غم چنان حوصله ی تنگ مرا دوخته است 
که دلم لب به لب تاب و تبت سوخته است
آنچنان خوار وذلیلم که کسی مفت تر از 
این مرا پیش نگاه همه نفروخته است
روزگاری است که دل دادن ما پس زدنی ست
موج آن است که سر خوردگی آموخته است
خاک بر سر بشود شعله ی دیوانگیم 
که چنین آتش نحسی به دل افروخته است
حال من مثل گدایی است که بعد از عمری 
دزد با خود ببرد آنچه که اندوخته است
دل به یک روز دگر خوش نکنم .بیهوده است
دختر بخت من عمری است که پا سوخته است
مهدی نژاد هاشمی
 —

گر چه بر گُرده ی خود ننگ ِ زمستان دارد

به خدا چشم به پیغمبرِ باران دارد

می روی راه خودت را و دلِ خونینش

پدر عشق بسوزد به تو ایمان دارد

چون کویری که به آتش بکشد چشمانت

پشته در پشته فقط ،خارِ مغیلان دارد

ای که از حجب نگاهت دل ِ دریا ها خون

عاشقت نیست هرآنکه غم ِ طوفان دارد

چشم در چشم تو واکرده مسلمانی را

کافر از خویش اگر سر به بیابان دارد !

به خدا سلسله ی عشق وجنون می ارزد

به جهانی که سری بی  سرو سامان دارد

.

تا نفس هست و قفس هست و پرو بالی هست

آسمان گوشه ی دنجی است که زندان دارد

سید مهدی نژاد هاشمی 

 

دنیا چقدر روبه زوالم گذاشتی
یک پنجره به سمت شمالم گذاشتی
دل خوش شدم پرنده شوم بعد از آن مرا
با آب و دانه بی پرو بالم گذاشتی
هرکس رسید زخم زبان داشت و توهم 
در روبروی آینه لالم گذاشتی
فصل بلوغ ذهنی همسایه های باغ 
یک سیب کرم خورده ی کالم گذاشتی
افتادم و ترک زدم آن لحظه ای که تو 
تنها برای خویش وبالم گذاشتی
با این همه شکایتی از زندگی نبود
هرچند ننگ و نام به فالم گذاشتی
مانند فال قهوی قاجاریت شدم 
یک روز عصر سر به خیالم گذاشتی
مهدی نژاد هاشمی
 
نقاب حال ِ خوشم را به صورتم نپذیر
بهانه ی تو کجا و سکوت سرد ِ کویر..؟!
همای را ننشسته غریبه با من کرد 
کسی که سنگ پرانید بر پَرِ تقدیر
شدم اسیر ِ هزاران خیال بی منطق 
شکست خورده تر از خوابهای بی تعبیر
شهید ِ سلطنت ِ بادم و نمی فهمند 
نشسته است غروبت به ساحلی دلگیر
به فرض ِ اینکه خیال تو را بخشکانم 
هوای ِغیر ، ندارد به زخم من تاثیر
امید واهی ام از روی آینه این بود 
مراچنانچه منم می نمایدم ، تصویر
امید واهی ام این بود مثل آینه ای 
مرا چنانکه که منم می کشد دلت تصویر
.
قطار حادثه ات ایستگاه را رد کرد 
و من رسیده ام اما دوباره با تاخیر
.
سفر بخیر تو را من نمی برم از یاد 
تویی که با منِ خود می شود دلت درگیر
سید مهدی نژادهاشمی

فرق ِ من و آهو نفسی ! چند به چند است ؟!
در کشورِ تو ، تار ِ دلی ، بند به چند است ؟!
دیوانه در این شهر زیاد است ((خدایی!))
لب بر لب تو دلهره دارند به چند است ؟!
حافظ نفسی بود دلم در پی ات اما 
پس خورده ی از مرز ِ سمرقند به چند است 
با خال لبت ، لب به لب ِ خویش گزیدم 
بی خال لبت ، معجزه ی قند به چند است 
بی دارو ندارم نکن ای دوست تر از جان 
دل بردنت آسوده به لبخند به چند است 
حالا که قمر عقرب و ویرانه نشینم 
دلخونی ِ این ماهی ِ اسفند به چند است 
چون کوه پر از درد برافروختم و این 
خاکستر با خاک همانند به چند است ؟!
این شاخه بلند است اگر؟!
بوسه ی شاعر 
از دور به این سیب دماوند به چند است 
سید مهدی نژاد هاشمی
 — w
مرا به جرم دری که خودش گشود .شکست
همانکه از من بیچاره دل ربود شکست
همین که از غم دلتنگیم دمی کم شد
دوباره پشت مرا بارغم چه سود شکست
دلم به وسوسه عادت نداشت ،دستم را
همانکه سیب تر آمد زمین فرود شکست
گریستم به هوایی که ارغوانی بود
به دل گرفت غمم را دل کبود شکست
سری به سایه ی دیوانه خوانه سنگین شد
همین که شانه ی دیوار بی وجود شکست
وفای عهد مگر بند تار مویی بود
که قلب یخ زده اش را زمانه زود شکست
.
دلم به لمس تو خوش بود و حس خوابم را
همین که چشم گشودم کسی نبود شکست
سید مهدی نژادهاشمی





تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢۱ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سید مهدی نژاد هاشمی | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.