مرا به جرم نکرده به دیگران نفروشی !

 


گیس بر باد مده شعله کشان می سوزد 
در تب وتاب تنت نصف جهان می سوزد 
چشم تو آینه بندان نظر بازی هاست 
که به ناز نفست،پیر و جوان می سوزد 
خشک و تر فرق ندارد که در این برزخ جان 
هرکسی پاش بیفتد به میان می سوزد 
سعدیا ناله مکن هم نفس عشق کسی ست 
کز دل و جان به نهان ،شعله کشان می سوزد 
حافظ از خال لب و تو به قدح... وای به من... 
این منِ ساده که بی نام و نشان می سوزد .
با تو هر کس بنشیند به خدا خواهد دید 
کوه طور است دوچشمت که ازآن می سوزد 
اول راه دلش خوش و سرانجام، تنش 
در تب وتاب تو بی حدس و گمان می سوزد 
سید مهدی نژاد هاشمی

 

نه پریشان تو را دل نگران می گویند! 
نه به ناز نفست ،مشک فشان می گویند !
پیر دردی که دل شعله نداری در باد !
ظاهرالامر تورا گرچه جوان می گویند
محرم تو نشود جز قلم مشکی شب 
محرم درد تورا فرشچیان می گویند 
کار و بار تو نه سکه است !نه موهایت را 
نبض بازار طلا در نوسان می گویند 
زندگی نیست چومرگ است ولی تدریجی...
فلسفه داشتنش را گذران می گویند
.
.

کشته ی عشق زیاد است ولی سنگ دلان 
سکته را علت مرگ همگان می گویند 
فین کاشان مزین به دل خونین را 
تیغ لغزیده به روی شریان می گویند 
دل سپردن به تورا مفتی سیبستانها 
جرم ناکرده ی این آدمیان می گویند 
سید مهدی نژادهاشمی


با رفتنت طوفانی از غم را به پاکردی
هرجا که رفتم آسمان راجابجا کردی
پروانه های زخمی از بیراهه ها یت را 
یک جور دیگر باشبستان آشنا کردی
من ماندم و ماه و پلنگ چشم تبدارت 
درد مرا با منزوی بی انتها کردی
با منزوی محشور بودن عالمی دارد 
بی منزوی بغض مرا هم بی صدا کردی 
می خواستم با شاطر عباس صبوحی ، لب
را بر لب سرد تو بگذارم حیا کردی 
قامت نبسته بودی اما دست وپابسته 
تنها برای باورت کردن دعا کردی 
سجاده ات عطر خوشی میداد اما تو
تنها مرا با دلبریت بی خدا کردی
سید مهدی نژادهاشمی

دل زمین و زمان بند تار موی تو باشد 
جهان و هرچه که باشد ،فدای روی تو باشد 
که گفته مردم مستت وفای عهد ندارند 
هرآنکه لب زده بر غم ،درآرزوی تو باشد 
به حال خود بگذارد بهشت و هرچه درآن است 
جمال حور نجوید دوان به سوی تو باشد 
تفألی که به سعدی زده است جام جهان بین ...
تمام عالم وآدم به جستجوی تو باشد 
اگر چه رگ به رگش را بریده دختر این تاک 
دلش خوش است که روزی می سبوی تو باشد .
هزار مرتبه شعله به جان خویش دوانده است 
اگر نسیم بیاید غبار کوی تو باشد 
سید مهدی نژادهاشمی

تیغ بر دست و دلم می زنی و شاکی نیست 
گر به خون تشنه ای ای دوست مرا باکی نیست! 
کوه دردم که همه بر سر من داد زدند 
خون دل می خورم از جبر که پژواکی نیست 
من اگر دم بزنم نصف جهان خواهد سوخت ...
از همین رو دلم از هیچ کسی شاکی نیست 
شرط عقل است که آهو بگریزد از دام 
وای بر دل دل من چون دل شکاکی نیست !
کمرم زیر غمت تاب نیاورد و شکست 
سربه زیریم بجز خلسهٔ غمناکی نیست 
بس که در پیرهن از تاب وتبت سوخته ام 
جز کفن سوخته در این قفس خاکی نیست .
آب پاکی نشود ریخت به دستم ای دوست! 
چاک پیراهن من حاکی ناپاکی نیست 
سید مهدی نژادهاشمی

مرا به جرم نکرده به دیگران نفروشی !
قرار نیست که تو با تمام شهر بجوشی 
قرار بود از اول دلی به تو نسپارم 
قرار بود ولیکن نه صبر ماند نه هوشی ...
حکایتی شده اینکه همیشه گوش بزنگی 
چه میشود که از این پس چو موج غم نخروشی 
همیشه خنجر کاری و زخم دوست زیاد است 
مگر تو فتنه شناسی کنی و چهره نپوشی 
زمین حکایت افتادن به روزسیاه است 
به غیر طالع مرداب نیست هرچه بکوشی 
اگر چه فصل زمستان تنیده پیله ی مارا 
خوشم بهار بروید از انتظار و خموشی 
مرا به دوش غزل میبرند سمت خرآبات
اگر تودل برهانی و جام صبر ننوشی .
تورا به عالم وآدم به جان خود نفروشم 
اگر چه بی تو بیفتم به حال خانه به دوشی 
سید مهدی نژادهاشمی

/ 0 نظر / 24 بازدید