نویسنده : سید مهدی نژاد هاشمی
تاریخ : ۱۳٩۳/۸/۳
نظرات

برخیز و شور تازه به پا کن مُحرّم است

این خیمه ها به صبر کم آورده مَحرم است

صاحب عزای روضه علمدار عالم است

خون ِحسین (ع) سرخی خط ِ مقدم است

از علقمه بپرس؟ وفای به عهد چیست ؟!

خشکیده کام بر لب ِ شط ِ فرات کیست ؟!

صف می کشند دوروبر ماه ناگهان !

آماده اند  گله ی کفتار ِسخت جان

وقتش شده است فاتحه ی رحم را بخوان !

لبخند سرخ ، عاید عشق است از جهان

پایان شب که خون سحر می دمد کم است !

از بار غم زمین و زمان می خمد کم است !

مردی درانتظار شهادت نشسته است

چشم انتظار لحظه ی رخصت نشسته است

دنیا به سوگ روز قیامت نشسته است

عباس (س)  با حسین (ع) به خلوت نشسته است

ای آسمان به مرثیه بنشین زمان کم است

در پای نخل خون ِ سرازیر ِ پرچم است

در اختیار ساقی اگر مشک ِ آب بود

نبضش شبیه اهل حرم در شتاب بود

هرچند زیر بارشِ تیرِ مذاب بود

مهتاب داغدار ِ لبِ آفتاب بود

بر روی لب دم ِ روحی له فدا

یا آفتاب ِ قبله ی توحید الوفا

مشک ِ هزار تکه ی پر اضطراب را

تفسیرِ معجزات تن ِ انقلاب را

لبهای خشک اصغر و اشک ِ رباب را

دست سوار صف شکن ِ روی آب را

باید که دست بر سر ِدل مویه ها گذاشت

دستی قلم نشان ِ علم ها ، جدا گذاشت !

از دست ، ! معجزه است که مانده است روی دست

درروبروی چشم شغالان ِ شب پرست

عباس(س) عاشق است که عین الیقین شده است

تا روی چهره اش بگذارد حسین (ع) دست

یاللعجب! زمین و زمان درد می کشد

از این همه جماعت نامرد! می کشد !

از خیزان بپرس که آغاز می کند

در را به روی جلوه ی حق باز می کند

خورشید با تلاوتش اعجاز می کند

عشق از ضمیر آینه پرواز می کند

دریا دلی به ساحل دیدار آمده

مهتاب تا سراچه ی دلدار آمده

تنگ غروب،  سلسه ی درد خوشتر است

چشمان ِقدسیان همه بر سینه ی در است

هفتاد دو ستاره در انظار محشر است

مهمان فرش و عرش حسین بن حیدر(ع) است

واحیرتا ! که خون حسین (ع)است بر زمین

مرز مشخص است به اقلیم ِ کفر و دین

هفتاد دو ستاره صف ِعشق بسته اند

چشم انتظارِ ساقی کوثر نشسته اند

مرز میان عشق و جنون را شکسته اند

در را به روی آل محبت نبسته اند

اِنّ الحسین مأمن ِ دنیا و آخرت

شکر خداست دست شما باب ِ مغفرت

باید فقط برای شما عاشقی کند

این اشکها به پای شما عاشقی کند

با داغ کربلای شما عاشقی کند

یا شعر در هوای شما عاشقی کند

یا اشک در رثای شما شاعری کند ...

شکر خدا که عاشق آل پیمبرم

سید مهدی نژاد هاشمی

 

 

با آسمان ِ چشم هایت

بشکاف از هم سینه ی تنگ زمین را

بانوی فروردین و باران

بانوی قرصِ ماهِ کامل در غریبستان کوفه

چون کوه صبر و استقامت سرفرازان

بشکن حصارِ روز سرد مانده در حلقِ زمستانی که امروز

پُر کرده با بغض ندامت

دلواپسی های بهارِ واپسین را

حرفی بزن

کز آن تراود

انوار عصمت در شبیخون هزاران فکر بن بست

.

