کلید بود و هوای هزار........ بیم و امید

که مرد گیج و گمی پشت درب ِ خانه رسید

سکوت فلسفه می بافت،  :

.......................................گیر خواهد داد _

_ شبیه قبل کلید و زمان نمی چرخید ...!

که ناگهان در خانه به روی او وا شد

تمام فلسفه چینی ِ مرد را بلعید ...........................

.

.

.

سلام بر تو::::.........................

                                  ....... رفق قدیمی ِ  باران

هوای تازه ((ترنّم)) به خانه می بخشید

:       ......... به انتظار تو بودم هزار سال نزار .......!

هزار سال پر از اشک و حالت ِ تردید

.

.

کشید روی دوچشمش ملافه ای از خاک

وَ روی شانه کنار ِ بنفشه ها خوابید .......!

پس از گذشت هزاران، هزار، سال هنوز

پرنده های مهاجر / شبیه قوی سپید ........

برای دیدن او کوچ می کنند انگار............

ولی بهار گذشته نمی شود تمدید .............!!

2-

 

بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر دارد

به خدا چشم تو یک فاجعه در بر دارد

با نسیم سحری شعله نکش می ترسم

کلبه ی حوصله ی شهر ترک بردارد

گر چه از بودن با تو تن ِ من می لرزد

فکر تو خواب و خیالی ست که در سر دارد

بوی خوش می وزد از سینه ی عطرآگینت

دل ِمن میل به دروازه ی قمصر دارد

یا به آتش بکش و یا به دلم راه بده

کوچه ی چشم تو یک مشت ستمگر دارد

فاصله درد عجیبی ست میان ِ من و تو ...

عابری در قفس تنگ ، کبوتر دارد

گرچه تشویش دل و دین مرا سوزانده ....

پدر عشق بسوزد .......به تو باور دارد ....

سید مهدی نژادهاشمی

 


موضوعات مرتبط: غزل

[ شنبه بیست و یکم بهمن 1391 ] [ 6:39 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]

ژِست کلاغهای سرِ تیرهای برق -با شرح کامل خبر احمقانه ای ...
هر کوچه باردار خبرهای تازه شد -با تیتر خودکشی شبِ شاعرانه ای !

پرتاب ماهواره ی اندوه بیکسی ...
تشییع یادمان غزل بُقعه ی سکوت !
همراه با هبوط بشر زن سقوط کرد ...
بورسِ نگاه هرزه به ابروکمانه ای !
اخبار اغتشاش عرب -شبهِ انقلاب !
مشروح یک سیاست بی مرز در دمشق !
شطرنج بی رقیب حریفان روس و هند!
مشروح قتل عمد پسر توی خانه ای !
در چارراه شهر چراغی که قرمز است ...
آمار مرگ و میر جهان از دخانیات !
هر بشکه نفت خام اُپِک صد دلار شد !
طرح کلنگ ساختن کارخانه ای ...!
بورسیه های درسی قشر کاپیتالیسم...
مشروح تازه های جهان«بیمه ی رّحِم»
تالابهای در خطر انقراض وحش ...
تشریح اقتصاد جهان از خزانه ای !
بحث گرانترین سفر قرن بیست و یک ...
طنز شعاری همه جا خانه ی منست !
ویروس و کرمهای مدرن درون نِت ...
اندیشه ی سادیسمی و جنگی رسانه ای !
...
با این همه خبر به تو که فکر میکنم -یک فصل تازه ای که برایم مهمتری
با این همه جدال سر هیچ و پوچها -تنها تویی که نابترین عاشقانه ای !


ح.ا.ریوار...حمید افسرده ریوار

 


موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: حمید افسرده ریوار, غزل
[ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 5:55 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]

خالو! عصا را اژدها خورده٬ موسی به تور نیل افتاده

دریا خودش یک گله فرعون است٬ آفت به جان ایل افتاده!

 

باور نکن٬ دعوای زرگرهاست! اصلا مگر هابیل هم بوده؟

که خون قرمز رنگ او حالا  بر گردن قابیل افتاده

 

فرقی نکرده ماجرا خالو! بازی همان بازی است٬ گیرم که-

حالا ورق برگشته و چاقو  در دست اسماعیل افتاده

 

ما اشرف مخلوق ها هستیم؟!  رو راست بودن کار سختی نیست

حتما تو هم در آینه گاهی  چشمت به یک گوریل افتاده!

 

***

 

گاهی تصور می کنم گاوم! گاوی که دنیا روی شاخ اوست

یا شاخی ام گنده تر از دنیا٬ که از دماغ فیل افتاده!

 

یا نه! فقط گوساله ای زرین٬ یا گاوصندوقی پر از خالی

تابوت بی نعشی که یک عمر است٬ بر دوش عزراییل افتاده

 

***

 

گاهی تصور می کنم بیلم! بیلی که هم جان می کند هم گور

یا مرد بدبختی که از چشم دنیای هردمبیل افتاده

 

خب مرد وقتی بیل شد٬ زن هم  یک جورهایی می شود زنبیل

بازار زرگرها تماشایی است  هر گوشه یک زنبیل افتاده!

 

***

 

باور نکن٬ این ها فقط بازی است٬ مردی که می گفتند می آید

یا .............................................................................

 

در گوش خر یاسین نخوان خالو! نه٬ بی خیال یونجه و جو باش

این گله از بس توسری خورده٬ پاک از قر و قمبیل افتاده!


نویسنده : فرهاد زارع کوهی
تاریخ ارسال مطلب : 1391-7-4

 


موضوعات مرتبط: غزل
[ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 ] [ 3:3 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
مگذار که دور از رخت ای یار بمیرم
یک سر بگذر بر من و بگذار بمیرم

مردن به قفس بهتر از آن است که در باغ
از طعنه ی مرغان گرفتار بمیرم

هر مشکلی آسان شود از مستی و ترسم
خالی شَوَدَم ساغر و هشیار بمیرم !

گفتی :به تو گر بگذرم از شوق بمیری !
قربان سرت , بگذر و بگذار بمیرم !

بوسه ز هما سایه‌ام افتاد صباحی
باشد که در آن سایه ی دیوار بمیرم

صباحی بیگدلی

 


موضوعات مرتبط: غزل
[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 19:7 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
خونین جگرم بگذر و بگذار بگریم
خالی نشود سینـه ، مگر زار بگریم

از درد ، چنانم کـه تسلّی نشود دل
صـد بار اگر گویم و صـد بار بگریم

نالیدن من درغم روی تو عجب نیست
دستم نرسد بر تو و ناچار بگریم

در خلوت وصلت دگران صدر نشینند
ظلم است که من در پس دیوار بگریم

عمری غم عشق تو نهان داشتم ، اما
امروز چنانم کـه : در انـظار بگریم

من طاقت مهجوری ازین بیش ندارم
وقت است که : درحسرت دلدار بگریم

جانم به لب است از غم جانان، بگذارید
بسیار کنم نالـه و بسیار بگریم

« نظمی» مگر امروز به رحم آورم او را
رفتم بـه حریم حرم یـار بگریم !

علی نظمی تبریزی

 


موضوعات مرتبط: غزل
[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 18:57 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلن به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد ! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

فاضل نظری

 


موضوعات مرتبط: غزل
[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 18:55 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
 
شرمنده‌ام قربان! کمی باران ندارید؟

در خود پلاسیدم، شما گلدان ندارید؟

این قدر بداخمید! پس لبخندتان کو؟

جز این نگاه سرد یخ‌بندان، ندارید؟

قربان! چرا وقتی که می‌بینید ما را

در ذهنتان تصویری از انسان ندارید؟

گیرم که ما زشتیم، این آغازمان نیست

باشد، شما زیبا! ولی پایان ندارید؟

آه این تکبّر... این تکبّر، شرک محض است

در خود مگر، یا نوح، یا توفان ندارید؟

البته می‌بخشید، اما مطمئنید

مخلوط با ایمان‌تان، شیطان ندارید؟!

(عبدالرضا فریدزاده )
 

 


موضوعات مرتبط: غزل
[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 18:51 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]

حال من خوب است اما بازهم بد می شود

آب دارد از سَرِ آبادی ام  رد می شود

قول دادن ، برنگشتن ، عادت دیرینه ای ست

مرد هم باشد به یکباره مردد می شود

اینچنین با دست خالی برنمی گردم به شهر

عمر من هربار صرف ِ رفت و آمد می شود

آسمان با غم تبانی می کند در چشم هام

با غروب رفتنت هم رنگ دارد می شود

ترس را تزریق خواهد کرد در رگهای من

فکر تو در استخوانم سوز ِ بی حد می شود

آه از نفرین دامنگیر در دامان شب

بدبیاری های من دارد زبانزد می شود

بردلم افتاده دیگر برنمی گردی توهم ....

آخرش هم اتفاقی که نباید می شود

سید مهدی نژادهاشمی

 


موضوعات مرتبط: غزل
[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 18:47 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
مقدر شد میان سنگ ها تا سر برآوردم

سر از تاریکی دکان آهنگر درآوردم


به خود می گفتم انگشتر شوم خوب است یا شانه ؟

ولی خنجر شدم، انگشت ببریدم، سر آوردم


کشیدم گوشوار از گوش، گردنبند از گردن

چه شیون ها به راه انداختم تا زیور آوردم


مرا فرمانروا در دست بالا برد و فرمان داد

برای جاه هایش سرزمینی دیگر آوردم


سپس تنها و خون آلود، در دستان سرداری –

به خاک افتاده رودرروی فوجی لشکر آوردم


کسی از من نمی پرسید انگشتر شوم یا نه

فقط هی سر بریدم، مثله کردم، گوهر آوردم.

 آرش کریمی

 


موضوعات مرتبط: غزل
[ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ] [ 23:18 ] [ عرفان صفایی/ ] [ 1 نظر ]

رادیو گفت: عاشقت شده اند حاکمان تمام کشورها

نامه ها کرده اند ردّ و بدل سُفَرا در میان رهبرها

دیپلماسی دچار عشق شده، کاری از عقل بر نمی آید

پشتِ میزِ مذاکرات، همه دست بردند سمت خنجرها

ارتش شرق و غرب صف بستند تا تو را مالِ خاکِ خود بکنند

شهرها، جبهه های جنگ شده؛ خانه ها، خاکریز سنگرها

عکس تو روی تانک ها نصب است، نام تو روی چترهای نجات

یک صدا از تو شعر می خوانند پیشمرگانِ در نفربرها

خط جت ها در آسمان از تو، خط آتش به روی خاک از تو

دل به دریا زدند در پی تو، بی خیال همه، شناورها

همه سربازها شهید شدند قبل آن که تو را بغل بکنند

توی این امتحان قبول شدند با دلِ زخمِ خود، تکاورها

رادیو گفت و گفت و هیچ نگفت، قبلِ هر کَس، تو عشقِ من بودی

که چگونه جدا شدیم از هم، ما به تقصیرِ نابرادرها

مرزِ ما یک حیات کوچک بود، پایتختِ وطن، تنِ گرمَت

ارتشِ سرزمین، تنِ من بود بی خبر از هجومِ بربرها

نیمه شب کوچه را قُرُق کردند، ماه من را از آسمان بردند

«ترس» مجبور کرد برخیزند از سر بامِ ما، کبوترها

صبح –صبحی که ماه را بردند- خبر رفتنت به کوچه رسید

خیره خیره نگاه می کردند توی چشمانِ هم صنوبرها

یاس آلود و سرد و سردرگُم، کوچه تعبیر عاشقیّت بود

بعد تو، بوف کور می خواندند پهلوان پنبه ها، قلندرها...

***

رادیو گفت: صلح نزدیک است، تو خودت نامه ای فرستادی

توی نامه به من قسم خوردی، جای تو نیست دیگر این وَرها

مصطفی توفیقی

 


موضوعات مرتبط: غزل
[ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ] [ 5:1 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]

خوشبختی ات را از درون آغشته می بینی
به زهر تقدیری که از آن سخت چر کینی
پر کرده احساس تو را ترسی شبیه مرگ
ترسی شبیه مهر باطل شد ژلاتینی
هر صبح عمرت قهوه ی قاجار

می نوشی
انگار جای چایی ات از قوری چینی
دیگر نمی دانی چه باید کرد و اماندی
مثل روانی های درمانگاه بالینی
ارزش نداری دست باف قالی کاشان
در آب و تاب فرشهای سرد ماشینی
داری تو کم می آوری خود را در آغوش –
عشقی که بر آینده اش هم سخت بد بینی
باید تمامش کرد این رنج مضاعف را
وقتی که از زخم زبان همیشه غمگینی
یا در سکوت برکه ات آرام جاری شو
یا بی تفاوت باش چون گلهای تزئینی !!!
هادی نژاد هاشمی

موضوعات مرتبط: غزل
[ دوشنبه بیستم آذر 1391 ] [ 7:55 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
 
کنار چای تلخم شعر با طنبور می چسبد
هوا سرد است و یک سیگار هم بد جور می چسبد
پلنگت خیره می گردد به سمتت ماه من هرشب
تماشایت از این منظر چقدر از دور می چسبد
گل پیراهنت زنبور ها را عاشقت کرده است
و بی خود نیست بر لبهای تو زنبور می چسبد
نه چشمم شور بازار و نه دل شوری دگر دارد
بگو آخر به من هم وصلۀ ناجور می چسبد؟
دو چشمان تو چنگیز و دل من نیز نیشابور
نگو یک حملۀ دیگر به نیشابور می چسبد
بریز از سم خود ای مار در این خوشۀ انگور
تعارف کن مرا، امشب فقط انگور می چسبد
سید حکیم بینش
 

 


موضوعات مرتبط: غزل
[ دوشنبه بیستم آذر 1391 ] [ 7:54 ] [ عرفان صفایی/ ] [ 1 نظر ]

مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود

این دل شکستن تو برایم قشنگ بود


رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت

آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود


ماه شب چهاردهی که تصاحبت

چون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود


خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید

خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود


تو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستی

من : کشوری که با همه در حال جنگ بود


با من هر آنچه از تو بجا ماند نام بود

از من هر آنچه بی تو بجا ماند ننگ بود



پایین نشسته ام که توبالا نشین شوی

این ماجرا حکایت الاکلنگ بود...

  رضا نیکوکار

موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: رضا نیکوکار
[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 5:1 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
يك شهر بي‌تو رنگ زمستان گرفته است
سرما دوباره بي‌نفست جان گرفته است
اينجا دل تماميِ پس كوچه‌هاي شهر
در سردي حوالي آبان گرفته است
باران نمي‌زند كه ببارد غم تو را...
وقتي عجيب حال و هوامان گرفته است
...اين آسمان تیره ی سر د و عبوس هم....
انگار ماه را به گروگان گرفته است
بانو بيا و خلوت تنهايي مرا...
برهم بزن كه رنج فراوان گرفته است
من شاعرم و با تو غزل حرف مي‌زنم
بي تو سري دوباره گريبان گرفته است
حوا براي تو دل آدم شديد تر
از هر زمانه گوشة ايوان گرفته است
تو نيستي و نعش خيابان درون شهر
بوي تعفن تَهِ زندان گرفته است
هادی نژادهاشمی
موضوعات مرتبط: غزل
[ جمعه دهم آذر 1391 ] [ 7:51 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
باید که ز داغم خبری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد


حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

...

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !


آویخته از گردن من شاه‌کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد


سردرگمی‌ام داد گره در گره اندوه

خوش‌بخت کلافی که سری داشته باشد !


_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

حسین جنتی

موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: حسین جنتی
[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 8:12 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
شیرین عسل! به حق شکر ریز خنده ات

نیشم بزن دوباره به لحن گزنده ات


چشمت کشیده تیغ به رویم ز هر طرف

در دل نشسته ابروی خنجر شونده ات


بر روی بام با سبد رخت آمدی

آمد نشست گوشۀ دنجی ، پرنده ات


آمد نشست و گاه خودش را شریک کرد

در گفت و گوی دامن و باد وزنده ات


یک صبح حاکمان اقالیم دلبری

دیدند کودتای سفید خزنده ات


حالا فرشتگان مقرّب ، ملازمت

حالا الهه های اساطیر ، بنده ات


« روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست »

دل سوخت ، رو نشد ز چه برگ برنده ات ؟


_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

آرش شفاعی

موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: آرش شفاهی
[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 8:9 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای " از تو پریدن " گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی

من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!!

گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟؟

حالا برو! برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی.

مهدی فرجی

موضوعات مرتبط: غزل
[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 8:7 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
بگذار اگر این بار سر از خاک بر آرم
بر شانه تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به هدر رفته ام ای دوست
ناراضی ام ، اما گله ای از تو ندارم

در سینه ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس های خودم را بشمارم

از غربتم اینقدر بگویم که پس از تو
حتی ننشسته است غباری به مزارم

ای کشتی جان حوصله کن میرسد آن روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

نفرین گل سرخ بر این شرم که نگذاشت
یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فرو خورده مرا مرد نگهدار
تا دست خداحافظی اش را بفشارم !


فاضل نظری

موضوعات مرتبط: غزل
[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 8:3 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]

باز می‌پرسی چه شد كه عاشق جبرت شدم

در دل توفان كه باشی بادبان بی‌فایده است


بال وقتی بشكند از كوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی‌فایده است


تا تو بوی زلف‌ها را می‌فرستی با نسیم

سعی من در سر به زیری بی‌گمان بی‌فایده است


تیر از جایی كه فكرش را نمی‌كردم رسید

دوری از آن دلبر ابروكمان بی‌فایده است


در منِ عاشق توانِ ذره‌ای پرهیز نیست

پرت كن ما را به دوزخ ، امتحان بی‌فایده است


از نصیحت كردنم پیغمبرانت خسته‌اند

حرف موسی را نمی‌فهمد شبان ، بی‌فایده است


من به دنبال خدایی كه بسوزاند مرا

همچنان می‌گردم اما همچنان بی‌فایده است


_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

کاظم بهمنی

موضوعات مرتبط: غزل
[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 8:0 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]

من چه تصدیق کنم یا نکنم خواهد رفت

مثل جان کندن سخت از بدنم خواهد رفت

زهر چشمان یهودا صفت ِ خیره سری

اثرش یک شبه تا عمق تنم خواهد رفت

این چه دردی است که ایّوب ِ دل خونینم

طاقتش از تن و از پیرهنم خواهد رفت

کافر خود شوم اینبار اگر دل بِکَنم

جذبه اش از رگ ِ بی خویشتنم خواهد رفت

منتظر مانده دَمِ در غزل خوش یمنی ...

من اگر یک کلمه دم نزنم خواهد رفت

آه ...ای عشق ...بمان تا نفسی تازه کنم ....

خستگی با تو از اعماق تنم خواهد رفت

سید مهدی نژاد هاشمی


موضوعات مرتبط: غزل، شعر روز
[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 4:26 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]
چوپان شده تا شاعر ذاتی شده باشد

آواره آن مـــاه  دهاتــــی  شده  باشد

چـــوپان شده  در جنگــل بادام  بچـــرخد

تا مست چهل چشم هراتی شده باشد

شاید اثر جنگل بادام و کمی بغض

منجر به غزلواره آتـــی شده باشد

سخت است ولی می‌گذرم از نفسی که

جز با نفس گرم تـــو قاطــــی شده باشد

از بین ده انگشت یکی قسمتش این نیست

در لیــــقه موهــــــات  دواتـــــی  شده باشد

تو... چایی...بی‌ قند...و یک عالمه زنبور

شاید لب فنجان شکلاتـــی شده باشد

(حامد عسکری)


موضوعات مرتبط: غزل
[ پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ] [ 4:3 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]

شاعر شده­ ام اوج در اوهام بگيرم

هي رقص كني از تنت الهام بگيرم

 

شاعر شده ­ام صبركنم باد بيايد

تا يك غزل از روسري ­ات وام بگيرم

 

هي جام پس از جام پس از جام بياري

هي جام پس از جام پس از جام بگيرم

 

آشوب شوي در دلم آشوب بيفتد

آرام شوي در دلت آرام بگيرم

 

سهمم اگر افتادن  از اين بام بيفتم

سهمم اگر اوج است از اين بام بگيرم

 

سنگي زدم و پنجره ­ات باز...ببخشيد

پيغام فرستادم پيغام بگيرم

شاعر شدم اقرار كنم وصف تو سخت است

شاعر شدم از دست تو سرسام بگيرم

محمد حسین ملکیان


موضوعات مرتبط: غزل
[ پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ] [ 4:0 ] [ عرفان صفایی/ ] [ 2 نظر ]

دچار شک و یقینم من ِ خیالاتی

تو هم مسیر منی و به فکر غمهاتی

گره گشایی فالم نمی شود وقتی

گرفته دور تو را مردم خرافاتی

تو می روی و دلم دل نمی کند از تو

و زندگانی ِ من می شود قرو قاطی

چهار فصل تنم را به باد خواهد داد

خزان مانده به پای حوادث آتی

هنوز راه دراز است و عمر من کوتاه

شدم شبیه کم آورده های اسقاطی

هنوز وسوسه ی چیدن تو را دارم

تو سیب سرخی و من مثل آدم خاطی

بچرخ سمت من ِ تا همیشه تبعیدی

دلت گرفت از این پس بیا ملاقاتی

منی که بی تو همیشه دچار پاییزم

تو کوچ می کنی از من هنوز ایلاتی ...

دچار شک و یقینم من ِ خیالاتی

تو هم مسیر منی و به فکر غمهاتی

گره گشایی فالم نمی شود وقتی

گرفته دور تو را مردم خرافاتی

تو می روی و دلم دل نمی کند از تو

و زندگانی ِ من می شود قرو قاطی

چهار فصل تنم را به باد خواهد داد

خزان مانده به پای حوادث آتی

هنوز راه دراز است و عمر من کوتاه

شدم شبیه کم آورده های اسقاطی

هنوز وسوسه ی چیدن تو را دارم

تو سیب سرخی و من مثل آدم خاطی

بچرخ سمت من ِ تا همیشه تبعیدی

دلت گرفت از این پس بیا ملاقاتی

منی که بی تو همیشه دچار پاییزم

تو کوچ می کنی از من هنوز ایلاتی ...!

دلم گرفته برایت چرا نمی فهمی ...!؟

تویی که با نفست مایه ی مباهاتی

سید مهدی نژادهاشمی


موضوعات مرتبط: غزل، شعر روز
برچسب‌ها: سید مهدی نژادهاشمی, سبزوار, غزل
[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 6:14 ] [ عرفان صفایی/ ] [ 3 نظر ]

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گلها را
خیانت قصۀ تلخی است اما از که می نالم؟
...
خودم پرورده بودم در حواریّون یهودا را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سرزلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟
نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

فاضل نظری. ط "

موضوعات مرتبط: غزل، شعر روز
برچسب‌ها: فاضل نظری, برگزیده شعر, شعر امروز
[ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 5:50 ] [ عرفان صفایی/ ] [ 2 نظر ]
 
تن داده ام در این نبرد از پا بیفتم
حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم

دیگر نمی خواهم برای با تو بودن
چون بختکی بر جانِ این دنیا بیفتم
...

وقتی نمی فهمد کسی گنجشکها را
زخمی بزن بر بالهایم تا بیفتم

تا سرنوشتِ ماه در دستانِ برکه ست
هی می پلنگم تا از این بالا بیفتم

ترسی نخواهم داشت از بازیِ تقدیر
از اینکه روزی امتحانم را بیفتم

اصلا چه فرقی می کند وقتی نباشی
بر روی پاهایم بمانم یا بیفتم
 

موضوعات مرتبط: غزل، شعر روز
برچسب‌ها: الهام دیداران, شعر روز, غزل برگزیده
[ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 3:48 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]

خدا از چشم‌هایت آیه‌ای بهتر نیاورده

هنوز از کار چشمانت کسی سر در نیاورده

تقاص چشم خونبارت، هراس چشم خونریزت

"دمار از من بر آورده‌ست و کامم بر نیاورده"

"به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را"

خدا زیبا تر از زیبایی‌ات زیور نیاورده

چه سهل و ممتنع برداشتی ابروت را، سعدی-

خودش را کُشته و بیتی چنین محشر نیاورده

#

پریشان کرده هر روز مرا یلدای گیسویش

اگر چه این بلا را هیچ شب بر سر نیاورده

بهمن صباغ زاده


موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: بهمن صباغ زاده, غزل معاصر
[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 18:0 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]

نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است

همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است

...

خدا کند که نبینم هوای تو ابریست

ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است

 

همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست

همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است...

 

بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش

که شرط ِ بردن بازی سلامت شاه است

 

نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت

گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است

 

به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،

که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است

 

ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل

شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است

 

به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست

که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است

 

قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد

عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است

...

تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛

که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است

 

 

از : رویا باقری


موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: ریا باقری, گزیده غزل معاصر
[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 17:53 ] [ عرفان صفایی/ ] [ 1 نظر ]

پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند

آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند

شادم تصور مي‌كني وقتي نداني

لبخندهاي شادي و غم فرق دارند

برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را

ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن

پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند

فاضل نظری


موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: فاضل نظری, گزیده غزل معاصر
[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 17:51 ] [ عرفان صفایی/ ] [ 1 نظر ]
چیزی شبیه سکسکه در خوابهای مست
در لفظ بی‌گناهی من دست برده است
توی اتاق و ضربه‌ی دیوار، میز و تخت
دارد مرا دوباره تلو می‌خورد شکست
لعنت به خاطرات تو بر روی بالشم
لعنت به هر چه عشق، ستاره، به دوردست
لعنت به چشمهای تو در اشکهای من
در آخرین حضور تنت زیر داربست
می‌خواستی ستاره شوی بخت بسته را
می‌خواستم بهانه شوم... یاد تو که هست
حرف کبود زل زده بر زیر گردنم...
آن شب چقدر از لب تو بر دلم نشست
حرفی که از حوالی یادت پرید و بعد...
با انسداد عشق به دامن دخیل بست
حرفی که می‌کشد سرک از پشت فاصله!
در خلوت شبانة مردی سیاه مست
دارد تو را دوباره هوس می‌کند دلم
دارد تو را... دوباره تو را ارتفاع پست
لعنت به من که در به درت... خاک بر سرم
لعنت به تو همیشه به تو آفتاب‌پرست- 1

.............................
1 - با علم شاعر به داشتن هجای اضافی
سید هادی نژادهاشمی

 


موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: سید هادی نژادهاشمی, غزل
[ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 3:48 ] [ عرفان صفایی/ ] [ 1 نظر ]

در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری
موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تو باید دست روی دست بگذاری
بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق
یا نوش دارو باش یا زخمی بزن کاری
من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد
خوکرده با آداب و تشریفات درباری
هر کس نگاهت کرد چشمش را در آوردند
شد قصۀ آقا محمد خان قاجاری
آسوده باش از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری
چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم کرد
باید برای چادرم حرمت نگه داری
تو می رسی روزی که دیگر دیر خواهد شد

آن روز مجبوری که از من چشم برداری


فاطمه سلیمانی

 


موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: فاطمه سلیمانی, غزل
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 1:53 ] [ عرفان صفایی/ ] [ نظر بدهید ]

 

چرا ز هم بگریزیم ، راهمان که یکی است

سکوتمان،غممان ، اشک وآهمان که یکی است


چرا ز هم بگریزیم؟ دست کم یک عمر

مسیر میکده و خانقاهمان که یکی است

تو گر سپیدی روزی و من سیاهی شب

هنوز گردش خورشید و ماهمان که یکی است

تو از سلاله لیلی من از تبار جنون

اگر نه مثل همیم اشتباهمان که یکی است

من وتو هردو به دیوار و مرز معترضیم

چرا دو تودهء آتش ؟ گناهمان که یکی است

اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است

چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است


شاعر : محمد سلمانی

مهدی...

5th July 2012, 02:03 AM

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
قسمت این بود ، چرا از تو شکایت بکنم ؟!
یا در این قصه به دنبال مقصر باشم ؟
شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم
شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ی ایمان به تو کافر باشم
دردم این است که باید پس از این قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم !!


ناشناس...

مهدی...

5th July 2012, 02:04 AM

نمی شود که نیفتاد توی دام شما

دلم کبوتر گیجی است ، روی بام شما

پر از غزل شده ام ، واژه های باکره را
به حجله می برم امشب فقط به کام شما


تمام دفتر شعرم ، تمام حس ام را

سند زدم همه اش را ، فقط به نام شما

چگونه وصف کنم آن نگاه میشی را
به تک نوازی لب های بی کلام شما


برغم اینکه تمامم دهن شده است

سکوت می کنم امشب به احترام شما

بهمن صباغ زاده

مهدی...

5th July 2012, 12:41 PM

"]می نوشتم عشق
.......

می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفت
آهِ حوای درون دامان آدم می‌گرفت
می‌نوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد ، مریم می‌گرفت
می‌نوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری می‌نویسد، عشق ماتم می‌گرفت
می‌رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم می‌گرفت
می‌گذشتم از گلاب کوچه‌ی اردیبهشت
بوی گل‌های اشارت در پناهم می‌گرفت
با تو می‌گفتم فقط از ابرها، آئینه‌ها
یک قلم، یک دفتر بی‌نام عالم می‌گرفت
می‌کشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
می‌سرودم یک غزل باران دمادم می‌گرفت
..
غزل تاجبخش


[/COLOR]

مهدی...

5th July 2012, 05:07 PM

آتش به جانم می زنی با چشمهایت آشنا

........

آتش به جانم می زنی با چشمهایت آشنا
من هیمه ای از آتشم در زیر پایت آشنا

می سوزم و خاکسترم خاکستری از جنس عشق
این تل خاکستر کنون باشد فدایت آشنا

با شیون دل می شوم بیدار از خواب جنون
در جان من حک می شود سوز صدایت آشنا


من مردی از اهل زمین در حسرت دیدار تو
این دل دوباره بی هوا کرده هوایت آشنا

تو در دل من بودی در جان من ریشه زدی
چندیست اینجا در دلم خالیست جایت آشنا

من عاشق چشمان تو ترکم مکن ترکم مکن
سوگند می دهم تو را بر آن خدایت آشنا

.....
فرهاد مرادی

مهدی...

6th July 2012, 01:47 AM

می‌نویسم زیر سقفِ آسمان
قطعه‌ای از لحظه‌های چشم تو
روی دیوار اتاقم می‌کشم
نقشه‌ی ‌جغرافیای چشم تو
مشق‌های کودکی را تا سحر
می‌نویسم پابه پای چشم تو
چهره‌های گندمی را ریختم
زیر چرخ آسیای چشم تو
قرن‌ها گفتند و پایانی نداشت
قصه‌ی ‌بی انتهای چشم تو
....
دکتر محمود فتوحی

[Only registered and activated users can see links]

مهدی...

8th July 2012, 02:16 AM

شتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید



یا پریشان شده ی موی پریشان شما، عفو کنید

دست من نیست که عاشق شده احساساتم



اینکه چشمم شده گریان شما، عفو کنید


جان من چیست که قربانی عشقی باشد؟



جان صد طایفه قربان شما، عفو کنید


من کی ام شعر بگویم، بکنم وصفِ شما؟




همه عمر شدم گرچه غزلخوان شما، عفو کنید


این چه ذکریست که جاری شده بر رود لبم؟




کفر من له شده ی صولت ایمان شما، عفو کنید


من کجا؟ میل پریدن ز هواتان بکنم؟




بند بند نفسم بسته به زندان شما، عفو کنید


گرچه هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید




اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید




هدی به نژاد ( شمیم)

مهدی...

8th July 2012, 02:17 AM

در استکان من غزلی تازه دم بریز


مُشتی زغال بر سرِ قلیان غم بریز



هِی پُک بزن به سردیِ لبهای خسته ام

از آتش دلت سرِ خاکسترم بریز


گیراییِ نگاه تو در حدّ الکل است

در پیک چشم های تَرَم عشوه کم بریز


وقتی غرورِ مرد غزل توی دستِ توست

با این سلاح نظم جهان را به هم بریز


بانو! تبر به دست بگیر انقلاب کن

هرچه بت است بشکن و جایش صنم بریز


لطفاً اگر کلافه شدی از حضور من

بر استوای شرجیِ لبهات سم بریز...!


شاعر : امید صباغ نو

مهدی...

8th July 2012, 12:47 PM

ای خانه روشن





ای خانه روشن؛ شب ویران تو پیداست
آوار ستون‌های هراسان تو پیداست

بر چهره‌ی بی‌رنگ بهاری که نداری
حتی ترک خنده‌ی گلدان تو پیداست

از شانه‌ی دیوار، فرو ریخته قندیل
گیسوی پریشان زمستان تو پیداست

سرشار سکوتی ولی آواز تماشا
از روزنه‌ی پلک درختان تو پیداست

زندانی دیوار مشو پنجره باز است
فریاد بزن جرأت پنهان تو پیداست

عبدالجبار کاکایی

مهدی...

8th July 2012, 01:00 PM

تو را یار ببینم،تو را یار شوم


باش تا موسم گل با تو به گلزار شوم
فصل دیدار شود قاصد دیدار شوم

از سکوت دل محتاط من آزرده مباش
خلوتی نیست که گوینده ی اسرار شوم

من به پایان غم و اوج سلامت برسم
آن زمانی که به درمان تو بیمار شوم

ماه چشمان تو چون روشنی خواب شود
بر من از خواب تو سخت است که بیدار شوم

میوه ی عشق تو سنگین شده بر شاخه ی دل
مرگ من باد اگر بی تو سبکبار شوم

زیر باران مصائب که ببارد دائم
چتر گیسو ی تو را از تو خریدار شوم

عطر لبخند تو را گر به کف آرم روزی
دست شویم ز سرایندگی ،عطار شوم

طاق ابروی تو کو؟چوبه ی این دار کجاست؟
تا که در سایه ی مژگان تو بر دار شوم

عشق،دریا و تو طوفان و من ام چون کشتی
می روم تا که به خشم تو گرفتار شوم

آرزویم همه این بود و همین است هنوز
که تو را یار ببینم... که تو را یار شوم

ناشناس

مهدی...

