غزل های قدیمی

دیوارهای دورو برم حرف می زنند

با بودنم همیشه چپ و راست دشمنند

 به من که در همه ی زندگانی ام



اشعار من برای دلم جان نمی کنند



 



تو مثل روح یک غزل صاف و ساده ای



برعکس شعرهای من آهی مطنطنند



 



دیگر برای بارش من درد مرده است



چشمان شوره خیز من ابری سترونند



 



گنجشکهای دورو برم خوب دیده اند



چشمان مشکی ات قفسی جنس ِ آهنند



 



با خرده  شیشه های دلم حرف می زنم  ...



بازی تمام شد همه با عشق دشمنند



http://sabzevar-sher.persianblog.ir/

کلمات کلیدی این مطلب :  دیوارهای ، دورو ، برم ، حرف ، می ، زنند ، ...با ، بودنم ، همیشه ، چپ ،
موضوعات : 

   تاریخ ارسال  :   1390/8/14 در ساعت : 19:25:44   |  تعداد مشاهده این شعر :  815

کسانی که این شعر را می پسندند :

در واپسین زمان تقّلای ماهتاب ، وقتی که صبح می دمد از سمت خاوران

منفور و زخم خورده ، نحیف و سیاه فام ، در زیرِ بار هجمه ی اندوه بی امان

گم می شود صدای کف آلود حنجرِ ...، تنها مسافر ِ هوس ِ یاد و بود تو...

گم می شود در آتش و خاکستر ِ زمین ، در لابه لای کاغذ تا خورده ی زمان

آرام می کشد نفسش را به سوی خود ، گرگی که زیرکانه نشسته است در کمین

مثل ِ جوانه ای که به بن بست می رسد ، پیچیده است دورِ خودش زرد و نیمه جان

بعد از فرو کشیدن بغض گلو، دمی ... سهمی از ایده آل تو را آه می کشد

شاید دوباره تازه شود حس و حال او ...جنسِ لباس برتن و اندام پرنیان

در لای خاک روبه به دنبال ذره ای ، احساس نسترن نفسش تنگ می شود ...

آغوش مهربان خودت را بگستران ، آغوش ِ رنگ آبی و پهنای ارغوان ....

م- شوریده  سید مهدی نژادهاشمی 5/1/1390

روزگار ما در آن نامهربانی سخت نیست 
ضربه های کاری و آسیب ِجانی سخت نیست 
پس تو هم آخر بیاو گردن من را بزن ...
سنگ دل باش و قسی تا می توانی سخت نیست 
عهد و پیمان بسته بودی نگذری از عشق من ...
رفتی اما باورم شد ،بدگمانی سخت نیست 
گفته بودی ...نه نگفتی اینچنین رسوا ...زدن ...
زیر عهدو قول خود آنی به آنی سخت نیست 
چشم هایت داد می زد من نفهمیدم چرا...
دل شکستن درمرامت هرزمانی سخت نیست 
رفتی و من ماندم و یک کوه ماتم در دلم 
تو گمان کردی برایم زندگانی سخت نیست 
زندگانی ،بعدِتو شد مرگ ِتدریجی ِمن 
پس بیا که مردن من ناگهانی سخت نیست 
قول خواهم داد آخر از ته قلبم به تو ..
درکنار سنگ قبرم نوحه خوانی سخت نیست 
12/3/1390 بجنورد سید مهدی نژادهاشمی ((شوریده ))

 می روی اما بدان کلی بدهکاری به من 
خوب می دانم که روزی باز ناچاری به من 
پنجره یادآور ِبغض و هزاران درد توست 
رفته ای یا در پی ِهرلحظه آزاری به من 
کاش اشک سرخ من را تو نمی دیدی و بعد ...
حرمتم را می شکستی با ستمکاری به من 
شانه هایم رنگ و بوی خون ِ زنبق می دهد 
روی تابوتم نمی بینی سزاواری به من ...!
دست هایت امتداد ِسبز یک خوش باوری ست 
کاش حس ِشانه ات را باز بسپاری به من 
می روی ...برگرداز پیچ وخم ِیک اتفاق ...
تا بخوانم توی چشمانت گرفتاری به من ...
((شوریده)) 13/3/1390 بجنورد سید مهدی نژادهاشمی 


تا که می آیی ...در و دیوار عاشق می شوند



ماهی و دریا و ماهی خوار عاشق می شوند



 



پیش پا هایت تمام کوه ها خم می شوند...



صخره ها و سنگ ها ، ناچار عاشق می شوند



 



برج ها روی تو را از دور می بینند و بعد...



