غزل . رباعی وسپید

می خواستم از جان بگویم نان امان نداد 
فصل درو نزدیک شد ،باران امان نداد 
باید ورق می زد کسی بخت من و تو را 
اما نمی دانم چه شد طوفان امان نداد 
گرم سفر تا کوچه باغ روشنت شدم 
بغض هزار ویک شب طهران امان نداد 
قلیان و چای قهوه ی قاجار چشم تو
لب تر کنم عشق تو را سلطان امان نداد 
کافر شدی پهلو به پهلویت، لب مرا
تا گر گرفتم از لبت ،ایمان امان نداد
می خواستی بیرون کنم از ذهن خود تو را 
دلتنگی نامرد بی وجدان امان نداد 
منگ تو و گندم مزار عاشقت شدم 
آتش به دامانت زنان شیطان امان نداد .
دنیای تو آباد و دنیای مرا غم ِ
دست تو در دست ستمکاران امان نداد .
باید غزل می رفت زیر چتر آسمان 
بال وپر خوکرده بر زندان ،امان نداد 
مهدی نژادهاشمی


قاصدک ،بال مرا نامه بر مرگ مکن 
باز با قافله ی غم سفر مرگ مکن 
خیره سر باش ولی دست به دامان خودت 
قد و بالای مرا جان به سر مرگ مکن
آسمان آبی چشمان تو را تب دارد 
بال و پر سوخته را دربه در مرگ مکن 
یا نظر باز شو و پنجره ها را بگشا 
یا چنین با دل تنگت ، خطر مرگ مکن 
جنگ سختی است میان من و تو ساده مرا 
چشم در چشم خودت رهگذر مرگ مکن 
جان به جان دادن ما را که شهید غزلیم 
این همه باب دلت در نظر مرگ مکن .
کج نکن راه مرا آخر عمری ،خود را
بیش از این هم قدم کورو کر مرگ مکن 
مهدی نژاد هاشمی

(بابا غم این زخم ها پایان ندارد)
بابا به همراه خودش ،نانی ندارد 
این ابر های خسته ،بارانی ندارد 
من دوستت دارم که این پایان سکوت 
سرد مرا از خود نرنجانی ندارد 
بایک نگاهت تل خاکستر نشینم 
ویرانه دیگر عمق ویرانی ندارد 
بر باد رفتم حال وروزم رانبینی 
دیگر برایم دل بسوزانی ندارد 
مثل متون کهنه ی تاریخ ،عشقت 
جز مرگ شاعر ،هیچ تاوانی ندارد .
افتاده ام در پیچ و تاب چشم هایت
این راه دیگر هیچ پایانی ندارد
مهدی نژاد هاشمی

دارم هوسی دربه در گیسویت 
من زنده ام از غبار خاک کویت
ناز نفس عشق که سرسبزم کرد 
لاحول ولا قوة الا رویت

در راه کویر یا که دشتم ای عشق 
یک عمر به دنبال تو گشتم ای عشق
من زنده ام انگار نه انگار ...چه بد !
از خیر تو عاقبت گذشتم ای عشق

 

 با این همه فکر های خامم چه کنم 
یا نیمه شب زهر به کامم چه کنم 
من زنده ام اما به نگاهی ساده 
انداخته ای مرگ به دامم ، چه کنم

!من زنده ام و این همه می پرهیزی 
انگار بجز جسد ندیدی چیزی 
هرچند که در ظاهر خود دنبال ِ
هم زیستی مسالمت آمیزی


 دیوارها ،دیوارها ،دیوارها ،حتی
از چشم های گیج من بیزار ها حتی
یک روز بالا می روند آرام تا مهتاب 
از من برای دلخوشی ،آوارها حتی
ته مانده ی جام مرا پاشیده بر دیوار 
هم خواب هم بیدار هم هوشیار ها حتی 
در خواب خرگوشی به سر بردند صبرم را 
پشت سکوت لب به لب بیدار ها حتی .
حالا چه فرقی می کند من را بخوانی تو 
از تیتر جنجالی ترین اخبار ها حتی .
اینجا قفس با آسمان فرقی ندارد تا 
گم می شود بال و پر بسیار ها حتی .
بازیچه ی چشمان خود را پس بگیر از من 
بازنده ی عشقم اگر هنجار ها حتی....
سید مهدی نژادهاشمی

