نبض جنون خیل اباطیل در من است چشم تو سر سپرده ی فتوای دیگریست


ev

Like · Comment · Share

 

گل یخ

7 mins · 

.. نزدیک ترین دوستم هم 
خیلی هنرمندانه
میانه ی راه 
زیر تابوتم را خالی گذاشت 
رفت پی زندگی اش 
این مرده ها هم عجب عالمی دارند 
همین قبر بغل دستمیم را می گویم 
به من تنه می زند بروم کنار 
به معشوقه اش نزدیک تر شود 
هم فشار قبر مرا را زیاد می کند 
هم خودش را 
زیر خاک جایگاه مناسبی 
برا کشف لذت دوست داشتن نیست 
همیشه همینطور است 
شعرا زیرخاک ارزش بیشتری دارند 
مثل عتیقه 
مثل زیر خاکی 
مثل هنرمندان 
ولی حقیقت این است 
که هیچ کس جنازه ها را 
از روی زخمهایی که برداشته اند قیمت گذاری نمی کند 
به معیار دردو رنجشان دوستشان ندارد
مثل من 
که جهانی را 
بر شانه های خسته ام 
آوار کرده ای 
مثل همین کوچه ی بغلی 
ارگ بم 
که نگوید دوستت دارم 
سید مهدی نژادهاشمی

به تو که فکر می کنم 
لبم گُر می گیرد
تنم آتش 
بی آنکه گلستان شده باشی 
باد می وزد 
لباسهایم ذره ذره رطوبت خاورمیانه را 
به صلیب گردنت می آویزد 
سیاهی چشمانت 
بوی نفت می دهد 
بوی خون 
حسِ مهاجرت پرنده هایی بی مقصد از اسکندر بگیری 
تا چنگیز و داعش 
پای زنی در میان است 
پای زنی که هیچ گاه سرزمین مادریش را 
ترک نخواهد کرد 
حتا اگر در شبهای کازابلانکا
بر نرده ای تکیه داده باشد 
وچشمانش تلفیقی از ماه و سیاه چاله ها باشد
حتا بدون تو 
حتا بدون من 
حتا بدون حمید 
پسر همسایه ی مان را می گویم 
که بی آنکه زیتون های سبز چشمانت را چیده باشد 
رفت 
تا به جای رویاهای دورو دراز 
مشتی خاک را در پنجه هایش فتح کند 
خاکی که بوی سرزمین مادریت را میداد
بوی گلستانهای ابراهیم و سعدی 
بوی کاهگل و باران 
وهنوز هم تو 
به سپیده دمی می مانی 
که هرگز نخواهد آمد 
دختر تاک برگرد 
با دامن خود چرخی بزن 
تا شمس را هوایی کنی 
مولوی قونیه را 
به ارومیه بازگرداند 
و من 
بتوانم باردیگر 
در این جهنم سوزان 
در این طاعون همه گیر جنگ و جنگ 
به صلح بپیوندم 
به شوری چشمانی که 
اقیانوسی از دوستت دارم درآن موج میزند 
تا هر راه گم کرده ای را به ساحل برساند 
به سرزمین مقدس چندین هزار ساله ی 
تمدنهای زیر رگهایت 
به پرنده
به آسمان 
به تنها تو 
و تنها تو

