کلاغ

دیگر برای شهر نمانده دل و دماغ

دارند می برند تو را از میان باغ

اصلن حکایت غزلِ عاشقانه ای

افتاده است گوشه ی دلگیر یک اتاق

دور از غم ِ روابط سرد سیاسی است

از دیپلماسی من و تو پشت اختناق

با من نجنگ قصد تهاجم نداشتم !

تقصیر دیگران شده افتاده اتفاق

جنگی میان دو طرفِ شعر پارسی

جنگ میان ِ سبک خراسانی و عراق

من با سر بریده ی خود مشق می کنم

تو مثل دختران عرب روی ریگ داغ

آرام تر برقص که بادی اگر وزید

شهری نگیرد از گل دامانت احتراق

تنها صلیب سرخ بشر پشت چشم توست

اما نمی کند کمک این بوسه های داغ 

از داغ جنگ مانده به پیشانی ام جنون

سرخ است آسمان من از سیلی نفاق

.

دیگر به لطف قصه نخوان توی گوش شهر

پایان راه دربه در لانه شد ، کلاغ

سید مهدی نژادهاشمی 

لهجه ی بوسه ی تو گرم و صریح است چرا !

اینقدر تاب و تب ِ عشق ملیح است چرا !

دور تو هاله ای از نور و مسلمان بسیار

قسمت ِ شاعر آواره ضریح است چرا !

بعد از این فصل ِ جدایی همه ی منظره ها

پیش چشمان ِ کم آورده کریه است چرا !

با یهودا صفتی ساحل ِ امنی داری !

برچلیپای تو منقوش مسیح است چرا

گفته بودند که تاوان ِ گزافی دارد !

بر سر ِکوچه ی معشوق ذبیح است چرا!

.

رفتم و پشت سرم آب نپاشید کسی !

کشتن عشق تو اینطور قبیح است چرا ؟

سید مهدی نژادهاشمی 

خون عشاق ِ قسم خورده رقیق است چقدر

بر زمین ریختنش دست رفیق است چقدر

گره ِ زهد ِ تو را وا نکند چشم تری

ذکر خیر نفست طی ِ طریق است چقدر

ساحلت امن و دلت قرص و هوایت صاف است

سهم ما از هوس دوست دریغ است چقدر

لحظه ی آمدنت دیر ولی رقتنِ تو

مثل برهم زدن پلک دقیق است چقدر

کوه تفتیده ی از حوصله دارد چشمت

در دل جنگل ِ ما ترس ِ حریق است چقدر

.

من مسلمان ِ نگاه ِ تو شدم کافر کیش

جام لبهای تو از عهد عتیق است چقدر

پس زدی عشق مرا رفتم از این شهر ولی

قلب تو با دل بیگانه شفیق است چقدر

سید مهدی نژادهاشمی

روح مرا سکوت لبش می دهد خراش

با من غریبگی نکند بی بهانه ، کاش

دنیا به وفق آنچه تو هستی نمی شود

بیهوده است این همه هر روز و شب تلاش

اصلن به این جماعت دیوانه دل نبند

باید گذشت از بدو خوبان ِ این قماش

این دوستان ِ برّه نمای هزار رنگ

یک روز می برند تو را روی دست ، فاش

در مجلسی که جسم تو را ختم می کنند

دارند می دهند به چشمان خود شباش

قیچی کن آخر این هوسِ قید و بند را

در طول عمر خویش دمی مثل مرد باش

آشوب های رگ به رگت را تمام کن

بغض انار را به زمین و زمان نپاش

.

اصلن شبیه یک سگ ِ ولگرد لعنتی

بر بوف کور دزد غزل های خود ب...

سید مهدی نژادهاشمی 


گم کرده ای در خویشتنت قافله ام را 
افزوده ای تا روز جزا فاصله ام را 
باید به تو تفهیم شود روز مبادا
برجان و دل خویش نگیری گله ام را 
چون قایق سردرگم از خویش گریزان 
متروکه نکن بیشتر این اسکله ام را 
در عمق مسافر شدنت فلسفه ای نیست 
از عمد به سر می برد این حوصله ام را 
مانند صحاری به بهانه زده ای دل 
ابروی گره خورده ی در خود یله ام را 
بیچاره ! کلافی که سرش گم شده باشد 
پیچیده و برهم زده ای شاکله ام را 
.
پیغمبر مرتد ! چه سلامی ! چه علیکی !
با کوه نخوان اسم مرا تا بله ام را...
رفتی که نبینی من از این درد ببارم 
تا پاک کنی صورت این مسئله ام را 
سید مهدی نژادهاشمی


