بهترین غزل ها

اشعار

فکر تو با قلب تو ، مانند من یک دست نیست 
من کویری خشک، در مشک تو باران هست ؟! نیست ؟!
مو پریشان می کنی ملت هوایی می شوند 
ناز تو تنها برای من به غیر شست ، نیست 
عطر کوه و دامن دشت و بهار آورده ام 
سمت تهران سر خیابان ها ترافیک است ؟!نیست ؟!
بی تو رویایی نخواهد بود دیگر هیچ جا
دوستت دارم ولی دیگر نگاهت مست نیست ؟!
دوستت دارم ولی چشمان تو دیوانه وار 
آنکه راه درد را بر قلب من می بست نیست 
از خدا پنهان نباشد از تو پنهان کردنیست 
درد عشقت در دلم محکوم چفت وبست نیست 
از همین جا داد خواهم زد تو را تا انتها... 
در تمام شهر تهران مثل من بد مست نیست....
سید مهدی نژادهاشمی

پابه پای تو زرد خواهد شد! ، چهره ی سرخ ِشمعدانی ها
تو در آغوش ماه می مانی در فراسوی بی نشانی ها !
بین دیوار و در ، بجا ماندی، نفست قطع می شود گاهی
می کشد تیر بازوانت در قحط سالی ِ مهربانی ها
دردهای نگفته ای داری ! درتنت عطر خاک پیچیده
بغض ِدلگیر ِابر، خواهد شد از نگاه تو بی زبانی ها
دست و پایت گره به غم خورده ، بر زمین خوردنت جهانی را ـ
می کشد ِ سمت از غمت مردن ، در زمستان ِ بدگمانی ها
شرم دارم بگویم از فصلی که درآن سینه سرخ ها زخمی
می شوند از سیاهی فهم ِ مردم ِ مست ِکامرانی ها
بی کبوتر جهان ندارد لطف! ، آسمان تا همیشه بی معنی ست !
چه بگویم ! چه می شود فهمید ! از تب و تاب دل پرانی ها
دست پایت به غم گره خورده ، تا تبر ها تو را بسوزانند
جگر آسمان ترک خورد از ، سینه ی تنگ ِ ناتوانی ها
آسمان اشک ِخون به پایت ریخت ، رفتی و رفتنت غروبم کرد
طاقتت، طاق تر شد از دوری ، که شدی هرم آسمانی ها
.
آه از دفتر غزلهایی ، که سیاه است مثل دنیایم
بی اردات به تو چه می خواهم ؟! گوشه ی گیج شعرخوانی ها
.
باز عطر بهانه در راه است دل معطربه عشق شد، ای کاش...
هرکجا محفلی به پا باشد ، باشد اینطور ، میهمانی ها
سید مهدی نژادهاشمی


ساعت دقیق رأس غم بی نهایت است 
این شعر های دل زده از روی عادت است 
اردیبهشت هم بشود می جهننمد 
اردیجهنمم بشود خود غنیمت است 
وقتی سکوت لب به لب چشم های توست 
آدم شدن به نوبه ی خود یک غرامت است 
دلتنگ و سر به زیر برایم دعا نکن 
بالت شکست خورده تر از استجابت است 
وقتی قفس به دور لبت حجم می تند 
پرپر زدن برای من اوج حماقت است 
تنها مرا به حال خودم واگذار کن 
تنها مرا که بی تو فقط ناسلامت است 
مانند پادشاه زمین خورده ات شدم 
حس می کنم وزیر دلم بی کفایت است 
با دشمنان دوست تفاهم رسیده ام 
قلبم برای کشتن تو بی لیاقت است 
سید مهدی نژادهاشمی

م ها کاری ست اما جای مرهم ها کم است 
مردمان بی معجزه ماندند ! مریم ها کم است 
شب که می آید غم عشق تو افزون می شود 
در مصاف تن به تن با شب همه غم ها کم است 
هرکسی با وهم خود دل به دل تو میدهد 
سخت اما شانه های قرص محرم ها کم است 
بیش از این ها دوستت دارند اما همچنان
نغمه ی داوودی از این خیر مقدم ها کم است 
عطر سیب گونه هایت شهر را آشفته است 
بی قرار سینه ی تنگ تو آدم ها کم است 
میل پرواز است اگر با خیل دلداران تو 
یک نفر عیسی منش درجمع بی غم ها کم است .
راه عشق است و هزاران نوع نیرنگ وخطر! 
رهروان بی سر خط مقدم ها کم است .
دوستت دارند شاعرها ولی دیوانه ای 
مثل من مابین انبوه مصمم ها کم است 
سید مهدی نژادهاشمی