باید مشخص کرد با لطفت

یک بار ِ دیگر

مرز میان ِ دسته های کفر و دین را

بانوی نورانی ِ عصمت

کز بطن ِ کوثر آیتی باشد به هرم  ِچشم هایت

برخیز و راوی باش از خورشید ِ عالم تاب مشرق

بر روی نیزه

دنیا و هرچیزی که مانده بعد ازاو ... بی رنگ و بی روح

از آسمان و ابر و مهتاب و ستاره

از برکه ها و رودهای  پشت ِ اقیانوس احساس

از سینه های پاره پاره

نامردُم ِ احساس مرده

تا ماهتابان ، با چشم های باد کرده

تا فرش و عرش و حوریان ِ پشت پرده

امشب عزادار حسین بن علی (ع) باشند وقتی

پُر کرده ذهن کوچه ها را

اندوه و ماتم

پر کرده بغض و آتش و دود

سرپرده های خاطر ِ هفت آسمان را

.

درچشم ِ کفتارو شغالان و دد و دیو

بشکن خیال خواب خوش را

.

فریاد تو آبادی نقش جهان است

چون بلبلانِ سر برآورده به بستان

ای لاله ی محزون و دلتنگ و مصیبت دار عالم

صاحب عزای لحظه های سرخ ِ باران

چون گوهری سبز

انگشتر عالم تو را زیبد که در مشق ِ هزاران  چشم ِ عاشق

شولای احساس زمین و آسمان ها را بر افروزی

بانوی فروردین و باران

من نیز با چشمی به پهنای ترک مندی صحرا

درخود شکستم

هرچند از هرم ِ نگاهت شرم دارم

امروز هم بادست خالی آمدم تا

از بغض ِ های مانده در چشمان ِ سرخم

یکبار دیگر تر کنم این آستین را

.

شاعر شدم بی عشق مولایم  نمی خواهم

یک لحظه  حتا

خلد برین را

بانوی فروردین و باران

از جام من سر ریز کن چشمان مست آهوان را

تا حس کند این کام تلخم انگبین را

سید مهدی نژادهاشمی 

 

 

تو را دیدم

شبیه ابر بودی

آسمان تاریخ می بارید

به آبان ِ نگاهت التزامی داشت فروردین

که می لرزید

و جغرافی ترک می زد

میان بازوان ِ من

تو را در قصه ها خواندند پا در بیستون ِ معجزه داری

شکوه و شوکتت ایران ِ پارینه

تو را دیدند با فرهاد شیرین می شوی

با دلبری های هوسناک ِ وجود زن

در هزاران ، توی آیینه

بخند ای باغ ِ بی کینه

میان دود و آتش

دشنه ها و خنجر عریان

میان ِ زرورق های سحرگاهان

که دود از انتظار سَر سرای چشم تو روشن کند

بانوی تهمینه

گوزنی را به دام انداخته چشمت

که حتا بعد مرگش

شاخ هایش را  

برایت یادگاری می گذارد تا بسوزانی

اگر فصل زمستان بود

در شومینه

زمستان است و یخبندان ، به توجرأت نخواهد داد

رویت را درون برکه ی مهتاب

زیباتر برقصانی

وَ

گیسوهای تو موجی شود بر هیس های هیس ِ چشمان ِ ستم اندیش

بزن شولای باران را

برآیینه

که عقرب

نیش  خود را درکویری خشک و لم یزرع

 فرود آرد

به مغز آدمک ها و مترسکهای پوشالی

تفنگت را زمین بگذار و اخم از چهره ات بردار ای بانوی دلتنگی

تو با تاریخ ایران

یورش چنگیز و اسکندر

ترک های مداین

بیش از این دیوار همسنگی

بزن سازی

به عشق و شور و یک رنگی

بساط ِ معجزه بر پاست با آباد ِ گیسویت

نترس از خون و خاکستر

نرنج از آسمان ِ تار

بزن تاری که سرمشق ِ خدایان و خداوندان  شود

گلهای شب بویت

به اشراق نگاهت تاج بر  سر می گذارد سهروردی را

میان ِ خواب و بیداری

نترس از شهر دهر آلود

به لبخندی به یاد آور  

که تو از نسل مهتابی

گذشته هرچه بود و هرچه هست آباد یا بیداد

فدایت باد هرچه باد !

