جز مرزهای فاجعه را جابجا نکرد

از روی مهر با من ِ دیوانه تا نکرد 

جز اتش ِ شبیه به دوزخ به پا نکرد 

عاشق شدم ، به رسم ِ نیاکان ِ دلبرش
جز غم برای زندگی ام دست و پا نکرد 

لشکر کشید در دل ما و به یک نگاه 
جز مرزهای فاجعه را جابجا نکرد 

می خواست سربه مهر بماند که پیله را 
با یک نگاه تازه تری آشنا نکرد 
بر روی تل خاک بجا مانده از دلم 
چیزی بجز جهنم باور بنا نکرد
پروانه سوخت در رگ ِ احساس و مردمش 
ما را به غیر چرخه ی غم مبتلا نکرد 

راضی به مرگ بود اگر تب نشانده را 
یک آن به حال و روز بد ِ خود رها نکرد 

دل سنگ یا که تنگ به هر حال هیچ وقت 
ما را میان کنج ِ دل ِ خویش جا نکرد 

پایان گرت وقت ِ ملاقات و آخرش 
فکری به حال ِ جادِه ِ ی بی انتها نکرد 

راهی شدم به دورتری ن نقطه و مرا 
حتا برای دفعه ی آخر صدا نکرد 
# سید _ مهدی _ نژاد_ هاشمی 
/ 0 نظر / 35 بازدید