 احساس کردم ، شب نشین شانه ات نیست 
موی رهایم زیر چتر شانه ات نیست 
باران که می بارد نگاهت فرق دارد 
بارانی ام همرنگ سقف خانه ات نیست 
دیگر دلی مانند صخره روبروی 
موج غم لبخند معصومانه ات نیست 
وقتی که مرداب است برکه های اینجا
ماه وپلنگ منزوی دیوانه ات نیست 
روز مبادایت مبادا که ببینی 
دستی بجز افسوس زیر چانه ات نیست 
افسانه می بافند، مردم دوست دارند 
در من نشان از شانه ی مردانه ات نیست 
افسون و افسانه تویی که چشم مردم 
ایمن میان خواب از افسانه ات نیست .
می خواهمت چون خواب خوش ،هرچند فرقی 
در طالع این شانه با آن شانه ات نیست 
می خواهمت آبادی نایاب هرچند 
دنیای من چیزی بجز ویرانه ات نیست 
سید مهدی نژادهاشمی

عزل دوم شاطر عباسی

عاشق شدو زمان و زمین را بهانه کرد
آوازه ی بهشت برین را بهانه کرد 
یوسف فروش بودو دراین شهر بی فروغ 
بازار نامناسب دین را بهانه کرد 
پروین شعر های زنان زمانه بود 
بر روی تاج اشک نگین را بهانه کرد 
گفتم تفاهم من وتو بر سر دل است 
دست قضا به دامن چین را بهانه کرد
چون سیروسرکه بردلم افتاد خاطرش 
حال خراب چله نشین را بهانه کرد .
یک عمر آرزوی دلم را به باد داد 
حال خراب چله نشین را بهانه کرد 
مهدی نژاد هاشمی

ساعت 23

غزل شاطر عباسی از 89

عاشق که شد زمین وزمان را بهانه کرد 
سرخوردگی هر دو جهان را بهانه کرد 
چهره به چهره روی مرا بر زمین که زد 
تنگ غروب بی هیجان را بهانه کرد 
گفتم مپیچ گیس سیاهت به بخت ما 
آشوب دست باد خزان را بهانه کرد 
در قلب ما نشست و گذشت و به یک نگاه 
آنرا شکست و تیرو کمان را بهانه کرد 
می خواستم بنوشد از این جام شوکران 
ابرو به هم کشید و مکان را بهانه کرد 
در مجمع خصوصی دل حرف عشق بود
بی التفات لقمه ی نان را بهانه کرد .
دیوار بینمان به ثریا سرک کشید 
احساس قد کشیده برآن را بهانه کرد 
فصل درو نبود و بدون ملاحظه 
دل می برید و سود و زیان را بهانه کرد 
گفتم بمان بدون نگاه به دور دست...
آبادی بدون نشان را بهانه کرد .....
سید مهدی نژاد هاشمی
9/4/1389

در قلب پاره پاره ، نگاهت چه می کند 
فکر و خیال گاه به گاهت چه می کند 
نیلوفری کبود در اوهام پنجره 
تا دور دست ، چشم به راهت چه می کند 
دنیای بی وجود در این چاله ی سیاه 
قرص هزار و یک شب ماهت چه می کند .
از من بپرس بادل آواره های شهر 
بن بست چشم های سیاهت چه می کند 
مهمان نکن مرا به غم خویش یا نپرس 
در قلبم اشتیاق گناهت چه می کند 
قربان تو سرآمد جمع من و تو چیست 
آتش که می رسد پر کاهت چه می کند 
با موی روسپید من و روسیاهی ام 
روز و شب سپید و سیاهت چه می کند .
گرگی که در حوالی من زوزه می کشد 
در عمق بی حواسی چاهت چه می کند 
سید مهدی نژادهاشمی

مرا به دست خودم می کشند بی غم ها 
عجب حکایت تلخی شدند آدم ها
گرفته اند به بازی من و تو را با هم 
به یمن باکره گی بی قرار مریم ها 
شبیه کشور درهم شکسته افتادیم 
به اسب تازی بیگانه ها و محرم ها
غرور له شده ی چشم یار می فهمد
نمانده روی خوشی ، پشت خیر مقدم ها
هوای معجزه دارند در حوالی تو 
که می زنند به دیوانه خانه شبنم ها
.
به استخوان بزند زهر چشم ها ، دیگر 
نمی دهند شفایی تمام مرهم ها 
سید مهدی نژادهاشمی

