مثل پرنده التماس کو، کو ها را

بردار بی حواسی ِ هر روز هفته را
سرگیجه های مفرط ِراه نرفته را
سر به جنون مده به تماشای مهر و ماه
این گرگهای خسته ی بیدار، خفته را
چون باد می وزی و به باران نمی رسیم
باید چه کرد آتش عشق نهفته را
ترویج داده ایم به هرجا که میرسیم
اندیشه های خام به ظاهر شکفته را
از بی کفایتی ست که از دست میدهیم
در پیش چشم خویش شب و روز رفته را
از دیگران مپرس که بی تو چه می کنم !
انبوه زخم حرف و حدیث شنفته را
با من برقص روی تن ریگ زارها
آشوب های جان به لب ِقلبِ تفته را
خونین دلم به وسعت تنگ غروب غم این زهر دوست دارم" با من" نگفته را
دیشب نبودی عاقبت بی تاب خوابیدم
با قرص های قرمز اعصاب خوابیدم
هرچند احساس مرا هرگز نمی فهمی
مثل پلنگی عاشق مهتاب خوابیدم
مانند نیلوفر که از خوابم گذر کردی
احساس کردم در دل مرداب خوابیدم
تو دختر خانی و من مثل رعیتها...
شب تا سحر با ترس از ارباب خوابیدم
از تنگ خود بیرون پریدم مانده و رانده
تا در نهایت گوشه ی سرداب خوابیدم
حالا دلت قرص است و حالم می شود بدتر
مانند گرگی گیج و منگ خواب خوابیدم ..
بالاتر از هر رنگ می خواهم سیاهی را
پرپر نکن بال ِ کبوتر های چاهی را
با یک نگاه زیر چشمی فاتحه خواندی
هرجا که رفتی ناگهان نظم ِ سپاهی را
تصمیم سختی می شود وقتی که می خواهم
بیش از تمام ِ چیزها آنچه بخواهی را
آرام می ریزد زمین از لای انگشتم
هربار می گیرم من ار مرداب ماهی را
اینرو و آن رو می شوی ، بردار از پیشم
بامن اگر قصد سفر داری دوراهی را
باچشم هایت زل بزن برچشم بی تابم
من دوست دارم امتحانات شفاهی را
شاید همین یکبار آخر ، آه می خواهد _
تاریخ من عبرت نگیرد اشتباهی را...
آمد انار بر لب و لب بر انار سرخ
دستی به تار موی نیاز سه تار سرخ
تنگ غروب چینی خلوت شکست ، باد .
با چین دامنی که گرفت از حصار سرخ
بالا بلند قد سپیدار روشنی
بی هوش و بی حواس تر از اعتذار سرخ
برداشت سیب های گسی را که لک زده است
از سینی سکنج خزان ، انتظار سرخ
لب بر لب بنفشه بخند آشنا ترین
گلزار رسته بر دل تنگ ِمزار سرخ
با من بمان که قصد گلایه نداشتم
تنها شهاب رد شداز این مدار سرخ

پنجه ی آفتاب، گیسوهات
خواب شب می شکست در موهات
روشنی بخش ِبرکه و مهتاب
چین ِدامان ِبره آهوهات
می وزد تا نسیم ، از این سو
می کند رقص پا ، النگوهات
دل من بی تو شد هوایی تر
ارغوانی ست عطر شب بوهات
دوستت دارم و نمی فهمد
برق ِشمشیر ِپشت ِابروهات
ترش و شیرین شدی بخندی با
لبِ لب ریز آلبالوهات
مانده ام مانده در تب قوهات
پرده افتاد از شب موهات
نگذار بعد از عمر بی حاصل بمیرد
روح نهنگت بر لب ساحل بمیرد
نگذار این سرباز دور از خانه ی خود
یک گام آخر مانده تا منزل بمیرد
لب تر کنی دلواپس ِ چشم سیاهت