بادا باد

فقط یاد تو می ماند

میان برگه ی اعصار

سَرِ آن دارد امشب باد

که برگی آورد قرعه

همیشه سبز را سویت

و من

دیوانه از تندیس تو تقدیس می خواهم

هلا

ای مظهر افسانه های روشنِ تاریخ

سید  مهدی نژادهاشمی 

برخیز تا نفس بکشد انقلاب را

برهم بزن سکوت حساب و کتاب را

انگور های باغ سیامست می شوند

از چشم تو حلاوت جان و شراب را

آرامشی بزیز به لبهای کندوان

معصوم و پاک جلوه گری کن سحاب را

فانوس روشن نفس ِ صبح دم ! سلام

دیوانه کرده است غمت ماهتاب را

بانوی نور و عاطفه و عشق مستدام  

دامن بزن به وسوسه ات ارتکاب را  

مرهون توست باغ اگر غبطه می خورد

بی سرشکستگی ورق انتخاب را

آتشفشان طاقت ِ فریاد های سرخ

در چشم های  توست تفاخر گلاب را

بی تو یتیم مانده تمامی رود ها  

آیینه اید دست و دل ِ مستجاب را

درلحظه ی اجابت باران بریز  ، ای

روح القدس به کام زمین آفتاب را

خاکستر است از غم تو آتشِ دلان

آخر رسانده ای به صبوری عذاب را

.

شاهد مثال چشم تو و خال و خط ِ یار

با چشم مست خویش بسوزان جواب را

سید مهدی نژادهاشمی 

ایستاد

به کف  دست های  بریده ام نگاهی  نگران کرد

به سیگار

به دود شدن فصل ها

از پاییز خواندم نگران نباش !

سر نوشت تو همین است

سربازهای  زیادی  از این خطوط گذشته اند

بی آنکه بازگشتی در کار باشد

 کف ِدستهای تو

فاجعه است

زندگی ات

مالامال بغض و جنگ

بسیار دل می بازی

بسیار حکم می کنند

بسیار می میری!

هر لحظه عاشق می شوی

عاشق تمام زنان زمین

اما 

در انتها جز سربازان شکست خورده از جنگ باز نمی گردند

چشم هایت

زندگی ات

کوچ تو

زنی است با گیس های شرابی

لبهایش

موسیقی پنهان طبیعت

اما

آسمان تو ابری ست  

و باران نمی بارد

رویای تو

تصویر ماهی است وسط آبهای راکد

کافی ست تنها دستت را دراز کنی

ناپدید می شود

من

کف ِ دستهای بسیاری را گرفته ام

طالع بسیاری را خواندم

اما هیچ راهی را اینچنین بن بست ندیده ام

حتا بزرگ راه ها

اینجا منقطع می شوند

بی آنکه به زندگی باز گردند

سر نوشت تو

مالامال از عشق است

اما

روی لبه ی تیغ راه می روی

حافظ می خوانی

بوف کور می شنوی

سر نوشت تو

تنها

در جاده های بریده بریده ی کف دستت نوشته شده

جایی که تمام کوچه ها

تنها اسم تو را دارند

تنها

و هربار از جنگ بازمی گردی

به سراغ دَرِ هر خانه ای میروی

تنهایی ات

پر رنگ تر می شود

و تو هنوز هم دل می بازی ...

سید مهدی نژادهاشمی 

تو را دوست دارم

بخاطر قلب کوچک

و رویاهای بزرگت

تو یک کبوتر سرخی

با شاخه ای زیتون سپید

برمنقار

بیشتر از اقیانوسها

سطح زمین را پوشانده ای

بی آنکه ساکنان زمین بدانند

بدون اینکه پرنده باشی هم

می توان پرواز کرد

سید مهدی نژادهاشمی 

رویاهایم را

با تو قسمت می کنم

نفس کشیدنت را دوست دارم

نمی توان

زندگی کرد

بی هوایی که نفس می کشی!

بی خیابانی که راه می روی!

بی صندلی که روی آن می نشینی!

کتاب می خوانی ! قهوه می نوشی، باران نمی بارد!