8th July 2012, 03:13 PM

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد

می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد

آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد

من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد

اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد

گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . .
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد

می خواستم که سجده کنم در برابرش . . .
سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد

می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست
صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد

او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . .
حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد

بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش
قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد
مهدي نژادهاشمي

ترانه19

8th July 2012, 04:07 PM

گفتمش کشتی مرا بر گردنت خون من است

گفت از جان بگذرد آن کس که مفتون من است

گفتمش با بوسه یی کردی ز خود بیخود مرا

گفت این خاصیت لبهای میگون من است

گفتمش عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام

گفت این افسانه سازی ها ز افسون من است

گفتمش من واله و شیدا و مجنون توام

گفت شهری واله و شیدا و مجنون من است

گفتم ای گل رسم و قانون نکویان چیست؟ گفت

بی وفایی رسم من بیداد قانون من است

گفتمش چون طبع من قد تو موزون است ٬ گفت

طبع موزون تو هم از قد موزون من است

دکتر محمد سیاسی

مهدی...

9th July 2012, 12:36 AM

در این خانه ی تنها زد و رفت


آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت


هوشنگ ابتهاج (سایه)

مهدی...

9th July 2012, 12:37 AM

با من از همه آشناتری





انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری

آیینه ای به پاکی سر چشمه ی یقین
با اینکه روبروی منی و مکدری

تو عطر هر رسیده و نجوای هر نسیم
تو انتهای هر ره و آن سوی هر دری

لالای پر نوازش باران نم نمی
خاک مرا به خواب گل سرخ می بری

انگار با من از همه کس ‌آشناتری
از هر صدا خوب برایم صداتری

درهای ناگشوده ی معنای هر غروب
مفهوم سر به مهر طلوع مکرری

هم روح لحظه های شکوفایی و طلوع
هم روح لحظه های گل یاس پرپری

از تو اگر که بگذرم ، از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من ،‌ تو بگذری

انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری

من غرقه ی تمای غرقاب های مرگ
تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری

من چیره می شوم به هراس غریب مرگ
از تو مراست وعده ی میلاد دیگری

از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری

انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری

اردلان سرفراز

مهدی...

9th July 2012, 01:36 AM

هیـچ ... جـز تـو





هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست
هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!
دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد
شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست

تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست
کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر
بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق
چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست


فــریـدون مـشیـری

مهدی...

9th July 2012, 01:36 AM

هیـچ ... جـز تـو





هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست
هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!
دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد
شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست

تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست
کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر
بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق
چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست


فــریـدون مـشیـری

مهدی...

11th July 2012, 02:27 AM

این بار هم ستاره ی تو- آسمان من

جولان خاطرات خوشت در جهان من



من آنقَدَر درون تو گم می شوم که باز،

دیگر کسی نیافته باشد نشان من



اما همیشه تلخی ابهام و شک و ترس

چون دشنه ای نشسته به پشت گمان من



یعنی به گور می برم این آرزو که، کاش

من تا ابد برای تو باشم، تو آن من؟



اما… تو مال هیچ کسی…نه! نمی شوی!

این حرف را ندیده بگیر از زبان من



* * *



من آرشم! زنانه ولی چله می کشم،

با قطره های اشک خودم بر کمان من!



اما اثر نمی کند این گریه ها وَ درد

دارد جوانه می زند از استخوان من







من خسته می شوم و غزل رو به آخر است

من خسته می شوم و تن نیمه جان من،

دارد برای مرگ خود آماده می شود…



از : پریا کشفی

مهدی...

11th July 2012, 02:27 AM

ستاره ای شده ام غرق آسمان دلت
که راه عشق کشاندم به کهکشان دلت
پریده ام همه ی انتظار عالم را
به سمت روشن آرام آشیان دلت
مرا به سفره ای از شعر و شور مهمان کن
هزار قصه بگو با من از زبان دلت
تمام خستگی ام را به دست جاده بده
مرا همیشه نگه دار در امان دلت
مرا که ماهی تُنگ بلور عشق تو ام
سپرده هستی خود را به بیکران دلت

تو در منی و من از تو که صبح روز ازل
خدا به پیکر خاکم دمیده جان دلت
رهاتر از تو من و بی نشان تر از من، تو
دو قطب حادثه سازیم در جهان دلت
مسافر همه ی عصرهای تاریخ ایم
رسیده ایم به یک نقطه … در زمان دلت



از : پریا کشفی

مهدی...

13th July 2012, 01:45 AM

در ره صبح سوختم بس که چراغ دیده را
دیدم و درنیافتم سرزدن سپیده را
دیده‏ ی شب نخفته‏ ام پنجره ‏یی ‏ست نیمه ‏وا
تا به نظاره ایستد صبح زِ رَه رسیده را
هر سحر آفتاب را شوق به مشرق آورد
دل سوی شرق می ‏کشد غربت غربِ دیده را
مژده‏ ی وصل چون رسد صبر و قرار می ‏رود
خواب ز دیده می ‏پرد بوی سحر شنیده را
بس که شده ست موج زَن تنگدلی در این چمن‏
نیست امید وا شدن غنچه ‏ی نودمیده را
زخمی تیغ زندگی جان از اجل نمی ‏برد
پای گریز کی بود صید به خون تپیده را
بار جهان ز دوش خود گرچه فرو گذاشتم
لیک امید راستی نیست قد خمیده را
یاد گذشته چون کنی حال ز دست می ‏رود
در پی جستجو مشو رنگِ ز رو پریده را
گر دل روشنت بود قطع نظر ز رفته کن‏
چشم ز پی نمی ‏دود اشک به رخ دویده را
مطلب اگر بزرگ شد خار و خس ره ‏طلب‏
بستر پرنیان شود رنج سفر کشیده را
گر غم عشق را ز من کس نخرد به عالمی‏
کیست که رایگان دهد جنس به جان خریده را
موجِ ز خود رمیده‏ام در دل بحر پر خطر
شورش من ز جا برد ساحل آرمیده را
نیست عجب که پاک شد نقش قدم ز همرهی
بس که ز سر گرفته‏ ام راه به سر رسیده را
محمد قهرمان

18/11/48

مهدی...

13th July 2012, 01:46 AM

در ملک بی نشانی
در ملک بی نشانی راندیم کام خود را
تا اوج طاق نسیان بردیم نام خود را
ما را به خوردن دل باشد مدار چون ماه
بر خوان خویش خوردیم رزق تمام خود را
لطف زبانی او کم شد چنانکه چندی ست
نشنیده ام جوابی زان لب سلام خود را
در عین تشنه کامی مستان چو ناز بینند
بر سنگ بی نیازی کوبند جام خود را
تا چند باز ماند مانند چشم حسرت
زین خاکدان گسستیم پیوند دام خود را
همچون اجل به سر تاخت موی سفید ناگاه
سر کرد پیک پیری با من پیام خود را
جان را به صیقل عشق از تیرگی بر آور
پیوند جاودان کن با صبح شام خود را
تا ساغرت درست است مانند جام لاله
از لحظه های فرصت پر ساز جام خود را
چندان که ناله کردیم یک دل ز جا نجنبید
بر سنگ آزمودیم سوز کلام خود را
18/11/58
محمد قهرمان

مهدی...

13th July 2012, 01:48 AM

بوی گیسو
هنوز از بوی گیسویی پریشان می توانم شد
به روی خوب چون آیینه حیران می توانم شد
ز پیری گرچه خاکستر نشسته بر سر و رویم
چو اخگر شسته رو از باد دامان می توانم شد
پس از عمری زند گر خنده ای آن گل به روی من
به چندین رنگ چون بلبل غزل خوان می توانم شد
به جرم ناتوانی کاش از چشمم نیندازد
که بر گردش توانم گشت و قربان می توانم شد
به هیچم گر که می دانی گران ای عشق مهلت ده
ز قحط مشتری زین بیش ارزان می توانم شد
جهان گر از بخیلی برنچیند زود خوانش را
دو روزی بر سر این سفره مهمان می توانم شد
مرا کفر سر زلفت ز ایمان باز می دارد
اگر جستم ز دام او مسلمان می توانم شد
میان شادی و غم با خیالت عالمی دارم
ز برق خنده ات چون ابر گریان می توانم شد
ز هجرت خشک تر از شاخه در فصل زمستانم
رسی گر چون بهار از ره گل افشان می توانم شد
به بازی بازی از میدان هستی می روم بیرون
مشو غافل که زود از دیده پنهان می توانم شد
....
1/3/65
محمد قهرمان

مهدی...

13th July 2012, 01:49 AM

ستاره شب

همچون ستاره شب چشم به راهم نشانده اند
مانند شب به روز سیاهم نشانده اند
گرد خبر نمی رسد از کاروان راز
شد روزها که بر سر راهم نشانده اند
در مرگ آرزو نفس سرد می زنم
چون باد در شکنجه ی آهم نشانده اند
غافل گذشت قافله ی شادی از سرم
آن یوسفم که در دل چاهم نشانده اند
هر روز شیونی ست ز غمخانه ام بلند
در خون صد امید تباهم نشانده اند
از پستی و بلندی طالع چو گردباد
گاهم به اوج برده و گاهم نشانده اند
از بیم خوی نازک تو دم نمی زنم
آیینه در برابر آهم نشانده اند
شرمم زند به بزم تو راه نظر هنوز
صد دزد در کمین نگاهم نشانده اند
در ماتم دو روزه ی هستی به باغ دهر
تنها بنفشه نیست مرا هم نشانده اند
...
محمد قهرمان

مهدی...

13th July 2012, 01:49 AM

آغوشِ گل
شب از آغوش گل بالین و بستر می کند شبنم
سحرگاهان سفر با دیده ی تر می کند شبنم
نگاه گرم جانان بال پرواز است عاشق را
به سوی آسمان پرواز بی پر می کند شبنم
اگر چون قطره اشکی شب ز چشم آسمان افتد
سحر از چشمه ی خورشید سر بر می کند شبنم
مرا از این دل ناکام شرم آید چو می بینم
شبی تا صبح در آغوش گل سر می کند شبنم
جدایی سخت باشد آشنایان را ز یکدیگر
وداع بوستان با دیده ی تر می کند شبنم
نمی کاهد اگر از عمر عاشق وصل گلرویان
چرا از خنده ی گل عمر کمتر می کند شبنم؟
....
محمد قهرمان

مهدی...

13th July 2012, 01:50 AM

تماشای جهان
دامن ز تماشای جهان چیده گذشتیم
چون باد ازین باغ خزان دیده گذشتیم
رفتیم به گل چیدن و از ناله ی بلبل
از خیر گل چیده و ناچیده گذشتیم
گامی ننهادیم که عیبی نگرفتند
از همرهی مردم سنجیده گذشتیم
بس پند که ناصح ز ره لطف به ما داد
ما گوش گران کرده و نشنیده گذشتیم
ما غنچه ی بی طالع ایام خزانیم
از شاخه دمیدیم و نخندیده گذشتیم
از طعنه ی بی حاصلی از بس که خمیدیم
چون بید سرافکنده و رنجیده گذشتیم
معلوم نشد هیچ ازین هستی موهوم
بی خواست رسیدیم و نفهمیده گذشتیم
از فکر به مضمون قضا ره نتوان برد
ما از سر این معنی پیچیده گذشتیم
از هیچکسی در دل کس جای نکردیم
در یاد نماندیم چو از دیده گذشتیم
.......
1/3/65

محمد قهرمان

مهدی...

14th July 2012, 01:25 AM

پس لرزه های فصل پاییز

......

آن چشمها پس لرزه های فصل پاییزند
با هر نگاهی بر دلم آوار می ریزند

کار دلم زار است آری آن دو ویرانگر
سربازهای جنگجوی نسل چنگیزند

تا پلک بر هم میزنی صد واژه میروید
از بس که مژگان سیاه تو غزل خیزند

میخواهم این دنیا نباشد ، مردمانش هم
وقتی که چشمانت ازاندوه اشک آویزند

این بیت ها جای قرار چشم هامان نیست
امواج چشمانت ازین ابیات سرریزند

مهمان یک فنجان نگاه چشم سوزم کن
آن چشم ها ،حاشا نکن ازعشق لبریزند !


شیما اسلامی فخر

مهدی...

14th July 2012, 01:26 AM

و هوس کرده که در پای تو پرپر بزنم
.......

تا که از چشم تو معماری دیگر بزنم
باید آیینه به دیوار برابر بزنم

دست در دست مرا دور خودت چرخاندی
تا که از دایره جاذبه ات پر بزنم

آب شد در کف دستم بدن برفی تو
پیش از آنی که به تو بوسه مکرر بزنم

دست من نیست دلم تیر تو را می خواهد
و هوس کرده که در پای تو پرپر بزنم

تبر من به درخت تو ارادت دارد
مرگ بر من که به تو - نخل تناور - بزنم

بال خویش از تن بی اسکلت پیرهنم
کنده ام تا که مباد از قفست پر بزنم

من برای دل خود شعر به هم می بافم
و کمی هم که به زخم تو - کبوتر- بزنم

بیت پایانی شعر است و فراهم ننمود
بستری را که در آن ضربه آخر بزنم

مراد رستمی

مهدی...

14th July 2012, 01:52 AM

غزل پیچم نکن بانو



تو را لای کدامین دفتر عمرم بخشکانم؟
تو را کنج کدامین پاره قلبم... نمی دانم

من عادت کرده ام هر شب،غبار اشک هایم را
به روی هرچه باقی مانده است از تو ببارانم

عروس هرزه ی صهیون! عصا از گردنم بردار
که من موسی ترین پیغمبر سردرگریبانم

کجا قرآن نوشته یوسف از آن زن بدش آمد؟
که من عمریست از سرپیچی چشمم پشیمانم

زنم امشب کنار یک نفر غیر از خودم خوابید
و من باید خودم را در صدای او بخوابانم!

خدای چکمه پوش خیره بر اعصار یخبندان!
نترس از من،که من خود زاده داغ زمستانم

تنم یخ بسته از سرمای آدم های دیواری
و دیوار است دیوار است دیوار است - تاوانم -

شنیدم دست باران قصد موهای تو را کرده
برایت چتر آوردم که باران را بسوزانم

دلم افسردگی مزمن یک کوه را دارد
غزل پیچم نکن بانو، که من یا تو...چه می دانم؟

حامد بهار وند

مهدی...

14th July 2012, 01:54 AM

شعر من جزتو کسی را نسرود
........

مثل چشمان تو مثل دل رود
روح من تشنه ی باران شده بود

تشنه ی با تو نشستن... خفتن...
با تو برخاستن و گفت و شنود

تشنه ی لرزش دشت دلم از
غرش چشم تو ای ابر کبود

کاش می شد که تو شاعر باشی
بین ما فاصله در کار نبود

ابر چشمت غزلی می بارید
بر در و پیکر این شهر حسود

می نشاند آتش احساس مرا
می زدود از نفسم بود و نبود

می رسی در غزلم دیر به دیر
تازه کن داغ مرا زود به زود

شعر من همهمه ی بودن توست
بر تو ای شعر خروشنده درود

شعر من جز تو کسی را نسرود
دل من جز تو کسی را نستود

شاعرت محو تماشای تو بود
شاعرت یک غزل تازه سرود

مراد رستمی

مهدی...

14th July 2012, 01:55 AM

سخن از درد

........
بازآ که چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ست
با یاد تو دم ساز دل من دم سردی‌ست

گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ست
ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ست

از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشکیست اگر راهنوردى ست

در عرصه اندیشه من با که توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد که دانست که این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی که چه دردی است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

مهرداد اوستا

مهدی...

14th July 2012, 07:31 PM

این روزها که می‌گذرد، جور دیگرم
دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم

دیگر دلم برای تو پرپر نمی‌زند
دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم

دیگر خودم برای خودم شام می‌پزم
دیگر خودم برای خودم هدیه می‌خرم

دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم
دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم

اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس
این روزها من اسم کسی را نمی‌برم

این روزها شبیه «رضا»های سابقم
هر چند بدترم ولی از قبل بهترم

من شعر می‌نویسم و سیگار می‌کشم
تو دود می‌شوی و من از خواب می‌پرم


از : دکتر رضا کیاسالار

ariorad

18th July 2012, 10:44 AM

در این هوا چه نفس هاپرآتش است وخوش است ([Only registered and activated users can see links])





شعری بسیار زیبا از سایه

زمانه قرعه نو می زند به نام شما

خوشا شما که جهان می رود به کام شما

در این هوا چه نفسها پر آتش است و خوش است

که بوی عود دل ماست در مشام شما

تنور سینه سوزان ما به یاد آرید

کز آتش دل ما پخته گشت خام شما

فروغ گوهری از گنج‌خانه دل ماست

چراغ صبح که بر می‌دمد ز بام شما

ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود

که نقش طلعت خورشید یافت، شام شما

زمان به دست شما می‌دهد زمام مراد

از آن که هست به دست خرد، زمام شما

همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک

شد از امان زمین، دانه‌چین دام شما

به زیر ران طلب، زین کنید اسب مراد

که چون سمند زمین شد سپهر، رام شما

به شعر سایه در این بزمگاه آزادی

طرب کنید که پرنوش باد جام شما

ariorad

18th July 2012, 11:54 AM

هوشنگ ابتهاج(سایه)

ترانه19

19th July 2012, 12:02 PM

حبیب... آفریده شد


روزی که در بهشت تو سیب آفریده شد

آدم نگاه کرد و فریب آفریده شد

خورشید تکه تکه شد و تکه ای از آن

حیران شد و زمینی عجیب آفریده شد

خورشید پاره های تنش را به ما سپرد

منظومه ی فراز و نشیب آفریده شد

باران هزار سال زمین را مجاب کرد

سیاره ای بدون رقیب آفریده شد

دریا شکاف خورد و زمین سر بلند کرد

آنگاه دره های مهیب آفریده شد

چون ذره ای که در دل خود آفتاب داشت

چشمت نگاه کرد و لهیب آفریده شد

***
ماهیت نگاه تو معلوم میکند

خورشید از آن نگاه نجیب آفریده شد

گاهی سراب وسوسه ..گاهی سراب عشق

چشمت به اقتضای فریب آفریده شد

***

بعد از هزار سال غزلهای رودکی

بغض غزل شکست و "حبیب" آفریده شد



حبیب فرقانی

ترانه19

19th July 2012, 12:12 PM

حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو



تو آفتاب ِ نیمه‌ی مردادی ، من دانه‌های برف ِ زمستان‌ام

هی از تب ِ توآب شدم دیگر ، چیزی نمانده‌است به پایان‌ام

یلدا چه صیغه‌ای‌ست!؟ نمی‌فهمم ، بی تو تمام ِ زندگی‌ام یلداست

وقتی شبیه ِ شب‌پره‌ها از روز، از هر چه روشنی‌ست گریزان‌ام

آن روزها که زندگی‌ام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو می‌چرخید ،

وقتی رسول ِ پیکر ِسوزان‌ات ، یکباره ریخت در تن ِ ایمان‌ام ،

وقتی که آیه آیه غزل می‌خواند ، لب‌هات روی ِ کاتب ِ دستان‌ام ،

باران ِ واژه‌هات که می‌بارید هی سوره

سوره

سوره

به قرآن‌ام ،

وقتی ولی‌عصر برای من ، از مسجد‌الحرام گرامی‌تر...

تو مسجد‌الحلال شدی ای ماه ، درسعی ِراه ِرشت به تهران‌ام

من مرده‌ام چقدر حواست نیست ، موسای ِمن عصای ِعزیزت کو؟

اعجاز ِ اشتباه ِ تو حالا من ، یک اژدها به هیأت ِ انسان‌ام

زن نیستی عزیز، بفهمی من بی امن ِ دست‌هات چه تنهایم

حالا که دست‌های نجیب‌ات را ، دیگر قرار نیست که دستان‌ام...

انگشت‌هام در تب ِ لب‌هایت ، من بین ِدست‌هات ترک برداشت

با بوسه‌هات زلزله برپا شد ، در تار و پود ِ پیکر ِ سوزان‌ام

در امتداد ِ نیمکت ِ چوبی ، من ذرّه

ذرّه

ذرّه

فرو

پا

شید

تو ذرّه ذرّه گرگ شد و آرام ، چون برّه‌ای کشید به دندان‌ام

«فاتی» بجای ِ«فاطمه» هم خوب است،یک ذرّه لوس هست ولی بد نیست

سرهم نگو، شکسته بخوان من را ، حالا که تکّه‌ پاره و ویران‌ام...

*****

تو آفتاب‌ ِ نیمه‌ی مردادی ،

من

دانه‌های برف ِ زمستانی

هی از تب ِ تو آب شدم دیگر ، چیزی نمانده ‌است به پایان‌ام ...





فاطمه حق وردیان

ترانه19

19th July 2012, 12:12 PM

موجی که عاشق میشود ...



دنبال من میگردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کاربا ساحل ندارد


باید ببندم کوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد


من خام بودم،داغ دوری! پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد


من عاشقی کردم تواما سرد، گفتی :

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد


باشد ولم کن باخودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد


شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق میشود ساحل ندارد


مهدی فرجی

مهدی...

22nd July 2012, 02:44 AM

می رسم، اما سلام انگار یادم می رود
شاعری آشفته ام هنجار یادم می رود

با دلم اینگونه عادت کن بیا بر دل مگیر
بعد از این هر چیز یا هر کار یادم می رود

من پر از دردم پر از دردم پر از دردم ولی
تا نگاهت می کنم انگار یادم می رود

راستی چندیست می خواهم بگویم بی شمار
دوستت دارم، ولی هر بار یادم می رود

مست و سرشاری ز عطر صبح تا می بینمت
وحشب شب های تلخ و تار یادم می رود
.

شب تو را در خواب می بینم همین را یادم است
قصه را تا می شوم بیدار یادم می رود
...
من پر از شور غزل های تو ام اما چرا
تا به دستم می دهی خودکار یادم می رود؟!

مهدی...

22nd July 2012, 03:18 AM

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم
بر این سرای ماتم و در این دیار رنج
بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم
ما را غم خزان و نشاط بهار نیست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم
گر دست ما ز دامن مقصد کوته است
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم
تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را
ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم
یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم
چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم
از عمر جز ملال ندیدم و همچنان
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم
ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش
کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم
تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر
مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم
تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما
ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم
چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم
سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم

فریدون مشیری

مهدی...

26th July 2012, 02:34 PM

غزل برای «باران» سروده¬ی¬: حسین خسروی

مگر از زنده­ رود می­آیی
که سراسر سرود می­آیی
یک بغل دل،دو رود رودابه
پُرِ سودا و سود می­آیی
دامنی پر ز گل، لبی ز عسل
عسلِ گل­نمود می­آیی
یا پری­دختِ موج و دریایی
و از آن سوی رود می­آیی
یا از آن خواب­های روشنِ سبز
شبِ مه رخ گشود می­آیی
از خَمِ کوچه­ های کودکیم
که زمانه ربود می­آیی
یا از آن اتفاق شورانگیز
که به عشقم فزود می­آیی

همچو گنجشک­های بازیگوش
از برِ شاخ تود می­آیی
تا لب چشمه با تو گُل بکند
لبِ گفت و شنود، می­آیی
کولی شادِ قصه­ هایی تو
در بغل چنگ و عود می­آیی،
تا بری زنگ غصه از دل من
مرحبا ! با درود می­آیی ...

لیکن ای شاه- ماهِ خاطره­ ها
تو که پُر یاد­بود می­آیی،
تو که در روزهای اول مهر
به کنارم فرود می­آیی،
نام و نان و نشانه­ای که نماند؛
بهر این سه «نبود» می­آیی؟
20 / 8 / 89

مهدی...

27th July 2012, 01:41 AM

تا عمق مغز استخوانم درد می گیرد...
...



غزل دستان خود را سوی ذاتی فرد می گیرد
خدا دست کسی را که دعایم کرد،می گیرد


برایم سخت سنگین است هضم اینکه آیینه-
وجودش از نگاه سنگها هم درد می گیرد


غروب آسمان حزن آور و غمناک،تلخ ِ تلخ
ولی بدتر زمانی که دل یک مرد می گیرد


همیشه زجر دشمن شادی آور نیست،گاهی هم-
دل یک گربه با مرگ سگی ولگرد می گیرد


چرا هر کس که یک آغوش پر احساس می خواهد
همیشه دست گرمش را دو دست سرد می گیرد؟


سخن از بی وفایی ها که می گویم-بدون شک-
زبان تا عمق مغز استخوانم درد می گیرد...


حسین عباسیان

مهدی...

1st August 2012, 04:05 AM

دو غزل از حسین اسرافیلی:

طریق عاشقی



مى‌برم منزل به منزل چوب دار خویش را
تا کجا پایان دهم آغاز کار خویش را
در طریق عاشقى مردن نخستین منزل است
مى‌برد بر دوش خود منصور دار خویش را
بر نمى دارد نگاه ازمن جنون سینه سوز
مى شناسد چشم صیادم شکار خویش را
رونق روشن دلان با منت خورشید نیست
مى کند روشن چراغم، شام تار خویش را
در دل طوفانى‌ام از موج خونین باک نیست
مى فشارد در بغل دریا کنار خویش را
موج پر جوشم من از دریا نمى‌گیرم کنار
مى‌نهم بر دوش طوفان کوله بار خویش را
بس که مى پیچد به خود امواج این گرداب سخت
ساحل از کف مى دهد اینجا قرار خویش را
...


تسلیم


تیری به خطا هم اگر انداخته باشی
حاشا که مرا از نظر انداخته باشی
باید که به تسلیم در این عرصه درآیی
یعنی که در این‌جا سپر انداخته باشی
بر چوبه نی، راز اناالحق، نتوان گفت
الّا که به تسلیم، سر انداخته باشی
منزل نتوان کرد در این قاف، چو ققنوس
بایست به پر، شعله در‌انداخته باشی
یک جام از این باده کشیدم، جگرم سوخت
شاید که در این خُم، نظر انداخته باشی
از من مطلب، صحبت افسردگی‌ام نیست
تا در نفسم، شعله دَر‌انداخته باشی
پیش از تو وفا نیز در آیین جفا بود
شاید که تو این رسم برانداخته باشی
با ناله من، تیر دعا، بال اثر داشت
جز آن‌که تواش از اثر انداخته باشی
سر‌سبز‌ترین جنگل شاداب، توان دید
تا جلوه به کوه و کمر انداخته باشی
ای دیده مبار این‌ همه سیلاب، که ترسم
سامان مرا، در خطر انداخته باشی.


*حسین اسرافیلی

متولد: اول اسفند 1330
اهل: تبریز


کتابها: تولد در میدان(کتاب برگزیده نخستین دوره کتاب سال دفاع مقدس)، زخم سیب(کتاب سال دفاع مقدس در سال 1385، آتش در خیمه ها/در سایه ذوالفقار/عبور از صاعقه/آتش در گلو/شرحه شرحه آتش/رد پای صدا/ و...
معرفی: تحصیلات: لیسانس ادبیات از دانشگاه تهران، عضو شورای شعر و موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و صدا و سیما

فرآوری: مهسا رضایی
بخش ادبیات تبیان

منابع: خبرگزاری فارس ، انجمن مجازی شعر فارسی، وبلاگهای ادبی

مهدی...

1st August 2012, 04:11 AM

و دلم پیش کسی...



کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود
و دلم پبش کسی غیر خداوند نبود
¤
آتشی بودی و هروقت تو را می دیدم
مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود


مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسید
خیره بودم به تو و جرات لبخند نبود


هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم
کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هر چند نبود


شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول
بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود


مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت
جای آنها که به دنبال تو بودند نبود

بعد از آن هر که تورا دید رقیبم شد و بعد
اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود


آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته!
کاش نقاش تو این قدر هنرمند نبود

کاظم بهمنی

مهدی...

1st August 2012, 04:25 AM

گمانم من شما را دوست ...




آقا گمانم من شما را دوست ...
حسی غریب و آشنا را دوست ...
نه ! نه ! چه می گویم فقط این که
آیا شما یک لحظه ما را دوست؟ ...
منظور من این که شما با من ...
من با شما این قصه ها را دوست ...
ای وای ! حرفم این نبود اما ...
سردم شده آب و هوا را دوست ...
حس عجیب پیشتان بودن ...
نه ! فکر بد نه ! من خدا را دوست ...
از دور می آید صدای پا ...
حتی همین پا و صدا را دوست ...
این بار دیگر حرف خواهم زد ...
آقا گمانم من شما را دوست ...

مرحومه نجمه زارع

مهدی...

1st August 2012, 11:26 PM

از تمام غزلها قشنگ تر





ای در نگاهم از همه دنیا قشنگ تر
از هر چه ناز و هر چه تمنا قشنگ تر

عذرا و ویس و لیلی و شیرین و دیگران...
حیرانم از تو کیست - خدایا - قشنگ تر!

اسطوره های عشق حقیقت نداشتند
تو واقعیتی و همانا قشنگ تر

بالای دست، دست زیاد است و چون تو نیست
هرگز -بدون شاید و اما- قشنگ تر

این است حسن روز فزونی که گفته اند
امروز دلرباتر و فردا قشنگ تر

باید تو را به حرمت یک گل نگاه کرد
اما نچید، چون که تماشا قشنگ تر

حسن تو را قیاس به دنیا نمی کنم
ای خندۀ تو از همه دنیا قشنگ تر

یک جلوه از کمال تو حسن است و از همه
تو نازنین تری و نه تنها قشنگ تر

وقتی غزل برای تو باشد عجیب نیست
گر باشد از تمام غزلها قشنگ تر!

محمدرضا ترکی

مهدی...

1st August 2012, 11:27 PM

حسِ عزیز عشق...





شب شد خیال آمدنت را به من بده
حسِ عزیز در زدنــــــت را به من بده!

امشب شبیه عشق رها شو درون من
روح شـــــــگرف بی بدنت را به من بده

اینجا میان موزه ی شب خاک می خورم
یک شب هوای پــــــر زدنت را به من بده!

حرفی نمانده است ولی محض یک حضور...
فریــــــادهای بی دهنت را بــــه من بــــــده

مردن مرا نشانه ی تلخیست، بعد از این...
نـــام قشنــــگ زیستن ات را به من بده

ای مثـــل صبـــــح آمده از لمس آفتــــاب
من سردم است ، پیرهنت را به من بده!


بهمن ساکی

مهدی...

1st August 2012, 11:29 PM

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود





وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سارِ پشت پنجره جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود

با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود

جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود

سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود

قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد

تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد

با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

الهام دیداریان (نیشابور فروردین ۸۶)

مهدی...

11th August 2012, 01:08 AM

مُرده


...
من زنده نیستم به تمام دلیل ها
بیهود اند نذر و دعا و دخیل ها

من مرده ام ، بروی سر و چشم گردنم...
...هی خاک پشت خاک بریزید بیل ها!

فریاد میزنی که مرا …دوست …ناگهان
گم میشود صدای تو در قال و قیل ها

دستت نمیرسد به بهاری که هک شده ست
روزی بروی قامت سرد فسیل ها

موسای چشم های مرا را آب برده است
هی زل نزن به چشم عزادار نیل ها

تو اولین ستاره دنباله دار و من
نسلی که منقرض شده در بین ایل ها

باید پیاده راهی هندوستان شویم
یادی نمی کنند از این خطه فیل ها

مهتاب یغما (نیشابور اسفند ماه ۸۵)

مهدی...

11th August 2012, 01:10 AM

فراموشی

....
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم

با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم

از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
وقتی عروسی می کند، آن می کنم این می کنم

خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهایم و این دائمیست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

آریا قادری

مهدی...

22nd August 2012, 01:59 AM

ما جدا از هم غم انگیزیم


....
قهوه را بردار و یک قاشق شکر... سم بیشتر!
پیش رویـــــم هــــم بزن آن را دمــــادم بیشتر

قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست
مــی شوم هـــرآن بـــه نوشیدن مصمــــم بیشتر

صندلی بگذار و بنشین روبرویم،وقت نیست
حرف ها داریــــم ، صدها راز مبهــــم، بیشتر

...راستش من مرد رویایت نبودم هیـــچ وقت
هرچه شادی دیدی از این زندگی غم بیشتر

ما دو مرغ عشق، اما تا همیشه در قفس
ما جدا از هم غم انگیزیم، با هــــم بیشتر

عمق فنجان هرچه کمتر می شود حس می کنم
عــــرض میــــز بینــــمان انگار کـــــم کـــــم بیشتر

خاطرت باشد کسی را خواستی مجنون کنی
زخـــــم قدری بر دلش بگذار، مرهـــــم بیشتر

حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشت
مادرم حـــــوا مقــصر بــــــــــود، آدم بیشتــر

*
سوخت نصــف حرفهایـــم در گلــو...اما تو را
هرچه می سوزد گلویم دوست دارم بیشتر

محمد حسین ملکیان

مهدی...

22nd August 2012, 02:00 AM

من آدم عشقم

....
من آدم ِعشقم، نفسم عشق، سرم عشق
با تو بپرم چندی اگر، بال و پرم! عشق!

من آمده‌ام طی کنم این چند نفس را
در راه هواخواهی تو، راهبرم! عشق!

تا چله نشینی به سکوتم بکشد؛ اشک
تا پیلۀ تنهایی خود را بدرم؛ عشق

من "مادۀ آمادۀ" او بودم و اکنون
آبستنِ شعرِ ترم از جفت نرم؛ عشق

اشک آمد و شد آینه بی‌گرد کدورت
می‌بینم از این چشم فقط دور و برم عشق

مرداب بماند، که من از قطره به دریا،
با توست اگر، می‌گذرم، می‌گذرم عشق!

دوران تو سر شد؟ بشود، من که نمردم
یک عمر فریبایم و نام دگرم عشق

فریبا یوسفی

مهدی...

22nd August 2012, 02:00 AM

فرصت پرواز

...
عشق پرواز بلندی است مراپربدهید
به من اندیشه ی از مرز فراتر بدهید

من به دنبال دل گمشده ای می گردم !!
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان راه مرا سد نکنند
برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

یادتان باشداگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرابی درو پیکر بدهید

آتش از سینه ی آن سرو جوان بردارید
شعله اش رابه درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند!!
به گلو فرصت فریاد بلندتر بدهید!!!

عشق اگر خواست نصیحت بکند، گوش کنید!!
تن برازنده او نیست، به او سربدهید!!

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید
یابه یک شاعر دیوانه ی دیگر بدهید!!

محمدسلمانی

مهدی...

22nd August 2012, 02:02 AM

آرام دلم اوست هنوز
....
رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز
می برم جسمی و، جان در گرو اوست هنوز

هر چه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست
گرچه راضی نشد از من دل آن دوست هنوز

گر چه با دوری ِ او زندگیم نیست، ولی
یاد او می دمدم جان به رگ و پوست هنوز

بر سرو سینه ی من بوسه ی گَرْمش گل کرد
جان ِ ‌حسرت زده زان خاطره خوشبوست هنوز

رشته ی مهر و وفا شُکر که از دست نرفت
بر سر شانه ی من تاری از آن موست هنوز

بکشد یا بکشد، هر چه کند دَم نزنم
مرحبا عشق که بازوش به نیروست هنوز

هم مگر دوست عنایت کند و تربیتی
طبع من لاله ی صحرایی ِ خودروست هنوز

با همه زخم که سیمین به دل از او دارد
می کشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز...

