, تو بپر , تا که اینچنین 
مرگ مرا برای خودم گوش زد شدی 
عمرم گذشت آنچه که می خواستم نشد 
اما هنوز هم به خدا می شود , شدی 
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی 
@poemnezhadhashemi
مزد عشق است که پس داده , بریدیم از هم 
تا رسیدیم ته ِجاده , بریدیم از هم 
سخت دلداده شبیه دوقناری بودیم 
تاکه در حجم ِقفس , ساده بریدیم از هم 
من و تو قصه ی برگیم که با بادی تند 
هر یکی گوشه ای افتاده بریدیم از هم 
کنج یک کافه نشستیم سفارش دادیم 
قهوه ی تلخ شد آماده بریدیم از هم 
مثل تسبیح که بند دل آن پاره شود !
عاقبت بر سر سجاده بریدیم از هم 
مَثَلِ کوه نبودیم وشبیه آدم ...
 
گذرمان بهم افتاده بریدیم از هم 
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی 
@poemnezhadhashemi
هوس کردم به جانت !پیله را از خویش بردارم 
هوای پرکشیدن از گره افتاده برکارم 
اگرچه قاب عکس کهنه ای در کنج انبارم 
از این گردو غبار نیستی یک عمر بیزارم 
شبیه قطره افتادم به روی خاک تفدیده 
خدا می داند اما دل دل ِدریاشدن دارم 
به شبهای دراز عادت نکردم از توچه پنهان !
هوس کردم قدم درکوچه ی چشم تو بگذارم 
فراموشت نکردم مطلع ناب تغزل ها 
تورا من به تمام شعرهای خود بدهکارم 
تویی که الفت دیرینه ای با آسمان داری 
گناه از توست دلتنگ و شبیه ابر می بارم 
@poemnezhadhashemi 
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
چشم هایت لرزه بر نصف جهان انداخته 
رونق از گردشگری ِ اصفهان انداخته
 
روز رستاخیز یعنی چشم مست روشنت 
بس که پس لرزه به جان این و آن انداخته 
شیطنت کرده خدا بادیدنت از روی عمد 
سیب سرخی را به دامان جهان انداخته 
چشم بد از چشم هایت دورباشد تا ابد 
گرچه خود آتش به جان ِ دیگران  انداخته 
برکه ای دارد هوایی می کند مهتاب را 
برقع از رویت و  شک در آسمان انداخته 
باکمان ابرو و گیس چون کمندت آفتاب 
ماه را در دامن رنگین کمان انداخته
شاعر شبگرد بسیار است بس که چشم تو 
بی حواسی را به جان مردمان انداخته 
میروم تا از کنار پنجره بردارم این -
چای داغی را که چشمت از دهان انداخته 
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی 
@Poemnezhadhashemi

 
← صفحه بعد