یک پنجره باز است به روی هوست
جان من و جان تو و ناز نفست
بی روی تو آسمان ندارد لطفی
بگذار که عادت بکنم بر قفست


بر دامن زمین و زمان پر گذاشتی 
یک آسمان هوای ، کبوتر ، گذاشتی 
سامان گرفت زندگی تو ، برای ما 
تنها ، جهان ِ بی درو پیکر ، گذاشتی 
در قاب بی حواسی ِ چشم ِسپیده دم 
پس کوچه های تنگ و معطر ، گذاشتی 
روی رگ ِ حسادت اطرافیان ِ خود 
ابرو که نیست ، تیزی خنجر گذاشتی
اردیبهشت روی تو از دست رفتنی ست 
وقتی که سر به دامن ِ آذر گذاشتی 
بیچاره دامنی که بر این باد می رود 
بیچاره دامنی که برآن ، سر گذاشتی 
از خون دل پریم و تو در پیش پای ما 
یک شیشه عطر تازه ی قمصر گذاشتی 
.
پر ، پر، کلاغ پر ، قد و بالای یار ، پر
زخم تبر به سینه ی پرپر گذاشتی 
.
هابیل ِ ماجرای تو بودم ولی چه سود ؟!
مرگِ مرا به دست برادر گذاشتی 
سید مهدی نژادهاشمی

چشم تو مرا به جنگ خود تنها برد
در پیش من و تو آبرویم را برد
من زنده ام آخرش ، شبیه آنکه
دسمال سپید خویش را بالا برد

می جنگی و من نه زنده ام نه مرده
دلتنگی و من شبیه یک سر خورده
با سنگ نشسته ام سخن می گویم
این عشق تو آبروی من را برده

من زنده ام و نفس کشیدن سخت است
تقصیر تو نیست ، مشکل ِ این بخت است
جان من و موی تو گره خورده به هم
از بابت ، عشق من ، خیالت تخت است

من زنده ام آخر به بهاری که تویی
آرام بگیرم از قراری که تویی
این کوپه نمی رود به راهی دیگر ...
با اینکه جدا شد از قطاری که تویی

 

ای کاش همیشه در کنارت باشم
یا چشم به در، در انتظارت باشم
من زنده ام آخر که دمی بنشینی
پهلوی منی که بی قرارت باشم

 
Like ·  · Share
 


می توان 
پشت همین پنجره 
دلتنگ 
تا غروب برایت دست تکان داد
گلهای پرده 
تور پهن کرده اند 
دامن گیر شود
روبه آسمان 
روبه دریا
رو به کهنسالی اساطیر
اگر شب را از دست برداری
با شانه های ارغوانی 
با سرخی غروب 
با دستهای غرق اقاقی 
پلک می بندم 
خواب می بینم 
زنی با مداد آبی 
نیلوفری می کشد 
تا مرداب 
سنجاق سری دیوانه را فراموش نکند 
مهدی نژادهاشمی

بخت تو برگه ی فالی ست که بسیار بلند است !
عطر تو،موی پریشان تو ،دیوانه کننده است !
برکه خو کرده به آهو منشی ِ شب و مهتاب 
که به صیادی ما، گاه کمان ،گاه ،کمند است 
موج احساس تو پیچیده در این شعر که گویی... 
مثل یک پنجره باز به معراج پرنده است 
قرص ماه است خیال تو به هنگام تبسم 
گر چنین قهوی لب سوز لبت ،شاه پسند است 
عشق در چشم تو انگار دمیده است چراغی 
که سراپرده ی آبادی آن ،خیره کننده است 
جاذبه داری و اوقات به کامند به عشقت 
آه ، خندیدن تو مصدر شیرینی قند است 
گاه گاهی نظر لطف بینداز به این سمت 
روح این آینه بی روی تو بی شک شکننده است 
گر چه از عطر تو سرمست شده شعر به کامت 
پدر عشق بسوزد که چنین قافیه مند است .
رفتی از پیچ وخم حادثه سویی که نیایم 
ولی این عشق دراین قلب پدر سوخته زنده است 
من که مبهوت تو وچشم سیاهت شده ام! ،کاش نپرسی؟
ساده فرق من و آهونفسی چند به چند است !
موی خود را مده بر باد سحر خانه ات آباد... 
تاکه بند دل ما بر سر یک موی تو بند است 
سید مهدی نژادهاشمی