مهدی نژادهاشمی

به تو که فکر می کنم
شیری منقرض شده 
از نسل همین شیر های سنگی لرستان 
شیپور رستاخیز را می دمد 
فاطمه خاتون 
نیمه کره ی سمت راست سرم تیر می کشد 
و گلوله ای وسط پیشانیم را 
هدف گرفته
من باید با سرنوشت خود بجنگم 
هرچند جنگ مصیبت است 
هرچند بوی خون 
با گلاب کاشان هم 
مقبره چنگیز را معطر نمی کند 
هرچند استخوان های هفتاد نسل مرا
بجای آجر و سیمان 
بنای جنبنده ی کلیسایی کنند 
در شبه جزیره ی بالکان 
من باید با سرنوشت خود بجنگم 
تاریخ گواهی خواهد داد 
من با تمامی جهان صلح بودم 
تا اینکه تو آمدی 
چادر خونیت را گرفتی 
سمت آسمانی که 
طاقت این همه ظلم را ندارد
یک نفر باید 
با سرنوشتش بجنگد 
با چنگیز 
با داعش 
با گوساله هایی که 
از فرط نشخوار طلا ، نفت ، و الماس 
زمین را بالا آورده اند 
خاور میانه را 
از میان برده اند 
تا به 
بکارت تاریخ تجاوز کنند 
و باز هم 
ناگفته ای باشد 
ناگفته ی ای که 
کوه ها را به کاه 
کاه ها را 
به خورد مردمانی می دهد 
که کنار ماسه های جزایر قناری 
حمام سکس و جنون و شامپاین می گریند 
به سلامتی 
سر هایی که بر زمین افتاد 
به سلامتی 
دختران سیاهی که 
رنگ سپید 
لباس عروسی برایشان بدشگون است 
و نمی خواهند به گردن جغدهای همسایه باشد
به داماد هایی که 
از هر طرف باشند 
شب حجله ی خود را 
درآتش و خون ، پشت خاکریزهای الرمادی و موصل به صبح می رسانند 
و سرخی این خون 
لای دستمال گلدار
هیچ کدام از شاهزاده های اروپایی را مهر نخواهد کرد 
و هیچ کدام از ماشین های 
سلطنتی حکام عرب 
پشت سر این تابوت نخواهد آمد
فاطمه خاتون 
باید با سرنوشت خود بجنگم 
باید این مهر داغ را 
بر پیشانی تاریخ بکوبم 
شاید 
فردا صبح 
تمام صلح های جهان را 
طلاق بدم 
و به جنگ بپیوندم 
باید سرنوشتم را 
عوض کنم 
و تو اینبار بجای اینکه انار سرخ را بر زمین بزنی 
برام آینه و اسپند بگیری 
و پشت سر تمام پنجره های جهان 
آب بپاشی 
فاطمه خاتون
فاطمه خاتون
سید مهدی نژادهاشمی
بدتر از ماهی های کپور 
ماهی های کپورند 
یا اسیر تنگ می شوند 
یا کباب 
درست شبیه من و تنهایی 
تنهایی و من 
مهدی نژادهاشمی

 

عاشق شدن مختص خونگرم ها نیست!

مثل آدم ،

مثل نهنگ ،

مثل دلفین

این را از لبان ِ ماهی قرمزی شندیم که

خونسرد تر از تمامی آدم برفی ها... ازتنگ

بیرون زده بود

تا

هوایی ات نشود

سید مهدی نژادهاشمی
....
آخرین چوب کبریت هم 
می تواند حرفی برای گفتن باشد 
اگر بادی نوزد 
مهدی نژادهاشمی  
....
تمام این آدمهای اشتباهی 
حال و آینده 
آینده و حال 
اشتباهاتی دارند
در گذشته ی فراموش شده ام 
حتا آنهایی که یکبار ندیدمشان 
مثل تویی که این پا و آن پا می کنی هنوز درآینده ای 
جایی میان برزخ و تنهایی خودت 
ماشین های لوکس خیابان ها را می شماری 
از جلو شیک ترین مغازه های شمال شهر رد می شوی 
گاهی هم که خسته می شوی 
میروی گوشه ی تنهایی ات آب خنک می خوری 
فقط به تو اجازه دادم 
اینبار را در خاطره ام بمانی 
سوار مترو شوی 
بیایی پایین شهر پایین تر از، صادقیه ، راه آهن 
من مسافر همین قطاری هستم 
که ابدیت را 
با تا ابد دوست داشتنت عوض کرده است
ولی قطاری از این مسیر رد نمی شود
سید مهدی نژادهاشمی erf
.....
.. چقدرفجیع 
حس یک جزیره خالی از سکنه 
هر کس راه گم می کند 
می آید 
یک لنگه دمپایی 
یک لنگه گوشواره 
یک ثانیه سکوت جا می گذارد 
ولی من یقین دارم 
یکی حواسش نبوده 
خودش را اینجا فراموش کرده 
که قلبم سنگین تر از 
هر کوه آتشفشان می لرزد 
سید مهدی نژادهاشمی
.. فکرش را بکن 
تنها به قدر یک کوله پشتی ساده 
دو ماه پس انداز 
و
یک دل به دریا زدن ساده 
از سد روزمرگی ها می شود گذشت 
بی هیچ تعلقی 
بی هیچ قید و بندی 
بی هیچ اتفاق غیر مترقبه ای 
ولی باز هم یک جای کار 
می لنگد 
اینکه 
تو نیستی 
دستت را بدهی بدستم 
و در امتداد خط ساحلی 
به خط چشمانت نزدیک شوم 
و پیشانی ات را ببوسم 
از ولی عصر که رد می شوم
نرسیده به آزادی
نه خیابانی به نامت زده اند 
نه شش دنگ حواسی به توست 
پسرها خط ریش و ابروهاشان به جاهای باریک کشیده شده 
دخترها 
از همه ی سختی ها کوتاه آمده اند 
از شلوار و مانتو گرفته 
تا تصمیم های صغری و کبری
همه چیزی راحت است 
غیر از انتظار 
هیچ کس حتا حوصله ی لحظه ای انتظار 
پشت ترافیک
صف اتوبوس 
یا حتا مترو ی صادقیه را ندارد
همه می خواهند از جمع منتظران خارج شوند 
به زندگی خود برسند
زودتر و زودترو زودتر حتا من
سید مهدی نژادهاشمی
جنون 
تصویر ی است در ذره ذره تصورات نقاش پیر
وقتی به پارک می آید
روی آن صندلی همیشگی می نشیند 
تابستان باشد
یا بهار
یا زمستان
پاییز می کشد
یک برگ را درانتهای شاخه 
نگه می دارد 
سبز و روشن 
شاید از همین برگ 
زندگی بیاید 
ریشه کند در تابلو
دیگر 
بخاطر نمی آورد 
چند سال است 
قلبش به پاییز که می رسد نمی زند 
سید مهدی نژادهاشمی

