عمریست می وزید و امانم نمی دهید


تا قله رفته ایدو توانم نمی دهید
عمریست می وزید و امانم نمی دهید 
هفتاد قرن هم بشود راه چاره ای 
بن بست های تیره نشانم نمی دهید 
از قله های مه زده ی رنگ و رویتان 
حال و هوای تازه به جانم نمی دهید 
حتا برای پرزدن از دست و بالتان 
قدر دل بریده زمانم نمی دهید 
پر پر کلاغ پر ننشینید روی بام 
بر شر دوست تیرو کمانم نمی دهید 
زاینده رود پر شده از شوره زارتان 
خواب خوشی به نصف جهانم نمی دهید 
حافظ از آه دوست امانش بریده شد
جز فال غم به فصل خزانم نمی دهید
صبروشکیب نیست اگر شوکران به دست 
از جام خود به جز به زیانم نمی دهید 
حتا نگاه ساده و امید زندگی
یکبار به دل نگرانم نمی دهید 
نازندگی من گذرانی ست بی فروغ 
آرامشی به رهگذرانم نمی دهید 
مهدی نژاد هاشمی

 
 
/ 0 نظر / 19 بازدید