شیعه

 

شیعه آن است که چون کوه صلابت دارد
حُسن ِخلق و شرف و عزت و غیرت دارد
سر به داریست که در لحظه ی جان دادن هم
مثل ِشیری که نترس است شهامت دارد
چشم واکرده به تو معجزه را می فهمد
چشم های تو سری سر به سلامت دارد
چشم های تو سرآغاز جهانی تازه ست
چشم های تو چه بسیار کرامت دارد
غزل اندر غزل چشم غزالان شده است
چشم های تو که انقدر نجابت دارد
به فدای نفست باد صبا می گردد
دور احساس تو که عشق ولایت دارد
زنده با دولت عشقی که تو در دل داری
می شود چشم هرآنکس که سعادت دارد
«عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد»
عاشقی پیش سرت عرض ارادت دارد
سروها با قد سرو تو به خود می نازند
بس که این قامت رعنات اصالت دارد
شمع با یک نظرت سوخته از سر تا پا
با همین یک نظرت میل شهادت دارد
روشنی بخش شب تار شده پیشانیت
باتو مهتاب اگر حس ِقرابت دارد
آه از این نی که حکایت بکند روزی از
سر بر نیزه که بسیار شکایت دارد

 

 

2

این اتوبان

با همه ی کمبود وقتش

با همه ی ترافیکش

به تو که می رسد

تعظیم می کند

دریا یعنی تو که اتفاق ها

محاصره ام می کند

تا در این سطر اتفاق بیفتی

باران بیاید

پنجره ها قد بکشند

آنقدر قد بکشند که جایی برای تاریکی نماند

کبوتر ها جلد آسمان شوند

درست مثل خود ِ تو

با آن گونه های اناری ات

که نه با انفجار

نه با گلوله

نه با هیچ چیز دیگری

شانه هایت به لرزه در نیامد

حالا فرق می کند

سطر سطر ِ این شعر روسپید باشد یا سیاه

وقتی تکه ای از خورشید را

می خواهد به تصویر بکشد

وقتی دوست دارد

پای پیاده

وجب به وجب رمل های عراق را لمس کند

تا به تو برسد

به تو که با خلوص نیت

سرخی خون

رگهای بریده

اربعین را لمس کردی

تا تمام راه های به سمت نور باز بماند

خاصیت نخل هاست

بی سر هم شوند

ایستاده می میرند

درست مثل تو

که درخت بودی

و درخت ها تا همیشه درخت می مانند

حالا

در این پیاده روی

ایستگاه به ایستگاه

یک درخت ایستاده

تا راهنمایی کند

تا دروازه ی بهشت چیزی نمانده است

  

باروت هم نتوانست

تارهای صوتی پرنده ها را

زخمی کند

آنقدر گلوی تاریخ را بفشارد

تا دست از حقیقت بردارد

آسمانی بودن

طبیعت ِ پرنده هاست

طبیعت ِ پرنده هاست با پاهای برهنه دریا را لمس کنند

برای لب های ترکدار کویر

رجز ِ باران بخوانند

طبیعیت پرنده هاست

تاریخ ذبح آفتابگردان ها را

هرگز

فراموش نکنند

طبیعت پرنده هاست

هر سال اربعین کوچ تا بهار را مهمان شوند

تا درد از گونه های  لبنان،  بالا نرود

تا گاوهای گرسنه ی سامری مصر را نبلعند

طبیعت پرنده هاست

اسماعیل هایشان را از قربانگاه باز نگردانند

به رسم عشق

به رسم انارهای سرخ

به رسم تلاوت قرآن

توسط باران

سنگ

پنجره

حتا درخت

حالا همه چیز فرق می کند

فرق می کند 

این صدای انا الغریب

 از گلوی کدام تاریخ می آید !

فرق می کند

انا الشهید کدام دریا را متلاطم می کند !

فرق می کند

انا العریان به حافظه ی کدام نخل بی سر تلنگر می زند !

