گلچین غزل 2

اد گیر افتاده د گیسوی تو پشت پایت نیمی از شب ریخته
بر گریبان تو لکه، ننگ نیست قطره ای خورشید از تب ریخته

 

برچلیپای بزرگ آسمان چار گوشه ابروباد افتاده است
باز "خطاط سه گونه خط نویس1" در دوات شب مرکب ریخته

وای از آن باده که در جام نخست رند عالم سوز ریزد روی خاک 
آه از آن کاسه که از ظرفیتش جای می در بزم تو لب ریخته

این چنین که در خیابانهای شهر فتنه برتن کرده عریان پوشی ات
آتش دوزخ به جانم افکند برتن تبریز اگر تب ریخته

تب مرا افکنده در دریاچه ای که درآن دریاچه ماه افتاده است 
وآن دو مرغابی مست جفت رقص باد نخوت توی غبغب ریخته

هرنفس که می کشم در سینه ام آتش ات را شعله ورتر می کند 
آنچه برمی اورم دودی ست که اشک از چشم مخاطب ریخته

باد درآن گیسوان حیله باز مثل یک ماهی به تورافتاده است 
تور در قلاب پیچیده ست و دام توی دریا نامرتب ریخته

زهر این تاریکی بی انتها از گلو تا استخوانم رفته است 
آه ازآن خورشید مرده در افق آه از این شیهای کوکب ریخته

صالح سجادی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393
 
 

هرکه مثل تو به پروانه شباهت دارد!
پایبندیش به افسانه شباهت دارد!

این منِ مانده به جا از غم عشق آشفته
بیش از پیش به دیوانه شباهت دارد

بغض تا خِرخِره ام پر شده و دنبالِ
آنچه هستم که به یک شانه شباهت دارد!

ریخت آوار جدایی سر من٬ بعد از تو
خانه ٬انگار به ویرانه شباهت دارد

شهر بی تو شده شیرازِ شراب آلوده
مسجدش نیز به میخانه شباهت دارد!

نشد از صید شدن تجربه ای کسب کنم
دامَت انقدر که به دانه شباهت دارد!

هر که از من پی تو خواست نشانی گفتم
آشنایی که به بیگانه شباهت دارد...

میرفواد میرشاه ولد

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393
 
 

شب که شد،تاری بیاور؛یک بغل آواز هم
شورِ تحریر"بنان" را، پنجه‌ی"شهناز"هم
شب که شد سکر تمنای تو بیرون می‌زند
از خم سربسته ، و از شیشه های باز هم
شب که شد،آوازی از دیوان شمس‌الدین خوش‌است
دست و پا یاری کند، رقصی شلنگ انداز هم
باید‌امشب از حصار تَنگ تهران وارهی
نشئه‌ی قونیه باشی،تشنه‌ی شیراز هم
روزهای آخر اسفند مستم کرده‌است
گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم
خواستم یک لحظه از یاد تو بگریزم،ولی
نام تو تکرارمی‌شد، در صدای ساز هم
مستی نامت چنان عقل از سرم انداخته
که هراسم نیست از این شهر پر سرباز هم
صبح آمد،باید از خواب تو برخیزم ببخش
آفتاب‌ آمد تو را از من بگیرد، باز هم
آرش شفاعی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : دوشنبه بیست و ششم آبان 1393
 
 

 

گُلم از این چه زیباتر، بگویی دوستت دارم
ببوسی کنج لب هایم گره برداری از کارم

نمی دانم چه اِکسیری بر آن لب ها نهان داری
که حتی شوکران باشی لب از لب بر نمی دارم

نه می سوزانی ام کامل نه جان می بخشی ام، امّا
چه بی رحمانه می خواهی معلّق بر سر دارم

تو را دیدم دلم لرزید همچون بم که ویران شد
شدم ارگی فرو مرده ببین، درگیر آوارم

منم دهقانِ سرتاپا فقیر و پاپتی، افسوس
به عشق بی نصیبِ دختر خانی گرفتارم

چه می خواهی از این بهتر، تو لیلا باشی و مجنون
منِ بی نامِ بی سایه که تنهاییست دلدارم

خیال این غزل ها پُر شده از جای پاهامان 
من و تو، ( ما ) ی آن یک شب در افکارم

به دنبالت فرو میلغزد این چشمان بارانی 
ولی حتّی در این باران به چشمانت وفادارم

علی نیاکوئی لنگرودی
۱۳۹۳/۰۸/۲۶
تهران

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393
 
 
منظور من از دیدنت اصرار نبود و
تکرار غم و غصّه ی بسیار نبود و

 

چشمان پدر سوخته ی شاخه نباتت
ای کاش فقط در پی آزار نبود و

جایی که شده یوسف دل مفت مسلّم 
گور پدر هر که خریدار نبود و

خلخال به پا کردی و دل از همه بردی
لعنت به حسودی که دلش یار نبود و

معجون سیانور و عسل از لب مستت
هر کس که چشید این همه بیمار نبود و

لیلای منی هر چه کنی قسمتم آزار
مجنون توام گرچه در اشعار نبود و

تا شعله ی موییست به سر شانه ی لختت
می سوزم و تقصیر من این کار نبود و

تصویر دل انگیز گل اندام زنی که
آشفته مرا کاش ستمکار نبود و

ای وای از این همهمه ی وهمِ خیالی
صدها وَ و وَ کاش در این کار نبود و..