بی موسیقی ، بی شعر ، بی جغرافیا

این نقشه

تاریخی ندارد

اسمی ندارد

چشمی ندارد

تنها تو

قادر به کشف ِ انگشتهای من هستی

عطری که می لرزاندام 

تن گنجشک ها را هم

زیر پیراهنت می لرزاند

اسبهای وحشی از سینه ام رم می کنند

دختر تاک

دستهایت را بریده ای

که خون شعر زمین می ریزد

حتا اگر

ترکیب خونم را عوض کنی

بازهم

در دامنه ی البرز شقایق های سر به زیر می رویند

شمع دانی ها

تابلوها

حتا این پتو

توازن زمین را به هم می زنند

تو روزنامه می خوانی

من قهوه می نوشم

تو سکوتت از نگاه من می ریزد

من پیوند می خورم با سیاهی خرگوش های سپید پوست

تو در سیاهی چشمان ِ تمامی زنان زمین جریان داری

من

کوهستان می شوم

حالا

نمی دانم

با این همه شباهت

چرا مردم من را

به جای تو اشتباه نمی گیرند

وقتی تلفن با تو کار دارد

خودت جواب می دهی

به میهمانی که دعوت می شوی

خودت میروی

تنها من

در هوای تو

بدون اینکه نفس بکشم

می میرم

پیر می شوم

ودوباره به زندگی بازم می گردم

بی آنکه

حتا یکبار هم

از این مسیر صعب العبور

گذشته باشی

سید مهدی نژادهاشمی


این تابلو که مظهری از سایه روشن است 
انگار که غروب مه آلود یک زن است 
دکتر ! سلام ! حال بدش خوب می شود ؟!
اینروزها که ملتهب ِ جان سپردن است ؟!
پاییز رخنه کرد که پرپر شود زمین 
گلهای باغ ِ زخمی ِ بیهوده چیدن است 
رحمی نمی کنند تبرها به یاس ها 
وقتی که سنگ با دلِ آیینه دشمن است 
ایمان بیاورید به آغاز فصل ِ سرد 
باورکنید پنجره روبه شکستن است 
این تابلو برآمده از خون سرخ ماست
این مشق آتشینِ دلِ رنگ ِ روغن است
حال عمومی همه ی شهر بد شده !
دکتر ! به دادمان نرسی وقت ِ مردن است 
از روزهای خوش اثری نیست ! شک نکن !
انگار سرنوشت همه دست شستن است 
سید مهدی نژادهاشمی

 

 

 دل داده ام به سنگ صبوری که نیستی

افتاده ام به جاده ی دوری که نیستی

هرشب دلم برای تو نابود می شود

پابند لحظه های عبوری که نیستی

پیغمبری شدم که به  شک می رسد یقین

دل خوش کند به آتش ِ طوری که نیستی

عیسای من ، به شوق چلیپای موی تو

مصلوب مانده سمت ِ عبوری که نیستی

از ترس جان و دست برادر کشی نبود!

افتادنم به چاه تنوری که نیستی !

می سوزم و نفس نفسم کم میآورد

در منتها الیه شعوری که نیستی

داوود های لب به لبم جان به لب شدند

دیوانه می کنند زبوری که نیستی

.

امشب کمی بخاطر ِ چشمم غزل بخوان

آتش گرفته است غروری که نیستی

.

دارد دوباره سمت دلم بد میآورد

دریا کنار هر گم و گوری که نیستی !

سید مهدی نژادهاشمی 

کوهی است اگر با پرکاهی ! محک زدند !

آتش به دامن ِ درو دیوار شک زدند

از خود نپرس آخر این ماجرا کجاست ؟

این مرزهای بسته یقینن ترک زدند

.

سیب ِ طلب نکرده برامان مُراد شد

تنها به ما بخاطر ِ دنیا ، کلک زدند

از رودهای زنده به گور زمین بپرس

اینها چرا به زخم دلمان نمک زدند !

.

می خواست تا خبر بدهد سالمیم باد

سنجاق سرخ بر هوسِ قاصدک زدند

شد عاشق ِ مترسک ِ گندم مزارها

نقشی سیاه روی تن ِ آدمک زدند

.

سر را به روی شانه ی چوپان قرار داد_

شاعر.

          برای خستگی اش نی لبک زدند

سید مهدی نژادهاشمی 

بیگانه با زمین و زمان 
ماهتاب ِمن 
مغرور و بی حواس 
از پشت پنجره 
دریاترین کنار 
زیباترین مسیر
چون پرده های ملتهب صبح ، نیمه جان 
باقاصدک رفیق 
چون رود بی قرار 
نام آشنای مشرب ِ زخم انار ها 
بر تارک وجود
از خون سرخِ لب 
بچکان با نجابتت
در استکان ِمن 
بن بست های خستگی ام را مرور کن 
با استجابتت
با یک فریب محض 
با یک دروغ گیج 
روشن تر از طلوع سرآغاز زیستن 
با آفتاب سر زده چون کور سو به این 
تنهائی ِ بدون خیالت 
سیاه مست 
مانند آتشی به هوایی 
جایی 
نه دوست و نه دشمن جانی 
آنی 
در کوچه باغ ها 
در فصل های سخت
در دستهای سرد 
بی لذت عبور 
تا سیمگون روشنی انفجارها 
بی گفتگو بخند !
افسونگر ِ نگاه ِ غزالان منقرص
در پوستین ِ شیر
سنگین تر از غبار 
برپایه های وهم ، چون کوه استوار
با من بگو 
ستاره 
کدام است راه من ، در این عبور مانده محاق هزار سال 
روشن تر از غروب 
زخمی تر از طلوع 
دلواپسم نکن که بگویم تو نیستی 
در انتظار هیچ 
شب بی فروغ تو هوس بی ستاره است 
بانوی پنجره 
تصویر معجزات بشر 
پاره پاره است 
برچاک سینه ها گذرت 
درد می کند 
آنسوی پنجره 
سید مهدی نژادهاشمی