رحم کن بخت مرا هم رنگ گیسویت مکش 
این پلنگ پیر را دامان آهویت مکش 
شوکران دارد لب و ابروت نیش عقرب است
مست های بی سروپارا به کندویت مکش 
این همه لب تشنه ی سر به بیابان داده را 
سوی سقاخانه ی پایین ابرویت مکش 
می زند آتش به کل شهرها ،این لشکر
مست نادر شاه را تا خال هندویت مکش 
من که عمری باب دل رقصیده ام باساز تو 
لااقل بند دلم را بر النگویت مکش 
مردم آخر از غم عشقت ولی باپای خود 
دیگران را کام تلخ نوش دارویت مکش 
سید مهدی نژادهاشمی

دلتنگ و رو سیاه شدم هم بساط غم 
نگذار آخرش بشوم کیش و مات غم 
پاشیده اند بر سر من سالیان سال 
همکاسه های شب زده ،نقل و نبات غم 
چشم و چراغ مردم دنیا برای من 
بر پانکرده است مگر سور وسات غم 
گیسو مپیچ دارو ندارم تویی ،به باد 
پس داده ام تو را سر خمس و زکات غم 
گیسو مپیچ دست ودل من ندیده جز 
از لحظه ی تولد خود تا وفات.... غم .
از بس که گیس های تو ماتمکده شده 
دنیا قلم زده است مرا بادوات غم
روزی اگر دل تو برای دلم گرفت! 
دنبال من نگرد ، بجز مختصات غم 
سید مهدی نژادهاشمی

سهمت از قافله ی عشق اگر او بشود
همه ی قافیه هایت گل ِ شب بو بشود
.
صبر ایوب رسیده است به تو ارث که دل
داده ای چشم پریشان تو آهو بشود
پسرت لب به لب موج به دریا زده است
تا رهاوردِ سبکبالی ِ یک قو بشود
رود باید برسد پیش تو دریا پیشه
صاف و آرام چو روی تو ، پری خو بشود
سنگ با خون جگر می شود آرام چو لعل !
صبر بایست که بر زخم تو دارو بشود
.
کاشکی لطف تو در روز قیامت بین
ناشکیبی ِ من و عشق ، ترازو بشود
سید مهدی نژادهاشمی

قاصدک ،بال مرا نامه بر مرگ مکن 
باز با قافله ی غم سفر مرگ مکن 
خیره سر باش ولی دست به دامان خودت 
قد و بالای مرا جان به سر مرگ مکن
آسمان آبی چشمان تو را تب دارد 
بال و پر سوخته را دربه در مرگ مکن 
یا نظر باز شو و پنجره ها را بگشا 
یا چنین با دل تنگت ، خطر مرگ مکن 
جنگ سختی است میان من و تو ساده مرا 
چشم در چشم خودت رهگذر مرگ مکن 
جان به جان دادن ما را که شهید غزلیم 
این همه باب دلت در نظر مرگ مکن .
کج نکن راه مرا آخر عمری ،خود را
بیش از این هم قدم کورو کر مرگ مکن 
مهدی نژاد هاشمی

دیوارها ،دیوارها ،دیوارها ،حتی
از چشم های گیج من بیزار ها حتی
یک روز بالا می روند آرام تا مهتاب 
از من برای دلخوشی ،آوارها حتی
ته مانده ی جام مرا پاشیده بر دیوار 
هم خواب هم بیدار هم هوشیار ها حتی 
در خواب خرگوشی به سر بردند صبرم را 
پشت سکوت لب به لب بیدار ها حتی .
حالا چه فرقی می کند من را بخوانی تو 
از تیتر جنجالی ترین اخبار ها حتی .
اینجا قفس با آسمان فرقی ندارد تا 
گم می شود بال و پر بسیار ها حتی .
بازیچه ی چشمان خود را پس بگیر از من 
بازنده ی عشقم اگر هنجار ها حتی....
سید مهدی نژادهاشمی

