آتشفشان خفته ای در قلب یک کوه است

جا مانده از دامانِ اَمن ِ کشتی نوح است 
مانند ماهی ،خارج از یک تنگ ،بی روح  است 
در چشم های خویش گم کرده خیالت را
چون فال های تلخ قهوه طعم اندوه است 
سنگ صبور داد و بیداد است اما خود 
آتشفشان خفته ای در قلب یک کوه است 
شاعر تو را بازیچه می خواهند این مردم 
گر روی هر درمانده ای قلب تو مفتوح است
آتش زدی بر جسم و جانم آنچه بر باد است 
خاکستر جا مانده از یک نسل ِ نستوه است
دودش به چشم هیچ کس جز من خواهد رفت 
از سوختن سهم تو ناچیزو من انبوه است
سردرگم پس کوچه های دور خواهد شد 
جسمی که در پیراهنش محتاج یک روح است
/ 0 نظر / 40 بازدید