ما فقیریم فقیر دل بی رونق خویش

حافظانه

از بدو خوب به دیوار پناه آورده است 
یک بغل ابر غم از این همه راه آورده است 
لنگر کشتی نوح است کمان ابرویش 
گرچه با خود پسری غرق گناه آورده است 
سیب در دست و عرق بر لبه ی پیشانی 
شرم روی لب خود خورده ی ماه آورده است 
نفسی تنگ و دلی تنگ تر از یک ماهی
به گدایی به در خانه ی شاه آورده است 
با مترسک نپرد یا بپرد حرفی نیست 
بر سر خالی از احساس ، کلاه آورده است 
آب خوش مایه ی آبادی و اما بیرون 
روزگاری ست که غم از دل چاه آورده است .
نیمه شب وقت مناجات نگاهت با ماه 
غزلی لب به لب آتش وآه آورده است 
سید مهدی نژاد هاشمی

و خداوند به خلق تو تأمل کرده است !
که به ناز نفست باغچه ها گل کرده است 
ما فقیریم فقیر دل بی رونق خویش 
و تورا عشق و جنون غرق تجمل کرده است 
چشم های تو نه آهوست نه گرگی تشنه! 
گرچه چشم همه را مات تزلزل کرده است 
هر طرف می گذری کاخ به کوخی تبدیل -
شده از فرط خجالت ، وغمت گل کرده است 
نه وفاقی نه قراری! هرچه بوده است غمی 
هرکسی از تو به دل داشت تحمل کرده است 
گردش روز وشب ماست مگر چشمانت 
که خداوند تورا مرز تعادل کرده است 
یک طرف ماه رخی نیمه ی دیگر خورشید 
هر طرف روی تورا دور تسلسل کرده است 
چه کسی گفته تسلسل شده باطل وقتی 
صبح وشب با تو خداوند تغزل کرده است .
می پرم از لبه ی بام اگر تیر غمت 
بر شکار دلم از عمد تعلل کرده است .
و خدا خواست تورا پیش خودش جا بدهد 
که مرا پیش قدم رنجه ی تو پل کرده است 
سید مهدی نژادهاشمی

/ 0 نظر / 20 بازدید