این شام آخرست مرا بی قرار کن


این شام آخر است مرا روبه راه کن 
چشمم به دستهای یهودای دیگری ست 
شامی که بی فروغ به جایی نمی رسد 
روح مسیح ، نذر چلیپای دیگریست 
مویت شبیه دار مکافات بود اگر 
در هم تنید رشته ی ایمان و کفر را 
امروز بر زمین خدا ریخت خون ما 
فردا پی معامله گر های دیگریست 
در چشم ما بگو بت زیبای کیستی 
ماه هزار و یک شب ، شبهای کیستی 
دارو ندار ما تویی و چشم مست تو 
جام شراب روز مبادای دیگریست
منصور را کشیده به دار جنون غمت
مجنون صفت منادی حق خوانده خویش را 
نبض جنون خیل اباطیل در من است
چشم تو سر سپرده ی فتوای دیگریست 
بر دار می کشی هوس قرص ماه را 
با جذر و مد سینه ی دریا چه می کنی 
سیلی نزن به صخره ی جان سخت روی ما 
دریا کنار ، وقف من و مای دیگری ست 
گیرم که بد کنی به تنگ خویشتن 
تنگ غروب تشنه ی فردا شود ولی 
با بوسه ای ببر دل ما را به ساحلت 
این هم اگر چه خواهش بی جای دیگری ست 
گل را به عشق سنگ دلان آفریده اند 
بویی نمی برد دل خارای سنگ ها 
از عشق از درخت و پرنده که شامه ات 
دنبال شانه های تسلای دیگری ست .
چشم و چراغ گنبد مینای من نبود ؟!
ماه تمام هر شب صحرای من نبود ؟!
دین من و تمامی دنیای من نبود ؟!
افسوس و آه.... محو تماشای دیگریست 
سید مهدی نژادهاشمی
 
 تو کبوتر !،کبوتری یا باز !؟
همسفر با توأم من از آغاز
گرچه من طعمه می شوم آخر 
گرچه هستی برام مشکل ساز 
بانگاهی دل مرا بردی 
آبروی گل مرا بردی
تو فرشته شدی من آدم تو 
دل نا قابل مرا بردی
مثل لبخند طعم شاتوتی 
ند هی پیش هرکسی سوتی 
دوستت دارم و نمیفهمی 
تو از احساس قلبیم شوتی
تو سپیدی منم سیاهی شب 
لب به لب روی لب ندادی لب 
بعد از این فصل ها فقط پاییز 
روی پیشانیم نشستی تب 
پله پله به سمت دیوار است 
گرگ در کوچه هات بیدار است 
منچ بازی نکرده بودم من! 
آخر این پله پله ها مار است 
دست من کس نمی دهد روزی 
پشت بر من چقدر مرموزی 
من هوای پرندگی دارم 
تو درون نگام می سوزی 
من درون زمانه جا زده ام 
به دل خویش پشت پا زده ام 
به تو که عشق من نمی مانی 
مرگ را سمت خود صدا زده ام 
توهمانند سیب کرمویی 
طعم تلخ نچسب لیمویی 
تو به من گفته ای همین ها را! 
تو از این حرفها نمی گویی
که شبیه انار افتادم 
گوشه ای با سه تار افتادم 
شعر خواندم فدای چشمانت 
از زمانه کنار افتادم 
خش خش برگ های پاییزی 
تو به کامم غروب می ریزی 
شده ام یک مسافر تنها 
تو ولی کشته مرده ی میزی 
که نشستی و قهوه می نوشی 
دلسپرده به خواب خرگوشی 
کک نخواهد زد ابروانت را 
فصل خاموشی و فراموشی 
غرش شیر های ایرانی 
منقرض می شوند می دانی 
وسط جمجمه زدی بر خال 
که بیفتم به حال ویرانی 
درد من را پلنگ می فهمد 
ماهی تنگ تنگ می فهمد 
تو ولی معتقد به این هستی 
حق من را تفنگ می فهمد 
خم ابروی تو هلال ماه 
تیر گرمی که می رسد از راه 
اشتباهی میان سینه ی من 
آتشی می زند به جان کاه 
کوه بودم ولی شکسته شدم 
مرز و بومی همیشه بسته شدم 
بس که با آرزوت جنگیدم 
از زمین و زمانه خسته شدم 
خسته ام مثل مرغ دریایی 
در دلم یک جزیره تنهایی 
تو ولی مثل موج می آیی 
وا کنی در وجود من جایی 
به غمت می شود توالی گفت 
مصر درگیر خشک سالی گفت 
هفت سالی که دل به تو بستم 
گاو بندی ِ خوش خیالی گفت 
گونه ات شعر پرتقالی شد 
هوست پله ی خیالی شد 
خواستم تا بچینمت اما
ناگهان زیر پام خالی شد
آه من دامن تو را آخر 
پشت پیراهن تو را آخر 
مثل گرگی نترس می گیرد
چه کنم رفتن تو را آخر 
بنشین خنده بر لبت بدمد 
قرص مهتاب در تبت بدمد 
باز کن روسری به یکباره 
عیش و نوش از سر شبت بدمد 
مست مستم که بی اثر باشم 
از غم و درد بی خبر باشم 
مثل کولی دربه در یک عمر 
بی تو کبریت بی خطر باشم 
درد باید مرا بغل بکند 
مرگ شاید مرا بغل بکند 
آنکه من کشته مرده اش هستم 
خوش ندارد مرا بغل بکند 
سید مهدی نژاد هاشمی
/ 0 نظر / 45 بازدید