سایه ات سنگ زده بر دل ِ نا آگاهم 
با همین وضع تو را پشت ِ سرم می خواهم 
عرصه ی زندگی ام تنگ تر از هر وقتی !
لحظه ای نیست بیاید نفسی دلخواهم 
سر به دیوانگی شعر اگر بگذارم 
تا ابد در تب و تاب هوست گمراهم
بخت بد بیشتر از این که قدمهایی نحس
می رود راه مرا ، گرچه خودم بیراهم 
تا که جمهوری تو سر به سرم بگذارد 
تا بیارد چه بلایی به سر ِ این شاهم !
همه را باخته ای سیب ندارد گذرت 
دست از دامن آبادی تو کوتاهم 
.
کفتر چاهی من زخم نزن بر روحم 
گرچه دیوانه شوی سر نزنی برچاهم 
.
نیمه شب کوچه ی مهتاب کماکان ابری
سر به تقدیر تو بیهوده گذارد ماهم 
.
دل به تو دادن ما فاجعه ای در برداشت 
نشود راه بیاید نفس ما با هم 
مهدی نژادهاشمی
 — with Mehdi Hash.




تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢ | ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سید مهدی نژاد هاشمی | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.