شعر معاصر سید مهدی نژادهاشمی

فرادا، همین امروزهای رنگ ِپاییز است 

باور نخواهم کرد فردا را ، غم انگیز است 

.......

باور نخواهم کرد حتی درمیان خواب 

اردیبهشت خاطرت با غم گلاویز است 

-------


از مولوی تا منزوی در من پلنگی پیر 

دلواپس مهتاب روی شمس تبریز است 

--------

کار خدا را باش در من سربداری مست 

خواهان رودرو شدن باخشم چنگیز است 

--------

سال هزار و سیصدو ...وقتی که می آیی 

ثبت است در تقویم ها از عشق لبریز است 

------


گاهی بیا لبخند بر لب، جام می بردست

تا بشکند توبه هرآنکس اهل پرهیز است 

........

از شوکران پرکن برایم جام را ساقی 

قابل ندارد بذل این جانی که ناچیز است 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی

#شعر_پاییز

شعر_انتظار

#شعر_غزل


ماهتاب است براین غمکده تابش دارد 

قصه ی عشق میان من و تو کش دارد 


گرچه برخاک فرو رفته ام اما هردم 

با امیدت هوسم میل به رویش دارد 


مرگ حق است ولی هیچ نگفتند به من 

از چه رو با من دلتنگ تو سازش دارد 


سرخی چشم مرا خرده مگیرآه مکش

دردعشق است اگر اینهمه سوزش دارد 


"عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باش "

صوفی آن نیست که در سینه ی خود غش دارد 


مسخ آرامش دریای پس از طوفان است 

دل اگر پیش نفسهای تو کرنش دارد 


آتشی بر دل فولاد من انداخته ای 

آب دیده شده با روی تو نرمش دارد 



واگذارم مکن ای دوست به چشمان ترت 

چشم تو جمعیتی پیرو داعش دارد 


با دلم راه بیا و بنشین در برمن 

چشم برچشم تو این شعر سرایش دارد 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


M Nj:

M Nj:

ماهتاب است براین غمکده تابش دارد 

قصه ی عشق میان من و تو کش دارد 


گرچه برخاک فرو رفته ام اما هردم 

با امیدت هوسم میل به رویش دارد 


مرگ حق است ولی هیچ نگفتند به من 

از چه رو با من دلتنگ تو سازش دارد 


سرخی چشم مرا خرده مگیرآه مکش

دردعشق است اگر اینهمه سوزش دارد 


"عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باش "

صوفی آن نیست که در سینه ی خود غش دارد 


مسخ آرامش دریای پس از طوفان است 

دل اگر پیش دل سنگ تو کرنش دارد 


آتشی بر دل فولاد من انداخته ای 

آب دیده شده با روی تو نرمش دارد 



واگذارم مکن ای دوست به چشمان ترت 

چشم تو جمعیتی پیرو داعش دارد 


با دلم راه بیا و بنشین در برمن 

چشم برچشم تو این شعر سرایش دارد 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


M Nj:

دل بسته ام به تو و تو دل خسته ای چه سود

حرفی نمی زنی به کِه ،دل بسته ای چه سود 


روح مرا شبیه به موجی به ساحلت 

با دست و پای بسته ی خود بسته ای چه سود 


ای قلب بی قرار به درد چه می خوری 

برآنکه نیست این همه وابسته ای چه سود 


کرم از درون به جان تو افتاده است و تو 

مثل درخت مرده و نشکسته ای چه سود 


جام شراب دست من است و بجای آن 

تو به غروب یخ زده پیوسته ای چه سود 


اردیبهشت را به نگاهت سپرده ام 

یک آن کنار پنجره ننشسته ای چه سود 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


آتش خاموش را از زیر خاکستر در آوردی 

آرزو کردم تو را از جای دیگر سر در آوردی 


از من بد پیله ی بدمست کافر کیش یکباره 

با نگاه نافذت اعجاز پیغمبر در آوردی 



هرچه مخفی کردم از طرز نگاهت چشم هایم را 

بیشتر از رازهای سربه مهرم سر درآوردی 



خود به دست خویشتن پروردمت اما نمی دانم 

از چه بابت بی خیال عشق بال و پر درآوردی 


دلبری کردی و جان کندن برایم غیر ممکن شد 

تا دمار از روزگارم این دم آخر درآوردی 


پشت کردم بر تو تا راه خودم را طی کنم اما 

روی خاک افتادم و از پشت من خنجر در آوردی 


دست خود را باز کن تا "عشق" را مردم بدانند

از وصیت نامه ی سرباز بی سنگر درآوردی 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


دل که در بند کسی باشد رهایی مشکل است 

در قفس جادادن ِ مرغ هوایی مشکل است 


لحظه ی جان دادن و دل کندن از هرچه که هست 

دست در دست کسی باشی جدایی مشکل است 


مثل شاهی که نه قدرت دارد و نه آبرو 

بر دل سنگ خودت فرمانروایی مشکل است 


گرد من سرباز های از نفس افتاده اند 

باچنین وضعیتی کشور گشایی مشکل است 


جای تو محفوظ مانده در دلم با دیگری 

 خوب می دانند مردم جابجایی مشکل است 


کاسه ی عشق تو را در دست دارم هر طرف 

می روم درجستجوی تو گدایی مشکل است


قهوه ی قاجار دارد چشم هایت باچنین

تلخی بیش از حدی مشکل گشایی مشکل است 


گرچه می سوزانی ام بر دل نگیرم هیچ وقت 

بی وفایی کردن ِ بر بی وفایی مشکل است

 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


بده به من دلِ خود را گناه کردن نیست 

گناه کردن ِمن جز نگاه کردن نیست 


مرا بگیر درآغوش خویش محکم تر 

اگر مرام تو بی تکیه گاه کردن نیست 


مراببوس که با بوسه ات شوم گمراه 

اگرچه کارتو جز سربه راه کردن نیست 


چنان خوشم به خیالات تو که یک عمر است 

گناه من بجز این اشتباه کردن نیست 


جنون رسیده به عمری که حاصلش غیر از 

هزار سال دلم را تباه کردن نیست 


مرا بگیر درآغوش خود اگر قصدت 

نگاه کردن ِ با بی پناه کردن نیست 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