سیمین بهبهانی

مهدی...

6th September 2012, 08:48 PM

می رسد تا حوالی چشمت ، امتداد نگاه من بانو!
چه جناسی میان چشم تو و روزگار سیاه من بانو !


هان ببخشا اگر که آمده ام ، در حریم خدای چشمانت
سوختن در لهیب آتش عشق ، کیفر این گناه من بانو !


خیرگی می کنند چشمانم ، با دلم در تبانی اند انگار
بی خیال گذشت ایامند ، چشمهای به راه من بانو !


چشمه رمز و راز و افسون است ، زیر پرچین ابرویت پنهان
و گمان بر گذر از این پرچین ، بدترین اشتباه من بانو !


خلوتت را به هم زدم انگار ، عاشقم ، حاجت ملامت نیست
تب و هذیان و این پریشانی ، عادت گاه گاه من بانو !

......
حسن زنگانه

مهدی...

6th September 2012, 09:00 PM

تلخ را شیرین سرودم
...

[Only registered and activated users can see links][1]%20copy4c83c295c92610122d82ab32b36c75f3.jpg

شاعر: فاطمه سالاروند
...

شاعرم کردی... بیابان دیدم و دریا نوشتم
تلخ را شیرین سرودم، زشت را زیبا نوشتم

چشم وا کردم به روی زندگی کابوس دیدم
چشم بستم خط به خط کابوس را رویا نوشتم

از دل آزرده ام با هیچ کس چیزی نگفتم
بارها از بهره نابرده ام اما نوشتم

تا کسی از چشم هایم شکوه هایم را نخواند
اشک را در پرده پنهان، خنده را پیدا نوشتم

سوختم یک عمر، آهی از لبم آیا شنیدی؟
از دهان خونچکان زخم ها آیا نوشتم؟

سرنوشت خویش را از روز اول دیده بودم
در خیابان های سرد شب زنی تنها نوشتم...

مهدی...

6th September 2012, 09:16 PM

از عشق می‌گویم
....


از عشق می‌گویی٬ بگو آبی‌ترین باشد
از عشق می‌گویم اگر درد تو این باشد

بگذار من عاشق‌ترین مرد زمین باشم
بگذار یک دیوانه هم عاشق‌ترین باشد

شیطان از اول خوب می‌دانست آدم کیست
بگذار لاف عشق تهمت‌آفرین باشد

من از فریب گندم روی تو دانستم
بی‌چاره دل یک عمر باید خوشه‌چین باشد

با یک هجوم از هم فرومی‌ریزدش غم٬ آه
دیوار دل سهل است اگر دیوار چین باشد

آه ای شبان خفته‌ی کولی‌ترین برخیز
می‌ترسم این‌جا باز گرگی در کمین باشد

وقتی که از دل گفتی و آیینه دانستم
آنی که می‌خواهد دلم باید همین باشد

تا بود از تو قسمتم غم بود و دیگر هیچ
ای کاش تا باشد نصیبم از تو این باشد

این است پایان تب پروانه‌ای چون من
آتش همان بهتر که خاکسترنشین باشد


محمدحسین بهرامیان

ghased68

11th September 2012, 04:10 PM

روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی
چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی

چند بیتی بهیادتو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...
عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی

من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب
نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی

با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!
"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی

کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم
در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی

شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر
فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی

بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم
این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...


اصغر معاذی

ghased68

11th September 2012, 04:16 PM

همین، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم،
غلط کردم به شوق باغ ، گویا پر در آوردم

دهان تا باز کردم مُنکرانم طعنه ها کردند
غزل گفتم، گمان کردند پیغمبر در آوردم

اگر شمشیر عریان پیشِ رویم بود خندیدم
چو بودا در جواب از جیب ، نیلوفر در آوردم!

درختی ساده ام، آری جفای باغبانم را،
هرس پنداشتم، پس شاخه ای دیگر در آوردم!

به خود آرایشِ "بَزمی" گرفتم تا بیاسایم
غم از هرسو که آمد بر سرم، ساغر در آوردم

جهانِ سخت را آسان گرفتم، شعرِ تَر گفتم
به مضمون ، موم از دکانِ آهنگر در آوردم

ندارم عادتِ منت کشیدن، حالِ من خوب است
زِ بس با دستِ خود از پُشتِ خود خنجر در آوردم

.
.

زِ عُمرِ رفته آهی ماند، بر آیینه ی جانم
طلا در کوره کردم، مُشتِ خاکستر درآوردم!

حسین جنتی

مهدی...

20th September 2012, 02:09 AM

ابر وقتی از غم چشم تو غافل می شود

جای باران میوه اش زهر هلاهل می شود
سر بچرخان از تنت بیرون بیا لختی برقص
در هوای چیدنت دستان من دل می شود
سر بچرخان از هوا سرشار شو قدری بخند
دین من با خندۀ گرم تو کامل می شود
هر طرف رو می کنم محرابی از ابروی توست
رو بگردانی نماز خلق باطل می شود
می توانی تب کنی بغض زمین را بشکنی
بی نگاهت آب اقیانوس ها گل می شود
چشم هایم را بگیر و چشم هایت را مگیر

ای که بی چشم تو کار عشق مشکل می شود


...
ناصر حامدی

مهدی...

23rd September 2012, 12:49 AM

تو شاگرد اول هرچه دروس دلبری هستی ...
...


خمیرت را به خون ماه ورزانید و در ثانی ،
تو را پیکر تراشیدند معماران یونانی

تو را پیکر تراشیدند و از تن خستگی ها را
در آوردند با نوش دو فنجان چای سیلانی

حنا بستند گیسوی تو از خون عمیق شب
کشیده چشم و ابروی تو را محمود ایرانی

خمیرت تا بخشکد ؛ داغ لب بود و تن خیست
از آن دم باز شد بازار گرم بوسه پنهانی

برای رنگ چشمت جوهر دریا و جنگل را
چه زیبا ریخت در بوم نگاهت حضرت مانی

کشیده از ازل دور دهانت نقش بوسیدن
نبات سرخ فوقانی نبات سرخ تحتانی

برید و دوخت با باد صبا پیراهنی از عشق
نشانده حسن بلقیس تو بر تخت سلیمانی

تو شاگرد اول هرچه دروس دلبری هستی
تو استاد همه معشوق از عاشق گریزانی

زلیخا دلبری گر از تو می آموخت در آنی
به عشقش جامه از تن می درید آن ماه کنعانی

به محض دیدنت از جای برخیزند بیماران
بنا شد با تماشای تو طب دیده درمانی

چنین شوریدگی از نشئه ی سرشار چشم تو
کشانده عقل را تا خانه ی خواب زمستانی

نصیب من چه کردی جز پریشانی و حیرانی؟
نصیب از تو چه بوده غیر حیرانی ، پریشانی ؟

به رسوایی کشد عشق سر پیری اگر بیند
تو را وقت دعا پیر قمی یا شیخ صنعانی

موافق با جهانی ساکت و منهای آدم ها
جهانی بی جنایت بی خیانت بی ..که می دانی

" سید محمدعلی رضازاده "

برگرفته از وبلاگ *کوچه باغ*

مهدی...

8th November 2012, 01:24 AM

محکم بگیر دست مرا دوست دارمت
سهم همیشه های دلم می بهارمت

پاییز را به خاطر من بی قرار کن

تا بازهم به روی لبانم بیارمت

مبهوت ماجرای تو آب از سرم گذشت

اما هنوز در بغلم می فشارمت

یک حس گنگ دربه دری بی تفاوتی ....

دارم تو را کنار خودم یا ...ندارمت ...؟!

دنیا قشنگ نیست دقیقن شبیه خواب ....

هربار تا به دست خدا می سپارمت

در دست هام سینی آب است و آیینه

باید شبیه ابر بهاری ببارمت

چشم انتظار آمدنت چکه می کنم

پشت نگاه پنجره جا می گذارمت
...

م- شوریده /مهدی نژاد هاشمی

مهدی...

8th November 2012, 01:26 AM

در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری
موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تو باید دست روی دست بگذاری
بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق
یا نوش دارو باش یا زخمی بزن کاری
من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد
خوکرده با آداب و تشریفات درباری
هر کس نگاهت کرد چشمش را در آوردند
شد قصۀ آقا محمد خان قاجاری
آسوده باش از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری
چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم کرد
باید برای چادرم حرمت نگه داری
تو می رسی روزی که دیگر دیر خواهد شد
آن روز مجبوری که از من چشم برداری



فاطمه سلیمانی

مهدی...

14th November 2012, 09:32 PM

شاید تو آمدی و …

مژگان عباسلو
...


شاید تو آمدی و به یمن تو خنده‌ها…
در باغ‌ها دوباره صدای پرنده‌ها…

شاید به احترام تو آن ساعت عزیز
ساکت شدند از حرکت چرخ‌دنده‌ها

بی‌همزبانی و غم بی‌همزبانی و …
شاید مرا گرفتی از این خون‌مکنده‌ها

نزدیک‌تر شدی به من آنگونه که خدا
نزدیک‌تر به گرمی رگ‌های بنده‌ها…

در بیشه‌های چشم تو شیر آرمیده‌است
رام تو می‌شوند درونم درنده‌ها

با من بمان که عشق به دنیا بیاوریم
دنیا به ما… به عشق‌پدیدآورنده‌ها…

مهدی...

21st November 2012, 01:54 AM

مرهم...
...

مانده از کوفه کسی با قلب تو مَحرم شود

حُر شود از گیر و دار فتنه و آدم شود

زخم خواهد زد نقاب صورت نامردها...

"یقضی الله ست" می خواهد تو را مرهم شود

من یقین دارم پس از این تیغ شمشیر عرب...

"آه" از شرم گلویت، تا قیامت خم شود

بعد تو آتش به نای و نی بهم می پیچد و...

پرده های کبریا همرنگ با ماتم شود

دست خون خواهی ماه از آب بیرون می زند

آه عالم سوز سینه عبرت عالم شود

عاقبت دستی بکش آقا به روی شعر من...

تا کمی از بار بر دوش مصیبت کم شود

خوب می دانم شفاعت می کنی آخر مرا

آرزو دارم که آنچه خوب می دانم شود



شاعر: سیدمهدی نژاد هاشمی

مهدی...

22nd November 2012, 08:10 PM

گفت ماهی را بگیراز آب ، هرگز دیر نیست
ماهی افتاده ست بر ساحل و ماهیگیر نیست !

می نشینم در حضور سوت و کور آینه
چشم می دوزم به چشمانش ، ولی تصویر نیست

من چهل سیب سفید از باغ عمرم چیده ام
عشق در دل مانده ام امّا به خوبان پیر نیست
غلامرضا شرفی زاده

مهدی...

27th November 2012, 11:01 PM

[Only registered and activated users can see links]

سیامک بهرام پرور
قرار


به روی جادهء واژه بیا قدم بزنیم

نگو که: «خسته ام آخرچرا قدم بزنیم ؟!»



تمام هستی «من» را گرفته این دنیا

بیا که تا ته دنیا «تو» را قدم بزنیم



چرا «چرا» ؟! که چریده «چرا» چمنزارم !

برای سبز دویدن کجا قدم بزنیم ؟



کجا...کجا... همه جا! «هیچ جا و هر جایی»!

فقط بخواه و ... بیا تا «خدا» قدم بزنیم



نفس نفس بزنیم و هوا تمام شود

و مثل ما..هی..ها ..بی..هوا..قدم بزنیم !



و بعد موج به موج از حریم دریاها

گذر کنیم و ببالیم و با «قدم بزنیم» -



به روی هفت فلک کهکشان ببارانیم

بخواه ماه ترین ! در فضا قدم بزنیم



فضای تازه بسازیم تا که تازه شویم

به هر چه کهنه بتازیم تا قدم بزنیم -



- زمان ، زبان، ضربان را و گیج شان بکنیم

جوان شویم و در آن سالها قدم بزنیم -



که دست گرم من انگشتهای شادت را

گرفت و... کوچه به کوچه... به آسمانها... برد !



زمان ، زبان ، ضربان گیج شد ، غزل رقصید

ردیف و قافیه چرخید و ... آبرو را برد !



تو آبروی منی ، لیلی هزار غزل !

که این جنون مقدّر مرا به صحرا برد



و می شود که مقرّر شود به بی قراری من

قرار تازه و این شعر را همان جا برد -



- که ما ردیف کنیم این قرار را از نو :

بیا که تا ته دنیا ... تو را ... قدم بزنیم !

مهدی...

28th November 2012, 07:41 PM

فراق
....
مهر ۷م، ۱۳۹۱ | شاعر: سجاد صادقی
...

سکــــــوت عاشقانه ای مرا فرا گرفته است

و در فراق روی تو دلــــــــــم عزا گرفته است

نیامدی و سالهاست که غم گرفته این سرا

بیا و مرهمی بیار که غم ســـرا گرفته است

گله نمیکنــــم زِ تو که رفتــــه ای زِ پیش من

چرا که از دلم تو را خود خدا گرفته است

ببخش اگر صدای من،به گوش تو نمی رسد

دلیل،بغض شاعر است که این صدا گرفته است

زِ چشــم اشک و سینه درد و آه بی قرار من

گمان حکومــــت خزان دوباره پا گرفته است

ز دوریت کمر شکست و قد خمید و خسته ام

بیا ببین که عاشقت به دست عصا گرفته است

زِ وسعت دلـــــــم برفت خنده هــــای زورکی

زِ رفتنت غمــــــی بزرگ سراغ ما گرفته است

ترانه19

21st December 2012, 11:12 AM

هر چه‌قدر این روزها دستان من تنهاترند

چشم‌هایت شب به شب زیباتر و زیباترند

رازداری‌های من بیهوده است، این چشم‌ها

از تمام تابلوهای جهان گویاترند

این چه تقدیری است که عشقِ من و انکارِ تو

هر دو از افسانه‌ی آشیل نامیراترند؟

من پَر کاهی به دست باد پاییزم ولی

چشم‌های روشنت از کهربا گیراترند

یک قدم بردار و از طوفان آذر پس بگیر

برگ‌هایی را که از شلاّق باران‌ها تَرَند

باد می‌آید، درخت نارون خم می‌شود

شاخه‌های لُخت از دستانِ من تنهاترند



(پانته آ صفایی)

مهدی...

31st December 2012, 12:08 AM

ای دل بزن






ای دل بزن ! اگر چه گرفتار نیستی !
چیزی به این زمانه بدهکار نیستی !

وقتی هنوز ماه پس ابر مانده است
خود را چنان بپوش که انگار نیستی

وقتی که یار قافیه ی بار می شود
غمگین مشو که با احدی یار نیستی

غمگین مشو که سقف و ستونی نداشتی
خوش باش از اینکه مالک دیوار نیستی

دوری کن از کسی که تو را غرق درد دید
اما به خنده گفت که بیمار نیستی

می را حرام کرد ولی داد دست تو
چون با همین خو ش است که هشیار نیستی

ای روزگار ای که در این قحط مشتری
دل را به یک پشیز خریدار نیستی

با اینکه زیر بار حقیقت نمی روی
باری قبول کن گل بی خار نیستی

می خواستم به باد تمسخر بگیرمت
اما هنوز لایق اینکار نیستی !

غلامرضا طریقی

مهدی...

31st December 2012, 12:09 AM

فانوس شعرهای تو






بگذار بگذرد همه چیز آن چنان که هست
دنیا همین که بوده و دنیا همان که هست

پای سفر که پیش بیاید مسافریم
آدم هراس جاده ندارد جوان که هست

تا هرچه دور پشت مرا گرم می کند
مثل تو دست همسفری مهربان که هست

اصلا بدون مشکل شیرین نمی شود
در راه دست کم دو سه تا امتحان که هست

گاهی برای ما خود این راه مقصد است
یک جاده با فراز و نشیب آن چنان که هست

حالا اگر چراغ نداریم بی خیال
فانوس شعرهای تو در دستمان که هست

خواب دو جفت بال و پر سبز دیده ام
پاهای مان شکسته، ولی آسمان که هست

مهدی فرجی

مهدی...

31st December 2012, 12:11 AM

فلسفه ساده عشق


...



این بار تو آتش شده ای؛ پنبه من اما
آلوده مکن ساحت دامن به من اما

این فلسفه ی ساده ی عشق است که بخشید
سیبی به تو و حسرت چیدن به من اما

انداخته در گردش تقدیر دلم را
یک سینه نداده است از آهن به من اما

دور از منی آن گونه که این برکه از آن ماه
نزدیک تری از رگ گردن به من اما

از خرمن بر شانه رهایت نرسیده است
اندازه ی یک دانه ی ارزن به من اما

تا ملک فنا بیشتر از چند قدم نیست
با این همه امشب بده مأمن به من اما ...
...

علیرضا بدیع

مهدی...

31st December 2012, 12:09 PM

قرار نیست که ما تا همیشه بد باشیم
علیه عشق سندهای مستند باشیم

تمام راه خطا را درست طی کردیم
بیا که راه وفا را کمی بلد باشیم

بیا به سادگی باغ احترام کنیم
و آبدارترین میوه‌ی سبد باشیم

رونده مثل نسیمی که می‌وزد همه جا
شبیه برگ که بر آب می‌رود باشیم

به پاس حرمت گل باغ را لگد نکنیم
اگر نشد که چنین بود در صدد باشیم

بدست حضرت حوّا زنیم بوسه مهر
وگرنه آدم خوبی نمی‌شود باشیم

برای رفتن از پیش هم شتاب چرا؟
کنار هم بنشینیم و تا ابد باشیم

...
امیر عاملی قزوینی

مهدی...

31st December 2012, 12:10 PM

مَپَسند که دور از تو برای تو بمیرم
صید تو شدم تا که به پای تو بمیرم

هر عضو ز اعضای تو غارتگر دلهاست
ای آفت جان بهر کجای تو بمیرم

گر عمر ابد خواهم از آنست که خواهم
آنقدر نمیرم که به جای تو بمیرم

با من همه لطف تو هم از روی عتابست
تا هم ز جفا، هم ز وفای تو بمیرم

آخر دل حساس ترا کُشت «امیرا»
ای کُشته احساس، برای تو بمیرم

...
سید کریم امیری فیروزکوهی

مهدی...

31st December 2012, 12:11 PM

آزاده را جفای فلک بیش می‌رسد
اول بلا به عافیت‌اندیش می‌رسد

از هیچ آفریده ندارم شکایتی
بر من هر آنچه می‌رسد از خویش می‌رسد

چون لاله یک پیاله ز خون است روزی‌ام
کآن هم مرا ز داغ دل خویش می‌رسد

رنج غناست آنچه نصیب توانگر است
طبع غنی به مردم درویش می‌رسد

امروز نیز محنت فرداست روزی‌ام
آن بنده‌ام که رزق من از پیش می‌رسد
...

سید کریم امیری فیروزکوهی

ترانه19

31st December 2012, 01:07 PM

توی چشمان تو شیطان قشنگیست گلم (مهدی جهان داری)


پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم

حال من حال پریشان قشنگی ست گلم

قبل از آنی که بیایی چه کـــویری بودم ...

زندگی با تو چه گلدان قشنگی ست گلم

سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد ...

فال ما داخل فنجان قشنگی ست گلم

نوحم از لطف تو بانو ... که تمام عمـــــــرم :

(( راه رفتن توی ‌دالان قشنگی )) ست گلم

من لامذهب بی دین به تــــــــــو ایمان دارم

خیلی این کفر من ایمان قشنگی ست گلم

حاضــــــــــرم بندهء چشمان سیاهت باشم

توی چشمان تو شیطان قشنگی ست گلم

یوسفم ! بوی تو کافی ست مرا ... این دنیا ...

با حضور تو چه کنعان قشنگی ست گلــــــم

مهدی...

6th January 2013, 11:39 PM

وصله ها
...

این وصله ها به ماه نمی چسبد

آنســــوتر از تمــــــامی قـول و قـرار ها
پاییـز را قــــدم زده ام بـی تو بــــــــارها
پاییز کوچه با دو سه تـا تــاک ریخـــــته
هــی برگ برگ می تکد از شاخسـارها
امروز جمــــعه، چنــــدم آذر، خیـــال کن
داری قـــــرار بــا من دل بیقــــرار...هـا
یک تخت، تخت ساده چوب، من و تو و...
گنجشــــک هـــای جاده چالوس، سارها
یک باغ در تصــرف شـــــــــوم کلاغ ها
یک کـــــاج در محـاصـــره قــارقــارها
قلیــان و چـای، طعـــم غزل بر لبـان من
چشــم تو، شـــاه بیت همه شـاهکــارها
من جنـگلم، به مخمل خورشید متهـم
سر می کشـــــند از در و دیوار، دار ها
من زنـــده ام هنوز ولـی گوش کن، ببین
سر می رســند از همـه جا لاشخــوارها
یلدا ترین شب از شب گیـســـوی باغ را
می زخمم از چکـــــاچک خـون انــارها
بگذار عاشـــقـانه بمیـــــــــرم به پـای تو
گردن بگیر مرگ مرا گـرچه دار ها....
ای گردباد خسته ی بی تکسـوار! های!
گــم کـــرده ایم رد تو را در غبـــــــارها
یک شـب بیا تو با چمــدانی پر از سلام
در ازدحــــــــــــام مـبـهـم سوت قطـارها
بـاز آن نگــــــاه مخمــــــلی نخ نمــای را
چون گل بدوز بر تـن ما وصــــله دارها
ما خسـته ها، فنا شده ها، ور شکسته ها
ما بد قواره هــــا، یله هـــا، بـد بیـــار ها
***
امروز جمعه، چنـــــــــدم آذر، خیال کن
هـــــی چکه چکه می چکم از انتظــارها
تو می رسـی و هلهله برپاست خوب من
دســـــتی تکـــــــان بده به سرور چنارها
این کوچه باغ با دو سه تـا تـــاک ریخـته
هی برگ برگ می تکد از شــــــاخسارها
این بیت ، سـمتِ مبـهمِ بارانِ دیرگــــاه
این کوچه را قـــــدم زده ام بی تو بارها

محمد حسین بهرامیان

مهدی...

6th January 2013, 11:44 PM

دیر پیدا کردی‌ام
...

چشم وا کردم و دیدم ناگهان افتاده‌ام
ناگهان دیدم که از نام و نشان افتاده‌ام
سیب سرخی نیم‌خورده گوشه‌ای افتاده بود
آه ... تقصیر تو شد از آسمان افتاده‌ام
خوب می‌دانی چرا افتاده‌ای از چشم من
خوب می‌دانم چرا از چشم‌تان افتاده‌ام
این همه با هم تفاوت ... این همه با هم شبیه
من گره بودم که در کار زمان افتاده‌ام
با تو دردی مشترک دارم که می‌دانی خودت
من هم از بخت بدم در این جهان افتاده‌ام
دیر پیدا کردی‌ام ، وقتی مرا دیدی که من
مثل چای تلخ سردی از دهان افتاده‌ام . . .
...

علیرضا خجو

مهدی...

11th January 2013, 06:03 PM

طلوع چشم تو
...

اصلا...همین شروع غزل، چشم‌های تو
گفتم که یک غزل بُسرایم برای تو
دارم تمام کوچه تو را پرسه می‌زنم
احساس می‌کنم که شدم مبتلای تو
وقتی عبور می‌کنی از کوچه باغ شعر
مصرع، ردیف می‌شود از هر هجای تو
من با طلوع چشم تو بیدار می‌شوم
وا می‌شود دو چشم دلم با صدای تو
روزی هزار مرتبه تا مرگ می‌روم
روزی هزار مرتبه تا ماجرای تو
حالا بیا دوباره مرا با خودت ببر
من ماندم و سکوت و غم ردّپای تو
من می‌رسم به نقطه‌ی پایان این غزل
حال و هوای مصرع آخر فدای تو
دارم قدم‌قدم به تو نزدیک می‌شوم
یک آسمان ستاره به ریزم به پای تو
دلگیرم از تمام خودم از تمام شهر
من کوچ می‌کنم به دل روستای تو
...
دانیال رحمانیان

مهدی...

11th January 2013, 06:05 PM

هوس گُل
...

بال و پر نیست ولی میل پریدن دارم
راه پُر پیچ و خم و شوق رسیدن دارم
نه بصر مانده برایم نه بصیرت امّا
آرزوی نظر ؛ انگیزه دیدن دارم
از دو پایم فلج و تا سر کوی صنمی
با چه شور و شعفی حسّ دویدن دارم !
نیمه شب خوش نفسی عشق برایم خواند و
به خیالش که مَنم گوش شنیدن دارم
ره ندارم به گلستان و هنوزم که هنوز
هوس گُل به سرم حاجت چیدن دارم ....
...
سید رضا والا

مهدی...

11th January 2013, 06:11 PM

کاشکی می‌شد یه جوری هق هق دریا رو نوشت
...

کاشکی می‌شد یه جوری هق هق دریا رو نوشت
سرفه سرب و گلوی گل مینا رو نوشت

کاشکی می‌شد دل سنگ کاغذا رو پاره کرد
یا که با خون قلم خط چلیپا رو نوشت

مگه می‌شه رنگ خردل، خون نقاشی بشه!
تا بشه رنج نفس، تو سوز و سرما رو نوشت

پر پرواز پرنده زیر شلاق تگرگ
یا هجوم موج وحشی تو سر و پا رو نوشت

وقتی حتی رفقا دشمنای خونی شدن!
دیگه امروزی نمونده تا که فردا رو نوشت

روزا شبگیر شبو، خوابا تو تردید تبن
با سواد خاطره کی طرح رویا رو نوشت؟

چرا هی قصه می‌گن از آدم و باغ بهشت!
نمی‌شه صبر نجیب دل حوا رو نوشت؟

کوها ابر سنگین، ابرا کوهای بخار...
اینطوری اگه ببینی، میشه صحرا رو نوشت

چی می‌بافم توی این شهر رباتای قشنگ
نمیشه تو دلاشون شعر سپیدارو نوشت

کاظم رستمی

مهدی...

11th January 2013, 06:32 PM

گیر و دارها
...

خشکیده است در گذر روزگارها
شور هزار رود در این شوره‏زار‏ها

بی-دار مانده‏ای و تو را خواب دیده‏اند
در بامدادهای مه‏آلود، دارها

وقت بهار بود ولی باز هم زمین
چرخید بر خلاف قرار و مدارها

بختش سیاه بود سپیدار و دار شد
تا سهم ما چه باشد از این گیر و دارها

جنگی نمانده‏است مگر جنگ زرگران
خو کرده دست تیغ به نقش و نگارها

ما مانده‏ایم و چشم و دلِ رو به قبله‏ای
ای قبله قبیله چشم انتظارها!

محمدمهدی سیار

مهدی...

11th January 2013, 06:32 PM

گیر و دارها
...

خشکیده است در گذر روزگارها
شور هزار رود در این شوره‏زار‏ها

بی-دار مانده‏ای و تو را خواب دیده‏اند
در بامدادهای مه‏آلود، دارها

وقت بهار بود ولی باز هم زمین
چرخید بر خلاف قرار و مدارها

بختش سیاه بود سپیدار و دار شد
تا سهم ما چه باشد از این گیر و دارها

جنگی نمانده‏است مگر جنگ زرگران
خو کرده دست تیغ به نقش و نگارها

ما مانده‏ایم و چشم و دلِ رو به قبله‏ای
ای قبله قبیله چشم انتظارها!

محمدمهدی سیار

مهدی...

13th January 2013, 01:18 AM

بیگانه ها آزردنت را دوست دارند

از پیش چشمم بردنت را دوست دارند

از بازوانم چیده و بردند با خود

مانند گل پژمردنت را دوست دارند

بازیچه ات کردند تا من را ببازی

هربار لطمه خوردنت را دوست دارند

در انتظار ارث بردن از تو هستند

هر لحظه تنها مردنت را دوست دارند

تو پاکی و ساده – صمیمی مثل باران

از جنس ((من)) نشمردنت را دوست دارند

پیش تو می گویند - بی شک – بدترینم –

باحرف خود آزردنت را دوست دارند

.

.

.

یخ بسته دیشب از غمت این کوچه .....- بگذر

- آرام تر سر خوردنت را دوست دارند

- /////////

- سید مهدی نژادهاشمی

مهدی...

13th January 2013, 01:24 AM

حال من خوب است اما بازهم بد می شود

آب دارد از سَرِ آبادی ام رد می شود

قول دادن ، برنگشتن ، عادت دیرینه ای ست

مرد هم باشد به یکباره مردد می شود

اینچنین با دست خالی برنمی گردم به شهر

عمر من هربار صرف ِ رفت و آمد می شود

آسمان با غم تبانی می کند در چشم هام

با غروب رفتنت هم رنگ دارد می شود

ترس را تزریق خواهد کرد در رگهای من

فکر تو در استخوانم سوز ِ بی حد می شود

آه از نفرین دامنگیر در دامان شب

بدبیاری های من دارد زبانزد می شود

بردلم افتاده دیگر برنمی گردی توهم ....

آخرش هم اتفاقی که نباید می شود

...
سید مهدی نژادهاشمی

مهدی...

16th January 2013, 11:17 PM

عباس صبوحی
...


اگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم را
شمارم مو به مو شرح غم شب های تارم را

برای جان سپردن کوی جانان آرزو دارم
که شاید باد و سیل او برد خاک مزارم را

ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشن
به باغ حسن اگر بینم نگار گلعذارم را

به گرد عارضش چون سبز شد خط من به دل گفتم:
سیه بین روزگارم را ، خزان بنگر بهارم را

تمنا داشتم عین وصالش در شب هجران
صبا بوئی از آن آورد و برد از دل قرارم را

بدان امید از احسان که در پایش فشانم جان
که از شفقت بدست آرد دل امیدوارم را

مریض عشق را نبود دوائی غیر جان دادن
مگر وصل تو چاره سازد چاره درد انتظارم را

چو یارم ساخت با اغیار و من جان دادم از حسرت
بگوید ای برادر آن بت ناسازگارم را

صبوحی را سگ دربان خود خواند آن پری از مهر
میان عاشقان افزود قدر و اعتبارم را !

meygol

22nd January 2013, 02:55 AM

آغوشِ گل

شب از آغوش گل بالین و بستر می کند شبنم
سحرگاهان سفر با دیده ی تر می کند شبنم

نگاه گرم جانان بال پرواز است عاشق را
به سوی آسمان پرواز بی پر می کند شبنم

اگر چون قطره اشکی شب ز چشم آسمان افتد
سحر از چشمه ی خورشید سر بر می کند شبنم

مرا از این دل ناکام شرم آید چو می بینم
شبی تا صبح در آغوش گل سر می کند شبنم

جدایی سخت باشد آشنایان را ز یکدیگر
وداع بوستان با دیده ی تر می کند شبنم

نمی کاهد اگر از عمر عاشق وصل گلرویان
چرا از خنده ی گل عمر کمتر می کند شبنم؟
....
محمد قهرمان

meygol

22nd January 2013, 02:56 AM

قطره ای هستم که می سوزم مرا دریا کنید
ناله هایم را شبیه ناله لیلا کنید

سخت مجنونم من و دیوانه و افسرده حال
کاش می شد این دلم را بیش ازین شیدا کنید

غرق در کابوسم اما کم نگردد از شما
گر محبت کرده من را غرق در رویا کنید

رهگذر تنها و بی کس مانده در شهری غریب
گاهگاهی یاد ازین آواره تنها کنید

گرچه دلهاتان سیاه از نامرادیها ولی
از شما خواهم کمی هم عشق را معنا کنید

مانده ام سر گشته در غوغای بی فردای خویش
همتی ، یاران ! مرا در خویشتن پیدا کنید


هاتف کلانتری(رهگذر )

مهدی...

3rd February 2013, 08:06 PM

یک شاخه آرامش

.........


هر روز می چینم دراین خانه ، این میز این گلدان و فنجان را


پس می زنم این پرده ها را تا از پنجره فصل زمستان را...



من زندگی را دوست دارم که گل های گلدانم نمی میرند



شاید اگر روزی نبودی من ، این دلخوشی های کماکان را...



هر روز می چینم برای تو ، یک شاخه گل یک شاخه آرامش



وقتی تداعی می کنی در من آرامش دور ِ دبستان را



من دختر کوهم که زانوهام ، با هیچ بادی خم نخواهد شد



من در کنار دست های تو شرمنده خواهم کرد توفان را!



از مرزهای بسته ام رد شو ، خوشبختی ام را باتو باور کن



در دست هایت جابده امشب ، آهوی از هرجا گریزان را



.........



رویا باقری

مهدی...

3rd February 2013, 08:07 PM

روی خوش .
......


بگـــو به باد پرش را تکـــان تکـــان بدهد
بگـــو به ابــر کـه باران بــی امـــان بدهد

چه بی قرار و چه بیگانه مانده ایم،ای کاش
کســـی بیـاید و ما را به هم نشان بدهد

کســـی بیـــاید و ما را به کوچـــه ها ببرد
به مــا برای رسیـــدن به هم تــوان بدهد

بگو،مگر برســـاند کســـی به گوش خدا
که از نگاهش سهمی به عاشقان بدهد

بـرای هــر دل تنـــها دلــی ردیـــف کــنـد
به هر نگـــاه جـــوان یار مهــــربان بدهـد

خدا که اینهمه خوب است کاش امر کند
کمی زمانه به ما روی خوش نشان بدهد

...
ناصر حامدی

مهدی...

10th February 2013, 02:32 AM

از زبان غریبه
...



دانه های گندم را
در جیب سوراخ شده ام بگذار
می خواهم
تمام دشت را بدوم
می خواهم
خاکم را
و دست های خالی
کودکانم را
از خوشه های طلایی پر کنم
و عشق را
که سالهاست رخت بر بسته
بر پا کنم




سروده : سید کمال موسوی

مهدی...

10th February 2013, 03:23 AM

من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان

که شنیده است نهانی که در آید در چشم
یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان؟

یک جهان راز درآمیخته داری به نگاه
در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟

چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم
که جهانی است پر از راز به سویم نگران

بس که در راز جهان خیره فرو ماندستم
شوم از دیدن همراز جهان سرگردان

چه جهانی است جهان نگه ، آنجا که بوَد
از بد و نیک جهان هر چه بجویند نشان

گه از او داد پدید آید و گاهی بیداد
گه از او درد همی خیزد و گاهی درمان

نگه مادر پر مهر نمودی از این
نگه دشمن پر کینه نمودی از آن

"رعدی آذرخشی"

مهدی...