نه اهل حرف زدنم 
نه اهل پنجه کشیدن به خاک
اسکندر هم که باشم
حاضر نمی شوم جندی شاپورت را به آتش بکشم 
ولی تو دوست داری 
دوش عصرانه ات را 
در گرمابه ای بگیری 
که هیزمش نوشته های من است 
هرچند این جملات کلیشه ای باشد 
هرچند منتقد ها دوستم نداشته باشد 
هر چند من رفیق کسی نیستم 
تا شعرم را برایت بخواند
یک تفاوت عمیق وجود دارد
اینکه من حرف می زنم تو گوش نمیدی 
اینکه باتو راه می آیم 
خودت را میزنی به کوچه ی... چپ 
نامش مهم نیست 
سردر کوچه اسم هرکسی باشد الامن 
تو شهروند هفتاد نسل قبل منی
و به هفتاد نسل بعد من سفارش کرده ای 
تحویلم نگیرند 
بگیرند بیندازند در راه دیوانه بازی 
اگر کودکان سنگ نزنند 
بزرگ تر ها خواهند زد
توهمان نیمه ی خالی لیوانی هستی 
که برایت صرف نمی کرد 
عاشق باشی 
سید مهدی نژاد هاشمی


.. نزدیک ترین دوستم هم 
خیلی هنرمندانه
میانه ی راه 
زیر تابوتم را خالی گذاشت 
رفت پی زندگی اش 
این مرده ها هم عجب عالمی دارند 
همین قبر بغل دستمیم را می گویم 
به من تنه می زند بروم کنار 
به معشوقه اش نزدیک تر شود 
هم فشار قبر مرا را زیاد می کند 
هم خودش را 
زیر خاک جایگاه مناسبی 
برا کشف لذت دوست داشتن نیست 
همیشه همینطور است 
شعرا زیرخاک ارزش بیشتری دارند 
مثل عتیقه 
مثل زیر خاکی 
مثل هنرمندان 
ولی حقیقت این است 
که هیچ کس جنازه ها را 
از روی زخمهایی که برداشته اند قیمت گذاری نمی کند 
به معیار دردو رنجشان دوستشان ندارد
مثل من 
که جهانی را 
بر شانه های خسته ام 
آوار کرده ای 
مثل همین کوچه ی بغلی 
ارگ بم 
که نگوید دوستت دارم 
سید مهدی نژادهاشمی


این قاصدک ها 
این قاصدک ها که با دعا پرواز می کنند 
با آزرو این طرف و آن طرف می روند 
هرگز فرود نمی آیند 
زمین کوچک است 
کوچک تر از آنکه بهشت باشد 
دیشب بود که یاد گرفتم 
به جای عاشق شدن 
آرزو هایم را 
در برگه ای بنویسم 
آتش بزنم 
خاکسترش زمین گیر شود 
شاید نمک گیرت کند 
گاهی به مرده گان هم 
می شود عشق ورزید 
کاهی باشد بهتر است 
سبک تر می سوزد 
دلت را می گویم 
شبیه بال فرشته ها 
که اگر بسوزد 
و خاکسترش 
بر زمین بیفتد 
ازآن گلهای بابونه می روید تاج سر 
عروسیت می شود 
با من برقص 
با دامن گلدارت 
تا با دلی شکسته 
نماز شکسته ات را ادا کنم 
و بگویم 
چقدرررر دلتنگانه دلم برایت 
پرپر می زند 
سید مهدی نژادهاشمی

 

رشته ی تسبیحِ اشک و آه در دست تو نیست ؟!
گم شدن در نیمه های راه در دست تو نیست؟!
از غمت باید پناه آورد بر تعبیر خواب
سر درآوردن از عمق چاه در دست تو نیست ؟!
گشتم و پیدا نکردم آنچه را می خواستم 
در دل ِ انبار سوزن ،کاه در دست تونیست؟!
در شب یلدا مده ای دوست مویت را به باد 
نیمه ی پنهان روی ماه در دست تو نیست؟
! موی خود بر باد دادی عمر ما را بر فنا 
هوش ِاین مردان ِ ناآگاه در دست تو نیست 
عاشقت هستم و خواهم ماند تا حد جنون! 
اختیار عشق ، بسم الله ، در دست تو نیست ؟!
چون کلافی گیج وگم خیری ندارد عمر من! 
سر نخ ِ این رشته ی کوتاه در دست تو نیست ؟!
سید مهدی نژاد هاشمی

