یران

خیال ِ خام تو فصل زمستان می کند مارا

شَبِ سردرگمی ، رسوای طهران می کند ما را

تو کافر کیش می خواهی بریزی خون عالم را

مکافات است چشمت گر مسلمان می کند ما را

به روی صخره می پاشد دِلِ دریا شدن ها را

اگر با بدرقه همراه طوفان می کند ما را

سر ساقی سلامت باد ! کز چشم بلاخیرت

درون خمره های (می) پشیمان می کند ما را

اگر کوهی شویم از صبر آخر ، عاقبت ، روزی

جنون عشق با ویرانه یکسان می کند ما را

برای دلخوشی ِ کوچه های تار فکر ماه

شبی سردرگریبانت ، چراغان می کند ما را

قلمرو های شیران را چنان محدود کردی که

به روی پنجه های درد (ایران ) می کند ما را

.

جنون ِ عشق از این بیشتر که نا مسلمانیت

به ایمان ِ نیاورده نگهبان می کند ما را

.

شبیه نقشه ی جعرافیا مشق تو یک روزی

میان غربت تاریخ پنهان می کند ما را

سید مهدی نژادهاشمی 

از لب ِ زائر کشت شهد ِفراوان ریخته

هر طرف رو می کنی انبوه بی جان ریخته

گره موی تو آباد ترین ویرانی است

بر سرو رویت اگر گیسِ پریشان ریخته !

با عراقی نفست دمخور عشاق شده

لیکن از دلبری ات سبک خراسان ریخته

حس ِ دیوانه شدن را به کسی خرده نگیر

گرچه بر ساحلت امواج خروشان ریخته

سینه چاکان ِ تو پابند تماشا شده اند

بس که از چشم تو آهوی غزلخوان ریخته

زخم بر دست و دل ما زدنت موهبت است

بس که از جنجر ِ ابروی تو درمان ریخته

.

می روم دربه در غربت طهران بشوم

نقش دار است که از قالی کرمان ریخته

سید مهدی نژادهاشمی 

ی

/ 0 نظر / 7 بازدید