دیوانه ای در شهر روح جنگلی دارد

تار است دنیا ،یا دوچشمش ،تنبلی دارد 

دیوانه ای که سایه ی لایعقلی دارد 



دیوانه ای که جای خالی غمت را در 

جمعیتی ،محفوظ روی صندلی دارد 


فجان چای خویش را با زهرآلوده !

یا اینکه چشمان تو گاز خردلی دارد 


از سوریه تا سیب لبنانت ،نمی دانم !

اینروزها دیگر چه جادو جنبلی دارد 



ترک بلد کردم نفهمیدی درون من 

دیوانه ای در شهر روح جنگلی دارد 


آغوش خود را باز کن ای کافر بی کیش 

پیغمبرم با خویش وحی منزلی دارد 


پغمبری که در نماز روبه چشمانت 

روح سبک مایل به عشق اولی دارد 


نگذار چون کوهی بیفتد در دل ما آه 

این برج و بارو پایه ی مستعملی دارد 


#سید _مهدی_نژاد_هاشمی

/ 0 نظر / 52 بازدید