هرگوشه ای محرتمان فرق می کند

یک شب ، میان بغض کم آورده ی دوات

پاشید رنگ مشکی و شد بر دلش برات

یا ذالحیاه اسئلک الوصل فی الممات

در باب عشق هیچ نبایستی ! احتیاط !

باز این چه شورش است ؟ ممات است یا حیات؟!

این روی ماه کیست ؟!که افتاده بر فرات

گودال قتلگاه و دلِ شاعرت شکست

بغض و سکوت هم نفس ذاکرت شکست

مهتاب قرص ازدل هفت آسمان نبود ؟!

عطر گلاب و آینه و شمع دان نبود ؟!

شق القمر به گوشه ی ابرو کمان ، نبود ؟!

این آینه صفای دل ِ مهربان نبود ؟!

عباس (ع) دل شکسته ی ما شیعیان نبود؟!

فریاد زد زمین و زمان نوحه سر دهند

از جام شوکران به لبش بیشتر دهند

ای کاش زخم خنجر قوم عرب نبود

شمر ذلیل مرده ی ملعون لقب نبود

این سی هزار آدم  شیطان نسب نبود

دنیا برای زندگی بی سبب نبود

یا هرچه بود این همه خشم و غضب نبود

خورشید را به مسلخ ایمان ، طلب نبود

مثل مسیح خون شما فرق می کند !

خون خدا !قسم به خدا! فرق می کند !

باید گریست چون غمتان فرق می کند

چون مهره و ماه عالمتان فرق می کند

حتا هوای مقدمتان فرق می کند

هرگوشه ای مُحّرمتان فرق می کند

خوناب ِ سرخ پرچمتان فرق می کند

آخر نشان ِ ماتمتان فرق می کند

بر روی گنبدت چِقدر غم نشسته است!

دنیا  تو را به سوگ ِ دمادم نشسته است

بر روی نیزه قافیه ی اسم اعظم است !

نصف جهان بمیرد از این درد هم کم است !

شاعر شبیه ناظر خط ِ مقدم است

آینده بی ولایت عشق است ! مبهم است

کشتی شکست خورده ی طوفانی از غم است

بازار مکر کوفه کماکان ، فراهم است

بی اختیار می کشدش سوی روضه ات

بیگانه از خودش شده با بوی روضه ات

یا ایها الغریب به صحرای کربلا

یا ایهاالصبور به غمهای کربلا

ای آسمان تو قد و بالای کربلا

ریحانه النبی دلارای کربلا

آیینه دار جلوه ی والای کربلا

برمن بنوش جرعه ی معنای کربلا

با این زبان چگونه بگویم تو کیستی ؟!

از خاک تربت ِ تو ببویم تو کیستی!

یا اینکه با زمین و زمان ذاکرت شوم

با تابلوی فرشچیان ذاکرت شوم

با فصل سردسیر خزان ذاکرت شوم

با نبض های بی ضربان ذاکرت شوم

با زائران ، چو رود روان ذاکرت شوم

دریا شوم کران به کران ذاکرت شوم

خورشید سر بریده طلوعش زبانزد است

درد غروب تا ابدالدهر بی حد است

باید که گریه سر بدهد پیش و رویتان

مجنون شود زمین و زمان ، کوبه کویتان

بی اختیار دل بزند موبه مویتان

لب تشنه باشد و بشود هم سبویتان

اردیبهشت می وزد از خلق و خویتان

دنیا فدای چشم تر و آبرویتان

(از آب هم مضایقه کردند کوفیان !)

مردند یا شبیه به مردند ! کوفیان

آتش به خیمه و نفس غنچه ها زدند

سیلی به صورت و سر از تن جدا زدند

با خیزران به آتش جانها بلا زدند

شعله به پرده های دل کبریا زدند

بر روزهای گم شده رنگ عزا زدند

تقویم را به روز قیامت صدا زدند

یاللعجب ! زمین و زمان گریه می کند

از کار ِ خلق ، فهم ِجهان گریه می کند

از کوفه تا به شام دمادم طلوع کرد

هفتاد دو ستاره ی اعظم طلوع کرد

بر روی نیزه ماه معمم طلوع کرد

خورشید سر بریده ی عالم طلوع کرد

بر روی  ِگونه ، حضرت شبنم طلوع کرد

شاعر دلش شکست و ُمحّرم  طلوع کرد

سید مهدی نژادهاشمی

تنهائی ام ... کم ، کم ، سرآمد می شود بی تو

دایم ، فقط آنچه نباید می شود بی تو

بهتر شدن کار من دیوانه است انگار

وقتی که حالم روز و شب بد می شود بی تو

مثل جزیره پشت اقیانوس ِ غم پوشم

هربار که آب از سرم رد می شود بی تو

زخم ِ غروب از من کماکان مرد می سازد

مردی که یکباره مردد می شود بی تو

آه از سکوت و خلوت ِ این کوچه کاین گونه

درگیر ِ حس ِ رفت و آمد می شود بی تو

تا از نفس افتاده ام دریاب نعشم را

نعشی که از روی خودش رد می شود بی تو

باید بسوزانی مرا بر رسم هندو ها

وقتی تمام شهر معبد می شود بی تو

ماه محرم مسجدی در قلب من دارد

سینه زنان همدرد دارد می شود بی تو

دیوارها ! دیوارها! دیوارها اینجا

با سایه ها ی شهر هم قد می شود بی تو

.

