پس لرزه های غزل

شعر و ادبیات

کنگره بین المللی رسول مهربانی
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٤  کلمات کلیدی: محمد حسین ملکیان ، علی فردوسی، آزش پورعلی زاده ، سید مهدی نژادهاشمی ، علیرضا قزوه، رضا نیکوکار

دیوارها ،دیوارها ،دیوارها ،حتی
از چشم های گیج من بیزار ها حتی
یک روز بالا می روند آرام تا مهتاب 
از من برای دلخوشی ،آوارها حتی
ته مانده ی جام مرا پاشیده بر دیوار 
هم خواب هم بیدار هم هوشیار ها حتی 
در خواب خرگوشی به سر بردند صبرم را 
پشت سکوت لب به لب بیدار ها حتی .
حالا چه فرقی می کند من را بخوانی تو 
از تیتر جنجالی ترین اخبار ها حتی .
اینجا قفس با آسمان فرقی ندارد تا 
گم می شود بال و پر بسیار ها حتی .
بازیچه ی چشمان خود را پس بگیر از من 
بازنده ی عشقم اگر هنجار ها حتی....
سید مهدی نژادهاشمی


احساس کردم ، شب نشین شانه ات نیست 
موی رهایم زیر چتر شانه ات نیست 
باران که می بارد نگاهت فرق دارد 
بارانی ام همرنگ سقف خانه ات نیست 
دیگر دلی مانند صخره روبروی 
موج غم لبخند معصومانه ات نیست 
وقتی که مرداب است برکه های اینجا
ماه وپلنگ منزوی دیوانه ات نیست 
روز مبادایت مبادا که ببینی 
دستی بجز افسوس زیر چانه ات نیست 
افسانه می بافند، مردم دوست دارند 
در من نشان از شانه ی مردانه ات نیست 
افسون و افسانه تویی که چشم مردم 
ایمن میان خواب از افسانه ات نیست .
می خواهمت چون خواب خوش ،هرچند فرقی 
در طالع این شانه با آن شانه ات نیست 
می خواهمت آبادی نایاب هرچند 
دنیای من چیزی بجز ویرانه ات نیست 
سید مهدی نژادهاشمی

عزل دوم شاطر عباسی

عاشق شدو زمان و زمین را بهانه کرد
آوازه ی بهشت برین را بهانه کرد 
یوسف فروش بودو دراین شهر بی فروغ 
بازار نامناسب دین را بهانه کرد 
پروین شعر های زنان زمانه بود 
بر روی تاج اشک نگین را بهانه کرد 
گفتم تفاهم من وتو بر سر دل است 
دست قضا به دامن چین را بهانه کرد
چون سیروسرکه بردلم افتاد خاطرش 
حال خراب چله نشین را بهانه کرد .
یک عمر آرزوی دلم را به باد داد 
حال خراب چله نشین را بهانه کرد 
مهدی نژاد هاشمی

ساعت 23

غزل شاطر عباسی از 89

عاشق که شد زمین وزمان را بهانه کرد 
سرخوردگی هر دو جهان را بهانه کرد 
چهره به چهره روی مرا بر زمین که زد 
تنگ غروب بی هیجان را بهانه کرد 
گفتم مپیچ گیس سیاهت به بخت ما 
آشوب دست باد خزان را بهانه کرد 
در قلب ما نشست و گذشت و به یک نگاه 
آنرا شکست و تیرو کمان را بهانه کرد 
می خواستم بنوشد از این جام شوکران 
ابرو به هم کشید و مکان را بهانه کرد 
در مجمع خصوصی دل حرف عشق بود
بی التفات لقمه ی نان را بهانه کرد .
دیوار بینمان به ثریا سرک کشید 
احساس قد کشیده برآن را بهانه کرد 
فصل درو نبود و بدون ملاحظه 
دل می برید و سود و زیان را بهانه کرد 
گفتم بمان بدون نگاه به دور دست...
آبادی بدون نشان را بهانه کرد .....
سید مهدی نژاد هاشمی
9/4/1389



 
← صفحه بعد