تبریک ویژه به مناسبت ایام خجسته ی نیمه شعبان

×××××

 

انجمن ادبی عارف بجنوردی

۵شنبه ساعت ۶

اداره فرهنگ وارشاداسلامی بجنورد

 

 

تقدیم به ساحت مقدس آقا امام زمان (عج)

مابی تو دل به لذت عالم نمی دهیم ...

 

عشق تو را به عالم و آدم نمی دهیم

 

هروز در نبودن تو پیر تر شدیم ...

 

در سینه مان هوای به جز غم نمی دهیم

 

سرباز کرده در هوست زخم هایمان ...

 

زخمی که هیچ وقت به مرهم نمی دهیم

 

از جام مهرو عشق تو در قلبهایمان

 

یک جرعه را به چشمه ی زمزم نمی دهیم

 

آقا بیا اگر چه نداریم توشه ای ...

 

جز جان خویش در ره همدم نمی دهیم

 

دارو ندار مان دل و دل دادن به توست ...

 

هرچند وسعمان نرسد کم نمی دهیم .

 

م- شوریده سید مهدی نژادهاشمی 22/3/1390

 

 

آقا اجازه من بنویسم برای تو ….

 

دارائیم تویی دل وجانم فدای تو

 

می خوانمت به حرمت آوای قدسی ات

 

جان می دهد به ما نفس آشنای تو

 

وقتی طلوع می کنی از پشت ابرها

 

گل می کند زمین و زمان زیر پای تو

 

در آسمان دهکده اعجاز می شود

 

با شعله ای که می دمد از چشم های تو

 

برگرد آخرین سفری را که رفته ای

 

تب کرده اند هر دوجهان در هوای تو

 

برگرد تا گره بخورد لحظه ای به هم

 

فریاد گریه های من و های های تو

 

آقا بیا که هرکسی از راه می رسد ....

 

سرمی دهد طنین ((انالحق)) به جای تو

 

تنها خودت شفاعتمان کن که این طلسم ...

 

وامی شود به معجزه ی ربنای تو

نژادهاشمی شوریده

لهجه ی ماه 
خسته از خانه می زنم بیرون ،شب بدخواه را نمی فهمم
حس خوبی ندارم از اینکه ، راه و بیراه را نمی فهمم
من که هستم چه می کنم اینجا...!؟ پاسخی هیچ کس نمی دَهَدم
با مَنِ خود همیشه درگیرم ، گاه و بیگاه را نمی فهمم
می رسم ابتدای آزادی ، کوچه با عشق نوحه می خواند
حال و روزم کمی مساعد نیست، حرف مداح را نمی فهمم
ظاهر و باطنم مقابل هم ، چهره ام روشن و دلم تاریک
گوشهایم پراست انگاری ، لهجه ی ماه را نمی فهمم
خیمه و چادر و دل سوزان، زخم های نشسته بر میدان
بوی اسپند و نم نمِ باران ، دل ِ گمراه را نمی فهمم
چشم در چشم مردمی شفاف، یوسفی در خودم نمی یابم
سایه ی گرگ در من افتاده ، غربت ِچاه را نمی فهمم
.
خسته ام خسته از زمین و زمان ، سالها می شود که اینطورم
پیرو حزب بادم و فرق ...کوه از کاه را نمی فهمم
.
.
.
آه...آقا ، بگو که نامش چیست ...؟! این خیابان که رد شدم ازآن ..
انقلاب است در دلِ مردم!، تپشِ راه را نمی فهمم
می روم باز هم کمی نزدیک،تکیه ی عاشقانه ای برپاست
می نشینم کنار و مفهومِ...شب جانکاه را نمی فهمم
تکیه از داغ لاله می سوزد ، ماه در پای برکه می افتد
باده می جوشد از خُم و ساغر ...اشک ناگاه را نمی فهمم
لب ِ باران نخورده سوزانست ،آتشی در ضمیر من برپاست
روضه خوان می رسد به ثارالله ، سکته ی آه را نمی فهمم
شورش ِ دل ، به راه افتاده ،چشم نرگس به ماه افتاده ...!
بار دنیا نشسته بر دوشم ،شهرت و جاه را نمی فهمم
سمت پرواز را نشان بدهید ، بال امن یجیب می خواهم
فرصتم اندک است و مقصودِ ، عمر کوتاه را نمی فهمم
 م- شوریده  نژادهاشمی