اصلن به یادت هست ! ای دیوانه ! دیوانه !

دیوانه ای دارد زبانزد می شود بی تو ...

سید مهدی نژادهاشمی 

 

در دلم پیغمبری هم کیش با گیسوی توست 
معجزه عطر همین پیراهن خوش بوی توست 
منطق سقراط با چشمان ِتو آمیخته 
نوش جانم می شود زهری که در داروی توست 
درخیابان راه رفتن با متانت جرم نیست 
مشکل از مست و خراب ِعابر ِ از پهلوی توست 
دل به دریا می زنم هربار راکد می شود
قایقی دارم که لنگ مستی ِ پاروی توست 
گربسوزانی مرا دیگر نباید هیچ گفت ؟!
عیب از آیین هزاران ساله ی هندوی توست 
شیرها را سمت دام مرگ بردن مشکل است 
لیکن آسان می شود وقتی طرف آهوی توست 
مانده رودروی من؟! دنیا کماکان خوب نیست 
سکه ی شانس من است افتاده از آن روی توست
یک طرف آشوب اما یک طرف آرامش است 
مرز ساحل تا لب دریا خم ابروی توست 
14/2/1389
مهد ی نژادهاشمی
 


گر مذهب من از همه کس ، ساده ترین است 
چشمان تو سرسخت ترین مبحث ِ دین است
بیهوده دلم دل به تو بسته است ! نفهمید !
ابروی تو خونریز تر از لشکر چین است 
باران نزده ظهر زمستان به مزارع !
شرمیست که از گرمی تو روی جبین است 
این عشق نگنجیده در این جمع ِ نقیضین !
جای من و تو تنگ ترین جای زمین است 
با آمدنم بار سفر بسته ای ای دوست ...
تابوده همین بوده و تا هست چنین است !
بی روی  تو عمری ست که یعقوب دل ِ من 
از خویش فراری شده و خانه نشین است 
در کوچه ی مهتاب تماشای تو انگار 
بیهوده سفر کردن از شک به یقین است 
دیوانه ترین شاعر بر روی زمینم 
آتش زده ام بر دل خود ، کار من این است 
.
تو نیستی و دل به دلت راه ندارد 
باید بشود باور من عشق همین است !
سید مهدی نژادهاشمی

مثل کلاف هرزه غمش سر نداشته

جز تل خاک حس برابر نداشته

از دوست می گریزدو باسایه ی خودش

حرف و حدیث ساده ی دیگر نداشته

غارت زده است وسعت آبادی اش که هیچ

مرزی شبیه هیبت ِ کشور نداشته

هرکس رسیده است از این باغ برده است

این تخت و تاج شاه توانگر نداشته

دلرحمی زیاد به دست غریبه ها

از پشت غیر ضربه ی خنجر نداشته

ای شیخ موعظه نکن این شهر مدتی ست

جز گوش کر به حرف پیمبر نداشته

بغض هزار ساله ی یخ بسته ی لبش

آغاز فصل سرد ترک برنداشته

افتاده کرم بر تنه اش سالیان سال

از خویش ضربه خورده و باور نداشته

سید مهدی نژادهاشمی 


در دلم بودی و انگار فقط ، شب، بودی 
مثل یک معبر ِ پُر پیچ و خم ِمسدودی
دل به دریا زدم و دام ِسراب افتادم 
قصدت این بود نیاید به سراغت رودی
چشم من با شب ِ تبدار گره خورد به هم 
گره از دارِ مکافات ِعمل نگشودی 
کار ِ خلق است که بر گیس ِسیاه افتاده 
که تقلای من و غیر ندارد سودی !
جمع گیسوی پریشان ، به نقیضین کشید
تو ولی باز به تنهائی خود افزودی 
شرم دارم که بیافتد به دوچشمت ، بغضی
غنچه ی حسرت این باغ اگر فرسودی 
.
مثل ِباران نزن امشب به لب ِپنجره ها 
دلهره می کشدم سمت غم و نابودی 
کاش می شد به تو دل بست دراین شهر غریب 
بعد طوفان نفسی گرم کنارم بودی 
سید مهدی نژادهاشمی


گریه کن! گریه ی تمساح ندارد سودی
اشک ناخواسته و آه ندارد سودی
گورکن ها به مکافات عمل پی بردند
همنشین بودن با چاه ندارد سودی
منزوی بودن شاعر و جهیدن تا درد!
بیش از این خلوت با ماه ندارد سودی 
.
می روی سمت ِ خیالات توهّم زایت 
عاشقی با دل گمراه ندارد سودی 
سپر از پشت ببندو به کسی دل نسپار
ترس از خنجر ناگاه ندارد سودی 
همسفر ِ با نفس ِ باد خزان ، در دل تو _
کوه دردیست و یا کاه ندارد سودی 
عکس ماه است که در برکه ی خون افتاده
نوش داروی به اکراه ندارد سودی 
.
هرکسی جای تو باشد به خدا می فهمد 
عمر بیهوده ی کوتاه ندارد سودی 
سید مهدی نژادهاشمی

با نگاهی به حلقه ی چشمت ، زندگانیم کیش و مات شده

تو از آیینه ها نمی فهمی ابروانت پل ِ صراط شده

یقه ات را عجیب می گیرم !، گرچه باشی نجیب می گیرم!

