یاف تن

بخشی از چارپاره خواهد بود ،زندگی ِ بدون تو بودن 
باور امتداد تاریکی ،روبه دیوارهای بی روزن 
به امید دریچه دل بستن دست و پا بسته توی یک دخمه 
زندگی گاه ،سخت می گیرد به من خسته چشم تو روشن 
قهوه می نوشی و نمی پرسی قهوه می نوشم از نگاه بدت ؟!
کام من تلخ و با نگاه خودت به شکر لب نمی زنی اصلا 
تو برو ساق دوش شادی شو مابقی را به حال خود بگذار
کارت دعوت نده نمی آیند به عروسی درد و غم با من 
گم شدم در خودم هزاران بار گم شدم با امید یاف تنت 
گرچه پیدا نمی کند خود را توی انبارکاه یک سوزن 
مثل دیوانه ها کسی درمن ایستاده کنار آینه ات 
فکر و ذکری که نخ نما شده است می کند جای پیرهن بر تن 
کارد بر استخوان رسیده و عشق دست بر سر نمی کند مارا 
آخرش هم من و تو را روزی  می کند نسبَت به هم دشمن 
/ 0 نظر / 13 بازدید