دیوانه ی تو باشدو عاقل بمیرد
شعله بکش با چشمت از آنسوی ایوان
پروانه ات این گوشه ناغافل بمیرد
من دوستت دارم شبیه باد وباران
دل دل نکن تا عاشقت صد دل بمیرد
آتش بزن جان مرا نگذار شاعر
در بیت های سرد و ناقابل بمیرد
نگذار بعد از رفتنت دیوانه ی تو
با گفتن آه ای دل غافل بمیرد
یا زندگی را برخودش مشکل بگیرد
یا بعد از اشک و آه بی حاصل بمیرد
دلتنگ یا دلسنگ فرقی نیست وقتی
مهمان تو بی حق آب و گل بمیرد
مثل ِاناری سرخ بر هر سمت، می چرخید ، غم داشت
وقتی زمین افتاد با بغضی که می پاشید ، غم داشت
دستی به موی شب ، نگاه آهوان را سحر بخشید
دنیا فقط دور سرش چرخید ، بی تردید، غم داشت
عکس رخ یار است اگر لرزید و می لرزید در خود
تب کرد در برکه تنش مجنون شد و چون بید غم داشت
چشم غزال مست و مژگانی درآتش ، سینه درآب
بارانی از اردیجهنم داشت می فهمید غم داشت
چون برکه ای مات غزالان رمیده هر دو چشمم
از اینکه قرص ماه را کامل نخواهد دید ، غم داشت
موی سیاهت را به بخت عاشقان خود مپیچان !
وقتی سحر برخاست از پیشانی ات خورشید غم داشت
یک کولی شبگرد و تنها راه گم کرده سحرگاه
از عابران گیج شب چیزی نمی پرسید ، غم داشت

طرح لبخند تو جز پرده ی نقاشی نیست !
جز غزل طرح نگاه تو تن ِکاشی نیست
پشت دروازه ی این شهر کمین کرده غمت
چاره ی کار دلم غیر فروپاشی نیست
سوت و کورم نکن ای دوست چو شبهای دراز
بی تو یک لحظه دلم در پی عیاشی نیست
جگرم زخم اگر خورده میازار مرا
جگر سوخته را تاب نمک پاشی نیست ُبرده گر دارو ندارم به بهایی ناچیز
آنکه دل می برد از این دل من ناشی نیست
قافیه رفت به سوی غزل چشمانت
جای تو گوشه ی دلواپسی ام باشی !نیست
سید مهدی نژادهاشمی
چشمان تو نماد شبیخون دیگری ست
زاینده رود تشنه ی کارون دیگری ست
گنجی ست در نگاه تو پنهان که سال هاست
پابندِ اعتقادِ به قارون دیگری ست
در شهر ما نگرد کسی با چراغ نیست
این شهر مبتلای به طاعون دیگری ست
اینجا کسی به عشق کسی جان نمی دهد!
دق مرگ کردن تو به قانون دیگری ست
لیلی زیاد و دل شکنانند بیشمار
آنچه که نیست طاقت مجنون دیگری ست
افسانه نیست حضرت چشمان تو ولی !
تحت نفوذ قدرت افسون دیگری ست
بیرون نکش مرا دمی از لاک خویشتن
این انزوا بهای ِدِلِ خون ِ دیگری ست
مهدی نژاد هاشمی
ِ
هرچند از خیالِ تو راه ِ گریز نیست
چشم و چراغ خاطرت اینجا ، عزیز نیست
در هم شکسته است خطوطت که هیچ کس
در پشت بی قراری این خاکریز نیست
این بخت نامراد که در پیله ی من است
با هیچ کس به غیر خودم در ستیز نیست
تا زجر کش دلم نشود نیست راحتی!
حتا برای رگ زدن این دشنه تیز نیست
اهلی به بوی دانه و آب اند مرغ ها
درآسمان ِ تو به یقین هیچ چیز نیست
گندم نخورده ایم و فقط گیج می زنیم
در مصر تو کسی به گمانم "عزیز" نیست .