اخم کردی که برزخی بشوم بر دلم نیتت برات شده

فال حافظ گرفته لبهایت ، مست ِ جادوی توست فردوسی

دیو غم را گرفته ای بر لب ، لب تو شاخه ی نبات شده

بت کشمیری هوس انگیز بس که زیبا شدی تصور کن

نادر از حرص وصف نصف العیش ، راهی ِفتح سومنات شده

تم ِ عاشق شدن به خود داری درمیان تلاطم امواج

تو خودت موج سهمگینی که به یقین کشتی نجات شده

کشورت بعد یورش چنگیز دولت سر به راه می خواهد

 من سری روی دار دارم که پرچم عاری از ثبات شده

.

ماه ابروی توست آبادی ، تاب ِ گیسوی توست گندم زار

شکر منعم بجای آورکه موسم دادن زکات شده

وسوسه می کند تو را شیطان ، شک نکن من که دوستت دارم

پشت پا می زنی به ایمانت ، واجب الامر احتیاط شده

.

باقیات است وصالحات غزل  ،هرچه گفتی به گوش کر خواندی!

آخر شعر را تماشا کن  ! عشق تو مایه ی حیات شده

سید مهدی نژادهاشمی

 

دوباره می شود آیا کنار قلبم جفت

کسی که این غزل عاشقانه را می گفت

شبیه ماهی افتاده از نفس کم کم

کنار ساحل تردید و باور خود خفت

زمانه رحم ندارد فرار باید کرد

نمی شود دل تنگت ، حریف ِحرف ِ مفت

کسی که عاشق ابروی توست مجنون است

نباید از لب مردم تو را دوباره شنفت

حیای خویش نگه دار و بی بهانه نخند

نگوکه ! که فصل ِزمستان چه می شود که ! شکفت !

.

به سعدیانه قسم ساده می شود فهمید

که گنج خویش نبایست در خرابه نهفت

سید مهدی نژادهاشمی

 

 

شال گیسویِ تو ظلم است مرتب باشد

بگذار این طرف کوچه فقط شب باشد

چشم در چشم تو انداختن آسان نشود!

روز روشن همه ی شهر معذب باشد

ساقی از کوچه ی مهتاب سلامت بگذر !

باید این جام شراب از تو ، لبالب باشد

به کجا می شود از پنجه ی تقدیر گریخت !

سهمت از قافله ی عشق اگر تب باشد

نظر لطف نینداز ندارد لطفی !

مرگ عاشق اگر از قبل مصوب باشد

خال هندوی تو ایمان مرا سوزانده

آتش از عشق تو و دامن ِ مذهب باشد

به خدا سوختن و ساختنم بیهوده است

چشم ِخونبارت اگر فاجعه مشرب باشد

.

می روم چاره ی کار است همین رفتن ِ من

شاید این مرتبه اوضاع مرتب باشد

سید مهدی نژادهاشمی

 

 

برگشتنش دوباره به اینجا توهم است

این شیخ بی چراغ که با قهر می گذشت

در امتداد مرز افق خط ِ سایه اش

دلگیر بود و تا ابدالدهر می گذشت

طی طریق کرده و از بحر می گذشت

دیوانه ای که خسته از این شهر می گذشت

.

شهری که شیک بود ولی هیچ چی نداشت

دلخسته مثل ِ سایه ی یک ابر می گذشت

پرواز یک پرنده

              زمین خوردن بشر

هرچه که بود !

                        از نظرش جبر می گذشت

تقویم های عشق و جنون را مرور کرد!

تنهائی اش شبیه شب ِ قبر می گذشت

از ریل های طاقت ِ بی صبر می گذشت

مغرور و سر به زیر تر از ببر می گذشت

دست دعاش رو به تضرع دراز بود

انگار در هوای شب ِ قدر می گذشت

فرقی نداشت منظره های مقابلش

تنگ غروب با سعه ی صدر می گذشت

گفتند بهتر است از این شهر تا ابد !

باران گرفت نم نم و بی چتر می گذشت

عطر خوشی به جوهر خودکار جان سپرد

پایان شعر از خود این سطر می گذشت

سید مهدی نژادهاشمی 

 


/ 6 نظر / 11 بازدید
آیه های شاعرانه

سلام [گل] با احترام دعوتید به خوانش ونقد

الینا

[گل][گل][گل]

شهاب

با سلام و خسته نباشید دوست عزیز با اجازه تبادل لینک کنیم