درکارخیر هرچه کنی کارساز نیست


وقتی که کوکهای دل ِ تنگ ،ساز نیست 

درکار خیر هرچه کنی کار ساز نیست 


قفل است بر دری که نظر می کنی به آن 

درچارچوب قبر دَرِ توبه، باز نیست


بر سنگ روزگار سرت می خورد که داد !_

_از آن خدای خسته که بنده نواز نیست 


از آن خدای سنگ که در عمر خود بجز 

سرگرم عشق بازی با جانماز نیست 


مرگ کبوتر است به دستان شاهباز

بال و پر من و تو اگر همتراز نیست 


پایان شب مکن به سحر اقتدا که جز

خون سیاه در رگ این حقه باز نیست 


بنشین کنار من نفسی تازه کن به شعر 

درکار خیر دل دل بیجا ،مجاز نیست 


بنشین که خط مشق دوچشم تو در دلم 

جزآرزوی مانده ی دورو دراز نیست 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی

/ 0 نظر / 13 بازدید