پنجه ی آفتاب، گیسوهات
خواب شب می شکست در موهات
روشنی بخش ِبرکه و مهتاب 
چین ِدامان ِبره آهوهات 
می وزد تا نسیم ، از این سو 
می کند رقص پا ، النگوهات
دل من بی تو شد هوایی تر 
ارغوانی ست عطر شب بوهات
دوستت دارم و نمی فهمد
برق ِشمشیر ِپشت ِابروهات
ترش و شیرین شدی بخندی با 
لبِ لب ریز آلبالوهات
مانده ام مانده در تب قوهات
پرده افتاد از شب موهات 
سید مهدی نژادهاشمی

نگذار بعد از عمر بی حاصل بمیرد 
روح نهنگت بر لب ساحل بمیرد 
نگذار این سرباز دور از خانه ی خود 
یک گام آخر مانده تا منزل بمیرد 
لب تر کنی دلواپس ِ چشم سیاهت 
دیوانه ی تو باشدو عاقل بمیرد 
شعله بکش با چشمت از آنسوی ایوان 
پروانه ات این گوشه ناغافل بمیرد 
من دوستت دارم شبیه باد وباران 
دل دل نکن تا عاشقت صد دل بمیرد 
آتش بزن جان مرا نگذار شاعر 
در بیت های سرد و ناقابل بمیرد 
نگذار بعد از رفتنت دیوانه ی تو 
با گفتن آه ای دل غافل بمیرد 
یا زندگی را برخودش مشکل بگیرد
یا بعد از اشک و آه بی حاصل بمیرد
دلتنگ یا دلسنگ فرقی نیست وقتی 
مهمان تو بی حق آب و گل بمیرد
سید مهدی نژادهاشمی

... مثل ِاناری سرخ بر هر سمت، می چرخید ، غم داشت 
وقتی زمین افتاد با بغضی که می پاشید ، غم داشت 
دستی به موی شب ، نگاه آهوان را سحر بخشید 
دنیا فقط دور سرش چرخید ، بی تردید، غم داشت 
عکس رخ یار است اگر لرزید و می لرزید در خود 
تب کرد در برکه تنش مجنون شد و چون بید غم داشت 
چشم غزال مست و مژگانی درآتش ، سینه درآب 
بارانی از اردیجهنم داشت می فهمید غم داشت 
چون برکه ای مات غزالان رمیده هر دو چشمم
از اینکه قرص ماه را کامل نخواهد دید ، غم داشت 
موی سیاهت را به بخت عاشقان خود مپیچان !
وقتی سحر برخاست از پیشانی ات خورشید غم داشت 
یک کولی شبگرد و تنها راه گم کرده سحرگاه 
از عابران گیج شب چیزی نمی پرسید ، غم داشت 
سید مهدی نژاد هاشمی

بردار بی حواسی ِ هر روز هفته را
سرگیجه های مفرط ِراه نرفته را 
سر به جنون مده به تماشای مهر و ماه 
این گرگهای خسته ی بیدار، خفته را
چون باد می وزی و به باران نمی رسیم 
باید چه کرد آتش عشق نهفته را 
ترویج داده ایم به هرجا که میرسیم
اندیشه های خام به ظاهر شکفته را 
از بی کفایتی ست که از دست میدهیم
در پیش چشم خویش شب و روز رفته را 
از دیگران مپرس که بی تو چه می کنم !
انبوه زخم حرف و حدیث شنفته را 
با من برقص روی تن ریگ زارها 
آشوب های جان به لب ِقلبِ تفته را
خونین دلم به وسعت تنگ غروب غم این زهر دوست دارم" با من" نگفته را 
سید مهدی نژاد هاشمی


/ 0 نظر / 41 بازدید