بداهه

بداهه سرایی فانوس کویر :
دنیا به وفق آنچه که قلبن بخواهی نیست 
این ماهی دلخون برایت ، شاه ماهی نیست 
عشق تو افسانست یا افسون ، یقینن جز 
آتش زدن بر هستی انبار کاهی نیست 
باید تورا یکباره دیگر گم کنم شاید
پیدا شوی در جاده یی که اشتباهی نیست 
گفتند صدهابار اما باورش سخت است! 
هرگز فراموشت نکردن ، دلبخواهی نیست 
این جاده های گیج ومنگ چشم های تو 
آنقدر مأیوسند که جز زا به راهی نیست 
دل دل نکن ای دل پس از عمری نمی فهمی؟!
پایان این دلواپسی ها جز تباهی نیست
وقتی به عمر رفته ی خود فکر خواهی کرد 
جز شانه های مرگ میبینی پناهی نیست
جای تعجب نیست! دنیا سخت نامرد است 
گر بر سر سر دارهایش هم کلاهی نیست 
مأیوس و تنها زخم خورده مثل شاهی که 
پشت سرت یک لحظه برگردی ،...سپاهی نیست
بیراهه شاید بهتر از این جاده ها باشد 
هر چند پایان بشر جز روسیاهی نیست 
سید مهدی نژادهاشمی
 
 

پابه پای هوس دوست پریشانم و مست 
وای اگر دل نکنی از دل بیگانه پرست 
عهد من بود پریشان نگاهت نشوم 
به فدای سرت ای دوست دلم توبه شکست 
بنشین یک نفسی مست که در این دنیا 
می شود زندگی و مرگ فقط دست به دست 
جان من، خاطر من ،عطر تن و پیرهنم 
تا به کی نیمه شب از فکر تو بیدار نشست 
من به چشمان تو بد مست ترین روی زمین 
تو ولی این همه با نرگس مستت ،خوش مست 
تو دراقبال من و تشنه به آغوش رقیب 
این چه رسمیست که تا بوده همین بوده و هست .
همه گفتند که پیمان شکنی ، می شکنی 
سر هرکس که به موی تو دل خود را بست 
همه گفتند ولی من به تو ایمان دارم 
نشود بی تو به یک معجزه ی خوش پیوست 
سید مهدی نژادهاشمی
پیراهنم بجز کفن پاره پاره نیست 
پیراهنت شبیه من از یک قواره نیست 
گفتند دل بزن به دل دوست بی گمان 
در کار خیرحاجت هیچ استخاره نیست
گفتند و در دلم اثرش ماند مثل زهر 
دریا کنار جای دل سنگ واره نیست 
حافظ مگر! به چشم تو خیره شده که گفت 
بحری ست بحر عشق که هیچش کناره نیست 
در من توان دیدن تو نیست نازنین! 
هر برکه ای ، لیاقت آن ماه پاره نیست 
در را به روی غیر نشاید گشود تا 
در آسمان تیره ی (تو) یک ستاره نیست .
از چشم خود بپرس که با ما چه میکند 
آتش زدن به خرمن خود راه چاره نیست 
لب می گزم دمی بنشین ، پیش روی تو 
گیجم چنانکه فرصت ایما ،اشاره نیست 
گیجم چنانکه قافیه را باخته دلم 
بی استعاره از تو بگویم غزل خوش است 
سید مهدی نژادهاشمی
دلبری کردنت ای یار دل آزار کم است 
دوستت دارم و این جمله چه بسیار کم است !
نعره از عمق دل و جان بزند آهویی 
که شود یک شبه در دام گرفتار کم است 
کشته ی عشق زیاد است ولی اینگونه 
جان به جان دادن ما پیش تو یکبار کم است 
تیغ بر دست ودل ما زدنت نیست ، غمی 
که در این دوره زمانه گل بی خار کم است .
از دل چاه مکش یوسف ما را بیرون 
گرگ در شهر زیاد است و خریدار کم است 
فکر کن پنجره ای رو به هوایی تازه 
دردل تیره وبی رونق انبار کم است 
زندگی رنگ غبار است و فراموشی ، گر 
قاب عکس من و تو سینه ی دیوار کم است 
سید مهدی نژاد هاشمی

/ 3 نظر / 29 بازدید
خیاطی

سلام وبلاگ زیبایی دارید لطفا به منم سر بزنید ممنون

خیاطی

سلام وبلاگ زیبایی دارید لطفا به منم سر بزنید ممنون

خیاطی

سلام وبلاگ زیبایی دارید لطفا به منم سر بزنید ممنون