12th February 2013, 07:57 PM

سلام بر تو رفیق صمیمی باران

......

کلید بود و هوای هزار........ بیم و امید

که مرد گیج و گمی پشت درب ِ خانه رسید

سکوت فلسفه می بافت، :

.......................................گیر خواهد داد _

_ شبیه قبل کلید و زمان نمی چرخید ...!

که ناگهان در خانه به روی او وا شد

تمام فلسفه چینی ِ مرد را بلعید ...........................

.

.

.

سلام بر تو::::.........................

....... رفق قدیمی ِ باران

هوای تازه ((ترنّم)) به خانه می بخشید

: ......... به انتظار تو بودم هزار سال نزار .......!

هزار سال پر از اشک و حالت ِ تردید

.

.

کشید روی دوچشمش ملافه ای از خاک

وَ روی شانه کنار ِ بنفشه ها خوابید .......!

پس از گذشت هزاران، هزار، سال هنوز

پرنده های مهاجر / شبیه قوی سپید ........

برای دیدن او کوچ می کنند انگار............

ولی بهار گذشته نمی شود تمدید .............!!
......

سید مهدی نژاد هاشمی

مهدی...

12th February 2013, 07:59 PM

بگذار بمیرم
...

مگذار که دور از رخت ای یار بمیرم
یک سر بگذر بر من و بگذار بمیرم

مردن به قفس بهتر از آن است که در باغ
از طعنه ی مرغان گرفتار بمیرم

هر مشکلی آسان شود از مستی و ترسم
خالی شَوَدَم ساغر و هشیار بمیرم !

گفتی :به تو گر بگذرم از شوق بمیری !
قربان سرت , بگذر و بگذار بمیرم !

بوسه ز هما سایه‌ام افتاد صباحی
باشد که در آن سایه ی دیوار بمیرم

صباحی بیگدلی

julye

18th February 2013, 11:29 PM

خونین جگرم بگذر و بگذار بگریم
خالی نشود سینـه ، مگر زار بگریم

از درد ، چنانم کـه تسلّی نشود دل
صـد بار اگر گویم و صـد بار بگریم

نالیدن من درغم روی تو عجب نیست
دستم نرسد بر تو و ناچار بگریم

در خلوت وصلت دگران صدر نشینند
ظلم است که من در پس دیوار بگریم

عمری غم عشق تو نهان داشتم ، اما
امروز چنانم کـه : در انـظار بگریم

من طاقت مهجوری ازین بیش ندارم
وقت است که : درحسرت دلدار بگریم

جانم به لب است از غم جانان، بگذارید
بسیار کنم نالـه و بسیار بگریم

« نظمی» مگر امروز به رحم آورم او را
رفتم بـه حریم حرم یـار بگریم !

علی نظمی تبریزی


[Only registered and activated users can see links]

julye

18th February 2013, 11:31 PM

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد ! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

فاضل نظری


[Only registered and activated users can see links]

julye

18th February 2013, 11:37 PM

انسان

شرمنده‌ام قربان! کمی باران ندارید؟

در خود پلاسیدم، شما گلدان ندارید؟

این قدر بداخمید! پس لبخندتان کو؟

جز این نگاه سرد یخ‌بندان، ندارید؟

قربان! چرا وقتی که می‌بینید ما را

در ذهنتان تصویری از انسان ندارید؟

گیرم که ما زشتیم، این آغازمان نیست

باشد، شما زیبا! ولی پایان ندارید؟

آه این تکبّر... این تکبّر، شرک محض است

در خود مگر، یا نوح، یا توفان ندارید؟

البته می‌بخشید، اما مطمئنید

مخلوط با ایمان‌تان، شیطان ندارید؟!

(عبدالرضا فریدزاده )

[Only registered and activated users can see links]

julye

18th February 2013, 11:40 PM

خون آلود

مقدر شد میان سنگ ها تا سر برآوردم
سر از تاریکی دکان آهنگر درآوردم




به خود می گفتم انگشتر شوم خوب است یا شانه ؟

ولی خنجر شدم، انگشت ببریدم، سر آوردم




کشیدم گوشوار از گوش، گردنبند از گردن

چه شیون ها به راه انداختم تا زیور آوردم




مرا فرمانروا در دست بالا برد و فرمان داد

برای جاه هایش سرزمینی دیگر آوردم




سپس تنها و خون آلود، در دستان سرداری –

به خاک افتاده رودرروی فوجی لشکر آوردم




کسی از من نمی پرسید انگشتر شوم یا نه

فقط هی سر بریدم، مثله کردم، گوهر آوردم.


آرش کریمی


[Only registered and activated users can see links]

julye

18th February 2013, 11:42 PM

صنوبرها




رادیو گفت: عاشقت شده اند حاکمان تمام کشورها

نامه ها کرده اند ردّ و بدل سُفَرا در میان رهبرها

دیپلماسی دچار عشق شده، کاری از عقل بر نمی آید

پشتِ میزِ مذاکرات، همه دست بردند سمت خنجرها

ارتش شرق و غرب صف بستند تا تو را مالِ خاکِ خود بکنند

شهرها، جبهه های جنگ شده؛ خانه ها، خاکریز سنگرها

عکس تو روی تانک ها نصب است، نام تو روی چترهای نجات

یک صدا از تو شعر می خوانند پیشمرگانِ در نفربرها

خط جت ها در آسمان از تو، خط آتش به روی خاک از تو

دل به دریا زدند در پی تو، بی خیال همه، شناورها

همه سربازها شهید شدند قبل آن که تو را بغل بکنند

توی این امتحان قبول شدند با دلِ زخمِ خود، تکاورها

رادیو گفت و گفت و هیچ نگفت، قبلِ هر کَس، تو عشقِ من بودی

که چگونه جدا شدیم از هم، ما به تقصیرِ نابرادرها

مرزِ ما یک حیات کوچک بود، پایتختِ وطن، تنِ گرمَت

ارتشِ سرزمین، تنِ من بود بی خبر از هجومِ بربرها

نیمه شب کوچه را قُرُق کردند، ماه من را از آسمان بردند

«ترس» مجبور کرد برخیزند از سر بامِ ما، کبوترها

صبح –صبحی که ماه را بردند- خبر رفتنت به کوچه رسید

خیره خیره نگاه می کردند توی چشمانِ هم صنوبرها

یاس آلود و سرد و سردرگُم، کوچه تعبیر عاشقیّت بود

بعد تو، بوف کور می خواندند پهلوان پنبه ها، قلندرها...

***

رادیو گفت: صلح نزدیک است، تو خودت نامه ای فرستادی

توی نامه به من قسم خوردی، جای تو نیست دیگر این وَرها
مصطفی توفیقی



[Only registered and activated users can see links]

julye

19th February 2013, 12:08 AM

تزئینی



خوشبختی ات را از درون آغشته می بینی
به زهر تقدیری که از آن سخت چر کینی
پر کرده احساس تو را ترسی شبیه مرگ
ترسی شبیه مهر باطل شد ژلاتینی
هر صبح عمرت قهوه ی قاجار می نوشی
انگار جای چایی ات از قوری چینی
دیگر نمی دانی چه باید کرد و اماندی
مثل روانی های درمانگاه بالینی
ارزش نداری دست باف قالی کاشان
در آب و تاب فرشهای سرد ماشینی
داری تو کم می آوری خود را در آغوش –
عشقی که بر آینده اش هم سخت بد بینی
باید تمامش کرد این رنج مضاعف را
وقتی که از زخم زبان همیشه غمگینی
یا در سکوت برکه ات آرام جاری شو
یا بی تفاوت باش چون گلهای تزئینی !!!

هادی نژاد هاشمی

[Only registered and activated users can see links]

مهدی...

24th February 2013, 01:33 AM

عبدالحسین انصاری

.....

می توان یک نیمه را از نیمه ی پر حدس زد


زیر و بم های تنت را زیر چادر حدس زد


کاش می شد حالت خوشبختی ات را لااقل


پشت این دیوار از سیمان و آجرحدس زد


گوشه ای کز کرد و با پرواز بر بال خیال


جای جای بوسه ها را با تنفر حدس زد


سیب هایت اول پاییز حتما می رسند


کاش می شد موعدش را با تلنگر حدس زد


آنقدر پاکی که باید با نگاه ساده ای


انتهای خوبی ات را دختر لر! حدس زد


کاش می شد اشک هایت را نمی دیدم ولی


گونه ات را زیر آن باران شرشر حدس زد

ترانه19

26th February 2013, 01:46 AM

پشت هر پنجره ، دیوار – دلت می آید؟
من و تنهایی و تکرار – دلت می آید؟
تو فقط سعی بر آنی که مسافر باشی
چشم من در پی اصرار دلت می آید؟
من کمی تلخ – مرا خط بزن از زندگی ات
جای من فاصله بگذار ، دلت می آید؟
من کمی تلخ ، کمی شاعر عاشق پیشه
بر من این تلخی بسیار دلت می آید؟
آه سخت است مخواه اینکه بگویم که برو
که خداوند نگهدار – دلت می آید؟
پشت هر پنجره لبخند و غزل زیبا نیست؟
پشت هر پنجره ، دیوار ، دلت می آید؟

” ابراهیم قبله آرباطان”

vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2013, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2

Host & Support By Kimiahost Co


من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد

ای باد تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده اضداد؟

می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

مگذار که دندانزده غم شود ای دوست
این سیب که نا چیده به دامان تو افتاد


*محمد علی بهمنی*

مهدی...

18th April 2012, 06:49 PM

انار کوچک هم بازی نسیم





کی میرسم به لذت در خواب دیدنت
سخت است سخت از لب مردم شنیدنت
هرکس که این ستاره ی دنباله دار را
یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت
از مثل سیل آمدنت حرف می زند
از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت
پروانه ها به سوختنت فکر می کنند
تک شاخ ها به در دل طوفان دویدنت
من …من ولی به سادگی ات مهربانی ات
گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت
آخر، انار کوچک هم بازی نسیم!
دیگر رسیده است زمان رسیدنت
پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده است
زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت
یا زودتر به این زن تنها سری بزن
یا دست کم اجازه بده من به دیدنت…

پانته آ صفایی بروجنی

مهدی...

18th April 2012, 06:50 PM

به راستی که زنی





تویی که شهره ی شهری به شعر و خوش سخنی
خودت به مدعیانت بگو که مال منی
من از اهالی دریایم اهل آبی عشق
که غیر چشم تو هرگز نداشتم وطنی
به بیستون غرورم قسم که می خوردم
از ابتدای تولد به درد کوه کنی
فقط برای تو دریاست موج موج تنم
چه می شود که بیایی شبی به آب تنی
تنت به رقص درآید به وزن این غزلم
به تن تتن تنتن تن تتن تتن تتنی
هزاربار به من قول می دهی نروی
ولی چه سود که هربار عهد می شکنی
تو حبس می شوی آخر شبی در آغوشم
به جرم دزدی قلبم به جرم راهزنی
منم که مرد نبودم ولی تو در عوضش
به راستی که لطیفی به راستی که زنی

محمد سعید شاد

مهدی...

18th April 2012, 06:56 PM

تعبیر دیوانگی





ای لبت از هر چه باغ سیب ، شیرین بیش تر
کِی به پایت می شود افتاد از این بیش تر ؟

ترس دارم عاشقانت مست و مجنون تر شوند
روبری خانه ات بگذار پرچین بیش تر!

ماه سیری چند!هر شب با وجودت ای پری
موج دریا می رود بالا و پایین بیش تر

وصف آسانی ست ... هر چه خنده هایت کم شوند
شهر پیدا می کند شب گرد غمگین بیش تر

آن بهاری که نسیمت را ندارد بهتر است
هر شب عیدش ببارد برف سنگین بیش تر

خواب دیدم (نیستی) تعبیر آمد (می رسی)
هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیش تر!

امیرعلی سلیمانی

مهدی...

18th April 2012, 06:57 PM

یا عشق یا وصال




دستت شبیه قبل پناهم نمی دهد
در سرزمین قلب تو راهم نمی دهد

چشمی که با اشاره سکوت مرا شکست
پاسخ دگر به حرف نگاهم نمی دهد

این اشک‌ها‌، ستاره‌ی شب‌های غربتم
نوری به آسمان سیاهم نمی دهد

احساس عشق ، همسفر نیمه راه من
جانی به لحظه های تباهم نمی دهد

یا عشق یا وصال ...چه سخت است زندگی
وقتی که هر دو را به تو با هم نمی دهد

گاهی هم انتخاب، فقط یک بهانه است
یعنی هرآنچه را که بخواهم ، نمی دهد...

مرضیه خدیر

مهدی...

18th April 2012, 06:59 PM

من اختراع توام




نفس نفس به درونت بکش هوایم را
و پر کن از نفست ذره ذره هایم را
نسیم باش و به بازی بگیر چون پر قو
شبانه، گیسوی بر شانه ها رهایم را
اگر همیشه مرا بیم سرنگون شدن است
تو کج گذاشته ای خشت ابتدایم را
زنی به میل خودت آفریده ای از من
خودت به هم زده ای نظم آشیانم را
فرشتگان مقرب هنوز حیرانند
تورا به سجده در آیند یا خدایم را
من اختراع توام ، ثبت کن مرا که خدا
کنار رفت و پذیرفت ادعایم را
به اسم شهر تو تغییر می دهد یک روز
شناسنامه من، اسم روستایم را
شغال های بیابان تمام شب تا صبح
مدام زوزه کشیدند رد پایم را
برای آن که بدانند من ازآن توام
به بوسه مُهر بزن بین شانه هایم را

پانته آ صفایی بروجنی

مهدی...

18th April 2012, 07:00 PM

تو خوش ترین غزل عاشقانه ای





در جانِ این درخت ، تو جشنِ جوانه ای
سر سبزیم ز توست که سبز آشیانه ای
خون بهار در رگ من موج می زند
گل می کنم به شوق تو با هر بهانه ای
آه ای پریچه ، خانه ی من از تو روشن است
بر این دریچه ، جلوه ی ماه شبانه ای
دست خدا سرشته تو را چون فرشته ها
خوبا! تو خوش ترین غزل عاشقانه ای
حقا که شعر ناب ز تو آب می خورد
ای خوش تر از خیال ، عجب نازکانه ای
با آن تن رسیده ، تو شیرین تری ز جان
ای میوه ی جوان ، تو عجب نوبرانه ای
ای نازنین ، به دیده ی من نقش خود ببین
بنگر در این حقیقتِ روشن ، فسانه ای
شب را درون چشم تو بیتوته می کنم
چونان مسافری که در آید به خانه ای
یک شعر تر بخوان به ترنم ز جویبار
تا بشکفم چو گل به طنین ترانه ای
غم نیست گر جهان همه بیگانگی کند
وقتی تو بی مضایقه با من یگانه ای

محمد ذکایی ( هومن)
کرمانشاه ، اردیبهشت 1350خورشیدی

مهدی...

18th April 2012, 07:03 PM

اسبهای قبیله





گفته بودم که خاطرَت را این، مردِ تنهای ایل می خواهد
گفتی :" آخر چرا؟!" و پرسیدم : " عاشقی هم دلیل می خواهد؟!!"

قلبِ تو ، جنس سنگ هم باشد، قبله ی آرزوی من آنجاست
فتحِ این کعبه ای که می بینم... آه ! اصحاب فیل می خواهد!!

گفته اند امتحان چشمانت، کار یک عاقلِ مسلمان است
کوفه ی چشمهای تو شاید "مسلم بن عقیل" می خواهد

بین دریای مشکیِ مویت، بازهم فرق از وسط وا کن
تا دوباره کسی نگوید که معجزه رود نیل می خواهد

بوی عطر تو آنچنان پیچید، که اسبهای قبیله رَم کردند
بنده در خدمتم اگر بانو، چارپایی اصیل می خواهد

رضا سیرجانی

مهدی...

18th April 2012, 07:16 PM

هرکسی را خوب می دیدم گدای شعر بود


هرچه می دیدم، نمی دیدم، برای شعر بود
ارتباطی خالصانه با خدای شعر بود

سرپناهم بعد هرروز پر از آشفتگی
کلبه ای در کوچه و پس کوچه های شعر بود

چشم هایم را که از نو می گشودم روی شهر
هرکسی را خوب می دیدم گدای شعر بود

اتفاق دیگر آن روزها این بود که:
آرزوهایم بکلی لابلای شعر بود

مرهم زخم تنم در آنهمه بیچارگی
شهد شیرین شفابخش ندای شعر بود

هیچ چیزی از خودم در این خراب آباد نیست
آنچه را هم که خدا داد از دعای شعر بود

خواستم خالی شوم فریاد گرمی گفت: نه
آشنا بود آن صدا، آری صدای شعر بود

محسن جلالی فراهانی

مهدی...

20th April 2012, 12:41 AM

وقتی که عشق مرجع تقلید می شود





مردی که از دو چشم تو تبعید می شود
در امتحان حادثه تجدید می شود !

چون از شبی سیاه به اینجا رسیده است
بی اعتنا به تابش خورشید می شود

بی مقصد از تمام جهان دور گشته است
تنها ترین ترانه نومید می شود…

پچ پچ : (کسی چو اشک ولی خیس تر !)، (عجب!!)
او می رسد و شایعه تایید می شود!

وقتی نماز خواند ، صدایی بلند شد
یک پرسش و جواب : (ببخشید می شود -

بر آب سجده کرد؟!) … (عزیزم! چرا که نه ؟!
وقتی که عشق مرجع تقلید می شود!)…
۰۰۰
حالا که رفته مرد پریشان چشم تو
شاعر دچار حالت تردید می شود :

آدم نبود و… با تو به گندم سلام کرد ؟!
حوا نبود و سیب تو را چید؟!… می شود؟!

انصاف نیز چیز بدی نیست ،نازنین!
ظالم نباش !فاجعه تشدید می شود

این ،بذر عشق ، چیز عجیبی ست !… با شماست
یا سرو راست قامت و یا بید می شود!

گفتی : ( ببین! بهار به یک گل نمی شود!)
می گویمت ، دوباره به تاکید : ( می شود !)

حال تو هی بگو که زمستان گذشتنی ست
گیرم بله ! بدون تو کی عید می شود؟!

گل باش مرد خسته ز سرما سیاه شد
مردی که از دو چشم تو تبعید می شود…

سیامک بهرام پرور

مهدی...

20th April 2012, 12:43 AM

ساده عاشق شدن اما سخت است...




خبــر خـیــــر ِتو از نقـــل رفیقـــــــان سخت است
حفــــــظ ِحــالات من و طعنـه ی آنان سخت است

لحظــــه ی بغــــض نـشد حفــــظ کنم چشــمم را
در دل ابــــر نگــــهـــداری بــــــاران سخت است

کشتی ِ کوچـــک من هر چه که محــــکم باشد
جَستن از عرصه ی هول آور طوفـان سخت است

ســاده عاشــــق شده ام ســـــاده تر از آن رســوا
شهـره ی شهر شدن با تو چه آسان سخت است

ای که از کوچـــــه ی ما می گـذری ، معشــــــوقه!
بــــی محلی سر این کوچه دوچندان سخت است

زیــــر بــــــاران که به من زل بزنی خواهــــــی دیـد
فـــــن تشخیص نم از چهره ی گریان سخت است


کاظم بهمنی

مهدی...

20th April 2012, 12:44 AM

روی صندلی ... کنار تو






از روز دستبرد به باغ و بهار تو
دارم غنیمت از تو گلی یادگارتو
تقویم را معطل پاییز کرده است
در من مرور باغ همیشه بهارتو
از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد
بر چشم های میشی نرگس غبارتو
فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند
با یک نگاه کردن شوریده وارتو
کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل
خورشید هم اگر نچرخد بر مدارتو
چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو
حسین منزوی

مهدی...

20th April 2012, 12:44 AM

چگونه بمانم بدون تو





ترکم نکن ، چگونه بمانم بدون تو
این لاشه را کجا بکشانم بدون تو
من هیچ ، هیچ ، هیچ ندارم ، شبیه اشک
از شرم مثل ریگ روانم بدون تو
یک شورِ کور دارم و عالم تمام بت
تا کی تلف شود هیجانم بدون تو
بر گِردِ هیچ ، گرم طوافی سیاه و گنگ
با دیوِ باد در دَوَرانَم بدون تو
حیران ازدحام صداها و رنگ ها
آیینه ای دچار جهانم بدون تو
ای آنِ روشن لحظاتِ بدون من
تاریک شد زمین و زمانم بدون تو

قربان ولیئی

مهدی...

20th April 2012, 12:45 AM

چشم جهانتاب




ستاره های جهان ریزه خوار چشم تو اَند
شراب های دو عالم ، خمار چشم تو اَند

سپید بختی روز و سیاهروزی شب
بیان ساده ی لیل و نهار چشم تو اَند

نه ماه وچشمه که شهره به روشنی شده اند
تمام آینه ها ، وامدار چشم تو اَند

و اینکه وا شده پلک هزار نر گس مست
نتایج نفحات بهار چشم تو اَند

زمین و زهره و... ، اصلا تمام سیارات
شبیه این دل من بر مدار چشم تو اَند

می وستاره و خورشید ونرگس و دریا
بدون شک همه شان از تبار چشم تو اَند

برای دیدن "سان " از هزار چشم آهو
جهانیان همه در انتظار چشم تو اند

خلا صه تر بنویسم :غزالِ دشت غزل!
پلنگ های زیادی شکار چشم تو اَند

علی محمد محمدی

مهدی...

20th April 2012, 04:30 AM

روزِ وسوسه انگیزِ بوسه




دیروز روزِ وسوسه انگیزِ بوسه بود
شعرم شبیه شاخه ی گل ریزِ بوسه بود

عطر زلال سیب و هوای بهشت بود
لب انتظارِ طعمِ دل انگیزِ بوسه بود

دردِ هزارساله ام از یاد رفته بود
اندیشه ام به ذکرِ تو لبریزِ بوسه بود

شاخِ گل و پیاله ی می روی میز نان
طرح عجیب بوسه سرِ میزِ بوسه بود

دیشب دوباره خواب تو از چشم من پرید
انگار دل دوباره سحرخیز بوسه بود
راحله یار

مهدی...

20th April 2012, 04:31 AM

عشق است





گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
یا نه، ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست
چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا

چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی
همتی تا که رهایی بدهی دریا را

حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق
کاش خورشید تو آغاز کند فردا را

محمد علی بهمنی

مهدی...

20th April 2012, 04:32 AM

پس لرزه های نگاهت




سرد و بی طاقت و یک ریز، دلم می لرزد
دو قدم مانده به پاییز، دلم می لرزد

می رسی، شط نگاهت چه تماشا دارد
موج با موج گلاویز... دلم می لرزد

بعد می میرم و می میرم و می میرم و باز
من و یک حسّ غم انگیز، دلم می لرزد

وَ تو می آیی و می آیی و می آیی و می...
از صدای نفست نیز دلم می لرزد

من پر از حرفم و صد مُهر خموشی بر لب
و تو از حنجره لبریز... دلم می لرزد

وَ اذا زلزلت الارض، وَ مَن کُن فیکون
از تو فریاد که برخیز... دلم می لرزد

وَ مرا آن دم با نفخه ی اسرافیلت
کمی آهسته بر انگیز ... دلم می لرزد

الهام عمومی

مهدی...

20th April 2012, 04:32 AM

گره غزل با نگاهتان




خورده است شانه با خم زلف شما گره
آیینه با نجابت آن چشم ها گره

آری قسم به طره گیسویتان که بود
از ابتدای آینه تا انتها گره

در لابلای چشم شما پلک می زند
یک جاده تار و پود و صد ردِ پا گره

زنجیر شد نگاه غزل با نگاهتان
این کار، کارِ زلف شما بود یا گره؟!

حالا سکوت پنجره، پائیز و یک قفس
مانده ست روی دست دلم این سه تا گره

ای بغض های خیسِ غزل وا نمی شوید؟
با این ردیفِ تلخِ غم انگیز ، با گره

رفتید و واژه واژه ی شعرم ردیف شد
گیسو گره، نگاه گره، ردِپا گره

الهام عمومی

مهدی...

20th April 2012, 11:25 AM

چه وضع عاشقانه ای




دوباره می سرایمت تو را که شاعرانه ای
بها نه می کند دلم تو را که بی بهانه ای

همیشه چشم های تو دلیل شعرهای من
میان این همه غزل فقط تو عاشقانه ای

خدا تو را نیافرید مگر برای قلب من
که از تبار صبحی و زلال صادقانه ای

بخند خنده های تو بهانه ی ترانه هاست
دلیل هر سکوتی و شروع هر ترانه ای

تو ضربدر دل منی و حاصل شما غزل
همیشه جذر تو منم تویی که بی کرانه ای
نهاد بی گزاره ای اگر چه بی خبر ولی
رسیدی و برای من همیشه جاودانه ای

رضا قریشی نژاد

مهدی...

20th April 2012, 11:26 AM

شکوه عاشقانه




بهار می رسد بیا پرستوی بهاری ام
عطر بزن بهار را پونه ی جویباری ام
شکیب چشم های تو که امن گاه زندگی ست
مدام می برد چرا به سمت بی قراری ام ؟
چنین که گیج و ابری ام، تفاوتی نمی کند
وضع سپید عادی وحالت اضطراری ام
به گیسوی طنابی ات به دار می زنی مرا
چنان که غبطه می خورد جهان به سربه داری ام
ستاره ای نمی دمد زخاک آسمان من
چنین که در کویر شب به خاک می سپاری ام
کویر تشنه کامی ام تشنه ی مهربانی ات
روان شو ای زلال من برای آبیاری ام
نثار یک نگاه تو شعر زلال روشنم
نذرِ بهارِ چشمِ تو ، چشمه ی ذوق جاری ام
شکوه عاشقانه را غزل غزل به روز کن
برای تنگی دلم ، غزل بخوان قناری ام

سعید عندلیب

مهدی...

20th April 2012, 11:29 AM

تصویر تلخ واقعه




وقتی که حکم فاصله تحمیل می شود
قانون قطع رابطه تکمیل می شود

زندان تنگ کوچه و دیوار شیشه ای
آمفی تئاتر پنجره تعطیل می شود

هابیل شهر خاطره ها نیز ساعتی
بعد از وقوع حادثه قابیل می شود

هر روز ِ نو برابر یک سال ، دائما ً
با ضجه و گلایه و... تحویل می شود

تصویر تلخ واقعه: [رگ / تیغ / خودکشی]
با هر اشاره سوژه ی تمثیل می شود

علی محامی

مهدی...

20th April 2012, 11:29 AM

به جز عشق، نامی برای تو نیست




صدایی به رنگ صدای تو نیست
به جز عشق، نامی برای تو نیست
شب و روز تصویر موعود من
در آیینه جز چشم های تو نیست
تنِ جاده از رفتنت جان گرفت
رگ راه جز ردِّپای تو نیست
مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکیّ و این خاک جای تو نیست
به تشییع زخم تو آمد بهار
که جز سبز رخت عزای تو نیست
کسی کز پی اهل مرهم رود
دگر شیعۀ زخم های تو نیست
به آن زخم های مقدّس قسم
که جز زخم مرهم برای تو نیست
قیصر امین‌پور

مهدی...

20th April 2012, 11:30 AM

دلم می سوزد و صدایم در نمی آید




تو را با غیر می بینم ، صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید
نشستم ، باده خوردم ، خون گرستم ، کنجی افتادم
تحمل می رود ، اما ، شب غم سر نمی آید
توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر زآن ، لیک
چه گویم جور هجرت ، چون به گفتن در نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگی ها ، بی قراری ها
تو مه بی مهری و ، حرف منت باور نمی آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ، ای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین
خدا را ، از چه رحمت بر من ای کافر ، نمی آید؟
مهدی اخوان ثالث

مهدی...

20th April 2012, 11:31 AM

بگذار کبوتر ما هم کبوتری




در این سیاه سال غزل، قحط دل بری
بیرون دویده شعــر تــو از زیر روسری
شب تیغ می کشد به بلندای شعر تو
اما تو از تمامــی این دشنــه ها سری
پس می رود که باز بیاید بــه شکل برف
تا رو سپید باشد از این پس ستم گری
برف آمده که پنجره ها لال تر شوند
پیراهن تو پنجره ای در سخن وری!
قیقاج می رود شب برفی ،عقب عقب
تو پیش می روی که همیشه جلوتری
از لحظه های «سال بد و باد و شک و اشک»
داری هـــــوای تازه برایـــــم مــــــی آوری
از من نخواه تلخــــی شب را غـــــزل کنم
وقتی که بوسه بوسه قافله قند می بری
در شهر شعر خسته من، پس سخن بگو
تا واکند به روی تو آغـــــوش هر دری
درها کــه باز می شود از شهر می رود
شب های برفی من و خورشید دیگری
سر مــی کشد کــــــــه باز بخندد در آسمان
رویای آن که «می پرم» و این که «می پری»
حالا که «باز» می پرد و باز می پرد
بگذار تا کبـوتر ما هــــم کبـوتری...!

سیامک بهرام پرور

مهدی...

20th April 2012, 11:31 AM

صدف




به شوق آنکه پس از سالها صدف بشوم
مرا گذاشته ای در خودم تلف بشوم

که دختران جنوبی مرا به صف بکشند
برای گردن رقاصه ها به صف بشوم

طلوع پشت طلوع و غروب پشت غروب
نخواه یک زن تنهای بی هدف بشوم

اگرچه سمت تو دریا همیشه طوفانیست
بگو برای تو با موج ها طرف بشوم

شبی که بشکفد از عشق چهره ی دریا
زنان هلهله زن دختران دف بشوم

زنی شبیه زنان جنوب چشمانت
پر از طراوت نایاب یک شعف بشوم

تو شهر عشق منی در تو ساکنم ای خوب
نخواه غرق سکون خودم تلف بشوم!

مژگان عباسلو

مهدی...

20th April 2012, 11:33 AM

سلام حضرت والای شعرهای من




سلام حضرت والای شعرهای من
بگو کجای خیالت بگسترم دامن

کجای این شب تاریک منتظر باشم
چراغ رابطه ام با تو می شود روشن؟

چقدر مثل پریزاده های دریایی
میان بستر عشقت شنا کنم اصلن؟

تو هیچ وقت به من فکر می کنی آیا؟
نه یک فرشته ی کوچک، نه یک پری یک زن

که دست هرچه فرشته ست بسته ...دستانش
پر از طراوت باران و عطر آویشن

و شاعرانه ترین لحظه های عمرش را
به انتظار تو در ایستگاه راه آهن

بگو که می رسی از راه و می بری با خود
مرا میان گل و تور و ترمه و ساتن...


مژگان عباسلو

مهدی...

20th April 2012, 11:35 AM

یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند



یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند
خواب و بیداری و رویای مرا سبز کند
پلک چشمان تر پنجره را بگشاید
سمت دیوار تماشای مرا سبز کند
بشکند قفل لب صبر قناری تو را
بال بشکسته توکای مرا سبز کند
سیب لبخند به لبهای تو آویزد و بعد
فصل نمناک غزلهای مرا سبز کند
و به لبهای کویر دل بی زمزمه ام
زمزم زمزمه آرای مرا سبز کند
عندلیبانه سخن ساز کند کلک مرا
طبع شیرین شکر خوای مرا سبز کند
و به یمن نفس سبز اهورایی عشق
از ثری1 تا به ثریای مرا سبز کند
کسی از نسل اقاقی کسی ازجنس بهار
یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند
1) ازثری ‌تا ثریا: از زمین ‌تا آسمان


شاعر:ناشناس

مهدی...

20th April 2012, 11:36 AM

می دانم ... خرابش می کنی




نوبر است این چشم ها حیف است خوابش می کنی
تا به کی قلب مرا هر شب خرابش می کنی؟
آنقدر سیب گناه از چشم هایت می کند
مطمئنا یک شبی آدم حسابش می کنی
کاش می شد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت
با قدم هایت دچار اضطرابش می کنی
باشد از جنس خدایی پس خدایی کن بگو
کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی؟
خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض
با وجود آنکه می دانم ...... خرابش می کنی!

سمیرا یحیی پور

مهدی...

20th April 2012, 03:28 PM

برخاست ماه شد به هوا رفت عمر من



برخاست ماه شد به هوا رفت عمر من
رقصید چین وچین به خطا رفت عمر من
رقصید گیسویش وشبم پر ستاره شد
یک عمر گیج وسر به هوا رفت عمر من
در این ترانه کوه وکمر چرخ می خورد
همراهشان رهای رها رفت عمر من
"من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر" به باد فنا رفت عمر من
از پای تا به سر چه تماشایی است آه
یک عمر از کجا به کجا رفت عمر من
دریا همیشه در شب مهتاب با صفاست
در آرزوی چشم شما رفت عمر من
برخاست گرد پا شدنش را نسیم برد
برخاست ماه شد به هوا رفت عمر من


مهدی ملکی

مهدی...

20th April 2012, 03:34 PM

سهم تنهایی من طعم لبت را می خواست


واژه هایی که به تعبیر قلم محتاجند
عشق را هدیه به این قافیه ها می دادند
از سکوت در و دیوار غزل می بارید
کوچه ها نیز به شعر تو بها می دادند
سهم تنهایی ی من طعم لبت را می خواست
واژه ها سهم مرا کاش جدا می دادند

اثر اسماعیل زارع

مهدی...

20th April 2012, 03:36 PM

فقط یک واژه …



به جز یک واژه در اشعار من چیزی نمی یابی
دگر تاب نوشتن نیست، این هم زخم بی خوابی
اگر عاشق شدن را درک می کردی نمی گفتی
چرا حس غزل داری ؟ چرا اینقدر بی تابی ؟
دگر راحت شدم از دست این چشمان بارانی
چرا ؟ چون باز می گویند وای از دست بی آبی
نظر انداختم دیشب رخ مهتاب گونت را
ولی انگار امشب ابر و بارانی نه مهتابی
چرا از حس این شعرم کمی مرهم نمی یابی ؟
طبیبی چون شود شاعر ، تو هم بیمار اعصابی
یکی در ذهن من عکسی ز رویت دید و دادی زد
نفهمیدم که گفت آیا ؟ تویی دری که نایابی ؟
میان بیت های این غزل رنگی نمی بینی
مگر رنگ دو چشمانت ، یکی قرمز،یکی آبی
نمی دانم چرا باران ؟ مگر ابری غزل خوانده ؟
نگو دیگر نمی دانی،دو چشمانت،چه سردابی
وفا کن عهد را،بگذار و بگذر از دلم دیگر
فقط اینگونه می فهمی چرا بی عشق مردابی
فقط نام تو را در ذهن بردم این غزل آمد
به جز یک واژه در اشعار من چیزی نمی یابی
امید است که مقبول افتد …

سحرگاه جمعه ١٢/٧/٨٧
اثر سید امیر حسین رضوی

مهدی...

