درخت

ما

 سکوت کردن را 

یاد نگرفته بودیم 

تا خواب از سر درختها 

نپرد 

کلاغی شهر را خبر دار نکند 

زمستان است 

دوستان زیادی را می شناسم 

شاعرند 

شاعران زیاد را می شناسم 

دوست نیستند 

حتا خودشان را دوست ندارند 

چه رسد به 

درختهایی که عمود ایستاده اند 

بی بار 

بی برگ 

تنها 

درانتظار طناب هایی آویزان 

پرچمی بر باد باشند 

درست یا غلط

درست نقطه ی مقابل توست 

شبی که روزت را با کلیدی شروع 

و با کلیدی خاموش می شود 

بستگی دارد 

پلک هایت 

قبل از آخرین بسته شدن

چه کسی را دیده باشد 

چه کسی آخرین گلوله را در مغزت 

نشسته باشد 

به اعتراض

پایانت را کدام صادقی 

صبح کرده باشد 

بی خواب 

ازبوف کور ترین آدمهای دوروبرت 

در کافه های تهران 

به صرف تنهایی و تنهایی و تنهایی 

سنخیتی ندارد 

اهل قاجار باشی 

یا مشروطه خواه 

قهوه ات را تلخ بنوشی 

یا 

شیرینی نی شکرها 

از مغز استخوان کف پایت گذشته باشد 

حالا 

با خدا باشی 

یا بی خدا 

چه فرقی دارد 

وقتی خاک آغوشت را رها نمی کند 

و کلاغی از سر درختان نمی پرد 

تا شهر خبر دارد شود 

تو هنوز هم سکوت کردن را 

یاد نگرفته ای 

تو هنوز هم شاعر نیستی 

توهنوز هم نمی توانی کسی را دوس داشته باشی 

چه رسد به خودت 

که سالهاست 

با زندگی غریبه است 

چه رسد به خودت 

که پرنده ای روی دیوار اضطراب نشسته ای 

به قضاوت دیگران 

نگاه می کنی 

و سکوت 

درست 

مثل من 

که هربار 

به شبهایت نگاه می کنم 

خوابم نمی برد

که هر بار به شب هایت نگاه می کنم

فکر می کنم

آیا کسی

به چوبه های دار

درخت خواهد گفت

حتا اگر سرهای آدمهارا

سبز شده باشد


_

_

.....

#سید_مهدی_نژاد_هاشمی

/ 0 نظر / 11 بازدید