احساس کردم ، شانه ی شب،  شانه ات نیست 
موی رهایم زیر چتر شانه ات نیست 
باران که می بارد نگاهت فرق دارد 
بارانی ام همرنگ سقف خانه ات نیست 
دیگر دلی مانند صخره روبروی 
موج غم لبخند معصومانه ات نیست 
وقتی که مرداب است برکه های اینجا
ماه وپلنگ منزوی دیوانه ات نیست 
روز مبادایت مبادا که ببینی 
دستی بجز افسوس زیر چانه ات نیست 
افسانه می بافند، مردم دوست دارند 
در من نشان از شانه ی مردانه ات نیست 
افسون و افسانه تویی که چشم مردم 
ایمن میان خواب از افسانه ات نیست .
می خواهمت چون خواب خوش ،هرچند فرقی 
در طالع این شانه با آن شانه ات نیست 
می خواهمت آبادی نایاب هرچند 
دنیای من چیزی بجز ویرانه ات نیست 
سید مهدی نژادهاشمی

عاشق شدو زمان و زمین را بهانه کرد
آوازه ی بهشت برین را بهانه کرد 
یوسف فروش بودو دراین شهر بی فروغ 
بازار نامناسب دین را بهانه کرد 
پروین شعر های زنان زمانه بود 
بر روی تاج اشک نگین را بهانه کرد 
گفتم تفاهم من وتو بر سر دل است 
دست قضا به دامن چین را بهانه کرد
چون سیروسرکه بردلم افتاد خاطرش 
حال خراب چله نشین را بهانه کرد .
یک عمر آرزوی دلم را به باد داد 
حال خراب چله نشین را بهانه کرد 
..........

عاشق که شد زمین وزمان را بهانه کرد 
سرخوردگی هر دو جهان را بهانه کرد 
چهره به چهره روی مرا بر زمین که زد 
تنگ غروب بی هیجان را بهانه کرد 
گفتم مپیچ گیس سیاهت به بخت ما 
آشوب دست باد خزان را بهانه کرد 
در قلب ما نشست و گذشت و به یک نگاه 
آنرا شکست و تیرو کمان را بهانه کرد 
می خواستم بنوشد از این جام شوکران 
ابرو به هم کشید و مکان را بهانه کرد 
در مجمع خصوصی دل حرف عشق بود
بی التفات لقمه ی نان را بهانه کرد .
دیوار بینمان به ثریا سرک کشید 
احساس قد کشیده برآن را بهانه کرد 
فصل درو نبود و بدون ملاحظه 
دل می برید و سود و زیان را بهانه کرد 
گفتم بمان بدون نگاه به دور دست...
آبادی بدون نشان را بهانه کرد .....
سید مهدی نژاد هاشمی

باد ِ پاییز از این پس به دلم چنگ نزن 
باز از پیش خودت ساز بدآهنگ نزن 
مثل دیوانه که در می رود از مردم ِشهر ....
من که خود می روم از پشت به من سنگ نزن 
مارها خوش خط و خالند ولی ((تو)) بدتر 
چنبره بر(مَنِ ) بیچاره ی دلتنگ نزن 
بال و پر سوخته هرجا برود زندانی ست 
حرفی از معجزه در یک قفس تنگ نزن 
من اگر باخته ام پیش تو ((دل)) حرفی نیست 
باختن حس بدی نیست ، تو نیرنگ نزن 
چه قدر گوشه کنایه ...!!! تو فقط حرفت را ...
این همهِ باب دل ِ مردم ِالدنگ نزن 
من که با پای خود از شهر فراری شده ام 
تو یکی سنگ به پاهای من ِ لنگ نزن 
سید مهدی نژاد هاشمی