که نه از تو خبری بود 
نه از آبادی 
حالا 
سراغم را نگیر 
مگر از غروب 
چترت را کنار بزن بارانم 
کفش هایت را در بیاور 
کویرم
زیر پوستم نفوذ کن از اعماق قلبم سر در بیاور 
پرد ها را که میزنی کنار 
هنوز از جای پایت 
نسیم دریا می وزد 
مهدی نژادهاشمی
بگذار تمام شهر
به این شعر بخندند !
آنقدر 
که ریش درختان استوایی کج شود 
پنگوئن های قطب 
روی تکه های یخ شکسته 
عربی برقصند 
دوستت دارمت !
رنگ هوایی داشت 
که بی دلیل 
در امتداد افق 
به دنبال خورشید می دوید
ارغوانی متایل به سوختن...
حالا 
ما می توانیم تمام شب را 
با ستاره های دامنت تقسیم کنیم 
سیاه و سپید بچرخیم 
سیاه و سپید بخندیم 
سیاه و سپید ، اصلن ولش کن 
رنگ ِ پریدگی من 
ربطی به راه های مسدود شده ندارد 
ما فصل تابستانیم 
میان چله ی برف 
که هیچ گاه 
دیگر ازآن ما نیست 
.
.
.
مهدی نژادهاشمی
 
دیوار بود و از دل تنگم خبر نداشت !
این عشق بی پدر ،ثمری جز ضرر نداشت 
در سینه ام نشست به سنگینی جنون 
بی شک پرنده بود ولی بال و پر نداشت 
گفتند آخراین ،شب بد یمن می رود 
یلدای انتظار من و ما سحر نداشت 
کار تمام عالم و آدم به غم کشید 
هر کس رسید پا قدمی غیر شر نداشت 
این آسمان خسته ی از درد بیش از این 
جای گلایه نیست که جز گوش کر نداشت .
خود را به آب و آتش دنیا زدم ولی 
دیوار های دوروبر شهر در نداشت 
آرام تر برقص اگرچین دامنت 
پس لرزه ای به غیر غم و دردسر نداشت .
حوا شدی که آدم تو باشم آخرش 
مشق دلت برای دلم جز خطر نداشت 
باور کنید دست و دلم را از این گزند 
از روی عمد هیچ کسی بر حذر نداشت !
.
بند دلی اگر شده باید به آب داد ....
رویای باغ دسته گلی بیشتر نداشت 
سید مهدی نژادهاشمی

از من دلم را بُرده ای خاتون قاجاری 
آورده عطر خوش ،نفس هایت به عطاری 
وقتش شده از خود بزن بیرون که مهر و ماه 
بر خیزد از آیینه بندانهای زنگاری 
فکرت بهانه می دهد دست دل ودینم
بگریزد از آغوش تنگ چار دیواری
نیلوفرانه قد بکش ،تا کوچه ی مهتاب 
گامی بیا نزدیک تر گر حوصله داری !
این ابرهای تیره را از خود بران امشب 
بیرون بیاید ماهتابان از عزاداری 
می خواهمت قدر نگاه لیلی و مجنون
بیرون بزن از قاب عکس کنج انباری 
خاتون من گاهی بزن بیرون از این نقشه 
عطر خوشت بر خیزد از قلیان قاجاری
مهدی نژاد هاشمی

از دست قهوه های قاجار ی دهانم سوخت 
می خواستم نفرین کنم خود را ،زبانم سوخت 
فکر تو نادرشاه را هم وسوسه کرده 
از هرم الماس تنت هندوستانم سوخت 
مستعمره کردی دلم را بیش از این ها تو 
تا سالهای سال مغز استخوانم سوخت 
موسی نبودم شوق دیدن داشتم اما 
از برق چشمان سیاهت دودمانم سوخت
بیچاره آنکس که دلش را می زنی آتش 
بیچاره تر من که تو را روح و روانم سوخت
می خواستم درد دلم را بشنوی آخر
حرف دلم در بغض های بی امانم سوخت .
بال و پرت را پس بگیر از خواب شبهایم 
تا پلک واکردم تمام آسمانم سوخت .
ققنوس شبهای غزل خوانی چشمانت 
کاری به دستم داد آخر آشیانم سوخت .
حس پرنده داشتم ،این آخرین فرصت 
بی آنکه چیزی از نگاه تو بدانم ،سوخت 
مهدی نژادهاشمی