پیراهنت در آستینش ماردارد 
ماری که تنها با دل من کار دارد
دلتنگ یا دلسنگ بودن مشکلی نیست 
وقتی گلی در دامن خود خار دارد 
کوتاه باشد دست من از عمر بهتر
بخت بلند تو اگر دیوار دارد 
این دکه ی متروکه امشب حس وحال 
چای پس از یک پاکت سیگار دارد 
تنها برای کشتنم یک بوسه کافی ست 
چشمان تو باخود طناب دار دارد
خوشبخت تنها آسمان بی پرنده 
که بر پرنده بودنت اقرار دارد
از بام من برخیز آن سمت آسمانش 
قبری برای خلوت بسیار دارد 
چشمم نبایستی بیفتد بر دوچشمت 
از این همه عاشق کشی بیزار دارد
سید مهدی نژاد هاشمی

در دست دیگری است اگر فرصتی جدید

رویم سیاه باد که بختت شود سپید

از راه می برند به در ، حالی ات کنند

در انتهای راه دری است بی کلید

این جاده های فرعی عشق و جنون تو

با خویش می برند مرا برزخ ِ امید

مرز میان ِ کشمکش ِ عقل و دل تویی

می آید از تبادرت اسطوره ها پدید

حرفی بزن دوباره ببینند می شود

که بند ناف ِ معجزه ای تازه را برید

گر این پرنده از قفس خویش بگذرد

برگشتنش به بام تو امری شود بعید

گمنام ، کشته های تو هستند بی شمار

گر سنگ قبر ها بشود عاشق ِ شهید

از ننگ و نام مانده همین دوست دارمت

دست خودم نبود اگر پشت ِمن خمید

دست خودم نبود زمانی که دیدمت

مار درآستین ، لب ِ بیچاره را گزید

سید مهدی نژادهاشمی 


دلش در پیچ وتاب نحس شورآباد افتاده 
همین که برگ زردی در مسیر باد افتاده 
نمانده شوکتی باخلق تنگ پادشاهی که
کنار آخرین سرباز بی فریاد افتاده 
نبایستی که دلخوش کرد بر احساس این مردی 
که کارش دست وجدان درد یک جلاد افتاده 
کنار ساحل آرام اقیانوس بی فرهنگ 
شب دلتنگ تنها ماهی آزاد افتاده 
شبیه آخرین برگ ورق ناخورده ی تاریخ 
نبایستی که هرگز آنچه رخ می داد! افتاده
اگر بی یال وکوپال است مثل شیر خط خورده 
دلش درتنگی دامان ناصیاد افتاده 
امان از درد بی درمان امان از شور ی چشمی 
که در دامان این ماهی دریا زاد افتاده 
سید مهدی نژاد هاشمی

باید درخت باشد و برخیزد از خوابهای راحت ِ خرگوشی

از فصل بی فروغ ِ زمستانی ، چشم انتظار بودن  و خاموشی

تهران اگر چه شهر ِ غزل خیز است ، مسموم ِ دود و دم شده احوالش

گیجند عابران دل ِ تنگش ، با قرص بی حواسی و بیهوشی

تزریق می شوی به مکافاتم ، تزریق می شوم به نگاه ِ تو

من ایستگاه آخر راهم ، تو مترو سوار ِ مولوی و شوشی

فرقی نمی کند که برای چه ! پیراهن بهار به تن داری

فرقی نمی کند که برای من دیگر لباس ِ شیک نمی پوشی

تو دختر ِبهانه ی قاجاری ، من شاعر ِ غریبه ی درباری

مشکل همین تفاوت چشمان است ، از قهوه های تلخ نمی نوشی

قطع امید می کنی از این سو ، دیگر چگونه باید از این دل گفت

مثل تویی که قطع امیدم کرد دیوانه نیست اینطرف گوشی

هرچند تلخ یکسره بیدار است گیج است و منگ و مشکل بی خوابی

از مولوی به شوش که می آید ، خود را نمی زند به فراموشی

سید مهدی نژادهاشمی 


/ 0 نظر / 21 بازدید