23rd April 2012, 12:47 AM

نشد




[Only registered and activated users can see links]

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ، هیچ کس این جا به تو مانند نشد
هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند :…نشد

فاضل نظری

مهدی...

23rd April 2012, 12:48 AM

حس می‌کنم برای دلم یک خدا کم است



[Only registered and activated users can see links]

این‌روزها سخاوتِ باد صبا کم است
یعنی خبر ز سویِ تو، این‌روزها کم است
اینجا کنار پنجره، تنها نشسته‌ام
در کوچه‌ای که عابر دردآشنا کم است
من دفتری پر از غزلم نابِ نابِ ناب
چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است
بازآ ببین که بی‌تو در این شهر پُرمَلال
احساس، عشق، عاطفه، یا نیست یا کم است
اقرار می‌کنم که در اینجا بدون تو
حتّی برای آه‌ کشیدن هوا کم است
دل در جوابِ زمزمه‌های «بمانِ» من
می‌گفت می‌روم که در این سینه جا کم است
غیر از خدا که‌را بپرستم؟ تورا، تورا
حس می‌کنم برای دلم یک خدا کم است!


محمّد سلمانی

مهدی...

23rd April 2012, 12:49 AM

آه ، دیگر بس است



[Only registered and activated users can see links]


آه ، که این قدر دلم را نشکانید
هیزم به دل سوخته ی من نرسانید

روزی دل من مرحم زخم دلتان بود
دیگر بس است این قدر به من سم نخورانید

از کوی ره یار پر از گرد و غبارم
گرد از رخ آیینه ی این دل نتکانید

جز داغ غم هجر به قلبم شرری نیست
از زخم زبان داغ جدیدی ننشانید

ای کاش که بر خاک دلم جای نصیحت
از جانب خود تخم محبت بفشانید


محمد آل احمد

مهدی...

23rd April 2012, 12:56 AM

هست و نیست



[Only registered and activated users can see links]



چشم به قفل قفسی هست و نیست
مژده فریادرسی هست و نیست

می رسد و می گذرد زندگی
آه که هردم نفسی هست و نیست

حسرت آزادای ام از بند عشق
اول و آخر هوسی هست و نیست

مرده ام و باز نفس می کشم
بی تو در این خانه کسی هست و نیست

کیست که چون من به تو دل بسته است
مثل من ای دوست بسی هست و نیست


فاضل نظری

مهدی...

23rd April 2012, 01:42 AM

صبر مجنون



[Only registered and activated users can see links]

شنیدم مصرعی شیوا که شیرین بود مضمونش
منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش

به خود گفتم تو هم مجنون یک لیلای زیبایی
که جان داروی عمر توست در لبهای میگونش

بر آر از سینه جان شعر شورانگیز دلخواهی
مگر آن ماه را سازی بدین افسانه افسونش

نوایی تازه از ساز محبت در جهان سرکن
کزین آوا بیاسایی ز گردش های گردونش

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ دیگر زن
که خود آگاهی از نیرنگ دوران و شبیخونش

ز عشق آغاز کن تا نقش گردون را بگردانی
که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش

به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این آیین
همه شادی است فرمانش همه یاری است قانونش

غم عشق تو را نازم چنان در سینه رخت افکند
که غمهای دگر را کرد ازین خانه بیرونش

غرور حسنش از ره می برد ای دل صبوری کن
به خود بازآورد بار دگر شعر فریدونش



فریدون مشیری

مهدی...

23rd April 2012, 01:43 AM

ذهنیتی از گناه





[Only registered and activated users can see links]


خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم عاری از گناه

مرحومه نجمه زارع

مهدی...

23rd April 2012, 01:51 AM

خاطره



[Only registered and activated users can see links]


چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم
از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم

به هم شبیه ، به هم مبتلا ، به هم محتاج
چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم

من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب
من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم

شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است
شبیه بودن گل های بی شمیم به هم

من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم
من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم

بیا شویم چو خاکستری رها در باد
من و تو را برساند مگر نسیم به هم...




فاضل نظری

مهدی...

23rd April 2012, 01:52 AM

نامه



[Only registered and activated users can see links]

اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینم ات که غریبانه اشک می ریزی

هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن
بخند . . . گر چه تو با خنده هم غم انگیزی

خزان کجا، تو کجا؟ تکدرخت من! باید
چو برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

درخت، فصل خزان هم درخت می ماند
تو فصل سبز بهاری، که گفته پاییزی؟

تو را خدا به زمین هدیه داده چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
و گرنه از دگران کم نداشتی چیزی

فاضل نظری

مهدی...

23rd April 2012, 01:54 AM

نیست در آینه



[Only registered and activated users can see links]

هیچ کس نیست به جز آینه صادق با من
نیست در آینه آن عاشق سابق با من

سهم پیمانه ی دیوانه و فرزانه یکی ست
بگذر از مسئله عاقل و عاشق با من

دشمنان تشنه خون من ومن تشنه مرگ
زهر شیرین من! ای یار منافق با من

تا کنون هیچ نسیمی نوزیده ست به لطف
بعد از این هم نوزد باد موافق با من


باش تا با نظر بخت مطابق باشم
گرچه یک عمر نبوده ست مطابق با من



فاضل نظری

مهدی...

23rd April 2012, 01:56 AM

تنها دل تو نیست که...



[Only registered and activated users can see links]

تنها دل تو نیست که چون ما شکسته است
این کاسه کوزه بر سر دنیا شکسته است

از من یکی مپرس کجای دلم شکست
یک جا دو جا که نیست ز صد جا شکسته است

از بس که ذره ذره دلم را شکسته اند
حسرت برم به آن که به یک جا شکسته است

هر گز کسی، به بی کسی ما نمی رسد
ما را کسی که داده تسلا شکسته است

دیگر چگونه با دل خود, درد دل کنم
ظالم تمام آیینه ها را شکسته است

غم ها چه بی دریغ فراموش می شوند
گویی تمام دست و قلم ها شکسته است

با این همه شکست, جسورانه مانده ایم
جسر گریز پشت سر ما شکسته است

ما یوسفیم عشق به ما فخر می کند
ز اعراض ما غرور زلیخا شکسته است

"قصری" برادران ز غم هم چه غافلند
یعقوب پیر عشق چه تنها شکسته است.


کیومرث عباسی قصری

مهدی...

23rd April 2012, 01:58 AM

دلباخته...



[Only registered and activated users can see links]

ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ


فاضل نظری

مهدی...

23rd April 2012, 02:07 AM

چه شد که سر نمیزنی ؟



[Only registered and activated users can see links]

چه شد که سر نمیزنی ، به دفتر خیال من ؟
جواب کوتهی بده ، به جزوه ی سوال من

سر مداد قلب من ، شکسته بعد رفتنت
چه شد تعهّدات تو ، به عشق در قبال من

همیشه عین و شین و قاف ، تمام مشق دفترم
اگر که پرورش دهی ، ثمر دهد نهال من

سر کلاس فهم دل ، اگر که شیطنت کنم
خودت بده عزیز جان ، تقاص و گوشمال من

تراش باورم بیا ، که تا تراوشی کند
خیال واژه پرورم ، ز طبع بی مثال من

به پاکن تبسّمی ، خطا و کینه پاک کن
به درس عاشقی تویی ، دلیل اتّصال من


یزدان صلاحی

مهدی...

25th April 2012, 02:20 PM

کلبه ویرانه



[Only registered and activated users can see links]


در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این کلبه ویرانه ندارد
دل را بکف هر که نهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
دربزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
ای آه مکش زحمت بیهوده که تاثیر
راهی بحریم دل جانانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد

حسین پژمان بختیاری

مهدی...

25th April 2012, 02:20 PM

سکوت



[Only registered and activated users can see links]

سکوت، حرف دلت نیست، خاطرت باشد
چرا ضمیر تو برعکس ظاهرت باشد؟
بگوبگو که بدانم چه بر تو می‌گذرد
مخواه چشم من این‌گونه ناظرت باشد
خموش هرچه بمانی لبت گمان نکنم
به چیره‌دستی چشمان ماهرت باشد
چگونه مدّعی مرگ نفرتی ، وقتی
گواه من نگه حیّ و حاظرت باشد؟
پرنده‌ای که به بام تو انس دارد و بس
روا مدار که مرغ مهاجرت باشد
تو کعبه‌ای ، حجرالاسود است قلب تو ، آه
دگر چه جای تمنای زائرت باشد؟
وفا به عشق قدیمت دلیل شد که دلم
هنوز هم که هنوز است، شاعرت باشد

حمیدرضا حامدی

مهدی...

25th April 2012, 02:22 PM

یک لانه به ابعاد دو دیوانه





می خواهم از این آینه ها خانه بسازم
یک خانه برای تو جداگانه بسازم
یک خانه ی صحرایی بی سقف پُر از گُل
با دور نمای پَر پروانه بسازم
من در بزنم ، باز کنی ، از تو بپرسم
آماده ای از خواب تو افسانه بسازم؟
هر صبح مربای غزل ، ظرف عسل ، من
با نان تن داغ تو صبحانه بسازم
شاید به سرم زد ، سر ظهری ، دم عصری
در گوشه آن مزرعه میخانه بسازم
وقتی که تو گنجشک منی ، من بپرم باز
یک لانه به ابعاد دو دیوانه بسازم
می ترسم از آن روز خرابم کنی و من
از خانه آباد تو ویرانه بسازم

حامد حسیخانی

مهدی...

25th April 2012, 02:23 PM

عابر پاییز



[Only registered and activated users can see links]

یک آینه هم تشنه ی خندیدن من نیست
وقتی که کسی منتظر دیدن من نیست
بیگانگی از پرده ی این پنجره پر زد
اما خبری در پس پاییدن من نیست
انگار نه انگار خدا آدممان کرد
در یک نفر اندیشه پرسیدن من نیست
من غنچه ترین حادثه ی کوچه دردم
افسوس کسی در هوس چیدن من نیست
هی موجیِ امواج گل واشده ی عشق
چشمی به تماشای پلاسیدن من نیست
بگذار که زنجیر کند شب نفسم را
وقتی نفسی غیرت شوریدن من نیست
آی ، ای دل مجنون شده ام! عابر پاییز!
چیزی به زمستان و به خشکیدن من نیست

فرهاد صفریان

مهدی...

25th April 2012, 02:24 PM

ستاره شناسی





آنقدر از مقابل چشمان تو رد شدم
تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم
منظومه ای برابر چشمم گشوده شد
آن شب که از کنار تو آرام رد شدم
گم بودم و از نگاه تمام ستارگان
تا اینکه با دو چشم سیاهت رصد شدم
دیدم تو را در آینه و مثل آینه
من هم دچار از تو چه پنهان حسد شدم
شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشق
در عمق چشم های تو حبس ابد شدم
شاعر شدم همان کس که تو را خوب می سرود
مثل کسی که مثل خودش می شود شدم

محمد سلمانی

مهدی...

25th April 2012, 02:25 PM

بیداد خزان



[Only registered and activated users can see links]

آهوان را هر نفس از تیر ها فریادهاست
لیک صحرا پر زِ بانگ خنده صیادهاست

گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشست
بس که از جور خزان بر باغها بیداد هاست

غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شد
هر پر بلبل که بینی نقشی از آن یاد هاست

باغبان از داغ گل در خاک شد اما هنوز
های های زاریش در هوی هوی بادهاست

گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشک
لب فرو بستم ولی در سینه ام فریادهاست !!!


مهدی سهیلی

مهدی...

25th April 2012, 02:26 PM

زندگی افسانه‌ای




کاش سری داشتم افسانه‌ای
هم سفری داشتم افسانه‌ای
کاش که در لحظه بیچارگی
چاره‌گری داشتم افسانه‌ای
کاش به جای پدر خاکی‌ام
ناپدری داشتم افسانه‌ای
عشق سرسفره من می‌نشست
ماحضری داشتم افسانه‌ای
یا که ستم ریشه در اینجا نداشت
یا تبری داشتم افسانه‌ای
کاش زمانی که دلم می‌گرفت
از تو پری داشتم افسانه‌ای

محمد سلمانی

مهدی...

25th April 2012, 02:27 PM

شرطِ ضمنِ ...



[Only registered and activated users can see links]

انکحتُ… عشق را و تمام بهار را
« زوجتُ…» سیب را و درخت انار را !

« متعتُ…» خوشه خوشه رطبهای تازه را
گیلاس های آتشی آبدار را

« هذا موکلی …» : غزلم دف گرفت ، گفت
تو هم گرفته ای به وکالت سه تار را

« یک جلد …» آیه آیه قرآن ! تو سوره ای
چشمت «قیامت» است ! بخوان «انفطار» را

« یک آینه …» به گردن من هست …دست توست
دستی که پاک می کند از آن غبار را

« یک جفت شمعدان …»؟! نه عزیزم ! دو چشم توست
که بر دریده پرده شبهای تار را

مهریه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را

« ده شرطِ ضمنِ … ‌» ده ؟! …نه ! بگویید صد هزار
با بوسه مُهر می کنم آن صدهزار را

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه وار را

این بار من به بوسه ات افطار می کنم
خانم ! شکسته ای عطش روزه دار را



سیامک بهرام پرور

مهدی...

25th April 2012, 02:27 PM

طفل زمین خورده









بغض فرو خورده ام ، چگونه نگریم ؟


غنچه پژمرده ام ، چگونه نگریم ؟



رودم و با گریه دور می شوم از خویش


از همه آزرده ام ، چگونه نگریم ؟



مرد مگر گریه می کند ؟ چه بگویم


طفل زمین خورده ام ، چگونه نگریم ؟



تنگ پر از اشک و چشم های تماشا


ماهی دلمرده ام ، چگونه نگریم ؟



پرسشم از راز بی وفایی او بود


حال که پی برده ام چگونه نگریم ؟





فاضل نظری

مهدی...

26th April 2012, 11:19 PM

خدای عشق




تکـرار خـاطـرات تـو شعــر مجســم اسـت
من هـر چه می نویسم و می خوانمت کـم است
تـو کیستی پیامبـری ؟ یا خـــدای عشــق ؟
هــر آیـه از کلام تــو چون وحــی ملـزم است!
تـردیـد در بـرابـر چشمـان تـــو خطـاســت
حکـم نگــاه هــای قشنگــت مسلــم اســت
مـن می رســم به تـو ؟ شایــد ، هنــوز ، نـــه
آینــده ام به لطــف تــو اینگونــه مبهــم است

ناشناس

مهدی...

26th April 2012, 11:21 PM

عشق تو بزرگ است...




هرگز گِرِهَت از غزلم واشدنی نیست
این غنچه پژمرده شکوفاشدنی نیست

شایدتوکه کوه روانی بتوانی
این برکه افسرده که دریا شدنی نیست

هرماه که می آیدازین خانه فراری ست
این خانه ویران شده زیبا شدنی نیست

افتاده به بن بستم و در پیش ندارم
راهی به جزآغوش تو اما شدنی نیست

عشق تو بزرگ است برای دل تنگم
اندوه تو در سینه من جا شدنی نیست

ابوالفضل صمدی

ترانه19

26th April 2012, 11:42 PM

ای لب تو قبله ی زنبورهای سومنات
خنده ات اعجاز ٬شهناز ٬ است در کرد بیات

مطلع یک مثنوی هفت من زیبایی است
ابروا نتت: فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

من انار و حافظ آوردم تو هم چایی بریز
آی می ٫چسبد شب یلدا هل و چای و نبات

جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر
یک گوزن پیر را بیچاره کرده خنده هات

می دود... بو میکشد.... شلیک ..... مرغی می پرد....
گردنش شل می شود آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود
می کشد آهی که : آهو جان جنگل به فدات

سروها قد می کشند از داغی خون گوزن
عشق قل قل می کند از چشمه ها و بعد...... کات:

پوستش را پالتو کرده زنی در نخجوان .....
شاخ هایش دسته شمشیر مردی در هرات

حامد عسگری

مهدی...

27th April 2012, 12:57 PM

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را






گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

قیصر امین‌پور

مهدی...

27th April 2012, 12:58 PM

سیرم و دلگیرم




سیرم از زندگی و از همه کس دلگیرم
آخر از اینهمه دلگیری و غم می میرم
پرم از رنج و شکستن دل خوش سیری چند
دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم
هرکه آمد دل تنهای مرا زخمی کرد
بی سبب نیست که روی از همه کس می گیرم
تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها
اینچنین کرده در آیینه هستی پیرم
بس که تنهایم و بی همنفس و بی همراه
روزگاریست که چون سایه بی تصویرم
دلم آنقدر گرفته است خدا می داند
دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم
ناشناس

مهدی...

27th April 2012, 12:59 PM

این که دل‌تنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟




این که دل‌تنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟
این که از من دل‌خوری انکار می‌خواهد مگر؟

وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده‌ی دیدار می‌خواهد مگر؟

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌‌شویم
اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟

من چرا رسوا شوم، یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق، پرچم‌دار می‌خواهد مگر؟

با زبان بی‌زبانی بارها گفتی: برو!
من که دارم می‌روم! اصرار می‌خواهد مگر؟

روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود
خانه‌ی دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟


مهدی مظاهری

مهدی...

27th April 2012, 12:59 PM

خیلی چیزها




بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها
غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها
نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها
می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...



مرحومه نجمه زارع

مهدی...

27th April 2012, 01:00 PM

تماشایی ترین تصویر دنیا




تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

مهدی عابدی

مهدی...

28th April 2012, 11:32 PM

هدیه من به تو




می خواستم که هدیه کنم آسمان به تو
افتاد چشم آینه ها ناگهان به تو

تکثیر شد نگاهِ تو در بیکران و، من
دلبسته چون کبوتر بی آشیان به تو

شعری بخوان به لحن قشنگت، که می رسد
سرچشمه ی بدیع و معانی بیان به تو

اردیبهشت می چکد از چشم ابری ام
باران به من شبیه و گل ِارغوان به تو

حافظ حراج کرد بخارا به خال ِ او
من می دهم تمامی ِ هندوستان به تو



علی سهامی

مهدی...

28th April 2012, 11:38 PM

مقصود من از عشق...



[Only registered and activated users can see links]


بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت شده باشد

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغیست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!


محمدرضا ترکی

مهدی...

28th April 2012, 11:43 PM

یادم هست...یادت نیست...




روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی نا خوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

یادم هست ..... یادت نیست ......

خواب روزانه اگر درخور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه در بدر یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

یادم هست ...... یادت نیست ......

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شب پره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دلریختگان چشم نداری بی دل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست ...... یادت نیست


شهریار قنبری

مهدی...

28th April 2012, 11:45 PM

بی تو ...! نمی شود ...




برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمیشود
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
زیباترین گلی که پسندیده ام تویی
گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود
گفتی صبور باش و به آینده بنگر
پروانه که صبور و شکیبا نمی شود
شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در کنار یاد تو تنها نمی شود
گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود
باران کویر روح مرا می برد به اوج
اما دلم بدون تو شیدا نمی شود
رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد
دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود
یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود
دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود ....

ناشناس

مهدی...

28th April 2012, 11:46 PM

خدا کند فقط این عشق





خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع

مهدی...

28th April 2012, 11:48 PM

گل یخ



[Only registered and activated users can see links]

این چنین سخت که آشفته ات ای چشمْ کبودم
به خدا شیفته ی هیچ سیه چشم نبودم
زنگِ‌ بالای سیاهی ست کبودی، که من اینک
نقش هر چشم سیه را ز دل خویش زدودم
دیر در دامنت آویختم ای عشق! چه سازم؟
به زمستان تو همچون گل یخ دیده گشودم
بوسه ی گمشده ام بود به لب های تو پنهان
که به دلخواه، شبی بر لب کس چهره نسودم
جگرم چک شد از خنجر خونریز ملامت
تا چو گل راز دل خویش به بیگانه نمودم
سوختم، سوختم از عشق تو چون شاخه ی خشکی
به امیدی که براید ز سر کوی تو دودم.
آهِ سرد است، نه شعر این که سراید لب سیمین
آتش مهر تو باید که شود گرم، سرودم


سیمین بهبهانی

مهدی...

28th April 2012, 11:54 PM

معماری نوین





به روز واقعه بردار ابروانت را
برای دلبری آماده کن کمانت را
نگاه من پی معماری نوین تنت
به کشف آمده تاریخ باستانت را
رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم
میان خرمن مو گم کنم میانت را
ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟
علی الخصوص که دیدم تن جوانت را
من از دهان تو در حیرتم که از تنگی
خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!
به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است
منم پیامبری راستین، زمانت را
دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکره ها
رسانده اند به جبریل دودمانت را
گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!

علیرضا بدیع

مهدی...

28th April 2012, 11:55 PM

کافــر دیـوانـه




چیست این آتش سوزنده که در جان من است ؟


چیست این درد جگر سوز که درمان من است ؟


از دل ای آفت جان صبر توقع داری


مگر این کافر دیوانه بفرمان من است


آنچه گفتند ز مجنون و پریشانی او


درغمت شمه ای ازحال پریشان من است


ماه را گفتم و خورشید وبخندید به ناز


کاین دو خود پرتوی از چاک گریبان من است


عالمی خوشتر از ان نیست که من باشم و دوست


این بهشتی است که درعالم امکان من است


آمد ورفت و دلم برد وکنون حاصل وصل


اشک گرمی است که بنشسته بدامان من است


کاش بی روی تو یک لحظه نمی رفت زعمر


ورنه این وصل که باز اول هجران من است


اندر این باغ بسی بلبل مست است عماد


داستانی است که او عاشق دستان من است



عماد خراسانی

مهدی...

29th April 2012, 12:00 AM

پرواز در هوای تو




پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

ناشناس

مهدی...

1st May 2012, 12:14 AM

نام شعر: معلم


خوشا! القاب و نام تو معلم
خوشا! عزو مقام و تو معلم
سخنهایت بود آب حیاتم
خوشا! درس و کلام تو معلم
ز تو دنیای من گردیده روشن
شود دنیا به کام تو معلم!
دعا گوی تو باشد سائس ما
همیشه شاد! کام تو معلم
۳/۳/۱۳۸۷ برابر ۲۳/۵/۲۰۰۸
چنداول/ کابل ...
شاعر: سید مصطفی سائس

مهدی...

1st May 2012, 12:38 AM

ماندنم بیهوده است





می روم شاید کمی حال شما بهتر شود
می گذارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه می ترسی ؟ برو دیوانگی های مرا
آن چنان فریاد کن، تا گوش عالم کر شود
می روم، دیگر نمی خواهم برای هیچ کس
حالت غمگین چشمانم ملال آور شود
باید این بازنده هربار- جان عاشقم-
تا به کی بازیچه این دست بازیگر شود؟
ماندنم بیهوده است، امکان ندارد هیچ وقت
این من دیرین من، یک آدم دیگر شود

شیرین خسروی

مهدی...

1st May 2012, 12:42 AM

داغ دل ، باغ دل





چنان داغ دل , داغ دل دیده ام
که حال خود از لاله پرسیده ام
به هر جا چمن در چمن , گل به گل
همان مهر داغ تو را دیده ام
کدامین چمن را گل از گل شکفت
کز آن بوی نام تو نشنیده ام؟
به بوی تو,تنها به بوی تو بود
که هر جا گلی دیده ام، چیده ام
دلم را به هر آب و آتش زدم
که چون شمع در گریه خندیده ام
همه هفت بندم همین یک نواست
چو نی در هوای تو نالیده ام
ز راز دلم باد بویی نبرد
که چون غنچه سربسته خندیده ام
ز باغ دلم یک بغل پر غزل
برای گل روی تو چیده ام...
قیصر امین پور

مهدی...

1st May 2012, 01:22 AM

بر می گردم





به شب و پنجره بسپار که بر می گردم
عشق را زنده نگه دار که بر می گردم
بس کن این سر زنش "رفتی و بد کردی" را
دست از این خاطره بردار که بر می گردم
دو سه روزی هم - اگر چند - تحمل سخت است
تکیه کن بر تن دیوار که بر می گردم
بین ما پیشترک هر سخنی بود گذشت
عاشقت می شوم این بار که بر می گردم
گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی
به همان دیده بیدار که بر می گردم
پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار
روی رف آیینه بگذار که بر می گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار که می گردم

امید مهدی نژاد

مهدی...

1st May 2012, 01:47 AM

اگر نه مثل همیم ...





چرا زهم بگریزیم،راهمان که یکی است
سکوتمان،غممان،اشک وآهمان که یکی است
چرا زهم بگریزیم؟دست کم یک عمر
مسیر میکده وخانقاهمان که یکی است
تو گر سپیدی روزی ومن سیاهی شب
هنوز گردش خورشید وماهمان که یکی است
تو از سلاله لیلی من از تبار جنون
اگر نه مثل همیم اشتباهمان که یکی است
من وتو هردو به دیوار ومرز معترضیم
چرا دو توده ی آتش؟ گناهمان که یکی است
اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است
چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است

محمد سلمانی

مهدی...

2nd May 2012, 12:35 AM

سوختم دیگر برو ...




آمدی جانم بسوزی، ســـــوختی ، دیگر برو
آتش جانم شـــــدی ، دل سوختی ، دیگر برو
آمدم اهلت شـــوم ، مکثی کنم ،نورم شـــوی
آمدی اهلت به مکثی ســـوختی ، دیگر برو
من ید بیضـا ندارم ،من شـــفا خواهم ز تو
کی شـــفا دادی ؟ پرم را سوختی ، دیگر برو
آمدی نوری برای مهر و ماه دل شــــوی
مهر و ماه دل به نازت سوختی ، دیگر برو
من تو را آرام جان و غمگســـارم گویمت
نیست آرامم به غم، دل سـوختی ، دیگر برو
خواســــتم پروانۀ شمعت شوم ، زیبای من
بال من ، خاکسـترم را ســـوختی ، دیگر برو
منتـــــظر بودم بیـایی جان به قربانت کنم
آمدی جانم بســــوزی سـوختی ، دیگر برو
ناشناس

ترانه19

2nd May 2012, 02:04 AM

حالا که خواب رفته دلم بی‌صدا برو
آرام رد شو از من و بی اعتنا برو !

این‌بار حرف‌های دل من نگفتنی‌ست
این‌بار را نپرس چرا و کجا ؟! ... برو !

از نو تمام خاطره‌ها را مرور کن !
اصلا نیا به قلب من از ابتدا ! برو !

اصلا خیال کن که دلت جای دیگریست
اصلا خیال کن که ندیدی مرا برو !

بعد از تو هیچ‌کس به دلم سر نمی‌زند
در را ببند پشت سرت، بی صدا برو !



حسن اسحاقی

ترانه19

2nd May 2012, 02:16 AM

من خسته‌ام، تو خسته‌ای آیا شبیه من ؟
یک شاعر شکسته‌ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده‌ام از این کلاغ‌ها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می‌شود
این‌گونه روزگار تو فردا، شبیه من

ای هم‌قفس بخوان که ز سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از این‌جا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می‌شود
مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن
در شهر کشته‌اند کسی را شبیه من


نجمه زارع

مهدی...

3rd May 2012, 03:07 AM

ای غزلهای نگاهت همه قربانی عشق

دعوتم کن تو شبی باز به مهمانی عشق

با من از سبزی احساس خودت حرف بزن

در قدمهای بلند شب یلدائی عشق

من که از خاصیت درد خبردار شدم

می نشینم همه شبها به غزلخوانی عشق

باید از حادثه تا عشق قدم بگذاریم

تا بدانیم دلیل غم پنهانی عشق

تا میان من و تو فاصله ها حیرانند

مختصر می کنم این قصه ی حیرانی عشق...

.ناشناس.

مهدی...

3rd May 2012, 03:07 AM

به قدر هر چه گل دیدم مرا آزار کردی تو

خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو

عجب دیوانه بودم من که دل بستم به چشمانت

و کار این قلب دیوانه را دشوار کردی تو

چقدر اشعار زیبا برایم خواندی و گفتی

و بازی با دل بیمار من بسیار کردی تو

نمی بایست نفرین آخرین پیمان ما باشد

مرا اما به این کار غلط ناچار کردی تو

چه حسنی داشت درد این شکست تلخ

مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو...

ناشناس

مهدی...

3rd May 2012, 03:08 AM

ساعت دو شب است که با چشمِ بی رمق
چیزی نشسته ام بنویسم بر این ورق
چیزی که سالهاست تو آن را نگفته ای
جز با زبان شاخه گُل و جلدِ زرورق
هر وقت حرف میزدی و سرخ میشدی...
هر وقت مینشستی به پیشانی اَت عرق...
من با زبانِ شاعری ام حرف میزنم
با این ردیف و قافیه های اَجَق وَجَق
اینبار اززبان غزل کاش بشنوی
دیگر دلم به اینهمه غم نیست مستحق
من رفتنی شده؛ تو زبان باز کردهای
آن هم فقط همین که: برو در پناه حق

مهدی...

6th May 2012, 11:00 PM

بیمارم وعاشق و غریبم




بیمارم و عاشق و غریبم
محتاج کرشمه ی طبیبم

مثل در نیمه باز یک قصر
چشمان تو می دهد فریبم

هر چند ، فراز بخت باشم
بی مهر تو باز در نشیبم

دست من و گردن تو ، حاشا
تیغ تو و گردنم ، حبیبم

روزی که وصال ، هدیه می شد
کردند فراق تو نصیبم

بر خویش مگیر این غزل را
بیمارم وعاشق و غریبم

ناشناس

مهدی...

6th May 2012, 11:01 PM

تمام روز





بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...
هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز
زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز
در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

نجمه زارع

مهدی...

6th May 2012, 11:01 PM

وقتی که ... رفت!





گرگ سیاه چشم تو، دل را درید و رفت
جان دادن فجیع دلم را ندید و رفت
وابسته شد درخت به بال پرنده ای
بیگانه وقت کوچ از آنجا پرید و رفت
گفتم که کاش مثل تو پروانه می شدم
دُورم چه ساده پیله ی حسرت تنید و رفت
عمری کنار جاده به پایش نشستم و
از راه های دیگر دنیا رسید و رفت
خود را اسیر میله ی تن کرد یک قفس
وقتی که مرغ عشق دلش پر کشید و رفت
چندین غزل به شوق برایش سرودم و
ناگاه دل سپرد به شعر سپید و رفت

زهرا السادات ضرابی

مهدی...

9th May 2012, 11:17 PM

کسی من را نمی فهمد




شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد
نگاهی شیشه ای دارم، به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی فهمد
هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم»
کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد
من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان
محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد
چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد
برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
کسی من را نمی فهمد، کسی من را نمی فهمد

نجمه زارع

مهدی...

9th May 2012, 11:18 PM

در پی جانانه ام امشب





اندوه تـــو شــــد وارد کاشـــــانه ام امشب
مهمــــان عزیز آمده در خانــه ام امشب
صد شکر خدا را که نشسته است بشادی
گنـج غمـــــت اندر دل ویرانـه ام امشب
من از نــــگه شــــــمــــع رخـت دیده ندوزم
تا پــاک بســـوزد پـر پروانـــــه ام امشب
بگشـــا لــب افسونگرت ای شــوخ پریچهر
تا شیخ بداند ز چه افسانــه ام امشب
ترســـــــم که ســــــر کــوی ترا سیل بگیرد
ای بیخـبر از گریـــه مستانـه ام امشب
یک جرعـــــه ی آن مســت کند هر دو جهانرا
چیزیکه لبت ریخت به پیمانه ام امشب
شاید که شکارم شـــود آن مرغ بهشـــتی
گاهی شـکن دام گهی دانه ام امشب
تا بر ســـــــر مـــن بگـــــذرد آن یار قدیمـی
خاک قـــــدم محـرم و بیگانــه ام امشب
امیـــــــد که بر خیـــل غمـــش دست بیابد
آه ســــحر و طاقـت مـــردانه ام امشب
از من بگریـــزیــد که می خـورده ام امـــروز
با مـن منشــینید که دیوانـه ام امشب
بی حاصـلم از عــــمر گرانمایه فروغی
گر جــان نــرود در پی جانانه ام امشب

فروغی بسطامی

مهدی...

9th May 2012, 11:19 PM

دست مریزاد به عشق!




گرچه توفان شد و بی ‌واهمه پرکند مرا
و در این غربت دور از همه افکند مرا

آفرین بر نفسش! دست مریزاد به عشق!
که چنین کرد به چشمان تو پا‌بند مرا
بی‌خبر آمد و کرد از همه جا بی‌خبرم
از تو و نام تو و یاد تو آکند مرا
تن سرمازده‌ام باغ شد و فروردین
تا به لبخند تو پیوند زد اسفند مرا
جاده‌ها در شب تاریک به راه افتادند
تا به روزی که تو باشی برسانند مرا
تا به روزی که... شب و جاده و آواز چه‌قدر؟
می‌کشد عشق به دنبال تو تا چند مرا؟

فاطمه سالاروند

مهدی...

9th May 2012, 11:23 PM

مرا پیاده میکنی




مرا پیاده میکنی کنار وعده گاهمان
کنار اولین قرار و آخرین گناهمان

دوباره سرد و بی رمق به من نگاه میکنی
به هم گره نمیخورد ولی دگر نگاهمان

من اعتراف میکنم : ز یاد من نمیروی
تو اعتراف میکنی : به عشق اشتباهمان

توفکر می کنی که من به رفتن توراضی ام
تو فکر میکنی فقط به نیمه سیاهمان

مرا پیاده میکنی درست هشت و نیم شب
کنار خاطرات و لحظه های بی پناهمان

گذشته کارم از جدل، به دست ساکی از غزل
هنوز ایستاده ام کنار وعده گاهمان


حبیب فرقانی

مهدی...

9th May 2012, 11:24 PM

کبوتر شد و رفت




روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
ناشناس

مهدی...