فنجان قهوه ای که به آخر رسیده است ...
اما هنوز هیچ کسی پشت میز نیست !
سید مهدی نژادهاشمی

نفرین به آنکه برده جایِ گام هایت را
از من گرفته مو به مو، موی رهایت را
نفرین به بعد فاصله یا باد !یا این موج !
گم کرده ام ساحل به ساحل رد ِپایت را
با دیگران دل خوش نشینیت ملالی نیست
از این و آن باید بپرسم !ماجرایت را
دیوانه ام دیوانه ی آغوش دلسنگت
مستم که بر هم می زند حال و هوایت را
شاید برای سرنگونی ساختی در من
چون خشک کج طرز نگاه آشنایت را
ارگ بمم با تل خاک و کوخ ها یکسان
از من گرفتی کاخ های ابتدایت را
حتا خدا !حتا خدا! حتا خدایان هم !
آورده اند ایمان قلبی ناخدایت را
من را ببر تا ساحل آغوش خود هر شب
تا گُر بگیرد بازوانم شانه هایت را
هفشهر عشق است و دِلِ عطار خاطر خواه
باید بیابد بعد از این ها روستایت را
سید مهدی نژادهاشمی
باید ولم کنید ، اسفبار بمیرم
با ابر غم از گریه ی بسیار بمیرم
سرسخت نشو با دل من یار دلازار
بگذار بنالم من و بگذار بمیرم
گرگی ست درون دلم از دست تو بیزار ...
بی خوابم و هوشیارم و بیدار بمیرم
چون جغد فراری شده از حوصله ی تنگ
بایست که در گوشه ی آوار بمیرم
اعدامیم و از هوس ِغیر ، هراسان
بگذار مرا سینه ی دیوار بمیرم
دل دل نکن و باز کن این پنجره ها را
بی تاب تر از مرغ گرفتار بمیرم
چون شیر کم آورده نفس گوشه ی میدان
در پنجه ی آهوی دلازار بمیرم
در سینه دلی دارم و در روح کلافی
سردرگم سرگیجه ی تکرار بمیرم
از کوچه ی مهتاب گذر کن به سلامت
نگذار که در حسرت دیدار بمیرم
سید مهدی نژادهاشمی
باید ببخشم یا نبخشم یاوه گوهارا
این مردمان ِ گیج و منگ ِگفتگو ها را
این ها که بی یک ذره عشق و عاطفه، خرسند ،
کم کرده اند از زندگانی آرزو ها را
حتا نمی بینند یک شب ماه را در خواب
حتا نمی فهمند سر مستی قو ها را
اینجا اگر شیخی بیاید راه گم کرده
باید بمیراند چراغ جستجو ها را
چون خیل بد مستان زمین پاشیده اند اینان
ته مانده ی جام حیا و آبرو هارا
دیوانه ام آنقدر که حس می کنم گاهی
مثل پرنده التماس کو، کو ها را
سید مهدی نژادهاشمی

من از دیوانه بازی و تو از دنیا چه می خواهی ؟!
از این امروز سیلی خورده از فردا چه می خواهی
شبیه موج می آیی شبیه باد خواهی رفت
شب سردرگمی بر صخره ای تنها چه می خواهی
اگر لم یزرع و خشک است این شنزار بی برکت
تو ای طوفان سرخورده از این صحرا چه می خواهی
مپیچان موج گیسو و مزن بندی به قلب ما
تو از جان من و مشق شب یلدا چه می خواهی
گرفتی دانه ی تسبیح اشکم را به مژگانت
از این تکرار در تکرار جانفرساچه می خواهی
شبیه ماه و ماهی تو ، شب سردرگمی در من
لب دریا ، تو از این گام بی معنا چه می خواهی
سید مهدی نژادهاشمی
اگر جان منی بی لذت جانان چه باید کرد ؟!