ناگهان آوار در آوار، عاشق می شوند



 



ابر ها چشم تو را در آسمان تر می کنند



تپه ها ی پست و ناهموار ، عاشق می شوند



 



خوب می دانم ...نمی دانی چه زجری می کشند



آینه هایی که صدها بار عاشق می شوند



 



عیب از چشمان مردم نیست...باور کن عزیز



بی هوا...! تکرار در تکرار عاشق می شوند



 



چشم هایت را به جای چشم های ما ببین



پلک هارا روی هم بگذار عاشق می شوند



سید مهدی نژادهاشمی


چند وقتی است که تو بی خبر از حال منی



فارغ از دغدغه ی پرسش ِ احوال منی



 



مثل  یک سایه ی موهوم نمی دانم ...نه



من به دنبال توام ...یا تو به دنبال منی .!؟



 



گله ای نیست اگر یک دفه دورم بزنی



تو همان سیب نچرخیده ی اقبال منی



 



این همه بد به دلت راه نده ،طوری نیست ....!



تو مگر نیمه ی آشفته ی آمال  منی ...؟



 



سالها دل طلب جام جمت را می کرد .....



هر نفس در هوس گردش امیال منی



 



جای من با تو عوض شد به خیالم یا نه ...



من همه مال توام یا توهمه مال منی



 



زندگی در نفس توست خدا می داند ...



گرچه هر روز خدا بی خبراز حال منی



 



 سید مهدی نژادهاشمی م- شوریده



http://dealtang.blogfa.com/

 


تو حس لطیف غزل و غنچه ی یاسی



بایست که از وسوسه ی دل  بهراسی



 



پیداست که نه حوصله داری و نه عادت...



وارد شوی از گوشه ی چشمت به معاصی



 



محکوم تو بودم به گناه هوس بال...



بالی که تلنگر زده بر من نپلاسی



 



با این سر و وضعی که من غم زده دارم...



باید که تو هم چهره ی من را نشنا سی



 



می لولم و می مانم از این پس به درونم



در پیله ندارم هوس هیچ تماسی



 



تو روح من و جسم من و آتش جانی...



با خود به کجا می بری ام شعله ی عاصی...!؟



 



من کیستم آخر تو بگو آینه ی من ...



آشفته نموده است مرا پرت حواسی



http://sabzevar-sher.persianblog.ir/



اول



میان باغ ))چشمت((، سر سبد بود



نوشتن در نگاهم را بلد بود



نمی دانست محضر دار قلبم



که لبخند تو هم جعل سند بود



 



دوم



بجز یک جیبک ِ خالی ندارد



فروشی زیر پا قالی ندارد



برای نازچشمانت خریدن ...



یقینا" بنیه ی مالی ندارد



 



سوم



چرا ای دل خیالاتی نداری ...؟



هوای بی مبالاتی نداری ...؟



درست از آب و گل در خواهی آمد ...



توکه هیچ احتمالاتی نداری ...؟



 



چهارم :



مترسک روح شیطانی ندارد



هوس های بد و آنی ندارد



تمام عمر خود را با کلاغان ...



نشسته ، عشق پنهانی ندارد



 



 



 



پنجم :



 



تو را من ذره ذره  دوست دارم



تبت را قطره قطره  دوست دارم



رسیدم تا لب لغزنده ات عشق ...



تو را تا عمق دره دوست دارم



ششم:



مترسک خواب و بیداری ندارد



شبانه روز ِ تکراری ندارد



نشسته گوشه ی تنهایی خود ...



به کار مردمان کاری ندارد



 



 



((شکوفه های گیلاس را سرما بُرد



آسمان



باردیگر تاریک است))




هرچند که در معرض صدها بادیم



بر روی زمین خشک و تر افتادیم



با نام علی (ع) دوباره بر می خیزیم



ما سرو بلند قامت و آزادیم



 



2



پیشانی تو نشانه ی غیرت توست



کعبه نفس و عصاره ی عزّت توست



در وقت سحر تمام عالم دیدند



خورشید به خون نشسته در حیرت توست



 



3



رنگ شفق از سرخی چشمان علی(ع) ست



یا گوشه ای از درد فراوان علی(ع) ست



دریورش بی امان ِ شبهای سیاه



خورشید سحر دست به دامان علی(ع) ست



 



4



هرچند که دور از حرمش افتادیم



محکوم عذاب و داد و بی فریادیم



در سینه ی خود هوای مولا داریم



شادیم که با ذِکرِ علی (ع)آبادیم



5



 



خورشید سحر پرتو تاب و تب اوست



دنیا همه مدهوش نماز شب اوست



عالم همگی علی (ع) علی (ع) می گویند ...



مهتاب شهید بوسه ای از لب اوست



 



http://sabzevar-sher.persianblog.ir

 


/ 0 نظر / 15 بازدید