تا شاهد مثال ماجرا باشد

حالا

از راهیان نور تا کربلا راهی نیست

حتا باپای پیاده

از دمشق تا کربلا

از یمن تا کربلا

از بعلبک ، غزه ، حلب ... تا کربلا راهی نیست

حتا اگر تمام رگهای تاریخ بریده شود

این رودها

به دریا می ریزند

به دریایی که هر اربعین

با هر طلوع و غروب 

به سید الشهدا سلام می دهد

3-

وَ آفتاب ، در آینه اش تکلم داشت

در آن دقایق آخر لبش، تبسم داشت

 

در آن دقایق آخر که در نگاه ِحسین (ع)_

_ سبوی تشنه لبان را به اشک ِخون ،گم داشت

 

نه دست دارد و نه پا که احترام کند

بهار را که قدومی پُر از ترنّم داشت

 

ادای سجده ی شکرش ، وضو نمی خواهد _

_ به خاک غرق به خونش اگر تیمم داشت

 

رسیده است به آرامش ِ لب ِ ساحل

همانکه سینه ی مواج پُر تلاطم داشت

 

فدای چشم برادر شده است چشمانی _

که با نگاه غریب ِ پدر تفاهم داشت

 

به نام نامی عباس،  آسمان ِ  غزل _

میان برکه رخ یار را تجسم داشت

 

دو پلک خسته ی خود را به روی هم بگذاشت

اگر چه بغض درون دلش تراکم داشت

#

هوا ، هوای بهشت است و صحن ِ شش گوشه _

_ پرنده کرد دلی که هوای گندم داشت

4-

 

شبیه ماه که رویی سپید داشته باشد

همین بس است نگاهی شهید داشته باشد

 

 

میان ِگیس سیاه شبی بلند ، چو صبحی

برای روز مبادا نوید داشته باشد

 

پسر شبیه پیمبر ، پدر بس است برایش _

_ که با نظر به رخ او امید داشته باشد

 

 

تمام مردم ِ این شهر بی وفا همه یکسو

همین بس است علی(س) را مرید داشته باشد

 

#

نگاه کن به دوچشم پدر که لحظه ی آخر

خوش است ناز تو را او خرید داشته باشد

 

میان ِ این همه تشنه  به خون ِ غرق ِ تجاهل

مباد ، دشمن ِ تو برتو دید داشته باشد

 

5-

خسته از خانه می زنم بیرون ،شب بدخواه را نمی فهمم
حس خوبی ندارم از اینکه ، راه و بیراه را نمی فهمم
من که هستم چه می کنم اینجا...!؟ پاسخی هیچ کس نمی دَهَدم
با مَنِ خود همیشه درگیرم ، گاه و بیگاه را نمی فهمم
می رسم ابتدای آزادی ، کوچه با عشق نوحه می خواند
حال و روزم کمی مساعد نیست، حرف مداح را نمی فهمم
ظاهر و باطنم مقابل هم ، چهره ام روشن و دلم تاریک
گوشهایم پراست انگاری ، لهجه ی ماه را نمی فهمم
خیمه و چادر و دل سوزان، زخم های نشسته بر میدان
بوی اسپند و نم نمِ باران ، دل ِ گمراه را نمی فهمم
چشم در چشم مردمی شفاف، یوسفی در خودم نمی یابم
سایه ی گرگ در من افتاده ، غربت ِچاه را نمی فهمم
.
خسته ام خسته از زمین و زمان ، سالها می شود که اینطورم
پیرو حزب بادم و فرق ...کوه از کاه را نمی فهمم
.
.
.
آه...آقا ، بگو که نامش چیست ...؟! این خیابان که رد شدم ازآن ..
انقلاب است در دلِ مردم!، مشکل ِ  راه  را نمی فهمم
می روم باز هم کمی نزدیک،تکیه ی عاشقانه ای برپاست
می نشینم کنار و مفهومِ...شب ِجانکاه را نمی فهمم
تکیه از داغ لاله می سوزد ، ماه در پای برکه می افتد
باده می جوشد از خُم و ساغر ...اشک ناگاه را نمی فهمم
لب ِ باران نخورده سوزانست ،آتشی در ضمیر من برپاست
روضه خوان می رسد به ثارالله ، سکته ی آه را نمی فهمم
شورش ِ دل ، به راه افتاده ،چشم نرگس به ماه افتاده ...!
بار دنیا نشسته بر دوشم ،شهرت و جاه را نمی فهمم

.
.
.
سمت پرواز را نشان بدهید ، بال امن یجیب می خواهم
فرصتم اندک است و مقصودِ ، عمر کوتاه را نمی فهمم

 

/ 0 نظر / 33 بازدید