مرا به دست خودم می کشند بی غم ها 
عجب حکایت تلخی شدند آدم ها
گرفته اند به بازی من و تو را با هم 
به یمن باکره گی بی قرار مریم ها 
شبیه کشور درهم شکسته افتادیم 
به اسب تازی بیگانه ها و محرم ها
غرور له شده ی چشم یار می فهمد
نمانده روی خوشی ، پشت خیر مقدم ها
هوای معجزه دارند در حوالی تو 
که می زنند به دیوانه خانه شبنم ها
.
به استخوان بزند زهر چشم ها ، دیگر 
نمی دهند شفایی تمام مرهم ها 
سید مهدی نژادهاشمی

بخت تو برگه ی فالی ست که بسیار بلند است !
عطر تو،موی پریشان تو ،دیوانه کننده است !
برکه خو کرده به آهو منشی ِ شب و مهتاب 
که به صیادی ما، گاه کمان ،گاه ،کمند است 
موج احساس تو پیچیده در این شعر که گویی... 
مثل یک پنجره باز به معراج پرنده است 
قرص ماه است خیال تو به هنگام تبسم 
گر چنین قهوی لب سوز لبت ،شاه پسند است 
عشق در چشم تو انگار دمیده است چراغی 
که سراپرده ی آبادی آن ،خیره کننده است 
جاذبه داری و اوقات به کامند به عشقت 
آه ، خندیدن تو مصدر شیرینی قند است 
گاه گاهی نظر لطف بینداز به این سمت 
روح این آینه بی روی تو بی شک شکننده است 
گر چه از عطر تو سرمست شده شعر به کامت 
پدر عشق بسوزد که چنین قافیه مند است .
رفتی از پیچ وخم حادثه سویی که نیایم 
ولی این عشق دراین قلب پدر سوخته زنده است 
من که مبهوت تو وچشم سیاهت شده ام! ،کاش نپرسی؟
ساده فرق من و آهونفسی چند به چند است !
موی خود را مده بر باد سحر خانه ات آباد... 
تاکه بند دل ما بر سر یک موی تو بند است 
سید مهدی نژادهاشمی


از من دلم را بُرده ای خاتون قاجاری 
آورده عطر خوش ،نفس هایت به عطاری 
وقتش شده از خود بزن بیرون که مهر و ماه 
بر خیزد از آیینه بندانهای زنگاری 
فکرت بهانه می دهد دست دل ودینم
بگریزد از آغوش تنگ چار دیواری
نیلوفرانه قد بکش ،تا کوچه ی مهتاب 
گامی بیا نزدیک تر گر حوصله داری !
این ابرهای تیره را از خود بران امشب 
بیرون بیاید ماهتابان از عزاداری 
می خواهمت قدر نگاه لیلی و مجنون
بیرون بزن از قاب عکس کنج انباری 
خاتون من گاهی بزن بیرون از این نقشه 
عطر خوشت بر خیزد از قلیان قاجاری
مهدی نژاد هاشمی

دربقچه ی مهتاب آوردی خیالت را
وقتی که می بندی به صد ترفند شالت را 
چله نشین حسرت انگور های لعل !
باخمره ها میزان نکن تحویل سالت را
با فال حافظ می کشی از سینه ها بیرون 
آوازه ی عاشق کشی خط و خالت را 
باید چگونه وا کند از پیچش مویت !
بال و پر غرق به خون احتمالت را
یک پنجره باز است رو به آسمان اما!
پیشانی ام ،تب کرده لمس سیب کالت را 
تنها منم! ؟یا روزگار گرگ پروده
تا مرز باران می کشاند ایده آلت را 
چشمان خود را بسته ای بر روی احساسم
باید بپرسم از درو دیوار حالت را
نادیده میگیری مرا باشد خیالی نیست
وامی کنم طبق روال عشق! بالت را
مهدی نژادهاشمی