9th May 2012, 11:25 PM

نگاهت را نمی خوانم







نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی
ز کارت حیرتی دارم نه با جمعی نه تنهایی

گهی از خنده گلریزی مگر ای غنچه گلزاری ؟
گهی از گریه لبریزی مگر ای ماه دریایی ؟

چه می کوشی به طنازی که بر ابرو گره بندی
به هر حالت که بنشینی میان جمع زیبایی

درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر
چرا پنهان کنی ای جان بهشت آرزوهایی؟

گهی با من هم آغوشی گهی از ما گریزانی
بدین افسونگری در خاطرم چون نقش رویایی

لبت گر بی سخن باشد نگاهت صد زبان دارد
بدین مستانه دیدن ها نه خاموشی نه گویایی

گهی از دیده پنهانی پریزادی پریرویی
گهی در جان هویدایی فرح بخشی فریبایی

به رخ گیسو فروریزی که دل ها را برانگیزی
از این بازیگری بگذر به هر صورت دلارایی

چرا زلف سیاهت را حجاب چهره می سازی؟
تو ماهی در دل شب ها نه پنهانی که پیدایی

زبانت را نمی دانم نه بی شوقی نه مشتاقی
نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی



مهدی سهیلی

مهدی...

9th May 2012, 11:25 PM

با من سحر کن




امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن
بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را
کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن
گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند
تا طاق ابروی بت من تا به تا شد
دردی کشان پیمانه هاشان را شکستند
تو میر عشقی عاشقان بسیار داری
پیغمبری، با جان عاشق کار داری
یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر
این خانه لبریز تو شد، شیرین بیان، حلوای تر

محمد صالح اعلا

مهدی...

9th May 2012, 11:25 PM

ندارد ... که ندارد




سیمای تو را ماه ندارد . . . که ندارد
ژرفای تو را چاه ندارد . . . که ندارد
در حسرت دیدار تو ای برگ شقایق
دل، طاقت یک آه ندارد . . . که ندارد
من گوشه ی چشمت به دو عالم نفروشم
این نازِ ِ نگه، شاه ندارد . . . که ندارد

معشوقه ی من پاک تر از قطره ی باران
و اللهِ که بدخواه ندارد . . . که ندارد

عمری است که سرگشته ی صحرای کویرم
این جاده به تو راه ندارد . . . که ندارد

مهدی...

9th May 2012, 11:26 PM

شعاع درد




شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

قیصر امین پور

مهدی...

9th May 2012, 11:26 PM

من که تسبیح نبودم




من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی
از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی
قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن : رشته ی ایمان دلم پاره شده ست
من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟

نغمه رضایی

مهدی...

9th May 2012, 11:27 PM

بگذار بگیریم من و بگذار بگریم




عیبم مکن ای دوست اگر زار بگریم
بگذار بگیریم من و بگذار بگریم
بگذار که چون مرغ گرفتار بنالم
بگذار که چون کودک بیمار بگریم
می خوردن من بهر طرب نیست خدا را
حالی است که بی طعنه اغیار بگریم
تنها نه بحال خود از این مستی هر شب
بر حالت این مردم هشیار بگریم
برهر که در این دام مصیبت شده پابند
بر شاه و گدا، پیر وجوان ، زار بگریم
بر لاله نو سر زده از دامن هامون
بر غنچه نشکفته گلزار بگریم
زین عهد و وفائی که جهانراست هر آنکو
بگذاشته لب بر لب دلدار بگریم
این کاسه سر ها همه خاک است بفردا
بگذار که با زمزمه تار بگریم
جا دارد اگر تابصف حشر عمادا
پبوسته از این بخت نگونساز بگریم

عماد الدین خراسانی

مهدی...

9th May 2012, 11:28 PM

دام یکی، دانه یکیست




پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است
اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظریست
گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نکو می‌نگرم، حاصل افسانه یکیست
اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیست
ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه ی نیمه شب و خنده ی مستانه یکیست
گر زمن پرسی از آن لطف که من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس، عاقل و فرزانه یکیست
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست
گر به سرحد جنونت ببرد عشق ، عماد
بی وفایی و وفاداری جانانه یکیست
عماد الدین خراسانی

مهدی...

11th May 2012, 03:19 PM

دوباره گریه کردی




برایم گریه کردی ، باز پیداست
صدای هق هقت را می شناسم
میان ناله های پشت دیوار
فریبا گفتنت را می شناسم
مخواه پنهان کنی از من غمت را
سکوت نامه ات را می شناسم
دلت در حسرت پایان هجر است
دل شوریده ات را می شناسم
تمام سال و ماه و هفته و روز
غم دیرینه ات را می شناسم
نمی خواهی مرا غمگین ببینی
نگاه عاشقت را می شناسم
ولی از من مپوشان درد خود را
که راز سینه ات را می شناسم
مپوشان سرخی چشمان خود را
غروب دیده ات را می شناسم...
دوباره گریه کردی مثل هر شب
نگو نه! عادتت را می شناسم!

فریبا شش بلوکی

مهدی...

11th May 2012, 03:20 PM

از تو چه پنهان





شد پرده درم سوز درون از تو چه پنهان
افتاده دل از پرده برون از تو چه پنهان
هرچند چو فانوس به دل پرده کشیدم
پوشیده نشد سوز درون از تو چه پنهان

تا مهر گیاه خط سبزت شده پیدا
مهر دل من گشته فزون از تو چه پنهان
سرگرمیم از عشق تو بر عاقل و جاهل
روشن شده از داغ جنون از تو چه پنهان
دل کرد بسی کوشش و ننهفت ز مردم
افسانه‌ی عشقم به فسون از تو چه پنهان
تا کرده رقیب آرزوی باده‌ی لعلت
هستیم بهم در پی خون از تو چه پنهان
رازی که دل محتشم از خلق نهان داشت
بر جمله عیان گشت کنون از تو چه پنهان

محتشم کاشانی

مهدی...

11th May 2012, 04:29 PM

انار




تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار
به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت

فاضل نظری

مهدی...

11th May 2012, 04:29 PM

دنیا عوض شده‌ ست...




آیین عشق ‌بازی دنیا عوض شده‌ ست
یوسف عوض شده‌ ست، زلیخا عوض شده‌ ست
سر همچنان به سجده فرو برده ‌ام ولی
در عشق سالهاست که فتوا عوض شده‌ ست
خو کُن به قایقت که به ساحل نمی ‌رسیم
خو کُن که جای ساحل و دریا عوض شده‌ ست
آن با‌وفا کبوتر جلدی که پَر کشید
اکنون به خانه آمده، اما عوض شده ‌ست
حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده‌ ست
فاضل نظری

مهدی...

14th May 2012, 01:19 AM

بیم فرو ریختن




بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
فاضل نظری

مهدی...

14th May 2012, 01:28 AM

نگرانی




در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
فاضل نظری

مهدی...

14th May 2012, 01:30 AM

گرفتار رهایی




ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت
بال تنها غم غربت به پرستوها داد
اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
فاضل نظری

مهدی...

14th May 2012, 02:00 AM

آن دیگر مغرور




سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟
من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟
هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی
مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟
«تنهایی و رسوایی»، «بی مهری و آزار»
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی
فاضل نظری

مهدی...

14th May 2012, 02:02 AM

حرفش را نزن





رفتنت آغاز ویرانی است، حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است، حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانی است ، حرفش را نزن
آرزو کردی که دیگر بر نگردم پیش تو
راه من، با این که طولانی است، حرفش را نزن
عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته ی ما نیست ، حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است ، حرفش را نزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است ، حرفش را نزن
فرامرز عرب عامری

مهدی...

14th May 2012, 02:05 AM

دچار عشق نبودم، دچار خود بودم
همیشه پنجره ای در غبار خود بودم

شکسته وار نشستم به جشن خودسوزی
میان معرکه آتش بیار خود بودم
چه سالها که زمستان، چهار فصلم بود
اگرچه من به تظاهر، بهار خود بودم
شبیه خانه ی خشتی که زیر باران است
خراب گریه ی بی اختیار خود بودم
من آن شکارچی بی تفنگ دلتنگم
که در کشاکش بودن، شکار خود بودم
من آن ستاره ی خاموش کهکشان توام
که دور مانده ترین از مدار خود بودم
غزل به خواجه کشاندم که در شب شیراز
شرابخواره ی چشم خمار خود بودم
به یاد موی تو آشفته وار رقصیدم
همیشه حالتی از روزگار خود بودم
توان درد و نبردی نداشتم، اما
به احترام تو مرد تبار خود بودم
اگر شروع شقایق نبوده ام، اما
همیشه داغ کسی بر مزار خود بودم

حامد حسین خانی

story

14th May 2012, 02:10 AM

شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
کی شود باز که شوری به چمن درفکنم

همه مرغان هم آواز پراکنده شدند
آه از این باد بلاخیز که زد در چمنم

نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد؟
من ز بی همنفسی ناله به دندان شکنم

بی تو آری غزل "سایه "ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم..

**استاد هوشنگ ابتهاج**

مهدی...

14th May 2012, 09:47 PM

روزگار من...




دچار عشق نبودم، دچار خود بودم
همیشه پنجره ای در غبار خود بودم

شکسته وار نشستم به جشن خودسوزی
میان معرکه آتش بیار خود بودم
چه سالها که زمستان، چهار فصلم بود
اگرچه من به تظاهر، بهار خود بودم
شبیه خانه ی خشتی که زیر باران است
خراب گریه ی بی اختیار خود بودم
من آن شکارچی بی تفنگ دلتنگم
که در کشاکش بودن، شکار خود بودم
من آن ستاره ی خاموش کهکشان توام
که دور مانده ترین از مدار خود بودم
غزل به خواجه کشاندم که در شب شیراز
شرابخواره ی چشم خمار خود بودم
به یاد موی تو آشفته وار رقصیدم
همیشه حالتی از روزگار خود بودم
توان درد و نبردی نداشتم، اما
به احترام تو مرد تبار خود بودم
اگر شروع شقایق نبوده ام، اما
همیشه داغ کسی بر مزار خود بودم

حامد حسین خانی

مهدی...

14th May 2012, 09:47 PM

مست و شاهد





گر تو به دادم نرسی، داد به دیگران برم
لاف دلیل میزنی، عشق دلیل آورم

آلت قتال من است چشم گره گشای تو
راضی این جنایتم، جان ز تو در نمیبرم

شاهد ماجرا تویی، دور مشو ز چشم من
مست ز چشم شاهدم؛ حد که ز توست می خرم

مدعی غرور من، نشسته بر مقام خصم
منکر ادعا مشو، تا نرود ز خاطرم

خسته از این زمانه ام، منتظر بهانه ای
زمزمه ای شبانه ای، تا ز سکوت بگذرم

دادرسی، جفا کنی، حکم دهی روا کنی
رنج بر این شکسته دل، بر این جفات حاضرم

شاهد ماجرای من، مستی من، جفای من
ناز مکن، جفا مکن، داد به دیگران برم

مهدی...

14th May 2012, 09:47 PM

آواز عاشقانه




آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ،صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا درگلو شگست
ای داد- کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای -های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و«مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و«چـرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین وآفرین ودعا در گلو شکست

قیصر امین پور

مهدی...

14th May 2012, 09:48 PM

لحظه های کاغذی




خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده،گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی،پارکهای این حوالی
پرسه های خیالی،نیمکت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی،جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی،باد خواهد برد بـاری

روی میز خالی من صفحه باز حـوادث
در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگـاری


قیصر امین پور

مهدی...

14th May 2012, 09:48 PM

عذاب تو




شعر من از عذاب تو گزند تازیانه شد
ضجه مغرور تنم ترنم ترانه شد
حماسه زوال من در شب تلخ گم شدن
ضیافت خواب تو را قصه عاشقانه شد
برای رند در به در، این منِ عاشق سفر
وای که بی کرانی حصار تو کرانه شد
وای که در عزای عشق کشته شد آشنای عشق
وای که نعره های عشق زمزمه شبانه شد
ای تکیه گاه تو تنم سنگر قلب تو منم
وای که نیزه ی تو را سینه ی من نشانه شد
درخت پیر تن من دوباره سبز می شود
که زخم هر شکست من حضور یک جوانه شد
وای که در حضور شب ، در بزم سوت و کور شب
شب کور وحشت تو را قلب من آشیانه شد
وای که آبروی تو ، مرد اناالحق گوی تو
بر آستان کوی تو جان داد و جاودانه شد
من همه زاری منم زخمی زخمه ی تنم
برای های های من ، زخمه ی تو بهانه شد
درخت پیر تن من دوباره سبز می شود
هرچه تبر زدی مرا زخم نشد جوانه شد

ایرج جنتی عطایی

مهدی...

14th May 2012, 09:48 PM

نامه عشق




نشود فاش کسی آنچه میان من و تست
تا اشارات نظر نامه رسان من و تست
گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و تست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هر کجا نامه عشق است ،نشان من و تست
سایه! زآتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و تست

هوشنگ ابتهاج

مهدی...

14th May 2012, 09:49 PM

به جان تو




شب رادچارصد گِله بودم، به جان تو
یا شعر نا تمام سرودم ، به جان تو
بیداری ام تمام نمی گشت دیر گاه
آتش زدم به بود و نبودم، به جان تو
بر خواستم نماز بخوانم سبک شوم
سهو تمام بود سجودم ، به جان تو
تا چشم خویش را به تو آیینه ساختم
خود را هزار بار ستودم ، به جان تو
بر کوره وجود خود اسپند گشته ام
برعرش رفته آتش ودودم،به جان تو
*
از دست توست اینکه من از دست داده ام
شعر تر و هوای صعودم ، به جان تو

مژگان ساغر

مهدی...

15th May 2012, 12:10 AM

هنوز زنده ام




در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم... لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست؟

به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

محمد علی بهمنی

مهدی...

15th May 2012, 12:11 AM

به درک





قسمت مضحک این عشق وفا شد، به درک
دستم از دست تو یکباره جدا شد، به درک
تو مسافر شدی و بار سفر بستی و رفتی
و مهاجر صفت چلچله ها شد به درک
رد پای من و تو در سر هر کوچه به جاست
سهمم از تو فقط این خاطره ها شد به درک
روشنای شبم از پنجره ، سوسوی تو بود
رصد هر شب چشمت که خطا شد به درک
صحنه آخر این قصه فروریختن آینه هاست
صحبت مردم اگر چون و چرا شد به درک
بی نزاکت شدم و حرف و کلامم شاید
واژه ی ساده ی هر بی سرو پا شد به درک

نسیم پریشان

مهدی...

15th May 2012, 12:11 AM

این شعر نیست، این خودِ منم




بغض غریبی در میان بیت ها جاری است، می فهمی؟
وقتی اسیر غصه ای ، لبخند اجباری است، می فهمی؟
آبی ترین بودم میان وسعت چشمت، ولی حالا
پرپر زدن در این قفس از روی ناچاری است می فهمی؟
وقتی که در رویای من قاب تو خالی شد ندانستم
تصویرهای ِ زندگی، کابوس بیداری است! می فهمی؟
من با تو هستم تا همیشه، تو بدون من .... نه ممکن نیست
این عشق بی فرجام هم نوعی ‌خودآزاری است، می فهمی؟
تا سد شدی، بر اشتیاق ِ روزهای رفته از دستم
دریای پشت پلکها، دیوان اشعاری است، می فهمی؟
شوری به پا کن در میان دفترم موجی خروشان باش
وقتی نباشی هر غزل هر واژه تکراری است،‌ می فهمی؟
من روزه ی دلتنگی ام را با تبسم های تو وا می کنم
پس " رَبَنّایَت " رابخوان، هنگام افطاری است، می فهمی؟

نسیم پریشان

مهدی...

15th May 2012, 12:46 AM

ای ناز تو تا نیمه پاییز رسیده...




ای نــاز تو تا نیــمــه ی پاییـــــز رسیــده
ای سرخ لبـت با مــی لبــــریز رسیــده
زلف تو هواخواه کدامین شب ابری ست
کاین گونه پریشان و غم انگیـز رسیــده؟
زیبـــاتر از آنــی که رهـــایت کنــــم،امــا
دیر آمـــــــده ای، دوره ی پرهیز رسیـده
جــان و تــن مـن امـــت پیغمــبر دردنـــد
بــر مـن دم ویرانگر چنگیـــــــــز رسیــده
ای قونـــیه تا بلخ به غوغای تو مشغــول
بشتاب، که شمــس تو به تبریز رسیده
کم گـریه کـن،آتش زدن بـاغ، گناه است
ای ســرخی چشم تــو به پاییز رسیده!
لبخند بزن،لب که به هم می زنی انگار
یک سوره ی زیبا به خطی ریز رسیــده


ناصر حامدی

مهدی...

15th May 2012, 09:23 PM

سبز پرست




دریغ می کنی از من ، نگاه را حتی
و نیز زمزمه ی گاه گاه را حتی

من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتی؟

تو اشتباه بزرگ منی ، ببخشایم
بدیده می کشم این اشتباه را حتی


بمن که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟
که دوست دارم ، بخت سیاه را حتی

بدیدن تو چنان خیره ام که نشناسم
تفاوت است اگر راه و چاه را حتی


اگرچه تشنه بوسیدن توام ، ای چشم
بخواه، می کُشم این بوسه خواه را حتی

بیا تلالو شعرم بر آب ها ، امشب
تراش می دهد الماس ماه را حتی


محمد علی بهمنی

مهدی...

15th May 2012, 09:24 PM

همسفر عشق




گر همسفر عشق شدی، مرد سفر باش
ورنه، رهِ خود گیر و یکی راهگذَر باش
هم نعره ی امواج گَرت ـ عَربده ای نیست
در برکه یِ آسایشِ خود زمزمه گر باش
هُشدار ، که یخ تابِ تب عشق ندارد
گر بسته یِ قالب شده ای فکرِ دگر باش
عیسات اگر جان بدمد شب پره ای باز
وام از نفسِ عشق کن و مرغ سحر باش
هر خواب رگی در خور، خون تو و من نیست
از خون منی، در رگ بیدار خطر باش
من ناخلفی با پدر خویش نکردم
های ... ای خلف زندگی ام مثل پدر باش
محمد علی بهمنی

مهدی...

15th May 2012, 09:24 PM

حراج عشق




چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم
فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
شهریار

مهدی...

15th May 2012, 09:26 PM

آرامم نکرد




گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ، هر چه آه ، انگار آرامم نکرد
روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

نجمه زارع

مهدی...

15th May 2012, 09:28 PM

پناهم می دهی امشب؟





سلام ای چشم بارانی ! پناهم می دهی امشب ؟
سوالم را که می دانی ! پناهم می دهی امشب ؟
منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند
و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب ؟
میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان
در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟
دل و دین در کف یغما و من تنها و من تنها...
در این هنگام رو حانی ، پناهم می دهی امشب ؟
به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور
در آن اسرار پنهانی ، پناهم می دهی امشب ؟
رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انسانی ، پناهم می دهی امشب ؟
نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل
تو از چشمم چه می خوانی ؟ پناهم می دهی امشب ؟
و من با اشک می شویم تمام شعرهایم را
پس از مصراع پایانی ، پناهم می دهی امشب ؟


ناشناس

مهدی...

15th May 2012, 09:30 PM

سرزنش




تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن
آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن
آن روز که من دل به سر زلف تو بستم
دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن
ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد
در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن
یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم
این‌بار قدم روی قدم سرزنشم کن
من سایه‌ی پنهان شده در پشت غبارم
آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن

فاضل نظری

rachmaninoff

15th May 2012, 10:01 PM

پیش از آنی که با غزل آیی، دفترم شوره زار ماتم بود
ماه برکوی دل نمی‌تابید، خانه ام انتهای عالم بود
کنج آیینه‌ام نمی‌خندید برق سوسوی کوکب بختم
بی‌سحرگاه خنده خیست، باغ بی‌باغ، قحط شبنم بود

مهدی...

15th May 2012, 10:11 PM

غزلی چون خود شما زیبا


با غروب این دل گرفته مرا
می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
لحظه هایی که در فلق گم شدم
با شفق باز می شود پیدا
چه غروری چه سرشکن سنگی
موجکوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی ها

محمد علی بهمنی

مهدی...

15th May 2012, 10:12 PM

بود و نبود من





این چیست ؟ حس گمشده ای در وجود من؟
یا هق هق غریب خدا در سجود من
آن شب که ماه پشت نگاهت خسوف کرد
تابیده بود تار وجودت به پود من
هی سنگ پشت سنگ بزن … نه ، نمی روم
مجنون برکه ات شده ماه کبود من
از بس تمام شهر به تو خیره می شوند
جز خون نمانده در دل چشم حسود من !
تو بین من و او! به خدا عادلانه نیست…
هر گز نبود رابطه ی ما به سود من
چیزی به جز غزل که ندارم ، از این به بعد
تقدیم چشم های تو بود و نبود من

مهدی...

15th May 2012, 10:16 PM

خلوت




شبها که چشم مست تو پرناز می شود
یعنی گره زکار دلم باز می شود
ساز غم کلام تو شیوا و دلپذیر
در خلوت شبانه من ساز می شود
با قصه های روشن باران طلوع صبح
در من سرود عشق تو آغاز می شود
نقش نگاه گرم تو در ذهن سرد من
کم کم بدل به صورت یک راز می شود
یک روز یا دو روز ندانم تمام عمر
دل با غم فراق تو دمساز می شود
با مرغکان عاشق و گنجشککان کوی
بر بام و بر درخت هماواز می شود
وقتی روی زپیشم و تنها شود دلم
آنوقت پای غم به دلم باز می شود
محمد مهدی ناصری

رامین301

16th May 2012, 09:48 PM

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

مهدی...

17th May 2012, 02:40 AM

از چه سحر نمی شود






آه چه شام تیره ای، از چه سحر نمی شود
دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی شود

سقف سیاه آسمان سوده شده ست از اختران
ماه چه، ماه آهنی، این که قمر نمی شود
...
وای ز دشت ارغوان، ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمی شود

مادر داغدار من، طعنه تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت، گر چه پسر نمی شود

کودک بینوای من، گریه مکن برای من
گر چه کسی به جای من، بر تو پدر نمی شود

باغ ز گل تهی شده، بلبل زار را بگو:
((از چه ز بانگ زاغها، گوش تو کر نمی شود))

ای تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من
(بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود)
حمید مصدق

مهدی...

18th May 2012, 01:41 AM

خویش فریبی

( ثانیه ها رفت به دلدادگی…)!
عشق کجا رفت به این سادگی؟!

آدم این عشق نبودی ، نشد
عاقبت سیب جز افتادگی !

عشق مرا سوی غزل می برد
عشق تو را تا شب نر مادگی !!

خصلت احساس نوازشگریست
خصلت احساس تو سمبادگی!

قصر خیالی که تو می ساختی
من… و نی و شور شبانزادگی!

بید شدی ، باد تو را می برد
سرو تو و … سایه آزادگی!!

طفل تو و مشق و غلطهای بد
قبل دبستان برو آمادگی !!

عشق همان همسفری هاست ، نه ؟
من ، تو و یک فاجعه :‌ بی جادگی!


باز تو و خویش فریبی که : نه !
ثانیه ها رفت به دلدادگی …!

.....
سیامک بهرام پور

مهدی...

18th May 2012, 01:43 AM

زیر باران…

غم باز کار قلب مرا شاق می کند
قلیان خاطرات تو را چاق می کند !

پک می زنم…و حلقه دودی شبیه قلب
دارد دوباره طاقت من طاق می کند!

تندیس پر غبار تو را با نوازشی
دستان سبز عاطفه براق می کند

این گونه دل دوباره به دریای یادها
غواص خویش راهی اعماق می کند…

پرونده های عشق تو را می زند ورق
یک بوسه روی عکس تو الصاق می کند!

از برف گیر گونه تو ، بوسه های من
بر سرخی لبان تو قشلاق می کند!

حاتم که بود پیش نگاهت که می دهد
هم خمس و هم زکات و هم انفاق می کند!

شاعر سرود : (ساق تو مفهوم الکل است!)*
حقا که هر چه می کند این ساق می کند!!

من من نکن ! بگو ! دل بیچاره ! سعی کن!
استاد عشق هم به تو ارفاق می کند!!

حتی شهاب نیز به زائرسرای شب
یک شمع ، نذر خنده عشاق می کند

این هم که گفته است که :دیگر نه من نه تو!
جدی نگیر ! جان تو اغراق می کند!!


فریاد رعد و مردی که خویش را
تسلیم درد و زوزه شلاق می کند

پک می زنم …و سرفه کشدار وموج اشک
این بار نیز (طاقت من طاق می کند)!

فریاد می زنم : به خدا این تقلب است!
این روزگار جفت مرا تاق می کند!

هی فحش می دهم به خودم، زندگی،… و عشق!
دل در حریم فاجعه اتراق می کند

سیلی زند به صورتم و زار می زند
باران چه مادرانه مرا عاق می کند…!

* اشاره به شعری از کیومرث منشی زاده
...
سیامک بهرام پور

مهدی...

18th May 2012, 01:44 AM

یک ضبط صوت کهنه ، نوار ( مرا ببوس )!
من جای خالی تو کنار(‌ مرا ببوس )!

فریاد آرشه بر ویولن ، سحر سادگی
گلهای عشق و غم … و بهار ‌( مرا ببوس )

من ، میز ،جای خالی تو، چای ، پنجره
شب ، زنجره ، سقوط ستاره ، ( مرا ببوس )!

سیگار و بوسه های پیاپی ! هجوم اشک
هی قطره قطره روی مزار ( مرا ببوس )

آوای گل نراقی و امواج مست نت
می کوچم از اتاق ، سوار ( مرا ببوس )-

- مانند قاصدک… و نسیم و … بنفشه زار
- من… یاد تو … و خاطره زار ( مرا ببوس )!

یا مثل یک مسافر تنهای بی بلیط
در واژه کوپه های قطار ( مرا ببوس )-

- می آیم و به دختر زیبا نمی رسم
آری به تو ،‌ به آینه دار ‌( مرا ببوس )!

( آتش زدم به کوه )! ندیدی مگر ؟! کجاست -
-( پیمان نیمه شب ) ، شب تار ( مرا ببوس‌ )!

من روی خرده آینه ها راه می روم
بر روی پای آبله دار (‌ مرا ببوس )!

سر در میان دست ، شکستن … و رعد و برق
پایان خیس و فاجعه بار ( مرا ببوس )!

: گیرم ( گذشته است گذشته !) ، بهار من !
( لب بر لبم گذار ) دوباره مرا ببوس !…


.......
سیامک بهرام پور

مهدی...

18th May 2012, 01:48 AM

لحظه ی عبور از هم





همیشه در دل همدیگریم و دور از هم
چقدر خاطره داریم با مرور از هم
دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم
نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم
تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم
اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم
نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی
بخوان که پاره شود بند های تور از هم
نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم
مهدی فرجی

مهدی...

18th May 2012, 02:04 AM

رنگ آرامش

در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود
آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود
آرزوهایم همین کاخی که برپا کرده ام
زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود
خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو
دامن پرهیز من تسلیم شیطان می شود
آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست
گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود
عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر
یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود

محمد سلمانی

مهدی...

18th May 2012, 02:05 AM

حتی اگر نباشی...

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور

مهدی...

18th May 2012, 02:05 AM

آن روزها

ما گشته ایم نیست تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت ، دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه ی لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را روبرو مکن

فاضل نظری

مهدی...

18th May 2012, 02:06 AM

نوبت

پر زدن از دام ابریشم به من هم می رسد شادمانی های بعد از غم به من هم می رسد
برگ ها از شاخه می افتند و تنها می شوند
از جدایی ، گرچه می ترسم ، به من هم می رسد
هر کجا هستم من از یاد تو غافل نیستم
در خیابان شاخه ی مریم به من هم می رسد
گندم گیسوی تو از باغ مینو بهتر است
از گناه حضرت آدم به من هم می رسد
گر چه از من هیچکس غیر از وفاداری ندید
بی وفایی های این عالم به من هم می رسد
هر کجا سروی به خاک افتاد با خود گفته ام
نوبت هیزم شدن کم کم به من هم می رسد

مهدی مظاهری

مهدی...

20th May 2012, 02:45 PM

آواز باد و باران





ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
باز آ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران
گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زینگونه یادگاران
این نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

مهدی...

20th May 2012, 02:46 PM

لحظه ی عبور از هم





همیشه در دل همدیگریم و دور از هم
چقدر خاطره داریم با مرور از هم
دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم
نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم
تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم
اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم
نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی
بخوان که پاره شود بند های تور از هم
نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم
مهدی فرجی

مهدی...

20th May 2012, 02:46 PM

رفیق راه





رفیق راهی و از نیمه راه می گویی
وداع با من بی تکیه گاه می گویی
میان این همه آدم، میان این همه اسم
همیشه نام مرا اشتباه می گویی
به اعتبار چه آیینه ای، عزیز دلم
به هرکه می رسی از اشک و آه می گویی
دلم به نیم نگاهی خوش است، اما تو
به این ملامت سنگین، نگاه می گویی؟
هنوز حوصله عشق در رگم جاری است
نمرده ام که غمت را به چاه می گویی
ازمحمدعلی جوشایی

مهدی...

20th May 2012, 02:47 PM

باران




کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند


چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند

جلیل صفر بیگی

مهدی...

20th May 2012, 02:48 PM

چرا می‌تکانی‌ام؟





اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام
من رعد و برق و زلزله‌ام ، ناگهانی‌ام

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

رودم؛ اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

من کز شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم
من، این من غبار، چرا می‌تکانی‌ام؟

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت، گـُلِ اَبرو کمانی‌ام

این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفرانی‌ام


حامد عسکری

مهدی...

20th May 2012, 02:50 PM

شطرنج...



همیشه برده خواه تو، همیشه مات خواه من!
بچین. دوباره میزنیم، سفید تو، سیاه من!

ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه، من!

پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه، من!

تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ، تو
نگاه و دست بر پیاده و باز هم نگاه، من!

یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من!
دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه من!

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من!

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه، من!


غلامرضا طریقی

مهدی...

20th May 2012, 03:55 PM

کسی که است ، نیست




«کدام دختر این شهر عاشق من نیست؟!
کدام عاشق من بوده است و فعلاً نیست؟! »

به فکر نقطه ی تاریکی از حضور من است
کسی که فلسفه ی زندگیش روشن نیست

کسی که بود و نبودش همیشه یکسان است
کسی که دوست نبوده، کسی که دشمن نیست

کسی که تهمت بودن به او نمی چسبد
کسی که قابل دیدن... و یا ندیدن نیست

نه عاشق است و نه معشوق، در همین ابیات
اگر که مرد نبودست لااقل زن نیست

کسی که هیچ نمی داند از خودش جز هیچ
فقط... فقط می داند که مطمئناً نیست


سید مهدی موسوی

مهدی...

20th May 2012, 03:59 PM

شعله و پروانه




عشق تو قاتل ما بود و نمی‌دانستیم
مهرش از روی ریا بود و نمی‌دانستیم

قصه‌ی آمدن من به سر کوی شما
قصه‌ی شاه و گدا بود و نمی‌دانستیم

تیشه را کوبیده بودم بر دل مغرور خویش
آب در هاون ما بود و نمی‌دانستیم

شعله عشق است و تویی شمع و منم پروانه
شعله از شمع جدا بود و نمی‌دانستیم

شعله‌ی آتش غم در دل تو پا نگرفت
دلت از عشق رها بود و نمی‌دانستیم

در غم عشق نبودیّ و محبت کردی
این هم از لطف شما بود و نمی‌دانستیم

من نکردم گله از عهد و وفاداری تو
عهد ما عهد جفا بود و نمی‌دانستیم

رنج بی‌عشقی و تنهایی و بی‌مهری یار
همه تقدیر خدا بود و نمی‌دانستیم

ناشناس

مهدی...

20th May 2012, 04:00 PM

آهوی من






هر طرف رو کن و تردید نکن سوی منی




باز در چشم‌ رس دیده‌ی پر سوی منی‌






تا ابد گر چه عزیزی ولی از یاد نبر




چشم من باشی، در سایه ابروی منی





در غمم رفته‌ای و با خوشی‌ام آمده‌ای




چه کنم؟ خوی تو این است پرستوی منی





چشم بادامی و شیرین و خوش و بانمکی




چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی





گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس




شیرها خاطرشان هست که آهوی منی





مهدی فرجی

* رز صورتی *

22nd May 2012, 01:54 AM

غریب در پیراهن



هر روز ، جهان است و فرازی و نشیبی
این نیز نگاهی است به افتادن سیبی

در غلغله جمعی و تنها شده ای باز
آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی

آخر چه امیدی به شب و روز جهان است
باید همه عمر خودت را بفریبی

چون قصه آن صخره که از صحبت دریا
جز سیلی امواج نبرده است نصیبی

آیینه تاریخ تو را درد شکسته است
اما تو نه تاریخ شناسی نه طبیبی !
آقای فاضل نظری

* رز صورتی *

22nd May 2012, 02:00 AM

مسئله ی پاک شده (فاضل نظری)

تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا
دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا

در سنگسار ، آینه ای را که می برند
شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا

اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم
در فکر غرق کردن کشتی است نا خدا

امکان رستگاری من گر نبوده است
بیهوده آزموده مرا بار ها خدا

با نیت بهشت اگرم آفریده است
می راندم به سوی جهنم چرا خدا

ای دل خلاف هروله حاجیان مرو
کافی است هر چه عقل درافتاد با خدا

بگذار بی مجادله از نیل بگذریم
تا از عصا نساخته است اژدها خدا

* رز صورتی *

22nd May 2012, 02:04 AM

تارو پود عاشقانه

دوباره واژه به واژه ترانه می بافم
برای بودن با تو بهانه می بافم
و تارهای نگاه تو را که بی همتاست
به پود خاطره ای عاشقانه می بافم
درون خانه ای از التماس دستانم
تمام شعر تو را عارفانه می بافم
به این امید که فردا دوباره می آیی
دعای وصل تو را من شبانه می بافم
دوباره قصه مرداب را نگو بانو...
تو فرصتی بده خود را روانه می بافم
شبیه رود بزرگی که در پی دریاست
نگاه بحر تو را بی کرانه می بافم
درخت زندگیم ریشه کن شده اما
امید زندگی من: جوانه می بافم
اگر اراده کنی می رسم به آغوشت
و توی قلب تو من آشیانه می بافم

ناشناس

* رز صورتی *

22nd May 2012, 02:07 AM

فروزش مهر

دورم از کوی تو اما دلم آنجاست هنوز
دل حسرت زده ام محو تماشاست هنوز

یاد روی تو چو مهری که فروزش دارد
مایه روشنی چشم و دل ماست هنوز

گرچه دانم که وصال تو خیالیست محال
باز سر تا قدمم غرق تمناست هنوز

هوس و شور و نشاط از دل من رفته ولی
عشق و امید و تمنای تو برجاست هنوز

دوری از دیده ولی از دل دریا نروی
که دل و دیده به یاد تو گوهر زاست هنوز

سید رضا بهشتی نژاد

مهدی...

