بحر عشق

تویی بی دین و ایمان آنچنان که مثل ِ تو بی دین و ایمان‌نیست 
تماشایی شدی و درد ورنجت از نگاه غیر پنهان نیست 
تماشایی شدی مانند ارگ بم نمی دانی به  این شهرت 
در این عالم کسی مثل تو کاخی یک شبه از درد ،ویران نیست 
مرا مصلوب می خواهی مرا که چون مسیحی مانده ام
نخواهم کرد عادت، باب میل مردم سر برگریبان نیست 
بنوشان جام بعد از جام از خون ِ دل ِ در سینه ی تنگ _
به من که هیچ کس در شام آخر لایق ِاین عشق پنهان نیست 
بپوشان روی خود را تحت ِ تعقیب هزاران چشم رنگارنگ 
نمی دانی مگر پنهان شدن از چشم مردم کار ِ آسان نیست 
مبادا دست هایت را تودر دستان مرگی سرد بگذاری 
وَبا حسرت بگویی بعد از این دنیای فانی جای انسان نیست 
تو سردم دار جنگی نابرابر بامنی ای روح سرگردان 
که جز تنهایی مطلق نماد ِ ازدحام این خیابان نیست 
تویی بی دین و ایمان گرچه من تازه مسلمانم که می داند 
بجز زهر لبت بر قهوه ی فنجان قاجاری به قرآن نیست 
هزاران سال از عمر مرا رد کرده چشمان ِتو بیهوده 
وَتنها مرگ بامن مهربان شد آخرِ عمری ،که آنهم بر دل زخمی این دیوانه ی دلتنگ باران خورده بی روح درمان نیست 
@poemnezhadhashemi
/ 0 نظر / 32 بازدید