دلم بی تو به این آلونک ِ دلباز راضی نیست
به آهنگ بنان بی دلبرِ طنّاز راضی نیست
نگو که عشق در دنیای تو اسباب بازی بود!
دلم برگرمی ِ دستِ عروسک باز راضی نیست 
شبیه پادشاهی مست ِ پیروزی در این میدان 
دلت جز بر زمین افتادن ِ سرباز راضی نیست!
من و ما را جدا از هم نکن آشوب می گیرم
خدا از چشم های تفرقه انداز راضی نیست 
از این بی آبرویی ها نمی دانم چه می خواهد ؟
اگر شیطان به این حس ِ جهنم ساز راضی نیست 
.
بگیر از تلخی فنجان قهوه چشم هایت را 
نگاهم جز به فال خواجه ی شیراز راضی نیست 
.
از این نیل نگاهت بگذردیا نگذرد، قلبم 
به پیغمبر شدن بی لذت اعجاز راضی نیست 
.
بیا با خود دگرگون کن جهانی را که این دنیا 
به این اشعار سرد ِ صد من و یک غاز راضی نیست 
.
پرنده می شوم اما بدون تو دل تنگم 
به این بام بلند و فرصت پرواز راضی نیست
سید مهدی نژادهاشمی

عشق تو آخر مرا در ناتوانی می کشد 
مثل پیری خسته در اوج جوانی می کشد 
بی تو سربازی زمینگیرم ولی احساس تو
با کبوتر ها دلم را آسمانی می کشد 
یک گلوله ،راه گم کرده مرا بی دردسر
می رسد از راه و روزی ،ناگهانی می کشد 
دوستت دارم ولی آشفته بازار جنون 
عاقبت این عشق را از بد گمانی می کشد 
بی خیال تو به هر سو میرم آخر مرا 
فکر اینکه روز وشب با دیگرانی می کشد 
سر به بالین از پر قو می گذاری نیمه شب 
غم مرا بی آنکه تو چیزی بدانی می کشد .
طرح لیلی می چکد از پیچش دیوار ها 
یک نفر را مثل مجنون روانی می کشد! 
غربت موی تورا قد می کشد،روح مرا
گچبری خانه های سازمانی می کشد 
سید مهدی نژاد هاشمی

گیرم که دلم در گروه ناز کسی نیست !؟
افسون زمین خورده ، نظر باز کسی نیست
عاقل تر از آنم بشوم در به در اوج
این بال شکسته پر ِ پرواز کسی نیست
دلخوش به قفس می کنم و قرن پس از قرن
چشمم به در و پنجره ی باز کسی نیست
از من بگریزید که دیوانه ام امشب
ناز ِ نفسم در خور ِ آواز کسی نیست
تضمین نکند هیچ کسی ، خانه ات آباد
ویرانی من ، خانه برانداز کسی نیست
.
گم می کنی ام پشت ِ بیابان ِ نگاهت 
دیوانگی ام نیز خبر ساز کسی نیست
.
با خود ببرم تا ته ِ گور آینه ای که 
صدآینه صندوق چه ی راز ِ کسی نیست
سید مهدی نژاد هاشمی

در کاسه ی زمین و زمان نان گذاشتی 
یک پنجره به سمت خیابان گذاشتی 
اردیبهشت چشم تو بود و برای من 
پلکی برای خواب زمستان گذاشتی 
گفتم بمان برای همیشه نخواستی 
گرد و غبار گوشه ی ایوان گذاشتی 
حرفی زدم که حال و هوایت عوض شود 
برزخ شدی و سر به گریبان گذاشتی 
می خواستم که همدم تنهائی ات شوم 
سر را به روی دامن ِ باران گذاشتی 
می خواستم که همسفرت باشم و مرا
پشت چراغ قرمز بحران گذاشتی 
گفتم بدون تو نفسم بند می شود 
گفتی نترس .... نقطه ی پایان گذاشتی 
.
.
.
دیگر غروب گریه برایت نمی کنم 
تنگ غروب سر به بیابان گذاشتی 

سید مهدی نژادهاشمی از کتاب مترسکی که به هیزم شکن پناه آورد
از دست تو امشب شده فکرم متلاشی 
آرام نگیرم ، مگر از من شده باشی 
چشمان تو معمار غزلهای بدیل است 
بدنیست مرا جنس نگاهت بتراشی 
جنجال به پا کرده ای و متن خبر ها....
محتاج نباشند از این پس به حواشی ....
نفرین نکن از دور مرا جان عزیزت ...
درد است نمک بر جگر پاره بپاشی 
یک نیمه پر از دردم و یک نیمه پر از غم....
سخت است تو هم روح و تنم را بخراشی 
مجموعه ای از درد و غم و رنج و عذابم ...
مجموعه ای از اینکه تو باشی و نباشی

