پس لرزه های غزل

شعر و ادبیات

روشن تر است گور از این صبح و شام من
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٤  کلمات کلیدی:


. ای داد از پریدنت از روی بام ما 
روشن تراست گور ، از این صبح و شام ما 
دل می بری هنوز تو از مردمان شهر!
دل می زنی برای چه ؟!بر انتقام ما 
شهره شده ست ماه تمامت میان جمع 
ما مانده ایم اینطرف و ننگ ونام ما 
گفتند عشق پاک یکی و خدا یکی ست 
آن هم به ما نداد جواب سلام ما 
شب ، امشب است تیره تر از گیس های تو 
تا صبح دم نمی کشد آخر دوام ما 
بیدار کرده خاطره ی عشق را غمت 
دیگر نمی شود دل دیوانه رام ما 
شب هم پریدو قافله ی عمر هم گذشت 
افتاده است برزخ عالم به کام ما 
باید تورا دوباره بخوانم به نام عشق 
شاید گره گشا شود اینبار دام ما 
خاکستر است گرچه هزاران هزارسال 
نفرین به نام و بام و دل خام و رام را 
آخر نگاه کن به غضب روز حشرونشر 
شاید که دوزخت بشود التیام ما 
سید مهدی نژادهاشمی

موی تو خورده گره بر سر پیمان شکنان
که پذیرای دلم نیست دل کوه کنان 
رفته بر باد سر زلف تو و از من دل 
وای برآنکه شود همسفر راه زنان 
هر کسی با تو نشسته است به حافظ رفته است 
شده از شهد لبت شهره ی شیرین سخنان 
گرچه صید تو شدم دام تو افیون من است 
سوختم با عطشت از دل وجان شعله زنان 
بال من بسته به دامان تو با خلقی تنگ
هوست خارج از این حوصله ی پیرهنان
.
قدر دلواپسی ام دور شو از مردم شهر 
تا نگردند به دور هوست پرسه زنان 
سید مهدی نژادهاشمی

زیبای من بگو که فریبای کیستی 
در معبد که و بت زیبای کیستی 
تو پاره ی تن من و بادیگران خوشی 
از پشت پرده محو تماشای کیستی 
بی آسمان تر از همه ی شهر ،مشکی ام 
چشم و چراغ روشن شبهای کیستی 
دامن به اشک سرخ ندامت گرفته ام 
جام شراب شام مسیحای کیستی 
این شام آخر است اگر ریخت خون من 
فردا پی قضاوت بی جای کیستی 
امروز با دوچشم من اصلن نساختی 
تنگ غروب تشنه ی فردای کیستی 
مجنون تر از تمام مجانین عالمم 
دل دل نکن بگو که تو لیلای کیستی 
زخم تبر رسیده ته استخوان من 
آخر تو زیر سایه ی طوبای کیستی 
گیرم وفا کنی و بیایی سراغ من 
باران مست نرگس رسوای کیستی .
باآسمان تیره ی خود حرف میزنم 
ابرو کمان گنبد مینای کیستی
روزی که روی شانه ی خاک است قامتم
دنبال شانه های تسلای کیستی 
سید مهدی نژادهاشمی



 
← صفحه بعد