حافظانه / سعدیانه

 

این هم غزلی فراموش شده که دوستان برایم فرستادند:
بیرون بکش از دست و بالم بی حواسی را 
چنگال های زخمی یک روح عاصی را 
عطر تن جا مانده ات آشوب می گیرد 
تنهایی بی حد و حصر جالباسی را 
روزی که دیوانه شدند آنروز می بینی 
در چشم مردم حال وروز حق شناسی را
اینروز ها کافه سرای چشم های تو 
دود و دمش گم می کند هر ناشناسی را 
شاعر شدند و میکشند و میبرند از تو 
بر دوش خود اندیشه های اقتباسی را 
مهتاب من چون ابر باشی آسمان صاف است 
مهمان دنیایت نکن هر ناسپاسی را
تنها مرا حل کن درون چشم های خویش 
این قهوه ی پابند احساسی اساسی را

مهدی نژادهاشمی

چاک پیراهن ما حاکی ناپاکی نیست
آسمان نعره زد از درد،زمین خوابش ، سوخت 
قصد باران شدن سینه ی بی تابش سوخت 
بارها بیشتر از ما تب دریایی داشت
گرچه هر قطره که افتاد به تالابش سوخت 
برکه سان بود به آهو عطشان تقدیر 
گر چه خود آینه ای بود که مهتابش سوخت 
حس نیلوفرش از روزن در بیرون رفت 
آنقدر رفت که در پنجه ی مردابش سوخت .
چه نمازی چه نیازی چه مناجات وشبی !
اشک مهتاب شدو قامت محرابش سوخت .
آسمان نقطه ی عطفی ست میان من وتو 
بیش از  این پنجره دل زده دریابش ،...سوخت 
2
تیغ بر دست و دلم می زنی و شاکی نیست 
گر به خون تشنه ای ای دوست مرا باکی نیست! 
کوه دردم که همه بر سر من داد زدند 
خون دل می خورم از جبر که پژواکی نیست 
من اگر دم بزنم نصف جهان خواهد سوخت ...
از همین رو دلم از هیچ کسی شاکی نیست 
شرط عقل است که آهو بگریزد از دام 
وای بر دل دل من چون دل شکاکی نیست !
کمرم زیر غمت تاب نیاورد و شکست 
سربه زیریم بجز خلسهٔ غمناکی نیست 
بس که در پیرهن از تاب وتبت سوخته ام 
جز کفن سوخته در این قفس خاکی نیست .
آب پاکی نشود ریخت به دستم ای دوست! 
چاک پیراهن من حاکی ناپاکی نیست 
3
ما نه خوابیم نه بیدار به شب می مانیم
باید از غیر بپرسید که ما حیرانیم! 
مرگ تدریجیمان زندگی پرثمری ست 
محو ابروی مه وماه اگر بی جانیم 
هر کسی گفت از این نقش نشد شیخ اجل 
آنچه خواندند نشد آنچه که ما می خوانیم 
ای عجب از دل غافل که پس از عمری باز 
دور آتشکده ی یخ زده سرگردانیم 
زخم بردست و دل ما زده دل برده ی ما 
دست بر دامن او برده پی درمانیم 
تاج سر بوده وبا شیطنت چشمانش 
روزگاری شده که دولت بی سامانیم 
روزگاری ست که بافصل خزان بی جان جز 
سر به تقدیر کم آورده نمی جنبانیم .
گرهٔ کور مزن بر دل ما و هوست 
ما کویریم ولی ملتمس بارانیم
4
مرا آلوده ی خود کرد سیبستان مه پویت 
فریبم داد بی آنکه بدانم چشم جادویت 
نه من خود حافظ قرنم نه موعودی که می خوانند !
فقط من را هوایی کرده ای با خلق نیکویت 
نمی بارد اگر بغض گلو گیر بیابانم 
مگر تو برقع برداری به لطف باد از رویت 
به یمن ساحل زیبا کنار آرام می گیرم
مرا مستم کند عطر خوش امواج شب بویت
.
من و میخانه ای دلخون ،دوددلخون پریشان حال 
من از چشمان تو مست و می از معراج گیسویت .
پس ازچندی دلازاری ما باد صباآخر...
نماز حاجتم را برد تا محراب ابرویت .
ندارد هیچ حرفی آنکه شعله از درون دارد !
شود سرمه اگر خاکسترش بر چشم آهویت 
5
دل زمین و زمان بند تار موی تو باشد 
جهان و هرچه که باشد ،فدای روی تو باشد 
که گفته مردم مستت وفای عهد ندارند 
هرآنکه لب زده بر غم ،درآرزوی تو باشد 
به حال خود بگذارد بهشت و هرچه درآن است 
جمال حور نجوید دوان به سوی تو باشد 
تفألی که به سعدی زده است جام جهان بین ...
تمام عالم وآدم به جستجوی تو باشد 
اگر چه رگ به رگش را بریده دختر این تاک 
دلش خوش است که روزی می سبوی تو باشد .
هزار مرتبه شعله به جان خویش دوانده است 
اگر نسیم بیاید غبار کوی تو باشد 

