شعر س

  

این آرزوی کرم خورده 
در قلبم جا مانده 
شبیه مسافری چمدان به دست 
که تنها یک لحظه برای نفس گرفتن 
آنرا زمین بگذارد 
و قطار می رود 
این آرزوی کرم خورده که من مسافر شوم 
تو برایم دست تکان بدهی 

9

بی مقدمه چینی ...
نمی توان گفت دوستت دارم !
درست مثل مستقیم نگاه کردن به خورشید
عینک که می زنی 
حواست به من باشد یانه !
هوایی شده
شعر بگویم
دیوار بشوند 
هر چند آسمان ابری باشد
هر چند باران نبارد 
تو هنوز هم ماه منی 
و من 
در آرزوی به آغوش کشیدن به پایان می رسم 
دورِ دور ...
دور تر از جاده های شرق کشور به تهران 
دور تر از جادهای غرب کشور به من !
دور تر از راه هایی که کارشان به جاهای باریک کشیده است 
به دره ها به پرتگاه ها 
به مسافرانی که هرگز نخواهند آمد !
به تابلو هایی که از گالری ات آویزان می کنی 
و هر کدام برای خود دنیایی دارند !
سازی دارند !
رقصی !
و دیوانگی هایت
دنیای ماه و ستاره ها 
دنیای جنگلهای استوایی 
که هزاران سال از واقعیت دورند 
از من 
از تو 
از فاصله ها و انجماد خاک، خاکستر نشینی ، ....
کوخ ها را 
چه به کاخ های اساطیری !
سنگلاخِ ته رودخانه 
و ماهی هایی که 
مسیر بزرگ راه ها را برعکس میروند 
تا به تو برسند 
درست می گویند تو ماهی که 
هر دوهفته اول ماه 
برکه ها را دیوانه می کند 
دمپایی ام را آواره 
امیدوارم این بار آخر مرا به شانه ی چپم بخوابانند !
در سرزمین های دور
دست راستم را بگیری 
و دیگر گمت نکنم 
تا همیشه 
تا نفس کشیدن 
تا همین جمله که از راه دور 
می خواهد ماه را ببوسد 

10

ما خانواده ی خوش بختی می شدیم 
اگر پدرم درگیر جنگ نمی شد 
من خجالتی بار نمی آمدم
در راه مدرسه همسایه ها با تحقیر نگاه نمی کردند 
اگر آرزوهایم 
به یک جفت کتانی چینی 
یک جا مدادی پلاستیکی 
خلاصه نمی شد
ما خانواده ی خوش بختی می شدیم 
اگر مادرم پشت چرخ نخ ریسی 
چشمهایش به یک وعده سیر کردن شکم ما گره نمی خورد 
پدرم از جنگ که آمد 
برگشت خورد 
به زندگی 
به تورم 
به چک ها یی که هرگز کشیده نشد 
تا برگشت بخورد
پدرم هنوز هم 
نقش آدم برفی هایی را بازی می کند 
که در چله ی تابستان 
از خجالت آب نمی شوند
از خجالت من 
از خجالت موج هایی که به سرش می زند 
و قایق رویاهای نداشته ی ما 
غرق می شود 
حالا ما هم 
خانواده ی خوشیختی می شدیم 
اگر خدا چک می کرد 
چفدر از زندگی برگشت خورده ایم

سید مهدی نژاد هاشمی

11

ین آرزوی کرم خورده 
در قلبم جا مانده 
شبیه مسافری چمدان به دست 
که تنها یک لحظه برای نفس گرفتن 
آنرا زمین بگذارد 
و قطار می رود 
این آرزوی کرم خورده که من مسافر شوم 
تو برایم دست تکان بدهی 
مهدی نژادهاشمی

12

انقدر با موهایت بازی نکن 
تمام ستاره های دنیا هم 
از پس خواب دیدنت 
بر نمی آیند 
سید مهدی نژادهاشمی آبان 1389

