کبوتری سبز

چشم هایت ، کبوتری سبز بود 

کبوتری که بالهای خسته اش را بست 

تا پلک هایم پرپر نزند

کسی که شهید شده باشد 

کسی که عاشق 

کسی که از بادم های کوهی بیفتد پایین 

فکر نمی کند 

گل دشنه 

سنجاق سینه ی کدام کولی شبگرد بماند 

بماند اینکه 

تفسیر ناپذیر می شوی 

در نقش های 

برآب

بر روغن

با زغال

آرزوهایی را گم کرده ای 

در پیله ابریشم

که پروانه می رقصد 

با لباسهای زیبا

در پرده های آخر نمایشی که صبح را بالا می روند 

تا سیاهی چشم های من 

تا نقطه ی کور مردمکی که مردم داری بلد نیست 

وقتی چهره ات را می بینم 

فکر می کنم دریا کنارم ایستاده است

که نسیم بهشت 

با صدای موج 

بیدارم می کند از دنیا 

تا خونم را جاری کنی در سپید ترین شعر جهان 

گلی را نقش دارهای قالی کنم 

خدا را از آسمان دعوت کند

پابرهنه در خانه ام راه برود 

در خیال تو 

در من 

که شهیدم

وتو

مزرعه ای را 

نقش می زنی

که هر روز 

پشت پرده های آن 

آفتاب می روید 

گندم زار

گندم زاری که بادها را دیوانه می کند 

آواز بخوانند 

آوازی از صمیم قلب 

آوازی که مرا فراموش نکرده است 

تا در تناسخت درخت باشم 

چارچوب پنجره 

یا 

مدادی که ایستاده تمام می شود 

#سید_مهدی_نژاد_هاشمی

/ 0 نظر / 6 بازدید