22nd May 2012, 02:37 AM

بریده از دقایق




بریده از دقایقم ، غزل سرای غصه ها
نگاه دل به سوی تو ، نگاه تو به نا کجا

سلول کوچکی شده ، بدون تو جهان من
نمی توان نفس کشید ، درین کسالت هوا

درین تهاجم کویر ، شدی تو سایبان دل
و قطره قطره خشک شد ، طراوت دقیقه ها

چه بی بهانه آمدی ، سعادتم رقم زدی
در ابتدای فصل عشق ، بگو غریبگی چرا ؟

شدی از عشق دلزده؟ چه بر سر تو آمده
که من غریبه ای شدم ، غریبه، یار و آشنا

به هر کجا که می روی، رفیق هر که می شوی
خدا کند به میل تو ، شود تمام ماجرا

نیا دگر که بعد از این ، پس از غروب نبض عشق
به روی دوش می کشی، جنازه ی دل مرا


یزدان صلاحی

مهدی...

22nd May 2012, 02:38 AM

تقدیر




گاهی از غصّه ی یک فاجعه دلگیر ترم
گاهی از گریه ی پاییز سرازیر ترم
خسته ام خسته تر از دغدغه های شب و روز
از سفید عبث موی دلم پیر ترم
کارم از غصه ی بی پایه و ناچیز گذشت
گاهی از آه فلک نیز فرا گیرترم
دزد دوران نفس تازه ی دل برده کنون
از صدای بم یک بغض نهان زیر ترم
بخت از زودترین لحظه به من پشت نمود
من به اجبار قضا از همگان دیر ترم
خاک خشکیده شده قلب من اما در چشم
دائم از سیلی و بی مهری تقدیر، ترم



ناشناس

مهدی...

22nd May 2012, 02:39 AM

بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم
گرچه میدانم که عمری در غریبی زیستم
مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام
تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم
در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق
لب شکست از خشکی اما همچنان می ایستم
دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود
گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم
ای فریماه شب تاریک من یاریم کن
تا بدانم سایه گمگشته ای از کیستم


ناشناس

مهدی...

22nd May 2012, 02:40 AM

خلوت یک شاعر




کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

مریم حیدرزاده

مهدی...

22nd May 2012, 02:41 AM

فاصله ([Only registered and activated users can see links])




گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

مریم حیدرزاده

* رز صورتی *

22nd May 2012, 02:41 AM

شعر غریب

یادت عجیب می وزد و غم عجیب تر
شعرم غریب می شود و من غریب تر
امشب دوباره یاد تو را موج می زند
دریا چه بی قرار و دلم بی شکیب تر
... پُر می شود خیال تو هر لحظه در فضا
اما منم ز خاطره ها بی نصیب تر
نیلوفرم شدی که به مرداب می تنید
حالا - گلم! - که یاد تو شد دلفریب تر
آدم نمی شوم - نه - ولی دستِ من که نیست
ها؟ می کشی به وسوسه، زیبای سیب تر!؟
صدها هزار بار تو را دوره کرده ام
در کوچه های فاصله گـــَرد ، عنقریب تر
آتشفشان ِ مُرده شدم ، داد می زنم
اما فقط سکوت خودم را مهیب تر
این درد ها به قافیه آتش کشیده باز
از شعله های بخت خودم نانجیب تر


ناشناس

مهدی...

22nd May 2012, 02:41 AM

انتخاب من




ای علت قشنگی رویا و خواب من
تنها دلیل گل شدن اضطراب من
ای راه حل ساده ی جبران تشنگی
فواره ی نگاه قشنگ تو آب من
رفتی چه قدر ساده دل آسمان شکست
در عکس مهربان تو در کنج قاب من
باران چه قدر حرف تو را گوش می کند
می بارد آن قدر که نیایی به خواب من
گرچه نگاه عاشق تو هیچ کم نکرد
از اوج دل ندادن تو یا عذاب من
اما دل شکسته ی من باز هم نوشت
صد آفرین به چشم تو و انتخاب من
مریم حیدرزاده

* رز صورتی *

22nd May 2012, 02:42 AM

تا که از چشم تو معماری دیگر بزنم
باید آیینه به دیوار برابر بزنم
دست در دست مرا دور خودت چرخاندی
تا که از دایره جاذبه ات پر بزنم
آب شد در کف دستم بدن برفی تو
پیش از آنی که به تو بوسه مکرر بزنم
دست من نیست دلم تیر تو را می خواهد
و هوس کرده که در پای تو پرپر بزنم
تبر من به درخت تو ارادت دارد
مرگ بر من که به تو - نخل تناور - بزنم
بال خویش از تن بی اسکلت پیرهنم
کنده ام تا که مباد از قفست پر بزنم
من برای دل خود شعر به هم می بافم
و کمی هم که به زخم تو - کبوتر- بزنم
بیت پایانی شعر است و فراهم ننمود
بستری را که در آن ضربه آخر بزنم


ناشناس

مهدی...

22nd May 2012, 08:25 PM

دولت بیدار




وه چه بیگناه گذشتی نه کلامی نه سلامی
نه نگاهی به نویدی نه امیدی به پیامی
رفتی آن گونه که نشناختم از فرط لطافت
کاین تویی یا که خیال است از این هر دو کدامی؟
روزگاری شد و گفتم که شد آن مستی دیرین
باز دیدم که همان باده جامی و مدامی
همه شوری و نشاطی ، همه عشقی و امیدی
همه سحری و فسونی ، همه نازی و خرامی
آفتاب منی افسوس که گرمی ده غیری
بامداد منی ای وای که روشنگر شامی
خفته بودم که خیال تو به دیدار من آمد
کاش آن دولت بیدار مرا بود دوامی
محمدرضا شفیعی کدکنی

مهدی...

22nd May 2012, 08:26 PM

مرا ببخش


سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است



که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است



تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما



شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است


رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز



به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است



مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی



کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است




مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست



ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است




بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب




جهانِ جهنم ما را ، که غرق بیزاری است




حسین منزوی

مهدی...

22nd May 2012, 08:33 PM

برو ای مهربان اما




من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم


و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم



مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی




ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم



"

اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما



...

جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم




تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود




گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم




تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب




برو ای مهربان اما ... " تو را من چشم در راهم "





ناشناس

مهدی...

23rd May 2012, 12:08 PM

شـب رویـایی




دیـشـب شـب رؤیـای تـو بود و تـو نـبـودی
بـا مـن یـلــه یـلــدای تـو بـود و تـو نـبـودی
دل زیـر لـب آهـسـتـه تـمـنـّـای تـو مـی‌کـرد
بـر لـب هـمـه نجـوای تـو بود و تـو نـبـودی
دیـشـب که شـب از آیـنـه‌ی مـاه گل انـداخت
گل ، سـایـه‌ی سـیـمـای تـو بود و تـو نبودی
در بـاغ نـظـر ، مـردم بـیـنــــایـی چـشــمـم
مـشـتـاق تـمـاشـای تــو بــود و تـو نـبــودی
دیـشـب نـفـس بـاغـچـه در سـایه‌ی مـهـتـاب
خوش‌بـو ز غـزلـهـای تـو بود و تـو نـبودی
بـالـــنـــــــده تـر از بـال بـلـنــــدای خـیـالــم
کــــوتـــــــــاهی بالای تـو بود و تـو نبودی
دیـشـب چـمـن خواب من از بـوی تـو آشفت
خـرّم ـ گل من ! ـ جای تـو بود و تـو نبودی
با من همه جا هـمـسـفر و هـمسر و هم سـیـر
انـدیـشــــــه‌ی پـویای تـو بـود و تـو نـبـودی
دیـشـب ز لـب چـشـمـه صـدای تـو شـنـیـدم
در گـوش مـن آوای تـو بـود و تـو نـبــودی
گـفـتی که : "غـزال غـزل زخـمی عـشـقـم" 1
دل ، وسعت صحرای تـو بود و تـو نـبودی

دیـشـب مـن و یـاد تـو غـریـبـانـه نـخـفـتـیـم
در سـر هـمه سـودای تـو بود و تـو نـبـودی
بـر مـوج جـنـون کـشـتی سرگـشته‌ی جـانــم
طـوفـانی دریـای تــو بـود و تــو نـبــــــودی
دیشب لبم از سوز سخن های تـو می‌سوخت
در مـن هـمـه غـوغـای تـو بود و تـو نبودی
دل ، "آتش نی" 2 از "سفر سوختن" 3 آورد
آتـش هـمـه از نـای تــو بـود و تـو نـبـــودی
نـصـراله مـردانی


1- "غزال زخمی عشقم که در گریز کسی به تیزگامی من نیست خوب می‌دانم" : فاطمه راکعی
2- "آتش نی" مجموعه شعری از استاد : نصراله مردانی
3- "سفـر سوختن" مجموعه شعری از خانم : فاطمه راکعی

مهدی...

23rd May 2012, 12:08 PM

سوژه ناب




سلام سوژه نابم برای عکاسی‌
ردیف منتخب شاعران وسواسی‌

سلام «هوبره»ی فرش‌های کرمانی‌
ظرافت قلیان‌های شاه عباسی‌

تجسم شب باران و مخمل نوری‌
تلاقی غزل و سنگ یشم الماسی‌

و ذوالفنون، شب چشم تو را سه تار زده‌
به روی جامه‌دران با کلید «سل لا سی»

دعا، دعای همان روزگار کودکی است:
خدا تُنه ته دو باله تو مال من باسی‌
حامد عسکری

مهدی...

23rd May 2012, 12:10 PM

یکی بود یا نبود




در قلب قصه های یکی بود یا نبود
یادم نمی رود که کسی جز خدا نبود
یادم نمی رود که در آن سال های دور
مردانگی ز افسر شاهی جدا نبود
در باور قبیلة احساس های پاک
بی حرمتی به ساحتِ گل ها روا نبود
آن روز در تصور انسانِ قصه ها
می گفت مادرم که محبت خطا نبود
وقتی د لی برای د لی درد می نوشت
پیکی به جز کبوتر بادِ صبا نبود
این کوه این تهی شده از یادِ تیشه ها
در بیستونِ عشق چنین بی صدا نبود
روزی که قهرمان به سر چشمه می رسید
راهی به جز مبارزه با اژدها نبود
می شد که در هوای مساوی نفس کشید
یک بام در کشاکشِ چندین هوا نبود
محمد سلمانی

مهدی...

23rd May 2012, 12:21 PM

چشمان تو





آسمان آبی عرفان من چشمانِ توست
اختر تابنده کیهان من چشمان توست

در حضور چشمهایت عشق معنا می شود
اولین درس دبیرستان من چشمان توست

در بیابانی که که خورشیدش قیامت می کند
سایبانِ ظهر تابستان من چشمان توست

در غزل وقتی که از آیینه صحبت می شود
بی گمان انگیزة پنهان من چشمان توست

من پر از هیچم پر از کفرم پر از شرکم ولی
نقطه های روشن ایمان من چشمان توست

در شبستانی که صد سودابه حیران منند
جام راز آلودة چشمان من چشمان توست

باز می پرسی که دردت چیست؟بنشین گوش کن
درد من ، این درد بی درمان من چشمان توست


محمد سلمانی

مهدی...

23rd May 2012, 12:22 PM

جان ها




ابری بیار از دور _ پر باران _ پرستو جان
عطری بیفشان بر حیاط خانه شب بو جان

من میهمان دارم، مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان

اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت! «مو»جان

*
وقتی تو می آیی در و دیوار میچرخند
انگار چیزی خورده باشد خانه، بانو جان

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان

این چشمها این شیشه های عمر من؛ ای جان
میبندی و انگار عمری مرده ام..کو جان؟

کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی
گیرم که روزی بازگردی نوشداروجان

مهدی فرجی

مهدی...

23rd May 2012, 12:25 PM

تن گنجشک




باهمین دست ، به دستان تو عادت کردم
این گناه ست ولی جان تو عادت کردم

جا برای تن گنجشک زیادست اما
به درختان خیابان تو عادت کردم

سالها سخت تر از باور من خط خوردند
تابه نه گفتن آسان تو عادت کردم

گرچه گلدان من از خشک شدن می ترسد
به ته خالی لیوان تو عادت کردم

دستم اندازه یک لمس بهاری سبز است
بس که بی پرده به دستان تو عادت کردم

مانده ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم


علی اکبر رشیدی

ترانه19

24th May 2012, 02:03 AM

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی»، «بی مهری و آزار»
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی


فاضل نظری


([Only registered and activated users can see links])

مهدی...

24th May 2012, 02:12 AM

با ناز




باران نرمی نرم می بارید با ناز
ماندن نماندن ابر در تردید با ناز

بالای تپه چشم آهوی غریبی
استاده بود و دشت می پایید با ناز

باغ نگاهی روبرویم بود زیبا
چشمی به نرمی باغ را می دید با ناز

وقتی که دزدانه نگاهش کردم از دور
از من نگاه خویش را دزدید با ناز

از لابلای خستگیهای شبانه
عطر نگاهش را به من پاشید با ناز

تصویر دشتی بود با یک بید مجنون
لیلی میان دشت می رقصید با ناز

وقت سحر در ابتدای آفرینش
حوا زآدم هم کمی رنجید با ناز

محمد مهدی ناصری

مهدی...

24th May 2012, 02:21 AM

دوست دارمت





شبها جدا و روز جدا دوست دارمت
از خاک تا حریم خدا دوست دارمت

وقت وقوع خاطره ها در بسیط خاک
ای گیسویت به باد رها دوست دارمت

ای جا گرفته بر دل و جان و دو چشم من
اینجا و هر کجا همه جا دوست دارمت

شبهای تار نم نم باران؛ ستاره؛ صبح
باشد گواه من که تو را دوست دارمت

با حاجیان کعبه ی کوی تو، تا ابد
تا زمزم و صفا و منا دوست دارمت

در لحظه های خرم امن یجیب ها
در لحظه های پاک دعا دوست دارمت

محمدمهدی ناصری

ترانه19

24th May 2012, 02:45 AM

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است


جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است


هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است


پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است


به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است


بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است


ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...


::سعید بیابانکی::

مهدی...

25th May 2012, 02:34 AM

چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت
چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟

چگــونه صبــر کنــم کـــه باز برچینــم
شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت

غمـی نجیب نهفته ست در دلم که مرا
رها نمی کند احساس دوست داشتنت

تو آن دقایق شیرین خاطرات منی
ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت

تمام شهر به تایید من بپا خیزند
اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت

چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟
منی که این همه می ترسم از جدا شدنت

محمد سلمانی






[Only registered and activated users can see links]**********************/images/6lmvmgv3yp4ygneqfmlp.gif

مهدی...

25th May 2012, 02:36 AM

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید فرصت پلکی ردنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله تاریخ می رسد
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست

محمد سلمانی

مهدی...

25th May 2012, 02:37 AM

شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من
بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت
ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من

هم آب توبه بود در آنجا و هم شراب
اخلاص در کنار ریا مانده بود و من

می رفت دل به وسوسه اما هنوز هم
یک پرده از حریر حیا مانده بود و من

ابلیس با خدا به تفاهم نمی رسید
کابوس ها و دغدغه ها مانده بود و من

وقتی که پلک پنجره یکباره بسته شد
انبوه گیسوان رها مانده بود و من

فردا که آن برهنه معصوم رفته بود
ابلیس با هزار چرا مانده بود و من

محمد سلمانی





[Only registered and activated users can see links]**********************/images/6lmvmgv3yp4ygneqfmlp.gif

مهدی...

29th May 2012, 03:29 AM

دوست دارم بروم





دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

اینقدر آئینه ها را به رخ من نکشید
اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

چشمی آبی تر از آئینه گرفتارم کرد
بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید

آخرین حرف من اینست زمینی نشوید
فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید .... !

ناصر حامدی

مهدی...

29th May 2012, 03:31 AM

رو به غزل ها قنوت می بندم




به یاد ذکر خدایا قنوت می بندم
غریب و بی کس و تنها قنوت می بندم

تو را به خواب ببینم خیال خوش دارم
به این خیال خوش اما قنوت می بندم

اگر که موج به یاد تو می زند قامت
منم به حرمت دریا قنوت می بندم

گرفته بغض گلویم نماز می خوانم
تمام بی کسی ام را قنوت می بندم

به آن دمی که دلم حال گفت و گو دارد
همیشه رو به غزل ها قنوت می بندم

تو ربنای منی من به اذن دیدارت
به آخرت و به دنیا قنوت می بندم

جلال احمدی

مهدی...

29th May 2012, 03:31 AM

رها در باد، بی غم، بادبادک



رها در باد...بی غم...بادبادک




ببر با خود مرا هم، بادبادک!




کجای زندگی زیباست آخر؟




دلش می گیرد آدم، بادبادک!





بگو از آسمان...از مردمی شاد




زمین را برد ماتم بادبادک!





چه دوری از زمین، انگار دیشب




تو را در ماه دیدم بادبادک!





دلم را باد با خود برد وقتی




تو را می برد کم کم بادبادک!





برای بال هایت چتر داری؟




ببین باران چه نم نم...بادبادک!





دلم می ترکد از بی همزبانی




ببر با خود مرا هم ، بادبادک!

مهدی...

29th May 2012, 03:33 AM

حوا،بهشت،آدم،درخت سیب




حوا،بهشت،پرده اول،درخت سیب
آدم نشسته در وسط صحنه بی شکیب

پروانه ای شبیه غزل از نگاه او
پر می کشد به سمت گلی عاشق و نجیب

نام تو چیست ای گل صد جلوه ی قشنگ؟
نام تو چیست ای غزل بکر و دلفریب؟

من میشوم قسم به خدا عاشق شما
در صحنه های بعدی این قصه،عنقریب

حوا،بهشت،پرده دوم،صدای باد
شیطان پرید در وسط صحنه نانجیب

شیطان؟ولی اجازه بازی ندارد او
آدم به خشم بر سر آن فتنه زد نهیب

لبخند عشق بر لب حوا جوانه زد
نام تو چیست دلشده ای عاشق و غریب؟

من آدمم که سیب تورا چیدم از بهشت
حاشا نمیکنم که شدم عاشقت عجیب

عاشق شدن چه کار قشنگی ست خوب من
خال لب تو کرده مرا شاعر و ادیب

حوا کشید روی دلش عکس سیب سرخ
آدم نوشت نام خودش را روی سیب

پایان قصه آدم و حوا یکی شدند
باغ بهشت،پرده آخر، درخت سیب؟؟


رضا اسماعیلی

مهدی...

29th May 2012, 03:34 AM

قبله گاه ناز





آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم چون که زل زده ست
خورشید تیزچشم تو با ذره بین به من

ای قبله گاه ناز ! نمازت دراز باد !
سجاده ات شدم که بسایی جبین به من

بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم
نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشان
این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است
انگار داده است سلیمان نگین به من

محدوده ی قلمرو من چین زلف توست
از عرش تا به فرش رسیده ست این به من

جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من

ناشناس

مهدی...

29th May 2012, 03:35 AM

سرنوشت




روزگاریست که من معرکه دارش شده ام
مثل عیسی سند چوبه ی دارش شده ام

باورم کن که چنان عقربه ی خانه بدوش
پا به پای دل خود لحظه شمارش شده ام

هوس چیدن یک سیب پر از وسوسه است
باغ چشمت که هواخواه بهارش شده ام

میرسد تا به قفس های بلورین گناه
جاده ی سرد سکوتی که غبارش شده ام

انتظار و قفس این همه تکرار سکوت
سرنوشتی است که من سخت دچارش شده ام

امجد زمانی

مهدی...

29th May 2012, 05:44 PM

غزل گیرا





ای چشم تو از هر چه غزل گیراتر


لبخند تو از خنده ی گل زیباتر



در برکه ی آرام تو حتی مهتاب


صد بار ز خورشید شده والاتر



تو پنجره ی وا شده بر هر جنگل


تو قطره ی از شوق شده دریاتر



خوبان جهان آنچه تو داری دارند


در عشق ، تو از یک یکشان بالاتر



کورس احمدی

مهدی...

29th May 2012, 05:46 PM

بگذار که دل حل بکند




گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پُر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخیِ نه گفتنِ مان را که چشیدیم
وقت است که بنوشیم از این پس بله‌ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بارِ دگر پَر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقِ من از عقل مَیندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

محمد علی بهمنی

مهدی...

29th May 2012, 05:49 PM

شعر تازه




یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
شعری برای بختک ، شعری برای آوار

تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار

این شهرواره زنده است ،‌اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار

چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار

در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار

تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این ،‌ ایینه های بیمار

عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار

از عشق اگر نگیرم ،‌ جان دوباره ،‌من نیز
حل می شوم در اینان این جِرم های بیزار

بوی تو دارد این باد ،‌وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیّار

حسین منزوی

مهدی...

29th May 2012, 05:51 PM

مهمانی تو




من و دل آمده بودیم به مهمانی تو
هر دو لبریز غزل، غرق گل افشانی تو

دلکم عرض ادب کرد و همان گوشه نشست
من همه محو دل و، او همه حیرانی تو

شب شعری که به پا بود در آن صبح لطیف
برد ما را به تب خیس و غزلخوانی تو

من دچار تو شدم وقتی نگاهم کردی
دل گرفتار همان موسم بارانی تو

چشم تو خلوت خوبی است اگر بگذارند
من و دل زائر آن معبد روحانی تو

روزی سرشار تر از حس شکفتن در باد
روز آغاز من و خلوت عرفانی تو

آسمان نیز ورق خورد همان روز که باز
من و دل آمده بودیم به مهمانی تو

ناشناس

مهدی...

29th May 2012, 05:52 PM

چه کنم




شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نیست از هیچ طرف راهِ برون شد زشبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

از ازل ایل وتبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته ی این ایل وتبارم چه کنم

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام
چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!


سید حسن حسینی

مهدی...

29th May 2012, 05:53 PM

شعر جاوید




همه دردم ،بیا درمان من باش
به یاد دیده ی گریان من باش

تو که مهر زمینی،ماه من شو
تو که روح جهانی،جان من باش

گلستانی که می دیدی،خزان شد
بهارم کن،گل خندان من باش

نگه کن بی سروسامانی ام را
سرانجامم شو و سامان من باش

چو رفتی،ظلمت شب ها مرا کشت
بیا،باز اختر تابان من باش

مکن از چشم گریانم جدایی
چو اشکی بر سر مژگان من باش

اگر شعر مرا جاوید خواهی
بیا شیرازه ی دیوان من باش


مهدی سهیلی

مهدی...

29th May 2012, 05:56 PM

آشفته دلان را هوس خواب نباشد




آشفته دلان را هوس خواب نباشد
شوری که به دریاست،به مرداب نباشد

هرگز مژه بر هم ننهد عاشق صادق
آن را که به دل عشق بود،خواب نباشد

در پیش قدت کیست که از پا ننشیند
یا زلف تو را بیند و بی تاب نباشد؟

چشمان تو در آینه ی اشک، چه زیباست
نرگس شود افسرده،چو در آب نباشد

گفتم:شب مهتاب بیا،نازکنان،گفت
آنجا که منم،حاجت مهتاب نباشد


مهدی سهیلی

مهدی...

29th May 2012, 05:58 PM

طبع لطیف آدمی




در دل سنگ دلبران ، ناله اثر نمی کند
چاره ی داغ هجر را، دیده ی تر نمی کند

بسکه گرفتم ابر غم، روزنه ی بهار را
چلچله ای ز بام ما، میل گذر نمی کند

راه دراز، پیش رو، بار گناه، پشت سر
فکر سفر نمی کنی، مرگ خبر نمی کند

خفته به خاک تیره بین خیل دلاوران ولی
یک تن از این تهمتنان، سینه سپر نمی کند

بیهده بر درندگان، نسبت شر چه می دهی؟
کاین همه فتنه در جهان، غیر بشر نمی کند

یوسف مصر را بگو:سکه به نام خود مزن
هر پسری عزیز شد یاد پدر نمی کند

ناله ی آتشین من، شعله به جان شب زند
کانچه به عمر کرده ام، مرغ سحر نمی کند

سرزنشم مکن اگر از همه پا کشیده ام
طبع لطیف آدمی با همه سر نمی کند


مهدی سهیلی

مهدی...

29th May 2012, 05:59 PM

عشق یعنی شعر




در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق ، نامردی مکن
لاف مردی می‌زنی! مردانه باش
در مسیر عاشقی ، افسانه باش
دین نداری ، مردمی آزاده باش
هر چه بالا می‌روی ، افتاده باش
در پناه دین ، دکان‌داری مکن
چون به خلوت می‌روی ، کاری مکن
عشق یعنی ظاهر باطن نما
باطنی آکنده از نور خدا
عشق یعنی عارف ِ بی خرقه‌ای
عشق یعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای
عشق یعنی آن‌چنان در نیستی
تا که معشوقت نداند کیستی
عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی کردن ِ روی زمین
عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی
هر که با عشق آشنا شد ، مست شد
وارد یک راه بی بن‌بست شد
کاش در جامم شراب ِ عشق باد
خانه‌ی جانم خراب ِ عشق باد
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه ناممکن بوَد ، ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندنی‌ست
ردّپای عشق در او دیدنی‌ست
شعرهای خوب ِ دیوان جهان
سِرّ عشق است و سرود عاشقان
« سالک آری ... ؛ عشق رمزی در دلست
شرح و وصف ِ عشق کاری مشکل است
عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام
مجتبی‌ کاشانی‌

مهدی...

1st June 2012, 07:10 PM

باور من...


سهم من قصه های پوشالی ست
یک اتاقک وحجمی ازخالی ست

هیچ آیینه ای نمی فهمد
که درون دلم چه جنجالی ست

مثل شعری شدم که تسلیم است
واژه هایش حقیرو توخالی ست

باغ اندیشه ام که می رویاند
سهمش اکنون نرستن وکالی ست

باورمن بهاربی معناست
بازاین فصل فصل هر سالیست

فصلی ازخنده ی دروغین در
گوشه ی کارتهای ارسالی ست

لحظه ها هرچه هم جلو بروند
سهم من قصه های پوشالی ست

..
ویدا وکیلی

مهدی...

4th June 2012, 01:59 AM

وفا نکردی و کردم





وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوفه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

مهرداد اوستا

مهدی...

4th June 2012, 02:00 AM

روایت چشمت




ستاره می وزد از سمت مشرق چشمت
که شب شکن شده این مرد عاشق چشمت
چقدر حافظ باشم، چقدر مولانا ؟
چقدر تا بشود شعر لایق چشمت ؟
تویی مسیح و یهودا ! تو مریمی ، عذرا
صلیبِ عشق تو بر دوشِ وامقِ چشمت
من از تو بوسه ربودم، تو قلب دزدیدی
که شاه دزدِ غزلهاست ، سارق چشمت
نه روستای ارسطو ، نه شهر شهرآشوب
نداشت وسعتِ دنیای منطق چشمت
دوتار گیس تو شد عقربه ، فرو افتاد
که مو به مو بشمارد دقایق چشمت
دقیقه های خودم را به هم زدم با تو
و شد زمانِ تغزل ، مطابق چشمت
به روی گونه تو : موج موج شیر و شکر
و جاشویی که منم توی قایق چشمت
تو و تلاطم طوفان عطر : گیسویت
من و روایت رویای صادقه : چشمت





ناشناس

مهدی...

4th June 2012, 02:04 AM

کبوتر شد و رفت





روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

مهدی...

4th June 2012, 02:08 AM

دچار تا نشوی نمی فهمی





دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی


تو هیچ از من و این ماجرا نمی فهمی



رفیق، نسبت من میرسد به مجنون، آه


و عشق سهم من است و شما نمی فهمی



بدون آنکه بفهمم شدم دچار دلت


تو خنده می کنی اما مرا نمی فهمی



خیال می کنی آیا که من پشیمانم؟


خیال می کنی آیا؟ و یا نمی فهمی؟



"منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن"


خیال توبه ندارم، چرا نمی فهمی؟



ز عشق گفتم و باز حاظرم به تکرارش


بگو که حرف مرا تا کجا نمی فهمی؟



و حرف آخر من، عشق اختیاری نیست


دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی




رضا اسماعیلی

مهدی...

4th June 2012, 02:10 AM

غم های زیبا





دیدار ما هرچند دورادور، زیباست
دیگر پذیرفته م که ماه از دور زیباست

هرچند موسایت نخواهم شد ولی باز
از تو چه پنهان ! درد و دل با طور زیباست

دنیا همیشه دل به خواه ما نبوده
باور بکن بعضی گره ها کور زیباست

بس کن عزیزم طاقت باران ندارم
این چشم ها ... این چشم ها مغرور زیباست

هرچند شب با نور سرد ماه ٬ جور است
اما شب چشمان تو ناجور زیباست

وقتی که دریا تنگ ماهی های خسته ست
مردن میان تارو پود تور زیباست

وقتی که غم هایم غم ِعشق تو باشد
از مهد چشمانم اگر تا گور ...زیباست

رویا باقری

مهدی...

4th June 2012, 02:11 AM

آسمان ابری دوچشمم عاشق کسی ست




بوی سیب می دهد تمام خاطرم برای چیست؟
این صدای آشنا که می نوازدم صدای کسیت؟

یک نفر تمام قلب من به رهن چشم های اوست
یک نفر که روز هم ستاره ی نگاش چیدنی ست

کفر اگر...خدای دیگری برای من رقم زده است
یک نفر که آیه های خنده اش شنیدنی ست

شعرهایم از" همیشه "از"هنوز"تا ابد پر است
زیر سایبان پلک شاعرش غزل شنیدنی ست

از خدا که نیست مخفی از شما چرا که شب به شب
طعم خوابهایم از خیال نازکش چشیدنی ست

راستی تمام سطرهای دفترم کمی نم است
آخر آسمان ابری دوچشمم عاشق کسی ست


لیلا عبدی

مهدی...

4th June 2012, 02:15 AM

شعر تازه



نشسته‌ام سر این میز و کافه تعطیل است
حکایت من و تو ، باطل اباطیل است

و توی تلخی فنجان قهوه می‌فهمم
که عاشقت نشدن کار حضرت فیل است

چقدر از تو درخت حماسه پربار است
چقدر دفتر تاریخ از تو سرشار است


تو کیستی که به یک شعر تازه می‌مانی
به رنج عاشقی بی‌اجازه می‌مانی

تو شوقِ گوش‌سپردن به داستان هستی
خدای مردم یونان باستان هستی

تو کیستی که همه جسم و تو همه جانی
تو عاشقانه‌ی بلقیس با سلیمانی

تو کیستی تو که آب حیات یعنی تو
تو کیستی تو که عین‌القضات یعنی تو

تو کیستی که کنار تو بید می‌رقصد
به شوقِ دیدن تو بایزید می‌رقصد

به خون نشسته چرا خنجر تو ابراهیم؟
عوض شده ست چرا باورِ تو ابراهیم؟

گمان نمی‌کنم این‌جا به چشمه‌ای برسی
که تَرک کرده تو را هاجر تو ابراهیم

نشسته‌ام سر این میز در کناره‌ی رود
نشسته بر سرِ قلیانم، آتشِ نمرود

نشسته‌ام سر این میز و بید می‌رقصد
هنوز دور سرم بایزید می‌رقصد

نشسته‌ام سر این میز و چای یخ کرده
نیامدی دستم ... دستم آی یخ کرده

دلم پُر است از آهنگ کافه‌ی غمگین
نصیبم از تو فقط یک ترانه‌ی خالی ست

بیاورید که قلیانِ رنج را بکشم
جهان بدون تو یک قهوه‌خانه‌ی خالی ست

به من مراجعه کن سفره‌ی دلم بازست
که بسته‌است همه سفره‌خانه‌های جهان

پریِ! شبیه به غولِ چراغِ جادویی
که دود می شوی و می‌روی در این قلیان

و شهر، دودِ تو را داده‌است در ریه‌هاش
و باد، اسمِ تو را می‌برد دهان‌به‌دهان

تو کیستی که به من گفته‌اند دکترها
تو کشته‌ای همه را آی عاملِ سرطان

تو کیستی که به ابر و پرنده می‌مانی
به گریه‌های کسی بین خنده می‌مانی

چقدر روشنی پشت پرده، محجوب است
چقدر روسریِ برنداشته خوب است

مرا به چشم چه‌کار و مرا به موی چه‌کار
مرا به کوچه چه‌حاجت مرا به‌ کوی چه‌کار

پری! تو آب زلالی و من دلم دریاست
مرا به حور بهشت و به آب جوی چه‌کار

هزار چشمی و مویی، هزار کوچه و کوی
مرا بگو لب این چشمه با سبوی چه‌کار

گمانم آخرِ این قصه را عوض کردی
که جوجه‌اردک زشتم، مرا به قوی چه‌کار



آرش علیزاده

مهدی...

4th June 2012, 02:16 AM

کسی که شهد میخورد عسل ارائه میکند




کسی که در حضور تو غـزل ارائه می کند
حـرف نمی زند تو را ،عمل ارائه می کند

فقـط برای کام خود لـب تو را نمی گزم
کسی که شهد می خورد عسل ارائه می کند

نشسته تـوی دفترم نگاه ِ لــــرزه افـکنت
و صفحه صفحه شاعرت گسل ارائه می کند

به کُشته مرده های تو قسم که چشم محشرت
به خاطر ِ معـــاد تـو اجـــل ارائه می کند

« رفــاه ِ» دست های تو شنیده ام به تازگی
برای جــذب مشتری « بغـــل » ارائه می کند

بگو به کعبه از سحر درون صـــف بایستد
ظهــر ، قریش ِ طبع من هبل ارائه می کند

ظهــر ، کلاس ِ دینی و مـن و تـو و معـلمی
که هی برای بـــودنت عـلل ارائه می کند

و غیبتی که می زند برای"بهمنی"ست که
نشسته در حضــــور تو غزل ارائه می کند


کاظم بهمنی

مهدی...

4th June 2012, 02:18 AM

آدم به چشمهای تو معتاد میشود...



