|
پس لرزه های غزل بازی تمام شد همه باهم کلاغ پر (نژادهاشمی)
| ||
|
مشهد : خیابان جنت بین جنت 6و8 پلاک 164 انتشارات شاملو /تلفن /
وقتی که خسته است دلت از کلاغ ها از حب و بغض و کینه و درد فراق ها کابوس های له شده در زیر پلک هات دایم چکیده می شود از اتفاق ها ظلمت شروع می شود از چشم های تو از چشم های گم شده در کوچ باغ ها شبها برای بردن تو زوزه می کشند روباه های تشنه به خون ِ چراغ ها آنقدر خسته ای که به دنبال هیچ و پوچ ... هرلحظه لحظه می مکدت باتلاق ها دایم فرار می کند انگار چشم هات از مکر و حیله ی دل ِ بی طمطراق ها ازخند ه های ظاهری و دست های سرد از شوکران ِ تازه و تیغ نفاق ها پایان شعر درد دلت خاک می خورد در سال های تا شده کنج اتاق ها /////// عکس گروهی اردوی حوزه هنری خراسان شمالی
////////
////////////
http://residehayenachide.blogfa.com/ وبلاگ مهدی آخرتی واخبار انجمن های مشهد
جشنواره شعر شمع دل افروز گنبد
ادامه مطلب [ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ٩:۱۳ ق.ظ ] [ سید مهدی نژاد هاشمی ]
مسیر عقربه برعکس می شود : برگرد از محنت ِ بر خاک وطن عاصی بود بر خاک وطن نشان پابوسی بود سی سال به خاطر وطن شعر سرود فردوسی پاکزاده ی طوسی بود ///////////// ادامه مطلب [ ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ٩:٤٩ ب.ظ ] [ سید مهدی نژاد هاشمی ]
دوباره یخ زده بی تو شب ِ خیالی را کسی که قاب گرفته سکوت ِ خالی را چه حس و حال کبودی ، چه روزهای شبی ...! که پُر نموده تمامی ِ این حوالی را به چشم های نجیبت دخیل می بندد دوباره حسرت چشمان ِ پرتقالی را که باز پر شود از عطر گندمی تازه رها کند غم و اندوه خشکسالی را اگر چه رفتی اما هنوز منتظرت... به این امید که شاید دل ِ اهالی را به یک اشاره بهاری کنی و بعد از آن دوباره پرکنی از تو من ِ سفالی را که باز سرنزند بر دل ِ پریشانم غمی که می شکند کوزه های خالی را سید مهدی نژادهاشمی //////////////////////// *کتاب مردی شبیه خوابهای پرتقالی مجوز انتشار گرفت *
بر بال سحر ترانه ارزانی تان تصنیف ِ خوش ِ زمانه ارزانی تان لبخند بزن که سال نو آمده است تهنّیت خالصانه ارزانی تان ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ٢:۳۳ ب.ظ ] [ سید مهدی نژاد هاشمی ]
سخت است باور تو که چشمانت روباه های حیله گری دارد /////// پیش تو من غریبه ام انگار مثل یک بچه ی سر راهی ///////// ترانه ی وقتی بارون دوباره می باره ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ۱۱:۳٩ ب.ظ ] [ سید مهدی نژاد هاشمی ]
ای گرمسیر سینه ات صحرای عاشق کش
نیازمند زندگی بودم نیازمند سحر تا از خواب برخیزم از کابوس از کوچه های دندان فشرده ی گرگی سیاه دستم را دراز کردم اما نیامدی ....! حالا هر صبح مورچه ها انگشتهای مرا با خود حمل می کنند
ادامه مطلب [ ۱۳۸٩/۱٠/۳ ] [ ۱۱:٤٤ ق.ظ ] [ سید مهدی نژاد هاشمی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||