گاهی شکست خورده و دلمرده می شویم 

با پای خود به سمت بلا، برده می شویم 

گاهی شبیه غنچه ی تازه شکفته ای 

در فصل های یخ زده پژمرده می شویم 

گرچه شبیه ماه شب چهارده شدیم 

یک آن به خویش آمده افسرده می شویم 

چون ابرهای خسته ی دلگیر بی قرار 

هر سو که می رویم سیه چرده می شویم 

لبخند می زنیم همانند یک انار 

لبخند می زنیم و ترک خورده می شوم اما هنوز در دل ما عشق زنده است 

هرچند مثل دست بدآورده می شویم 

روی خوشی نشان بده ای عشق مدتی ست از هرکه هست و نیست دلآزده می شویم 

#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


ابرو به هم کشیده چلیپای کیستی 

من بر صلیبم و تو یهودای کیستی 


انقدر وسوسه نکنم شام آخر است 

نان و شراب میز مسیحای کیستی 


بر دار می کشند مرا بی انالحقت 

راز منی و جرم هویدای کیستی 


پنهان نکردمت که ببینم به چشم خود 

ماه هزار و یک شب پیدای کیستی 


سرخ است صورت من از این راز سر به مهر 

الهام بخش روح غزلهای کیستی 


محشر به پا شده است به عشق تو در دلم 

حال خوش دو روزه ی دنیای کیستی 


بردار می کشند مرا لااقل بگو 

چشم و چراغ روز مبادی کیستی 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


بگذار از سر وا کنم فصل زمستان را 

راه بدون بازگشت از این خیابان را 


دیوانه کرده ماهتاب کاملت ما را 

دیوانه می خواهی پلنگستان ِ ویران را 


بر این خطوط چهره ام خُرده مگیر آخر 

باید فراموشی نگیرم کنج زندان را 


باهیچکس قسمت نخواهد کرد چشمانم

ماه هلال ابروی مثل تکه ای نان را 


بگذار رودروی من باشند چشمانی 

که بر زمین انداخته این مرد میدان را 


جنگ‌میان من و تو کشته نخواهد داد 

جنگ میان ما هوایی کرده شیران را 


فالی که یارت نیست آخر به چه کار آید 

بگذار تا وارونه گردانیم فنجان را 


دست و دلم با دیدن روی تو می لرزد 

باید چگونه راه برد این نامسلمان را 


باید چگونه عشق را درسینه پنهان کرد 

این قطره قطره اشکهای زیر باران را 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


نمی شود بکنم لحظه ای فراموشت 

مرا بگیر عزیزدلم درآغوشت 


که عشق حرف حسابی سرش نخواهد شد 

که عشق می کند از روی عمد بیهوشت 


اگر چه ساکت و سردی ولی به لطف غزل 

نکرده مشق دلم بی قرار ،مخدوشت 


تو ماهتاب منی که گرفته جانم را 

بنوش خون مرا نوش جان شود نوشت 


به ناتوانی این نیمه جان نگاه مکن 

که شبهه ناک شود دیده ی خطاپوشت 


اگرچه باد شدم کو به کو به دنبالت 

ولی نکرده دلم مثل شمع خاموشت


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


نفرین به آنچه آمدو باخود تورا نداشت

تیری که قصد کرد دلم را خطا نداشت


یک عمر هرچه بود و نبود آزموده ام 

جز شوکران ِ تلخ ،شرابی شفا نداشت 


پیغمبر است چشم تو لیکن دراین حساب

تنها مرا به معجزه ی عشق وا نداشت 


دربند نفس خویشم و بیرون از این مدار

هرجا گریختم به تماشا صفا نداشت 


مجنون شدن نشانه ی شاعر نبودن است 

شاعر شدن به عشق تو چون و چرا نداشت 


سیبی نچیده بودم و در ابتدای راه  

رنج و عذاب دادن ِ من انتها نداشت 

 


تنها سکوت مانده و قلب شکسته ام 

چوب خداست آنچه زدی و صدا نداشت 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


نفرین به آنچه آمدو باخود تورا نداشت

تیری که قصد کرد دلم را خطا نداشت


یک عمر هرچه بود و نبود آزموده ام 

جز شوکران ِ تلخ ،شرابی شفا نداشت 


پیغمبر است چشم تو لیکن دراین حساب

تنها مرا به معجزه ی عشق وا نداشت 


دربند نفس خویشم و بیرون از این مدار

هرجا گریختم به تماشا صفا نداشت 


مجنون شدن نشانه ی شاعر نبودن است 

شاعر شدن به عشق تو چون و چرا نداشت 


سیبی نچیده بودم و در ابتدای راه  

رنج و عذاب دادن ِ من انتها نداشت 

 


تنها سکوت مانده و قلب شکسته ام 

چوب خداست آنچه زدی و صدا نداشت 


سخت است هضم اینکه بگویم به این و آن 

آنکه شکست قلب مرا ادعا نداشت 




#سید_مهدی_نژاد_هاشمی

/ 0 نظر / 65 بازدید