وقتی سکوتِ دهکده فریاد میشود
تاریخ ، از انحصارِ تو آزاد میشود

تاریخ، یک کتاب ِ قدیمیست که در آن
از زخمهای کهنه ی من یاد میشود

از من گرفت دخترِخان هرچه داشتم
تا کی به اهلِ دهکده بیداد میشود؟

خاتون! به رودخانه ی قصرت سری بزن
موسی، دل ِ من است که نوزاد میشود

با این غزل، به مـُلک ِ سلیمان رسیده ام
این مرد ِ خسته، همسفر ِ باد میشود

ای ابروان ِوحشــی ِتو لشکر ِ مغول!‏
پس کی دل ِ خراب ِ من ، آباد میشود؟

در تو هزار مزرعه، خشخاش ِ تازه است
آدم به چشمهای تو معتاد میشود


آرش پورعلیزاده

مهدی...

4th June 2012, 02:20 AM

این که از عشق بگوییم...




این که از عشق بگوییم،همین هم خوب است
که در این غربت دلگیر همین ، کم ، خوب است

که در این آینه ی کهنه ی دلگیر کدر
دیدن چهره ی یک مرد مصمم،خوب است

فرصت شادی کوتاه که بد نیست عزیز
خنده بر روی لبی گر چه که ، یک دم ، خوب است

لااقل دیدن یک چهره ی بی رنگ و ریا
در صف این همه ابلیس مجسم خوب است

گرچه این فرصت کوتاه تمام است ولی
باز هم آخر این قصه ی مبهم خوب است

لااقل عشق میان تن این شعر شکفت
این که از عشق بگوییم همین هم خوب است

امیر احسان دولت آبادی

مهدی...

4th June 2012, 02:21 AM

یاد تو...




از بــاده گـــرم نگهــت جــــام گـرفتم
یعنــی که ز چشمـان تو الهام گرفتیم

آشفتگیــم بــــرد بدانجــــای که آخـر
در زلف پـــریشـان تـــو آرام گـــرفتم

بازیچـــه شدن در کف بازیگـر هستی
درسی است که از گــردش ایام گرفتم

راهـــم چو ندادنـــد به دنبــال حقیقت
دستی زدم و دامــن اوهــــام گرفتــــم

بر چهـــره غم بود اگر دیـــده گشودم
از خون جگــر بود اگر جـــام گرفتــم

با یاد تو بر ماه نظـر دوختم از شوق
یعنـــی ز رخت بوسه به پـیغام گرفتم

با مرگ هماغوش شدم در ره وصلت
صـد شکر که از دلبر خود کام گرفتم


بهادر یگانه

مهدی...

8th June 2012, 01:44 AM

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است ...

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم
در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت
از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی

نام تو را می کند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آئینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه رنج تو هستم، راست می گویی ...

" فاضل نظری "

مهدی...

8th June 2012, 01:46 AM

هر سال، سال توست

سال هزار و سیصد و... هر سال، سال توست
تقدیر من رقم شده در زیر فال توست

می پرسی این غزل برای کدامین فرشته است؟
می خندم! آی! خوب من! این شرح حال توست

غیر از کلام و واژه چه دارم من از جهان؟
این خلسه های نیمه من، از مجال توست!

بیت و نفس، شبیه به هم تند می شوند
آهنگ قلب و نبض من این حس و حال توست

وصل همیم در تن یک شعر بال دار
پای دویدن از من و پرواز... بال توست

وقتی اتاق من پر پروانه می شود
فصل بهار آمده... یا این خیال توست؟!

گاهی برای از تو سرودن غزل کم است
بس که قصیده پشت سرت... زیر شال توست!

سلطان عشق، روی لبانت جلوس کرد
امشب شروع سلطنت خط و خال توست

"ما را سری است با تو..." که معناش این شده است
یعنی بخواه! زندگی ام نیز مال توست!

رگ هام را زدم فوران کرد تا افق
خون چکیده بر تن این شب حلال توست

" امیر مرزبان "

مهدی...

8th June 2012, 01:47 AM

طرح کوچک عشق




شبی که روح مرا تنگ در بغل کردی
مرا تو سوژه ی شهری درآن محل کردی

چقدر لب به لب از من نگاه را انگار
به طعم وسوسه ی سیب درعسل کردی

دو تا پرنده ی عاشق که بالشان زخمیست
دو چشم حادثه را باز مبتذل کردی

به خاک ترین گوشه از زمین سوگند
خمیر مایه ی من را پر از خلل کردی

و طرح کوچک این عشق چون معمائی
که پشت کوچه ی تردید ساده حل کردی


صدیقه اسلامی

مهدی...

8th June 2012, 01:48 AM

پای بند قفسم




پای بند قفسم باز و پر بازم نیست
سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست

گل به لبخند و مرا گریه گرفتست گلو
چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست

گاهم از نای دل خویش نوایی برسان
که جز این ناله ی دلسوز تو دمسازم نیست

در گلو می شکند ناله ام از رقت دل
قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست

ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت
بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست

آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل
که درین پرده جز این همدم و همرازم نیست

دلم از مهر تو در تاب شد ای ماه ولی
چه کنم شیوه ی آیینه ی غمازم نیست

به گره بندی آن ابروی باریک اندیش
که بجز روی تو در چشم نظربازم نیست

سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم
تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست

هوشنگ ابتهاج

مهدی...

8th June 2012, 01:49 AM

مشتری خنده های تو...




با چشم مهربان تو برخورد می کنم
با گرمی لبان تو برخورد می کنم

قندم به حرمت غزل و آب می شوم
تا با نوک زبان تو برخورد می کنم

یک جرعه چای داغ ام و قندیل می شوم
وقتی به استکان تو برخورد می کنم

یک بیت شعر ناب و دل انگیز می شوم
با لهجه ی روان تو برخورد می کنم

شیراز ِ کشور ِ غزل ام گشته ای و با
یک کوچه - اصفهان ِ تو برخورد می کنم

مثل همیشه مشتری ِ خنده های تو
دارم به کهکشان تو برخورد می کنم


محمد حسین ملکیان(فراز)

مهدی...

8th June 2012, 01:52 AM

آیه آیه تو .....




چه قدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد

من از تو با شب و باران و بیشه ‌ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتاب چشم مرا خط به خط بخوان، خانم!
که تاب موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد‌:

الم تری... که غزل کیف می کند با تو!؟
تنت اِرَم شد و من را به باغ دعوت کرد

و تن، تنت، که وطن شد غزل مطنطن شد!
و رقص شد... و تتن تن تنانه حرکت کرد

به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست‌، نیت کرد:

منم مسافر چشمت! مرا شکسته نخواه!
و نیت غزلی در چهار رکعت کرد!

رکوع کرد... و تسبیح هاش پاره شدند!
و مهر را به سجودی هزار قسمت کرد!

قنوت خواند: خدایا! چرا عذاب النار؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد

و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد

تشهد‌: اشهد ان بوسه ات دو جام شراب!
و اشهد که لبانم به جام عادت کرد!

سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد

غزل تمام؛ نمازش تمام؛ دنیا مات!
سکوت بین من و واژه ‌ها سکونت کرد

و تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد

سیامک بهرام پرور

مهدی...

8th June 2012, 01:53 AM

آبان مجسم شده




ای حاصل جمع پری و کژدم و ماهی
یک نیمه طرب زایی و یک نیمه تباهی

گیسوی تو تعبیر هزاران شب بغداد
چون خواب شب باز پسین، نامتناهی

گیسوی بلافاصله از کفر و یقین ات
هم فرش شیاطین شده هم عرش الهی

در سایه هر پلک تو جمع اند خدایان
نزدیک ترین راه رسیدن به سیاهی

دل سنگی از آن دست که کشکول دراویش
دل خواهی از آن روی که آیینه شاهی

آبان مجسم شده! سرخ است دلم باز
این سیب می افتد.. چه بخواهی.. چه نخواهی

علیرضا بدیع

مهدی...

8th June 2012, 01:54 AM

قصّه‌ی دل من




امشب به قصّه‌ی دل من گـوش می‌کنی
فـردا مـرا چو قصـّه فـرامـوش می‌کـنـی

دستم نمی‌رسـد که در آغـوش گـیـرمـت
ای مـاه ! بـا کـه دست در آغـوش می‌کنی ؟!

در سـاغر تـو چیـست که بـا جـُرعـه‌ی نـُخـُست
هـُشـیـار و مـست را همه مـدهـوش می‌کنی ؟!

مـی جوش می‌زنـد بـه دل خـُم ، بـیـا بـبـیـن !
یـادی اگـر ز خـون سـیـاووش می‌کـنـی

گـر گـوش می‌کنی سخنی خـوش بـگـو یـمـت
بـهـتـر ز گـوهـری که تـو در گـوش می‌کـنــی

جـام جـهـان ز خون دل عـاشـقـان پـر است
حـُرمت نـگـاه دار ! اگـر نـوش می‌کـنـی

"سـایـه" چـو شـمـع شـعـلـه در افـکـنـده‌ای به جمع
زیــن داسـتـان کـه از لـب خـامـوش می‌کـنــی

هوشنگ ابتهاج ( سایه )

مهدی...

8th June 2012, 01:55 AM

صدا در گوش سنگ




چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟

فروغ فرخزاد

مهدی...

8th June 2012, 02:28 AM

سکوت من اما چرا نداشت

گفتی چرا؟ سکوت من اما چرا نداشت
مانند بغض من که شکست و صدا نداشت

دیدم که واژه ها همه در انحصار توست
گشتم تمام حافظه را یک هجا نداشت

می خواستی تمام دلم را بیان کنم
می خواستم ولی نفسم اتکا نداشت

آن گونه مات و مسخ تو بودم که ساعتم
حتی خبر ز کم شدن لحظه ها نداشت

گفتی تمام شد و نشد باورم شود
آخر دلت خبر ز دلم داشت یا نداشت

فرق سکوت و حرف همین است خوب من
حرف تو ته کشید و سکوت انتها نداشت

" رضوان امام دادی "

مهدی...

8th June 2012, 02:34 AM

بدتر شد !

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد
و نرفت از دل من مهر و وفا ، بدتر شد

مثلا خواستم این بار موقر باشم
و به جای «تو» بگویم که «شما» ، بدتر شد

این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه برعکس ، فقط رابطه ها بدتر شد

آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

چاره دارو و دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد ...

" پرستو بخشی "

مهدی...

8th June 2012, 02:43 AM

عشق باتو بارش ترانه هاست





عشق با تو بارش ترا نه هاست
اتفاق ناب عاشقا نه هاست
وقتی ناگهان ترین غزل تویی
عشق هم بها نه ی بها نه هاست
شعر بی غروب چشمهای تو
ریزش لطیف شاعرا نه هاست
صبح من! بیا مرا طلوع کن
بارش تو صبح صادقا نه هاست
نام سبزت ابتدای زندگیست
خنده ی تو رویش جوا نه هاست
لحظه ای کنار شعر من بمان
عشق با تو بارش ترا نه هاست
رضا قریشی نژاد

مهدی...

8th June 2012, 02:45 AM

بی قرار تو...




من هستم و دوباره دلی بی قرار تو
این کوچه های خسته ی چشم انتظار تو

منظومه ی بلند غزل های ناز من!
خورشید هم ستاره شود در مدار تو

زیبا ترین تغزل بارانی منی
می بالد عاشقا نه غزل در بهار تو

عطری نجیب می وزد از واژه های من
هرگز نبوده این همه شعرم دچار تو

بخشیدم عاشقا نه دلم را به چشمهات
باشد که بی بها نه شود در کنار تو

جایی که عشق نیز دچار تو می شود
از من عجیب نیست شوم بی قرار تو

رضا قریشی نژاد

مهدی...

10th June 2012, 12:54 AM

ساعت سه بار زد به سرم : دنگ ! دنگ ! دنگ !
یک مرد ... یک فرشته ... نه ! یک تکه قلب سنگ
که رو به روی قصه من ایستاده بود
با یک نگاه خسته ... و یک خنده قشنگ
می گفت عاشقم شده بودی ؟! دفاع کن
با سرنوشت تلخ خودت ـ با خودت ! ـ بجنگ
می گفت پشت این همه در هیچ چیز نیست
جز سرنوشت ، مرگ ، غروبی سیاه رنگ
من ایستاده بودم و هی زنگ می زدم
در آن زمان مرده که می رفت بی درنگ
ساعت سه بار ... زد به سرم ، عاشقش شدم
[ رنگ سیاه ... صحنه خالی ... صدای زنگ ]
بازی تمام بود برای تو و من و
یک قلب زنگ خورده ، و حالا سه تا فشنگ
در دست های خسته من تیر می کشند
من را ببخش ... دست خودم ... بنگ ! بنگ ! بنگ !
" هدی قریشی شهری "

مهدی...

10th June 2012, 12:55 AM

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
.........

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
بیا دوباره در این باره ، اشتباه کنیم
من و توایم که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگی ، بیا گناه کنیم
تمام دفترمان را غزل غزل با عشق
کنار نامه اعمالمان سیاه کنیم
من و تویی که چنان مثل شیشه شفافیم
که روشن است ، اگر توی سینه آه کنیم
عزیز من ! به زمین و زمانه مدیونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم
بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا
بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم
برای رویش یک شعر عاشقانه محض
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم ...
" امید تقوی "

مهدی...

10th June 2012, 12:56 AM

برای ابد جاودان شدی




تحقیر میشدم که تو قد جهان شدی
با روح بغض کرده ی من آشنا شدی
سرما گرفته بود دو دست مرا که تو
در این دو قطب یخ زده آتشفشان شدی
و من تمام وسعت خود را دعا شدم
شاید تو مستجاب شوی ، ناگهان شدی!
روح مرا سکون عجیبی گرفته بود
دریا شدی و باد شدی ، بادبان شدی
تسخیر کرده بود مرا دستهای خاک
تو آمدی و بال مرا آسمان شدی
تاریک بود دخمه ی بختم که آمدی
تنها ترین ستاره ی این کهکشان شدی
چیزی نداشتم همه از دست رفته بود
اما برای من ، تو زمین و زمان شدی
فرقی نمی کند که به هم میرسیم یا !...
در سینه ام برای ابد جاودان شدی
رضا اربعین

مهدی...

10th June 2012, 01:29 AM

سراغ تو با غزل



مهمان خانه ات شده ام گاه،با غزل
باز آمدم سراغ تو همراه با غزل

گفتی به خانه ات قدغن شد ورود شعر
ماندم چه می شود که تو گه گاه با غزل...!

حتما به خواب ناز تو امروز می رسد
هر شب که می کشم دو سه بار آه با غزل

بعد از تو سهم آینه ی حوض می شود
شعرم،که درد دل بکند ماه با غزل

با اینکه عاشقش شده ای مثل من،ولی
یک لحظه هم نیامده ای راه با غزل

سالار حکیمی

مهدی...

10th June 2012, 01:29 AM

لبهای خاموش




آماده ام تا عشقمان ضرب المثل باشد
البته چشمانت اگر مرد عمل باشد

قد نگاهت کاش لبهایت به حرف آیند
تا عشق .. نه ... اسطوره حتی محتمل باشد

اینجا لب از لب وا کنی فرصت فراهم هست
تا بیت آخر صحبت از ماه عسل باشد

بهمن به تن دارم تو با آغوش مردادیت
اردیبهشتم کن که اوضاع معتدل باشد

اینجا بگو .. اینجا .. همین مصرع که تا فردا
آوازه مان پیچیده در بین الملل باشد

لب واکنی لبهای من ... استغفرالله... من
می ترسم امشب حرفهایم مبتذل باشد

می ترسم امشب واژه ها هم عاشقت باشند
تصویر هر بیتم فقط بوس و بغل باشد

دارم شبیه مادرم حوا ... نمی دانم
شاید برای عشقمان امروز" ازل" باشد

کم کم جنون می گیرم از لبهای خاموشت
اصلا همین بیت آخرین ضرب الاجل باشد

...

حرفی نزد شاید دلش راضی نبود اصلا
ماه عسل در کوچه باغ این غزل باشد

دستی به در کوبید و دردی قلب ما را ..کاش
یا دست او یا دست بی روح اجل باشد


ساحل صالحی

مهدی...

10th June 2012, 01:32 AM

به عشق شک داری؟




تو هم شبیه خودم ، در دلت تَرَک داری
وچون شبیه منی ، ارزشِ محک داری!

شنیده ام که درختان کوچه می گویند
که با بهار و خزان ، حس مشترک داری

نیاز نیست که چیزی به صورتت بزنی!
به لطف حضرت حق ، تا ابد بزک داری

به عشق چشم تو آرام و رام می خوابم
دو چشم قهوه ای تلخ و با نمک داری

همیشه گلّه به دنبال توست ، شک دارم!
درون حنجره ی خویش نی لبک داری؟

تمام مسئله حل است ، پس چرا دیگر
به من، به سبزیِ چشمم، به عشق شک داری؟


امید صباغ نو

مهدی...

10th June 2012, 01:40 AM

دلم گرفته برایت




دلم گرفته برایت... مگر نمی دانی !
چرا برای‌ دلم یک غزل نمی‌خوانی؟

غزل بخوان که بمیرد میان سینه من
غم سکوت خیابان ، غمی‌ که می‌دانی‌

و بغض پنجره بشکن، ببین چه کرده غمت
به این دو وادی‌ وحشت، دو چشم بارانی‌

بیا غزل به فدایت! درانتظار توام
بیا صفای‌ تبستان! تب زمستانی‌!

ببر مرا به نگاهی، ببر مرا گم کن
نشان نمانده برایم... خودت که می‌دانی‌

بیا که پر زند از دل به موج چشمانت
کلاغ شب زده یعنی‌ غم پریشانی‌

و باورت بکند بار دیگر این دل من
دل شکسته‌ی‌ ساده....مگر نمی دانی ؟!

مهدی...

12th June 2012, 02:32 AM

می ترسم عاشقت بشود





می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود
این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم
این گردباد سر به هوا عاشقت بشود

پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند
نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار
پروانه های خانه ما عاشقت بشود

حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا
در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست
می ترسم آن بلند بالا عاشقت بشود

مال منی تو،چنان مال من که می ترسم
حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟
خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت
باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم
حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

محمد حسین بهرامیان

مهدی...

12th June 2012, 03:07 AM

دو رکعت غزل بخوان




قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق


با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق


ترسم که در سماع کشانم قنوت را
وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق


از رکعت نخست در افتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق


سی پاره ی حضور مرا چله بست شو
قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق


علیرضا بدیع

مهدی...

12th June 2012, 03:08 AM

جا مانده از پرواز




چندان که تو از من ، من از این زندگی سیرم
تنها امید زندگیم این است: ... می میرم
دل گیر از انسان ها ، سرازیرِ خیابان ها
من شکل امروزینِ اندوهِ اساطیرم
هم از زمین رانده هم از پرواز جا مانده
فوٌاره ای هستم که تردید است تقدیرم
تا سنگ دل بودم به روی قلٌه جایم بود
اینک که رودی گشته ام جوشان ، سرازیرم
ای کاش گنجشکی ، کلاغی ، سهره ای بودم
من غصٌه ام این است : شاهینی زمین گیرم...

محمد مهدی سیار

مهدی...

14th June 2012, 01:28 AM

وصف عشق....




تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

به چشم فرش زیـر پـا ، سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

کـنـار قـله های غـم ، نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند، سنگ ، مذاب می شود

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود

چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود


کاظم بهمنی

مهدی...

14th June 2012, 01:29 AM

انگار هیچ‌وقت




تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
غیر از تو، من به هیچ کس انگار هیچ‌وقت...

اینجا دلم برای تو هی شور می‌زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمی‌شود اخبار هیچ‌وقت...

حیفند روزهای جوانی نمی‌شوند
این روزها دومرتبه تکرار، هیچ‌وقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‌ام برات سزاوار؟ هیچ‌وقت!

بگذار من شکسته شَوَم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت...

مرحومه نجمه زارع

مهدی...

14th June 2012, 10:19 PM

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌ی شبهای من
لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می‌شوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!

این منم پنهانترین افسانه‌ی شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهای بی‌پایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی می‌ساختم آنجا که دریایی نداشت
پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناکامیم تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانی‌ات یک قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی ایی نداشت
عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت
بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت

مهدی...

20th June 2012, 07:59 PM

تمام شب به خیال تو







خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

هوشنگ ابتهاج (سایه)

مهدی...

20th June 2012, 08:00 PM

ای که ز من یاد می کنی





ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی
پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی

گفتی: “برو!” ولیک نگفتی کجا رود
این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی

پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی

ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟
ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟

نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی

نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی

سیمین بهبهانی

مهدی...

20th June 2012, 08:00 PM

روی قمرت قبله نما شد






روی قمرت قبله نما شد چه بجا شد
تیر نظرت سینه گشا شد چه بجا شد

تا سرو قدت، ریشه به غمخانه جان کرد
سرسبز زخون دل ما شد ،چه بجا شد

گلزار پر ازبوی تو گلبرگ زرویت
گربانگ هزاران به هوا شد، چه بجا شد

بس جان که ببوی لبت همواره به لب گشت
بس دل که رخت دیده فدا شد ،چه بجا شد

برتر زجهانی مه من کوی خرامت
گر منظره ی عرش خدا شد، چه بجا شد

ازآتش روی تو ، شرر در دوجهان ریخت
راوی اگر افسانه سرا شد چه بجا شد

مهدی...

20th June 2012, 08:01 PM

شریک قسمت



چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
من هم ستونی در کنار قامتت باشم

از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم

زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون آینه در خدمتت باشم

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم


حسین منزوی

مهدی...

20th June 2012, 08:02 PM

مفاخره با آسمان





تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم

با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

حسین منزوی

مهدی...

20th June 2012, 08:02 PM

آلبوم چشمت





تبعیدی ام از اشتیاق گندم چشمت
عاشق ترین مردم به فصل پنجم چشمت

فنجان قهوه ای چشمهای تو
تعبیر فردای روشن در خم چشمت

بوسیدم از چشمت تو گفتی دور خواهی شد
آتش گرفتم از سکوت هیزم چشمت

از زیر خط پلک خیست چشمه جاری شد
بستی مسیر گریه را با اهرم چشمت

حالا تو رفتی با خودت بردی نگاهت را
مجموعه ای از خاطراتم ، آلبوم چشمت

امید صباغ نو

مهدی...

20th June 2012, 08:03 PM

ما نمی فهمیدیم





قصّه ی عشق غم انگیز...نمی فهمیدیم!
وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم

زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند:
- علّتِ زردیِ پاییز؟ نمی فهمیدیم!

نه ، نشد غارت "یک دل" بکنیم ، انگاری
ما به اندازه ی چنگیز نمی فهمیدیم!!!

سالها دربدرِ درک حقیقت بودیم
"شمس" را گوشه ی "تبریز" نمی فهمیدیم

فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود
از دو چشم دغل و هیز نمی فهمیدیم!

ما مترسک شده بودیم وَ چیزی غیر از -
اتّفاق ِ سرِ جالیز نمی فهمیدیم

"زندگی قصّه ی تلخیست..." وَ مشکل این بود
قصّه ی تلخ و غم انگیز نمی فهمیدیم

امید صباغ نو

مهدی...

21st June 2012, 02:10 AM

اَعوُذُ شعر و غزل






به بیقراری وُ شبگریه هام می خندم!
که دور می شوی از مردِ قصّه ات ،کم کم!

اَعوُذُ شعر و غزل، مِن سکوتِ تلخِ رجیم!
چرا که گم شده ام بین این همه آدم

همیشه منتظرم تا "پیامک"ات برسد
"امیدِ من، به خدا عشقمی! وَ بی تو غم-

تمام حجم تنم را گرفته ، می فهمی؟"
نمی شود که نفهمم ، گزینه ی مبهم!

اگرچه طعم تو را می دهند لبهایم
دوباره تر عطشت را گرفته ام ، زمزم!

*
اتاق آبی وُ سیگار وُ چای وُ دخترکم...
وَ با زنی که ندارم ... چه قَدر خوشبختم!


امید صباغ نو

مهدی...

21st June 2012, 02:19 AM

مثل تسبیح مرا چرخاندی





من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود-خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شدست
من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی

نغمه رضایی

مهدی...

21st June 2012, 02:20 AM

آدمک





آدمک آخر دنیاست ،بخند
آدمک مرگ همین جاست،بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست،بخند

صبح فردا به شبت نیست ، که نیست
تازه انگار که فرداست،بخند

راستی آنچه که یادت دادیم
پر زدن نیست،که درجاست ،بخند

آدمک نغمه ی آغاز بخوان
به خدا آخر دنیاست، بخند


نغمه رضایی

مهدی...

21st June 2012, 02:21 AM

چه اشتباه قشنگی





ستاره پشت ستاره، نگاه یعنی این
دو چشم روشن اما سیاه یعنی این

به زیر بارش باران، دو دست آبی او
گرفته اند مرا، سرپناه یعنی این

شبی که غربت جاده مرا صدا می کرد
اشاره کرد به این سو، که راه یعنی این

هنوز سنگ صبور من و غزلهایم
نشسته پای دلم، تکیه گاه یعنی این

فرشته های نگاهم به سجده افتادند
چه اشتباه قشنگی! گناه یعنی این

نرگس برهمند

مهدی...

21st June 2012, 02:22 AM

سبزترین اتّفاق پاییز





زمان خلق تو حتّی خدا جسارت کرد
وعشق،مثل جنونی به زن سرایت کرد

تو را که سبزترین اتّفاق پاییزی،
تو را که حضرت ابلیس هم عبادت کرد،

نگاه کردم و ای شعر زنده!فهمیدم
خدا زمان تراشت چقدر دقّت کرد

زمان خلقت دوشیزه‎یی شبیه شما
اصول فلسفه را مو‎به‎مو رعایت کرد

تراش قامت اسلیمی‎ات چه سحری داشت
که گل به منطق زیبایی‎ات حسادت کرد؟

تو، شعر زنده که نه…یوحنای انجیلی
از آیه‎های تو باید فقط اطاعت کرد

واز زبان کلیسای "انزلی" باید
به گوش شرق تو را دم‎به‎دم تلاوت کرد

ببین که باغ به سودای پونه معتاداست
بیا که خاک به عطرت عجیب عادت کرد


علی رضا بدیع

مهدی...

26th June 2012, 03:37 AM

غزل کور

...........

وقتی که دستت از لب من دور میشود
شعرم شبیه ناله ی تنبور میشود

من جیغ میشوم تو مرا کوک میکنی
من اشک میشوم و فضا شور میشود

هی اخم میکنی به دلم زخمه میزنی
اما دلم برای تو ماهور میشود

لبخند میزنی و خود ماه میشوی
لبخند میزنی همه جا نور میشود

حالا که دستهای تو من را گرفته اند
بیدار میشوم، غزلم کور میشود

سید حسن حسینی

مهدی...

30th June 2012, 04:55 PM

مرا شکل غزل بنویس


......
کمی شاعر شو و یک شب مرا شکل غزل بنویس
اگر چه وصل ممکن نیست ولی تو محتمل بنویس

کجا هستی؟ کجا هستم؟ کجا جامانده ایم از هم؟
برای چند مجهولم فقط یک راه حل بنویس

اگر لیلی، دل ِ خود را به صحرا می زند هر شب
تو از مجنونی ِ لیلا فقط ضرب المثل بنویس

از این آوار ِ اشعارم، من ِ گم را تو پیدا کن
و بعد از آن تو نامم را به روی هر گسل بنویس

گناهش پای من صوفی !!!! فقط یک بار کافر شو
بیا برموم بی رنگ لبم طعم عسل بنویس

نسیم پریشان

مهدی...

30th June 2012, 04:55 PM

مرا دوباره بخوان





خدای من تو مگر زمهریر احساسی!؟
بتاب بر تن من تاب تاب عباسی

مرا دوباره بخوان و دوباره امضا کن
به دست من بده این دست های وسواسی

بخند تا که بخندد به رویمان دنیا
برقص سینه بلورین چشم الماسی

من از تبار تنِ گرگ ومیشِ تردیدم
اگر تو عطرِ حضورِ بهاریِ یاسی

بمان که تازه بماند همیشه لبخندم
نرو که بر لب این روزگار می ماسی

در این سکوت سیاه شبانه می ترسم
نماند از شب چشمان عاشقت پاسی

مجتبی کریمی

مهدی...

30th June 2012, 04:58 PM

ای چشم های تو دیوانی از غزل
تقدیم چشم تو دامانی از غزل
با هر نگاه تو در خانه ی دلم
ناخوانده می رسد مهمانی از غزل
لبریزمی شوم ازعاشقانه ها
وقتی که بی زبان می خوانی از غزل
دیوانه می کند شعر نگاه تو
زیبای من چه ها می دانی از غزل؟
درشوره زارغم می مرد شعر من
چشم تو آمد و بارانی از غزل

......
ناشناس

مهدی...

30th June 2012, 04:58 PM

دغدغه ها





پس روزگار دغدغه اش چیز دیگریست
وقتی که یار دغدغه اش چیز دیگریست

چشم صبا به رقص سر انگشت ذالفنون
اما سه تار دغدغه اش چیز دیگریست

دریا کنارِ ساحل خود موج زد ولی
"دریا کنار" دغدغه اش چیز دیگریست

من زرد و پیر و عاشقش اما چه فایده
فصل بهار دغدغه اش چیز دیگریست

میخواهمت اگر چه اجابت نمیکند
پروردگار دغدغه اش چیز دیگریست

نه نه نمیشود به تو هرگز نمیرسم
ریل قطار دغدغه اش چیز دیگریست

سید محمد حسینی

مهدی...

30th June 2012, 04:59 PM

حس بی قفس

.........
امشب بیا و حس مرا بی قفس بکش
از راه دور بوی تنم را نفس بکش

یر دشتهای بی کسی ام ، هر شقایقی
روییده بود ، چیده ، کمی خار و خس بکش

طعمی که بوسه ام به لبانت چشانده بود
مثل شراب یا عسل ، اصلا نه ، گس بکش

خیری از عشق با تو ندیدم بیا کمی
بگذر از این ریا و مرا پر هوس بکش

من تشنه ام که همشب تنهایی ات شوم
ای دل بخواب و باز خیالی عبث بکش


مرضیه خدیر

مهدی...

30th June 2012, 05:02 PM

نفس در هوای تو
......

اصلا چرا دروغ ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

ناصر حامدی (شاعر ماسالی)

مهدی...

30th June 2012, 05:05 PM

کوچه ی سرد

.......

هزار نقشه و طرح است روی قالی کوچه
قدم بدون تو دیشب زدم حوالی کوچه

تو را به یاد من آورد رعد و بارش باران
صدای خش خش برگ و هوای عالی کوچه

تو رفته ای و مرا داده ای به دست خود غم
به دست صندلی سبز سرد خالی کوچه


چه اتفاق بدی!باز هم بدون وجودت
شب عزای دلم شد شب خوشحالی کوچه!

اتاق و دفتر شعرم پناه چشم ترم شد
چون حس و حال عجیبم نمی شد حالی کوچه...!
........

سالار حکیمی

مهدی...

30th June 2012, 05:05 PM

غزل ارتکاب





بانوی ابتذال و غزل بوسه های من!
یک سطر در میان به سرایم سری بزن

من بی حضور وسوسه ات باد می کنم
در من بپیچ مثل هوس بازی کفن!

تا شک کنم به هر کسِ غیر از تو در خودم
بانوی استخاره و تردید و سوء ظن!

با من نفس بکش غزل ارتکاب را
در خلسه وار لحظه ی خونبار زن شدن!

تیر خلاص / خط مقدم / تو مرده ای!
ماشه چکید روی غرورت ... گَلَنگَدَن

از دامنت دوباره به معراج رفته ام!
افتاده ام کنار نفس هات ، ظاهرن-

دارد غرور زنده ی من خواب می رود
در واپسین دقایق این جنگ تن به تن!

بازی تمام... از غزل من پیاده شو!
حالا تو مانده ای و دروغی به نام زن!

حامد بهاروند

مهدی...

2nd July 2012, 02:18 AM

کفاره ی آزردنم !! (غزل)
.......


امشب دلِ دیوانه ام ، تابـــــ ندارد

خشکیده بغضم ،جرعه ای آبــــ ندارد

نامردمانی تیشه بر پشتم زدند و

چشمم ز دردِ بی کسی خوابــــ ندارد

فریاد کردم من خدا را با سکوتم

ساقی به جزمهرش؛میِ نابـــــ ندارد

من میسپارم این شکایت ها به عرشش

در درگهش،آزردنم؛کفاره یِ بابــــ ندارد

پرپرشده آری گلِ احساسم اما....

شعرم و افکارم، شبم ؛خوابـــ ندارد

........
مهسا تیلی

مهدی...

5th July 2012, 01:39 AM

با چشمهای مهربان تو برخورد میکنم
با گرمی لبان تو برخورد میکنم

قندم به جرم تغزل و آب میشوم
تا با نوک زبان تو برخورد میکنم

یک جرعه چای داغم و قندیل میشوم
وقتی به استکان تو برخورد میکنم

یک بیت شعر ناب و دل انگیز میشوم
با لهجه ی روان تو برخورد میکنم

شیراز ِ کشور ِ غزلم گشته ای و با
یک کوچه - اصفهان ِ تو برخورد میکنم

مثل همیشه مشتری ِ خنده های توام
دارم به کهکشان تو برخورد میکنم

محمدحسین ملکیان(فراز)

vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2013, Jelsoft Enterprises Ltd.
SEO by vBSEO 3.5.2

Host & Support By Kimiahost Co

 

 
 
متولد سبزوار - فوق لیسانس - فعلا" ساکن در شهرستان بجنورد //////// شاعر که نه شعر که نه دست نوشته هامه که آرامش بهم می ده ...... ///////// به علت اینکه این وبلاگ به مدت دوماه هک شده بود از انتشار دوباره مطالب معذورم به وبلاگهای دیگر مراجعه نمایید با تشکر........ آثار /کلاغ پر /پس لرزه های غزل /خوابهای پرتقالی / برگزیده چند دوره جایزه ادبی طهران نفر اول کنگره سپیده کاشانی تهران/برگزیده کنگره ملی لرستان/ شب شعر عاشورایی شیراز /اسلامشهر .هشترود/رضوی مشهد و.....دارنده ی بیش از چهل رتبه و تندیس ملی /استانی /شهرستانی .....هرگونه کپی برداری بدون اجازه مولف پیگرد قانوی دارد

سید مهدی نژاد هاشمی