13

 این دنیای مالیخولیایی در کمین من
حتا این آینه 
این شکلک های موزون و ناموزن 
متقارن و نامتقارن
حتا این آدم ها 
با نگاهشان مرا می خورند
کاری ندارند ، ُمرده ام 
منتظرند با کوچکترین حرکت 
سربه سرم بگذارند
تعقیبم کنند 
بدون یک لحظه چشم برداشتن 
من هم می توانم پریشانشان کنم 
همانطوری که از شکل همه بیزارم
اینها از من بیزارند 
به آینه می کوبم 
چند لحظه از همه می پاشند 
دوباره به خودش می آید 
این مرتبه هزار رنگ 
هزار تو 
هزار خاطره 
قصد دارد از من انتقام بگیرد
از تمام ابعاد
تنها تو 
تنها تو 
تنها تو که به فکری منی کاری کن 
به زندگی باز گردم 
سید مهدی نژاد هاشمی 
مهر 1389

14

تنها 
یک کبریت کافی ست 
تا به زجری که کلمات در صفحه ی حوادث می کشند 
پایان دهم 
درست مثل 
اولین نگاه تو به من 
سید مهدی نژاد هاشمی 
مهر 1389


این قاصدک ها 
این قاصدک ها که با دعا پرواز می کنند 
با آزرو این طرف و آن طرف می روند 
هرگز فرود نمی آیند 
زمین کوچک است 
کوچک تر از آنکه بهشت باشد 
دیشب بود که یاد گرفتم 
به جای عاشق شدن 
آرزو هایم را 
در برگه ای بنویسم 
آتش بزنم 
خاکسترش زمین گیر شود 
شاید نمک گیرت کند 
گاهی به مرده گان هم 
می شود عشق ورزید 
کاهی باشد بهتر است 
سبک تر می سوزد 
دلت را می گویم 
شبیه بال فرشته ها 
که اگر بسوزد 
و خاکسترش 
بر زمین بیفتد 
ازآن گلهای بابونه می روید تاج سر 
عروسیت می شود 
با من برقص 
با دامن گلدارت 
تا با دلی شکسته 
نماز شکسته ات را ادا کنم 
و بگویم 
چقدرررر دلتنگانه دلم برایت 
پرپر می زند 
سید مهدی نژادهاشمی
ev

Like · Comment · Share

 

گل یخ

7 mins · 

.. نزدیک ترین دوستم هم 
خیلی هنرمندانه
میانه ی راه 
زیر تابوتم را خالی گذاشت 
رفت پی زندگی اش 
این مرده ها هم عجب عالمی دارند 
همین قبر بغل دستمیم را می گویم 
به من تنه می زند بروم کنار 
به معشوقه اش نزدیک تر شود 
هم فشار قبر مرا را زیاد می کند 
هم خودش را 
زیر خاک جایگاه مناسبی 
برا کشف لذت دوست داشتن نیست 
همیشه همینطور است 
شعرا زیرخاک ارزش بیشتری دارند 
مثل عتیقه 
مثل زیر خاکی 
مثل هنرمندان 
ولی حقیقت این است 
که هیچ کس جنازه ها را 
از روی زخمهایی که برداشته اند قیمت گذاری نمی کند 
به معیار دردو رنجشان دوستشان ندارد
مثل من 
که جهانی را 
بر شانه های خسته ام 
آوار کرده ای 
مثل همین کوچه ی بغلی 
ارگ بم 
که نگوید دوستت دارم 
سید مهدی نژادهاشمی

به تو که فکر می کنم 
لبم گُر می گیرد
تنم آتش 
بی آنکه گلستان شده باشی 
باد می وزد 
لباسهایم ذره ذره رطوبت خاورمیانه را 
به صلیب گردنت می آویزد 
سیاهی چشمانت 
بوی نفت می دهد 
بوی خون 
حسِ مهاجرت پرنده هایی بی مقصد از اسکندر بگیری 
تا چنگیز و داعش 
پای زنی در میان است 
پای زنی که هیچ گاه سرزمین مادریش را 
ترک نخواهد کرد 
حتا اگر در شبهای کازابلانکا
بر نرده ای تکیه داده باشد 
وچشمانش تلفیقی از ماه و سیاه چاله ها باشد
حتا بدون تو 
حتا بدون من 
حتا بدون حمید 
پسر همسایه ی مان را می گویم 
که بی آنکه زیتون های سبز چشمانت را چیده باشد 
رفت 
تا به جای رویاهای دورو دراز 
مشتی خاک را در پنجه هایش فتح کند 
خاکی که بوی سرزمین مادریت را میداد
بوی گلستانهای ابراهیم و سعدی 
بوی کاهگل و باران 
وهنوز هم تو 
به سپیده دمی می مانی 
که هرگز نخواهد آمد 
دختر تاک برگرد 
با دامن خود چرخی بزن 
تا شمس را هوایی کنی 
مولوی قونیه را 
به ارومیه بازگرداند 
و من 
بتوانم باردیگر 
در این جهنم سوزان 
در این طاعون همه گیر جنگ و جنگ 
به صلح بپیوندم 
به شوری چشمانی که 
اقیانوسی از دوستت دارم درآن موج میزند 
تا هر راه گم کرده ای را به ساحل برساند 
به سرزمین مقدس چندین هزار ساله ی 
تمدنهای زیر رگهایت 
به پرنده
به آسمان 
به تنها تو 
و تنها تو