دربقچه ی مهتاب آوردی خیالت را
وقتی که می بندی به صد ترفند شالت را 
چله نشین حسرت انگور های لعل !
باخمره ها میزان نکن تحویل سالت را
با فال حافظ می کشی از سینه ها بیرون 
آوازه ی عاشق کشی خط و خالت را 
باید چگونه وا کند از پیچش مویت !
بال و پر غرق به خون احتمالت را
یک پنجره باز است رو به آسمان اما!
پیشانی ام ،تب کرده لمس سیب کالت را 
تنها منم! ؟یا روزگار گرگ پروده
تا مرز باران می کشاند ایده آلت را 
چشمان خود را بسته ای بر روی احساسم
باید بپرسم از درو دیوار حالت را
نادیده میگیری مرا باشد خیالی نیست
وامی کنم طبق روال عشق! بالت را
مهدی نژادهاشمی

خیالت 
عصر حجر نیز !
سینه ی سنگ ها را می شکافد
دختر تاک 
به زنده به گور شدنت 
ایمان نداری! 
همه چیز در ذهن تو می گذرد
اینجا 
درختان بسیاری 
لنگ ظهر به دنبال سایه هاشان می گردند 
دختر تاک !
دیشب در امتداد آرزوهایت 
رگهای بریده ات را
روی بالشم جا گذاشتی 
و من بجای تو 
اینبار
از خواب برنمی خیزم
سید مهدی نژادهاشمی

یکبار

بجای تمیز کردن پنجره ها
به حس روزنامه هایی که
خمیازه می کشند 
توجه کن 
اینبار 
دوست داشتنت را آگهی کرده اند
مهدی نژادهاشمی

دلم بی تو به این آلونک ِ دلباز راضی نیست
به آهنگ بنان بی دلبرِ طنّاز راضی نیست
نگو که عشق در دنیای تو اسباب بازی بود!
دلم برگرمی ِ دستِ عروسک باز راضی نیست 
شبیه پادشاهی مست ِ پیروزی در این میدان 
دلت جز بر زمین افتادن ِ سرباز راضی نیست!
من و ما را جدا از هم نکن آشوب می گیرم
خدا از چشم های تفرقه انداز راضی نیست 
از این بی آبرویی ها نمی دانم چه می خواهد ؟
اگر شیطان به این حس ِ جهنم ساز راضی نیست 
.
بگیر از تلخی فنجان قهوه چشم هایت را 
نگاهم جز به فال خواجه ی شیراز راضی نیست 
.
از این نیل نگاهت بگذردیا نگذرد، قلبم 
به پیغمبر شدن بی لذت اعجاز راضی نیست 
.
بیا با خود دگرگون کن جهانی را که این دنیا 
به این اشعار سرد ِ صد من و یک غاز راضی نیست 
.
پرنده می شوم اما بدون تو دل تنگم 
به این بام بلند و فرصت پرواز راضی نیست
سید مهدی نژادهاشمی

عشق تو آخر مرا در ناتوانی می کشد 
مثل پیری خسته در اوج جوانی می کشد 
بی تو سربازی زمینگیرم ولی احساس تو
با کبوتر ها دلم را آسمانی می کشد 
یک گلوله ،راه گم کرده مرا بی دردسر
می رسد از راه و روزی ،ناگهانی می کشد 
دوستت دارم ولی آشفته بازار جنون 
عاقبت این عشق را از بد گمانی می کشد 
بی خیال تو به هر سو میرم آخر مرا 
فکر اینکه روز وشب با دیگرانی می کشد 
سر به بالین از پر قو می گذاری نیمه شب 
غم مرا بی آنکه تو چیزی بدانی می کشد .
طرح لیلی می چکد از پیچش دیوار ها 
یک نفر را مثل مجنون روانی می کشد! 
غربت موی تورا قد می کشد،روح مرا
گچبری خانه های سازمانی می کشد 
سید مهدی نژاد هاشمی