///////

وقتش رسیده است 
تا فصل های سرد 
در پوستین معجزه ات یخ نبسته اند 
یک آن فقط بخند !
این سو که می روی 
تا مهر و ماهتاب ، راهی نمانده است 
دیوارهای متصل روبروی غم 
با ذهن منفعل 
همسایه های سنگ دل در کلاف هم 
دستی به آب و گل 
حالا که بحث بر سر عاشق شدن شده است 
در را فقط ببند 
بیرون هوای معتدل از گرمی زیاد
بهمن گرفته است 
انگار لب به لب
دلتنگ و بی نصیب 
شولای پنجره 
در سایه سار سدر 
کافور گرم سیر نشان ِبهار نیست !
در را ببند و کاه گلت را رفو نکن 
دستی به آب و گل 
باران که نیست سقف دلت را رفونکن 
ای خاطر غبار گرفته هزار سال
درجستجوی گم شده ی گنبد کبود 
تا بود این نبود !
تنها بهانه بود 
می خواستند زخم دلت را رفو کنند
تنها بهانه بود ! تو را زیرورو کنند
قرص و مسکن است ! حریفت نمی شود
یعنی که خاک بر سر دل مویه داشتند 
بهتر نبود از این 
هذیان دویده در رگ ِ ...
دکتر !
کسالتت !
یک جور دیگر است 
حالت شبیه معجزه انگار ! بهتر است 
دلتنگ و سر به زیر 
به تاریخ ما بخند 
این شیر های سنگ شده ، خواب راحتند 
این برده های جان به لب ِ قصرهای شاه 
چون مومیائی اند 
در انتظار اشک 
در انتظار آه 
فریاد می زنند 
دیوانگان ِ شهر 
دیوارهای باغ
تا رستگاری انسان از این مسیر 
راهی دراز نیست 
برسنگ فرش ِ شهر 
سیاهی نمانده است 
پهن است زیر پای زمین فرش آسمان 
رنگ انار سرخ 
رنگ همین غزل که به نیما نرفته است 
پس تو کمی بخند 
حتا به روزگار 
حتا به من بخند 
سید مهدی نژادهاشمی

مثل پرنده بال به آدم نمی دهند 
آرامش خیال به آدم نمی دهند 
این شعر های دلزده یک فرصت جدید 
بی هیچ احتمال به آدم نمی دهند
دکتر ؟! سلام فصل غم انگیز چشم هات 
جز نوبت زوال به آدم نمی دهند 
از بس مجازی است دوچشمان ِ روشنت 
امکان اتصال به آدم نمی دهند
لبخند های لب به لبت نیز همچنان 
جز حس ِ ضد حال به آدم نمی دهند 
تصویر های یخ زده از مردمان به جز
دنیای ابتذال به آدم نمی دهند 
حالاکه پلک هات مرا دور می زنند
بال و پرت مجال به آدم نمی دهند 
گرچه پر است دامنت از نعمت زیاد
جز سیب های کال به آدم نمی دهند

مهدی نژاد هاشمی


برچسب‌ها:


 
 
متولد سبزوار - فوق لیسانس - فعلا" ساکن در شهرستان بجنورد //////// شاعر که نه شعر که نه دست نوشته هامه که آرامش بهم می ده ...... ///////// به علت اینکه این وبلاگ به مدت دوماه هک شده بود از انتشار دوباره مطالب معذورم به وبلاگهای دیگر مراجعه نمایید با تشکر........ آثار /کلاغ پر /پس لرزه های غزل /خوابهای پرتقالی / برگزیده چند دوره جایزه ادبی طهران نفر اول کنگره سپیده کاشانی تهران/برگزیده کنگره ملی لرستان/ شب شعر عاشورایی شیراز /اسلامشهر .هشترود/رضوی مشهد و.....دارنده ی بیش از چهل رتبه و تندیس ملی /استانی /شهرستانی .....هرگونه کپی برداری بدون اجازه مولف پیگرد قانوی دارد

سید مهدی نژاد هاشمی