6
گیس بر باد مده شعله کشان می سوزد 
در تب وتاب تنت نصف جهان می سوزد 
چشم تو آینه بندان نظر بازی هاست 
که به ناز نفست،پیر و جوان می سوزد 
خشک و تر فرق ندارد که در این برزخ جان 
هرکسی پاش بیفتد به میان می سوزد 
سعدیا ناله مکن هم نفس عشق کسی ست 
کز دل و جان به نهان ،شعله کشان می سوزد 
حافظ از خال لب و تو به قدح... وای به من... 
این منِ ساده که بی نام و نشان می سوزد .
با تو هر کس بنشیند به خدا خواهد دید 
کوه طور است دوچشمت که ازآن می سوزد 
اول راه دلش خوش و سرانجام، تنش 
در تب وتاب تو بی حدس و گمان می سوزد 

7
با رفتنت طوفانی از غم را به پاکردی
هرجا که رفتم آسمان راجابجا کردی
پروانه های زخمی از بیراهه ها یت را 
یک جور دیگر باشبستان آشنا کردی
من ماندم و ماه و پلنگ چشم تبدارت 
درد مرا با منزوی بی انتها کردی
با منزوی محشور بودن عالمی دارد 
بی منزوی بغض مرا هم بی صدا کردی 
می خواستم با شاطر عباس صبوحی ، لب
را بر لب سرد تو بگذارم حیا کردی 
قامت نبسته بودی اما دست وپابسته 
تنها برای باورت کردن دعا کردی 
سجاده ات عطر خوشی میداد اما تو
تنها مرا با دلبریت بی خدا کردی

8
نه پریشان تو را دل نگران می گویند! 
نه به ناز نفست ،مشک فشان می گویند !
پیر دردی که دل شعله نداری در باد !
ظاهرالامر تورا گرچه جوان می گویند
محرم تو نشود جز قلم مشکی شب 
محرم درد تورا فرشچیان می گویند 
کار و بار تو نه سکه است !نه موهایت را 
نبض بازار طلا در نوسان می گویند 
زندگی نیست چومرگ است ولی تدریجی...
فلسفه داشتنش را گذران می گویند
.
.

کشته ی عشق زیاد است ولی سنگ دلان 
سکته را علت مرگ همگان می گویند 

دل سپردن به تورا مفتی سیبستانها 
جرم ناکرده ی این آدمیان می گویند 

9
بی غزل یا با غزل سنگ صبورت کرده اند 
مثل کوهستان غم صعب العبورت کرده اند 
آینه ها با غبار سال ها دلواپسی 
ناگزیر از فهم خود بسیار دورت کرده اند 
بر کسی خرده مگیر این حال وروز نحس را 
مست های بی سرو پا گرچه دورت کرده اند 
مست ها این مردمان خیره و تشنه به خون !
در دل خمخانه ها زنده به گورت کرده اند 
خاک باید خورد کنج زندگانی سال ها 
گرچه چون دیوان اشعار قطورت کرده اند 
قصد آزار تو را دارند یا حافظ کشی! 
بس که با هر فال خوب وبد مرورت کرده اند 
آینه در دست دارند و برای دلخوشی 
نور بر قبر تو تابانده و کورت کرده اند .
مردمان این مردمان سخت جان و سنگ دل 
ماهی ناخوانده ی تنگ بلورت کرده اند 
10
حال من نیز شبیه تو خراب است خراب 
چارهٔ کار کم آورده شراب است شراب 
گر نگفتند به ما باور آن سخت نبود! 
دل به هر کس بدهی عین عذاب است عذاب 
هر چه تحریر خیال از لب ساقی زده ایم 
آخر الامر فقط نقش برآب است برآب 
آفتاب لب بامیم من و تو بی هم 
ماه ما پشت نقاب است نه بیدار نه خواب 
گرچه با گیس رها می گذرد لیلی ما 
پیش و روی من وتو بسته نقاب است نقاب .
.
ای که با باد صبا مشک فشان میگذری! 
دل ما نیز برای تو کباب است کباب 
محو احساس تو گل ، صورت ما غرق عرق!
باز در قمصر ما شوق گلاب است گلاب .
دربه در بودن ما فاجعه یی بیش نبود 
زندگی بی هوس یار سراب است سراب .
یا بیاویز به آغوش خودت یا بردار! 
کار خیر است که بسته به طناب است. طناب
سید مهدی نژادهاشمی 

/ 3 نظر / 20 بازدید
مطايبات

باسلام اشعاربسيارزيبابودند. باافتخارلينك شديد[گل]

مطايبات

باسلام اشعاربسيارزيبابودند. باافتخارلينك شديد[گل]