آه ...
همین سیگار
ناگهانی شروع شد 
با اولین نگاه 
ریه هایم را سوزاند
نفس کشیدی!
معتاد تر شدم 
یک روز ترکت می کنم 
مثل همین پکهای غیر ارادی 
همین راهی که از ابتدا 
پایانی نداشت 
همین دلتنگی 
ریشه دوانده تا وسط دریا 
تا کف دستم
تا عرق ریزان و خرما پزان بندر
غرق می شوم 
کناره می گیری 
کافر می شوم 
پیامبری! درست شبیه نوح 
عشق کفر است 
کفری که حتا فرزند خود را از آب نمی گیرد
چه رسد به آتش 
بیهوده ابراهیم شده ام
موج آبی چشمانت روح ندارد 
حس ندارد 
لمسم نمی کند 
هنوز هم زیر آب ماه را می بینم 
شعله می کشد 
می سوزاند
دستم را بگیر 
می ترسم
غرق می شوم 
من هنوز یاد نگرفته ام زیرآب نفس بکشم 
لااقل یادم بده چگونه ترکت کنم 
مهدی نژادهاشمی


چشمم به در و پنجره ی باز کسی نیست
از من بگریزید که دیوانه ام امشب
ناز ِ نفسم در خور ِ آواز کسی نیست
تضمین نکند هیچ کسی ، خانه ات آباد
ویرانی من ، خانه برانداز کسی نیست
.
گم می کنی ام پشت ِ بیابان ِ نگاهت 
دیوانگی ام نیز خبر ساز کسی نیست
.
با خود ببرم تا ته ِ گور آینه ای که 
صدآینه صندوق چه ی راز ِ کسی نیست
سید مهدی نژاد هاشمی
 
Like ·  · Share

از کف دستهای بریده بریده 
به سیگار
به دود شدن فصل ها
از پاییز خواندم نگران نباش !
سر نوشت تو همین است
سربازهای زیادی از این خطوط گذشته اند
بی آنکه بازگشتی در کار باشد
کف ِدستهایت
فاجعه است
زندگی ات
مالامال بغض و جنگ
بسیار دل می بازی
بسیار حکم می کنند
بسیار می میری!
هر لحظه عاشق می شوی
عاشق تمام فصل های زمین
اما 
در انتها جز سربازان شکست خورده از جنگ باز نمی گردند
چشم هایت
زندگی ات
کوچت
زنی است با گیس های شرابی
لبهایش
موسیقی پنهان طبیعت
اما
آسمان تو ابری ست 
و باران نمی بارد
رویایت
تصویر ماهی است وسط آبهای راکد
کافی ست تنها دستت را دراز کنی
ناپدید می شود
من
کف ِ دستهای بسیاری را گرفته ام
طالع بسیاری را خواندم
اما هیچ راهی را اینچنین بن بست ندیده ام
بزرگ راه ها
اینجا منقطع می شوند
بی آنکه به زندگی باز گردند
سر نوشت تو
مالامال از عشق است
اما
روی لبه ی تیغ 
حافظ می خوانی
بوف کور می شنوی
سر نوشت تو
تنها
در جاده های بریده بریده ی کف دستت نوشته شده
جایی که تمام کوچه ها
تنها اسم تو را دارند
تنها
و هربار از جنگ بازمی گردی
به سراغ دَرِ هر خانه ای میروی
تنهایی ات
پر رنگ تر می شود
و تو هنوز هم دل می بازی ...
مهدی نژادهاشمی

این ماه تا آن ماه 
فرق دارد 
کناره میگیری !ماه حسادت می کند 
دریا زیر بار کلمات نمی رود
دوست داشتنت هم دشوار
دشوار تر از 
آسمان و زمین 
سنگ و پرنده 
سنگین تر از تهران نفس می کشد 
تا رگهایم متورم تر نشد !
تپانچه ات را بردارد
این خیابانها سرب به اندازه ی کافی ندارد 
جمجمه ام بوی پرنده می دهد 
پسوند فامیلیت می خواهد تهرانی باشد یا تبریزی !
پلک می زنی درختهای دوروبرت خشک می شوند
رشد می کنی آنقدر که جایی برای فریاد نمی ماند 
سکوت سرشار از فریاد یا آه 
شهر ِمن در ازدیاد ِ چشم ها به غارت رفته 
گلوله ای بی امان 
اولین گنجشک از شاخه می افتد 
پاییز یا برف 
یا باران 
هیچ زخم خورده ای از هلال یا دلت قرص ات آویزان نیست 
همه و همه اش منم
خواب و خیال 
جرعه جرعه می میرم 
و تو هنوز داری .... می روم !
سید مهدی نژادهاشمی


/ 0 نظر / 10 بازدید