Top of Form

Unlike ·  · Share

Bottom of Form

سید مهدی نژادهاشمی از کتاب مترسکی که به هیزم شکن پناه آورد


در قلب پاره پاره ، نگاهت چه می کند 
فکر و خیال گاه به گاهت چه می کند 
نیلوفری کبود در اوهام پنجره 
تا دور دست ، چشم به راهت چه می کند 
دنیای بی وجود در این چاله ی سیاه 
قرص هزار و یک شب ماهت چه می کند .
از من بپرس بادل آواره های شهر 
بن بست چشم های سیاهت چه می کند 
مهمان نکن مرا به غم خویش یا نپرس 
در قلبم اشتیاق گناهت چه می کند 
قربان تو سرآمد جمع من و تو چیست 
آتش که می رسد پر کاهت چه می کند 
با موی روسپید من و روسیاهی ام 
روز و شب سپید و سیاهت چه می کند .
گرگی که در حوالی من زوزه می کشد 
در عمق بی حواسی چاهت چه می کند 
سید مهدی نژادهاشمی


عابری گم کرده راهم در خیابان ِ خودم 
می گذارم بعد از این سر بر گریبان ِ خودم
دلهره دارم از این شهری که با هر زیر و بم 
خشت ، خشتم را کُند یکباره ویران ِ خودم 
دوست دارم جادِه باشم دست ِ کم با من بیا...
تا نباشم شوره زاری مست باران خودم 
آسمان دارد هوایی می کند بال ِمرا
بگذرم از دام ِ پهنِ سینه چاکان خودم 
عشق هم بازیچه ای چون سنگ در دست غم است 
تا بیندازد مرا چاه ِ زنخدان ِ خودم 
.
نا خدایان را خدایی می کند چشمان ِتو 
مانده ام موسی شوم یا اینکه چوپان ِخودم 
خط پایان ِ مرا بگذار کافر کیشی ام !
یا بمیران آخر عمری مسلمان ِ خودت 
مهدی نژادهاشمی

 به سبک موی سیاه تو ریخت نستعلیق
که موج می زند از نسخه های عهدِ عتیق
نمی شود ، نشناسند، داستانت را
سپرده است رگ ِ ملتی به پنجه ی تیغ 
مرا به کفر کم و بیش متهم کردند 
تو را به رنگ ِبنفش ِهزار و یک شبِ جیغ
بگیر دست مرا با خودت ببر امشب 
به زیر چتر هوسناک دنج ِ آلاچیق 
مضاف بود هرآنچه برایت آوردم 
نکن دودست مرا از دودست ِخود تفریق 
دلم به خواجه حافظ شیراز دل خوش آمد اگر 
گرفت فال تو را نیمه شب دوباره رفیق 
" مرا فتاد دل از ره تو را چه افتاده ست " 
دقیقه ایست که هر آفریده گفت ، دریغ 
" اسیرعشق تو از هر دو عالم آزاد است "
ولی خراب تو باشد رفیق مست ِ شفیق 
" نصیحت همه عالم به گوش تو باد است "
گدای کوی تو را نیست حاجتی بر تیغ 
" به عشق روی تو روزی که از جهان بروم "
نکن نگاه مرا با دوچشم خود تلفیق 
سید مهدی نژادهاشمی

من با توأم ولی تو حواست به دیگری ست

نفرین به رسم تو اگر این شیوه دلبری ست

"قربان آنکسی که زبان و دلش یکی ست "

آیینه بودن است که رسم ِپیمبری ست

چشم و چراغ ِ روشن این دوره گرد را

خاموش کردنش به نگاهی ، ستمگری ست

لشکر نکش به سینه ی تنگ غریبه ها

این شهر در محاصره ی ساده باوری ست

نفرین به جنگهای صلیبی که همچنان

مثل ِجنون عشق من و تو سراسری ست

.

با من غریبگی نکن ای ماهتاب من

معجون چشم های تو افیون ِ کافری ست

"تا خاک را به یک نظرت کیمیا کند "

چشم تری که در صدد دادگستری ست

.