مهدی نژادهاشمی

به تو که فکر می کنم
شیری منقرض شده 
از نسل همین شیر های سنگی لرستان 
شیپور رستاخیز را می دمد 
فاطمه خاتون 
نیمه کره ی سمت راست سرم تیر می کشد 
و گلوله ای وسط پیشانیم را 
هدف گرفته
من باید با سرنوشت خود بجنگم 
هرچند جنگ مصیبت است 
هرچند بوی خون 
با گلاب کاشان هم 
مقبره چنگیز را معطر نمی کند 
هرچند استخوان های هفتاد نسل مرا
بجای آجر و سیمان 
بنای جنبنده ی کلیسایی کنند 
در شبه جزیره ی بالکان 
من باید با سرنوشت خود بجنگم 
تاریخ گواهی خواهد داد 
من با تمامی جهان صلح بودم 
تا اینکه تو آمدی 
چادر خونیت را گرفتی 
سمت آسمانی که 
طاقت این همه ظلم را ندارد
یک نفر باید 
با سرنوشتش بجنگد 
با چنگیز 
با داعش 
با گوساله هایی که 
از فرط نشخوار طلا ، نفت ، و الماس 
زمین را بالا آورده اند 
خاور میانه را 
از میان برده اند 
تا به 
بکارت تاریخ تجاوز کنند 
و باز هم 
ناگفته ای باشد 
ناگفته ی ای که 
کوه ها را به کاه 
کاه ها را 
به خورد مردمانی می دهد 
که کنار ماسه های جزایر قناری 
حمام سکس و جنون و شامپاین می گریند 
به سلامتی 
سر هایی که بر زمین افتاد 
به سلامتی 
دختران سیاهی که 
رنگ سپید 
لباس عروسی برایشان بدشگون است 
و نمی خواهند به گردن جغدهای همسایه باشد
به داماد هایی که 
از هر طرف باشند 
شب حجله ی خود را 
درآتش و خون ، پشت خاکریزهای الرمادی و موصل به صبح می رسانند 
و سرخی این خون 
لای دستمال گلدار
هیچ کدام از شاهزاده های اروپایی را مهر نخواهد کرد 
و هیچ کدام از ماشین های 
سلطنتی حکام عرب 
پشت سر این تابوت نخواهد آمد
فاطمه خاتون 
باید با سرنوشت خود بجنگم 
باید این مهر داغ را 
بر پیشانی تاریخ بکوبم 
شاید 
فردا صبح 
تمام صلح های جهان را 
طلاق بدم 
و به جنگ بپیوندم 
باید سرنوشتم را 
عوض کنم 
و تو اینبار بجای اینکه انار سرخ را بر زمین بزنی 
برام آینه و اسپند بگیری 
و پشت سر تمام پنجره های جهان 
آب بپاشی 
فاطمه خاتون
فاطمه خاتون
سید مهدی نژادهاشمی
بدتر از ماهی های کپور 
ماهی های کپورند 
یا اسیر تنگ می شوند 
یا کباب 
درست شبیه من و تنهایی 
تنهایی و من 
مهدی نژادهاشمی

 

عاشق شدن مختص خونگرم ها نیست!

مثل آدم ،

مثل نهنگ ،

مثل دلفین

این را از لبان ِ ماهی قرمزی شندیم که

خونسرد تر از تمامی آدم برفی ها... ازتنگ

بیرون زده بود

تا

هوایی ات نشود

سید مهدی نژادهاشمی
....
آخرین چوب کبریت هم 
می تواند حرفی برای گفتن باشد 
اگر بادی نوزد 
مهدی نژادهاشمی

gol

/ 0 نظر / 17 بازدید