دلتنگ آینه شده سنگی که داشتیم

دلتنگ آینه شده سنگی که داشتیم 

حسِ غریبِ ماه و پلنگی که داشتیم 


با منزوی چنین و چنان از غمت مگو 

آزرده می شود دل ِ تنگی که داشتیم 


آبادی ِ هزاره یمان را به دست خویش  

خانه خراب کرده کلنگی که داشتیم 


باید گذشت از بدو خوبان روزگار 

باید گذشت از سر جنگی که داشتیم 


بامن بیا که دل بزند عمق چشم هات 

سرگرم خودکشی ست نهنگی که داشتیم 


با ظلمت نشسته به گیسوی خود مشو 

دلخون بی قراری چنگی که داشتیم 


با بوسه بر جبین تو چون مهر و ماهتاب 

باید زدود لکه ی ننگی که داشتیم 


شلیک کن شو به سینه ی این شعر نیمه جان 

با آخرین فشنگ تفنگی که داشتیم 



باشد که باز زنده شود دولت دلت

با جنب و جوش شهر فرنگی که داشتیم 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی

/ 0 نظر / 34 بازدید