چون قهوه های ترک قجر بغض می کنی

گرچه زبان مادری ِ هردومان ، دری ست

سید مهدی نژادهاشمی 

از باد پاییز است که آشفته گیسویت !

یاقصد کوچ از شهر را دارد پرستویت

با مصلحت اندیشی آخر کولی این شهر

باید بگیرد قرعه ای از چشم جادویت

با تو نباید کمتر از گل گفت می ترسند

زنبور ها از کام تلخ ناسزاگویت

از خواب خوش برخیز،  ای درخود فرورفته !

تا غنچه ها پیدا کنند آغوش کندویت

دور از هیاهو دوستت دارم عسل بانو !

واکن کمی جای مرا آرام ، پهلویت

.

من هرچه گفتم از حسودی بود می فهمی !

شرمند کن چشم مرا با خلق نیکویت

آب از سر دنیا گذشته است و میخندی

بگذار آرامش بگیرم بر لب ِجویت

شب زنده داری میکند دیوانه ای در شهر

پرکرده امشب خاطرش را عطر شب بویت

.

دیوانه را توبیخ کردن خارج از عدل است

من مانده ام با شبهه ی فهم ِ ترازویت

سید مهدی نژادهاشمی 

بوف کوری گیج شبها ی زمستانم نکن 
بیش از این از حال و روز خودپشیمانم نکن
من همان کاجم که تن دادم به مرگ خویشتن 
لا اقل در مجلس بی غم چراغانم نکن 
شوکران می نوشم از چشمان مست روشنت 
لب به لبهای شبت ناخوانده مهمانم نکن
یانکش از چاه بیرون یا به من عزت بده
پیش چشم مصریان گرگ ارزانم نکن
من نه نوحم نه به دریا دل زدن کار من است 
همچنان با موج گیسویت پریشانم نکن
تشنگان وصل را آب حیاتی و سراب 
عابری گیج و گم سردر گریبانم نکن 
شاعران صد فرقه اند و دشمنان خویشتن
خرقه پوش پوستین سینه چاکانم نکن
سیب می خواهی بچینی مفت چنگت بیش از این 
حس بازی خورده ی از دست شیطانم نکن
سید مهدی نژاد هاشمی

 

ماهتابان ، مگر که درک کند ! دردِ پنهان ِ بی امانت را

هیچ کس نیست باتو محرم ِ راز ، چاه می فهمد آسمانت را

حرف های نگفته ات کم نیست ، سهمت از روزگار کوفه شده ست

زهر ِ شمشیر ِ فهم ِنامردان می گزد عمق استخوانت را

.

وصراط الذین انعمت ، راه قرآن و دین از این سمت است

شیعه یعنی که در وجودِ خودش ، جستجو می کند جهانت را

.

ای نگاهت طراوت ِ باران ، ای تبارت نیای فروردین

عطر یوسف که می رسد از راه ، با خودآورده ارمغانت را

رود هایی که منتهی به توأند پابه پای بهار در راهند

تا به کام زمین بنوشانند آبی ِ عشق ِ بی کرانت را

.

شاعر درد های تکراری ، عشق آل علی (ع) به جان دارد

پس دهد شاید آخرش اینطور در توان ِخود امتحانت را

.

شیعه یعنی بصیر باید بود در شبیخون ِ فتنه و تردید

شیعه یعنی به گوش من خواندند چشم واکرده ام اذانت را

.

زنده رود است عشق آل علی (ع) با جهانی عوض نخواهم کرد

می رود سمت سینه ی دریا ، پرس وجو می کند نشانت را

سید مهدی نژادهاشمی 

باید تورا زمین و زمان جستجو کند 
پروانه نیست آنکه به این پیله خو کند 
باید به لطف باد صبا کوچه های شهر 
یک آسمان بنفشه ی دلتنگ ،بو کند
حتمن کنار پنجره با قاصدک تو را 
چشمان خیس کر کره ها ،آرزو کند .
بد بخت آن دلی که بلرزد به یک نگاه 
پایان عمر (دین تو)را زیر ورو کند

/ 0 نظر / 8 بازدید