حیثیت غروب قشنگی که مرده است

باید چه کرد با دلِ تنگیِ که مرده است_

_حیثیت غروب ِقشنگی که مرده است


 


دل سنگ یا که تنگ نفهمیده هیچ کس _

_در سینه مانده بغضِ نهنگی که مرده است



فتحت نکرده خورده به غم بخت من چنان _

بازار ِ شام ِ از همه رنگی که مرده است


 


وقتی نشسته است به تخت حکومتم _

_تیمور لنگِ در پِی ِ جنگی که مرده است


حالا نیا که بنگری از روی دلخوشی 

_اقصی نقاط ِ شهر فرنگی که مرده است


جانم به لب رسیده مزن بر رگم ،چنان

افسون ِبی قراری ِ چنگی که مرده است.......


من آرزو به دل شده ام مثل آینه 

تو حب و بغض سینه ی سنگی که مرده است 


دلخوش به آخرین غزل زندگانی ام 

افتاده در محاق درنگی که مرده است 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی

 


/ 0 نظر / 17 بازدید