سوی سقاخانه ی پایین ابرویت مکش


سهم ما از هوست گیس رها در باد است 
چار دیواری تقویم دل ما ویران 
بی خبر از همه جا مملکتت آباد است 
زندگی هیچ به تو گیر نداده است مگر
خاطرت شادو دل سر به هوایت شاد است 
عطر پیراهنت انگار شفا بخش شده 
که هواوهوست کوری مادر زاد است 
پشت پا می زنی از عمد به تنها ماندن 
لااقل پیش نکش جام حیا را با دست 
می روم مثل پلنگی بشوم درد اگر 
چشم آهوی تو عمری است که با صیاد است 
دل تو قرص تر از ماه و پلنگ ما را 
عطش خواستنت کار به دستش داد است 
باقی عمر به رسوایی ما سر خوش باش 
طشت ما از لبه ی بام خدا افتاد است
‎کتاب : مترسکی که به هیزم شگن پناه آورد آدرس تهیه تهران  میدان انقلاب پاساژ فروزنده خانه شاعران   آخر خواستنت سلطنت بر باد است  گره روسری ات یک غزل آزاد است  مژده می داد کسی باد صبا می آید  سهم ما از هوست گیس رها در باد است  چار دیواری تقویم دل ما ویران  بی خبر از همه جا مملکتت آباد است  زندگی هیچ به تو گیر نداده است مگر خاطرت شادو دل سر به هوایت شاد است  عطر پیراهنت انگار شفا بخش شده  که هواوهوست کوری مادر زاد است  پشت پا می زنی از عمد به تنها ماندن  لااقل پیش نکش جام حیا را با دست  می روم مثل پلنگی بشوم درد اگر  چشم آهوی تو عمری است که با صیاد است  دل تو قرص تر از ماه و پلنگ ما را  عطش خواستنت کار به دستش داد است  باقی عمر به رسوایی ما سر خوش باش  طشت ما از لبه ی بام خدا افتاد است‎
رحم کن بخت مرا هم رنگ گیسویت مکش 
این پلنگ پیر را دامان آهویت مکش 
شوکران دارد لب و ابروت نیش عقرب است
مست های بی سروپارا به کندویت مکش 
این همه لب تشنه ی سر به بیابان داده را 
سوی سقاخانه ی پایین ابرویت مکش 
می زند آتش به کل شهرها ،این لشکر
مست نادر شاه را تا خال هندویت مکش 
من که عمری باب دل رقصیده ام باساز تو 
لااقل بند دلم را بر النگویت مکش 
مردم آخر از غم عشقت ولی باپای خود 
دیگران را کام تلخ نوش دارویت مکش 
سید مهدی نژادهاشمی
زخم ها کاری ست اما جای مرهم ها کم است 
مردمان بی معجزه ماندند ! مریم ها کم است 
شب که می آید غم عشق تو افزون می شود 
در مصاف تن به تن با شب همه غم ها کم است 
هرکسی با وهم خود دل به دل تو میدهد 
سخت اما شانه های قرص محرم ها کم است 
بیش از این ها دوستت دارند اما همچنان
نغمه ی داوودی از این خیر مقدم ها کم است 
عطر سیب گونه هایت شهر را آشفته است 
بی قرار سینه ی تنگ تو آدم ها کم است 
میل پرواز است اگر با خیل دلداران تو 
یک نفر عیسی منش درجمع بی غم ها کم است .
راه عشق است و هزاران نوع نیرنگ وخطر! 
رهروان بی سر خط مقدم ها کم است .
دوستت دارند شاعرها ولی دیوانه ای 
مثل من مابین انبوه مصمم ها کم است 
سید مهدی نژادهاشمی
ساعت دقیق رأس غم بی نهایت است 
این شعر های دل زده از روی عادت است 
اردیبهشت هم بشود می جهننمد 
اردیجهنمم بشود خود غنیمت است 
وقتی سکوت لب به لب چشم های توست 
آدم شدن به نوبه ی خود یک غرامت است 
دلتنگ و سر به زیر برایم دعا نکن 
بالت شکست خورده تر از استجابت است 
وقتی قفس به دور لبت حجم می تند 
پرپر زدن برای من اوج حماقت است 
تنها مرا به حال خودم واگذار کن 
تنها مرا که بی تو فقط ناسلامت است 
مانند پادشاه زمین خورده ات شدم 
حس می کنم وزیر دلم بی کفایت است 
با دشمنان دوست تفاهم رسیده ام 
قلبم برای کشتن تو بی لیاقت است 
سید مهدی نژادهاشمی
پابه پای تو زرد خواهد شد! ، چهره ی سرخ ِشمعدانی ها
تو در آغوش ماه می مانی در فراسوی بی نشانی ها !
بین دیوار و در ، بجا ماندی، نفست قطع می شود گاهی
می کشد تیر بازوانت در قحط سالی ِ مهربانی ها
دردهای نگفته ای داری ! درتنت عطر خاک پیچیده
بغض ِدلگیر ِابر، خواهد شد از نگاه تو بی زبانی ها
دست و پایت گره به غم خورده ، بر زمین خوردنت جهانی را ـ
می کشد ِ سمت از غمت مردن ، در زمستان ِ بدگمانی ها
شرم دارم بگویم از فصلی که درآن سینه سرخ ها زخمی
می شوند از سیاهی فهم ِ مردم ِ مست ِکامرانی ها
بی کبوتر جهان ندارد لطف! ، آسمان تا همیشه بی معنی ست !
چه بگویم ! چه می شود فهمید ! از تب و تاب دل پرانی ها
دست پایت به غم گره خورده ، تا تبر ها تو را بسوزانند
جگر آسمان ترک خورد از ، سینه ی تنگ ِ ناتوانی ها
آسمان اشک ِخون به پایت ریخت ، رفتی و رفتنت غروبم کرد
طاقتت، طاق تر شد از دوری ، که شدی هرم آسمانی ها
.
آه از دفتر غزلهایی ، که سیاه است مثل دنیایم
بی اردات به تو چه می خواهم ؟! گوشه ی گیج شعرخوانی ها
.
باز عطر بهانه در راه است دل معطربه عشق شد، ای کاش...
هرکجا محفلی به پا باشد ، باشد اینطور ، میهمانی ها
سید مهدی نژادهاشمی
فکر تو با قلب تو ، مانند من یک دست نیست 
من کویری خشک، در مشک تو باران هست ؟! نیست ؟!
مو پریشان می کنی ملت هوایی می شوند 
ناز تو تنها برای من به غیر شست ، نیست 
عطر کوه و دامن دشت و بهار آورده ام 
سمت تهران سر خیابان ها ترافیک است ؟!نیست ؟!
بی تو رویایی نخواهد بود دیگر هیچ جا
دوستت دارم ولی دیگر نگاهت مست نیست ؟!
دوستت دارم ولی چشمان تو دیوانه وار 
آنکه راه درد را بر قلب من می بست نیست 
از خدا پنهان نباشد از تو پنهان کردنیست 
درد عشقت در دلم محکوم چفت وبست نیست 
از همین جا داد خواهم زد تو را تا انتها... 
در تمام شهر تهران مثل من بد مست نیست....
سید مهدی نژادهاشمی
چشمان تو آنقدر که تاثیر گذار است 
هرکس که تورا دیده به دنبال شکار است 
گیسوی پریشان تو آشوبگرانه 
سرسلسلهٔ طره فشانان بهار است 
هرکس که به تو خیره شود زنده نماند 
در دام تو افتاده ی بی راه فرار است 
از عشق بپرهیز دلم این دل وحشی 
در کشتن دیوانه ی خود سابقه دار است 
بد بخت تر از کوپه ی در حال فرارم 
این عشق جدایی من از ریل قطار است .
از بس که ترک بر دلم انداخته چشمت 
لبخند من از طایفه ی بغض انار است 
از اهل قبور است که فهمیده ام اینرا 
از تو احدی دل بکند خود لت و پار است 
من میروم از این درو دیوار بنالم 
چشم تو خمارست ،خمار است ،خمار است 
سید مهدی نژاد هاشمی