شبیه جغد در این خانه ی ویران چه باید کرد ؟!
زلیخایی اگر؟! باید بپرسی از دل تنگت
که یوسف در دل تاریک این زندان چه باید کرد
شبیه موج می آیی بدون فکر براین حس ،
که قایق ران ِ خسته در دل طوفان چه باید کرد
اگر ساک سفر رابسته ای باید بیاندیشی
که با صبر کم و این درد بی درمان چه بایدکرد
خیال ِروی مه رویان امان را برده ازجانم
بگو با درد این شبهای بی وجدان چه باید
بجز این سوختن راهی نمانده است می دانم
نمی دانم که با این آتش پنهان چه باید کرد؟!
سید مهدی نژاد هاشمی6/6/89
شب سردرگمی مهمان تو باشم چه خواهی کرد
چراغ روشن ِ چشمان تو باشم چه خواهی کرد
اگرچه بغض کردی هزاران ابر را در خود
ترکهای دل ویران تو باشم چه خواهی کرد
به جای شال بسته به سرت از فرط دردو غم
بهای درد بی درمان تو باشم چه خواهی کرد
غزال تیز پای من در این دشت درندشتت
پلنگ دست بر دامان تو باشم چه خواهی کرد
بجای این همه غم که شده مهمان چشمانت
اگر یک شب خودم مهمان تو باشم چه خواهی کرد
مرنج از دست این تنها مترسک ، بیش از این حتا....
نگهبان کلاغستان تو باشم چه خواهی کرد
مهدی نژادهاشمیبه دست باد خواهد داد دل را ، مریمی دیگر
ملالی نیست گر می آورد غم ها غمی دیگر
ندیدم خیر این دنیا ندارم تاب آن دنیا
از این عالم چه دیدم تا بخواهم عالمی دیگر
دوای دردمن دست پزشک و نسخه پیچی نیست
که تنها می گزد تا استخوانم مرهمی دیگر
مرا تبخیر خواهد کرد این اشکی که می افتد
ندارد سود بر صحرا بیفتد شبنمی دیگر
دمی دل خوش شوم بر ابروان مسخ شمشیرت
بیفتد پیش پایت سرجدا از تن دمی دیگر
از این لشکر کشی تا عمق جان من چه می خواهی ؟!
نیفتد زیر پایت بار دیگر پرچمی دیگر
مهدی نژاد هاشمی
g
مرو ای دوست که من دست به دامان توأم
مثل یک موج برآشفته پریشان توأم
کوهی از حوصله داری ولی از چشمانت
خواندم هم نفس سینه ی سوزان توأم
سفره ی دل بگشا همدم راز تو شوم
گرچه خود کوه غمم ! در پی درمان توأم
دل به دریا مزن ای دوست ندارد ثمری
من خودم خانه به دوش غم پنهان توأم
عاشقی درد عجیبی ست که می سوزاند
مثل ایمان کف دست مسلمان توأم
دولت عشق تویی !کشور ویرانه منم
اینچنین است اگر بی سروسامان ِ توأم
سید مهدی نژادهاشمی
از تو اثری هست و سری نیست برایم
جان می کنم از تو خبری نیست برایم.
پروانه شدن بود سزاوار من اما
بد پیله شدم بال و پری نیست برایم "
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه "
رگبار غمت را سپری نیست برایم
بی چتر و بدون رمق و حوصله ای تنگ
پایان شبت را سحری نیست برایم
دلم می کنم از شهر تو و خاطره هایت
جز سایه ی خود رهگذری نیست برایم
من میروم از این در و دیوار بنالم
جز شیون و زاری هنری نیست برایم
می سوزم و می سازم و می نالم از این دل
فرقی نکند خشم و تری نیست برایم
سید مهدی نژادهاشمی

/ 0 نظر / 12 بازدید