اینجا دکان دل فروشی نیست

هرچه فروشی باشد اینجا دل فروشی نیست 
بیرون برو اینجا ُدکان ِ دل فروشی نیست 
دادم به دست بادِ پاییزی خیالت را 
ته مانده ی آه ای دل ِ غافل فروشی نیست 
بگذار با سردرگمی های تو خوش باشد 
این بی حواس عاطل و باطل  فروشی نیست
روح مرا توفان دنیای تو با خود برد 
جسم نهنگ مانده بر ساحل فروشی نیست 
چون زلزله افتاده ای بر این شب یلدا 
ناگفته های عمر بی حاصل فروشی نیست 
باید بماند جای زخمت برتن تهران 
زخمی که بر دل خورده ناغافل فروشی نیست 
بار سفر بستند مردم در تمام شهر 
غافل از آنکه حق آب و گل فروشی نیست 
/ 0 نظر / 18 بازدید