....................
از سال 88
اگر چه درنفس خود هوای عالی داشت 
رفیق خلوت من نبض خشکسالی داشت 
غروب بود و غزل با تشنج مهتاب 
دلی شکسته و پر خون در این حوالی داشت 
دوگوی آتش خرماپز ان بندرگاه 
دوقوی سرکش و یک دامن شمالی داشت 
به با وقاری خود شهره ی درختان بود 
به روی شانه دمادم شب شلالی داشت 
رفیق خلوت من منتظر نبود ولی... به قدر فاصله، یک صندلی خالی داشت درون قهوهٔ تلخ ته غزلهایم 
پریچه وار رهاورد خوش خیالی داشت 
پرنده بود ولی روی گونه های خودش 
تم ستاره شدن در دل اهالی داشت 
عجب حکایت تلخی وعطر سنگینی 
به یمن لهجه ی مهتاب پرتقالی داشت .
.
پرنده رفت ولی ماجرا تمام نشد 
هنوز رد عبورش در این حوالی بود...
سید مهدی نژادهاشمی

خورشید به اثناء دمیدن نرسیده است 
از چشم تو یک قطرهٔ باران نچکیده است 
این پنجره باز است ولی خیر سر تو 
مرغی به هوای دل تنگت ،نپریده است 
سر سبز ولی میوه ی کالیم که شیطان 
مارا به هوس از سر یک شاخه بریده است
طوفان منشی در رگ ما بوده و اما 
در کوچه ی ما عطر نسیمی نوزیده است 
باید به کجا از درو دیوار بنالیم 
روزو شبمان هردو سیاه است و سپیده است 
ای دل گله کم کن که دراین دیرخرابات 
آهو منشی از رگ تقدیر رمیده است 
هر کس به طریقی نظر لطف به ما کرد 
مارا به بهایی که خودش خواست گزیده است .
شمعیم که در معرض بادیم کماکان 
شمعیم که تا شعله کشیدن نکشیده است 
تا بوده همین بوده وتاهست... ببینید 
دوروبرمان هرچه درخت است خمیده است 
سید مهدی نژاد هاشمی
se

/ 2 نظر / 11 بازدید
مهاجر

سلام بسیااااااااااار زیباااااااااااا بود موفق باشید

آیه های شاعرانه

سلام انتشار کتاب"مترسکی که به هیزم شکن پناه آورد"را به شما تبریک میگم