 

دست گرفته زیر چانه ماجرا دارد

در رفتن از دیوانه خانه ماجرا دارد

مثل کبوتر با دل این باز ، بازی کرد

کاری که با من کرد دانه ماجرا دارد

باد صبا آمد به هم پیچید مویت را

بی خوابی شانه به شانه ماجرا دارد

گیسو مپیچان تیره بختی می شود بسیار!

موکه نباید خورد شانه ماجرا دارد

رو راست باید بود از چشم تو می خوانند

وقتی که میگیری بهانه ماجرا دارد

دلتنگ یا دلسنگ این امواج سردرگم

کوبیدنشان بر کرانه ماجرا دارد

از چشم مشتاقان خود می خوانی اینگونه

پیدا کنندت بی نشانه ماجرا دارد

سید مهدی نژادهاشمی

رفتنت داغ ترین ننگ به پیشانی ماست 
که سرآغاز زمین لرزه و ویرانی ماست 
زهر در جام همه ریختی از کام خودت 
که سیا مست شدن مشق پریشانی ماست 
خون دل از درو دیوار نشاید خوردن 
تشنه جان دادن ما سبک خراسانی ماست 
گرگ افتاده به پیراهنت از بخت سیاه 
بغض مجنون شدنت بر تن بارانی ماست 
نشود پیرهنت رنگ شقایق! داغ ِ
عادت کور شدن خصلت کعنانی ماست 
مشق دیوانگیت بغض گلوگیر شده 
کوه دردی ست در این سینه که زندانی ماست 
رفتنت جیغ تر از فاجعه ی انسانی ست 
رفتنت مایه ی این بی سرو سامانی ماست 
سید مهدی نژاد هاشمی


زندگانی نامه ی اقرار دستت داده است 
لحظه ی آخر طناب دار دستت داده است 
از پشیمانی ِ چشمانت همه فهمیده اند 
یار غارِ زندگی ات کار دستت داده است 
توبه کردن راه درمان نیست گر این شیخ ما 
شوکران با جام استغفار دستت داده است 
پیش هر کس دست خود را رو مکن ، پا پس بکش 
جای گل گر زندگانی خار دستت داده است 
رام ما هرگز نکرده این دل ِ بی صاحب ِ -
- مادیانی را که بی افسار دستت داده است .
با من ساده چه کرده پیچش مویت که شب 
عشق را با زخمه های تار دستت داده است 
عطر نیشابور را پیچانده دور دامنت 
دسته ی گل را کدام عطار دستت داده است 
سید مهدی نژادهاشمی


این شام آخر است مرا روبه راه کن 
چشمم به دستهای یهودای دیگری ست 
شامی که بی فروغ به جایی نمی رسد 
روح مسیح ، نذر چلیپای دیگریست 
مویت شبیه دار مکافات بود اگر 
در هم تنید رشته ی ایمان و کفر را 
امروز بر زمین خدا ریخت خون ما 
فردا پی معامله گر های دیگریست 
در چشم ما بگو بت زیبای کیستی 
ماه هزار و یک شب ، شبهای کیستی 
دارو ندار ما تویی و چشم مست تو 
جام شراب روز مبادای دیگریست
منصور را کشیده به دار جنون غمت
مجنون صفت منادی حق خوانده خویش را 
نبض جنون خیل اباطیل در من است چشم تو سر سپرده ی فتوای دیگریست 
بر دار می کشی هوس قرص ماه را 
با جذر و مد سینه ی دریا چه می کنی 
سیلی نزن به صخره ی جان سخت روی ما 
دریا کنار ، وقف من و مای دیگری ست 
گیرم که بد کنی به تنگ خویشتن 
تنگ غروب تشنه ی فردا شود ولی 
با بوسه ای ببر دل ما را به ساحلت 
این هم اگر چه خواهش بی جای دیگری ست 
گل را به عشق سنگ دلان آفریده اند 
بویی نمی برد دل خارای سنگ ها 
از عشق از درخت و پرنده که شامه ات 
دنبال شانه های تسلای دیگری ست .
چشم و چراغ گنبد مینای من نبود ؟!
ماه تمام هر شب صحرای من نبود ؟!
دین من و تمامی دنیای من نبود ؟!
افسوس و آه.... محو تماشای دیگریست 
سید مهدی نژادهاشم

/ 0 نظر / 34 بازدید