علی نیاکوئی لنگرودی
۱۳۹۳/۰۸/۲۳
تهران

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393
 
 
 

خون عشاق ِ قسم خورده رقیق است چقدر 
بر زمین ریختنش دست رفیق است چقدر
گره ِ زهد ِ تو را وا نکند چشم تری 
ذکر خیر نفست طی ِ طریق است چقدر
ساحلت امن و دلت قرص و هوایت صاف است 
سهم ما از هوس دوست دریغ است چقدر
لحظه ی آمدنت دیر ولی رقتنِ تو 
مثل برهم زدن پلک دقیق است چقدر
کوه تفتیده ی از حوصله دارد چشمت 
در دل جنگل ِ ما ترس ِ حریق است چقدر
.
من مسلمان ِ نگاه ِ تو شدم کافر کیش
جام لبهای تو از عهد عتیق است چقدر
پس زدی عشق مرا رفتم از این شهر ولی 
قلب تو با دل بیگانه شفیق است چقدر 
2

دیگر برای شهر نمانده دل و دماغ 
دارند می برند تو را از میان باغ 
اصلن حکایت غزلِ عاشقانه ای 
افتاده است گوشه ی دلگیر یک اتاق 
دور از غم ِ روابط سرد سیاسی است 
از دیپلماسی من و تو پشت اختناق 
با من نجنگ قصد تهاجم نداشتم !
تقصیر دیگران شده افتاده اتفاق 
جنگی میان دو طرفِ شعر پارسی
جنگ میان ِ سبک خراسانی و عراق 
من با سر بریده ی خود مشق می کنم 
تو مثل دختران عرب روی ریگ داغ 
آرام تر برقص که بادی اگر وزید 
شهری نگیرد از گل دامانت احتراق 
تنها صلیب سرخ بشر پشت چشم توست 
اما نمی کند کمک این بوسه های داغ
از داغ جنگ مانده به پیشانی ام جنون 
سرخ است آسمان من از سیلی نفاق
دیگر به لطف قصه نخوان توی گوش شهر 
پایان راه دربه در لانه شد ، کلاغ 
سید مهدی نژادهاشمی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393
 
 
من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشد
صدای گریه ی تنهایی اش شنیده نشد

 

من آن شهاب شرار آشنای شعله ورم
که جز برای زمین خوردن آفریده نشد

من آن فروغ فریبای آسمان گردم
که با تمام درخشندگی سپیده نشد

من آن نجابت درگیر در شبستانم
که تار وسوسه بر قامتش تنیده نشد

نجابتی که در آن لحظه های دست و ترنج
حریر عصمت پیراهنش دریده نشد

من از تبار همان شاعرم که سروِِ قدش
به استجابت دریوزگی خمیده نشد

همان کبوتر بی اعتنا به مصلحتم
که با دسیسه ی صیاد هم خریده نشد

رفیق من ! همه تقدیم مهربانی تو
اگرچه حجم غزل های من قصیده نشد

محمد سلمانی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393
 
 

چه استراحت خوبی است در جوار خودم
خودم برای خودم با خودم کنار خودم

همین دقیقه که این شعر را تمام کنم
از این شلوغ ِ شما می روم به غار خودم

به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد
به گوش او برسانید رهسپار خودم

چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی
کنار پنجره باشم در انتظار خودم

گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید
خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم

اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر
دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم


احسان افشاری

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : شنبه بیست و چهارم آبان 1393
 
 
بفرما؛آخرش این شد؛هزاران شهر دور از هم
دوتامان غرق تنهایی و محو حالتی مبهم
خیالت خام شد؛بردند از ما مهربانی را
حواست پرت شد؛خشکید باغ عشقمان کم کم
فراق اینجاست می بینی؟ اگر دقت کنی حالا
جدایی را نگاه کینه توزت کرده ؛ خاطر جَم
از آن وقتی که خودخواهی به دنیامان فرود آمد
گمانم غصه ی دوری نشسته در دل آدم
تو گفتی راستی را دوست می داری ولی آخر ـ
تمام قول هایت شد ؛ شبیه منحنی ها ؛ خَم
پُر از زهرند انگاری عسل ها در نبود ِ تو
شراب ناب هم انگار مخلوط َ ست با یک سَم
پس از تو حال من خوبست؛یک تصویر میخواهی؟
شبیه ساعتی بعد از وقوع زلزله در بَم
جواد مزنگی

 

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : جمعه بیست و سوم آبان 1393
 
 

ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﻭﻗﺘﯽ بیــــــاید  ﻣﻦ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮَﻡ !

ﺟﺒﻬﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ،ﺑﻼﯾﯽ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸــــﻮﻡ ..

ﯾﮑﺪﻓﻌﻪ ﭘُﺮ ﻣﯿﺸﻮﻡ،ﺳَﺮ ﻣﯿﺮﻭﻡ،ﺭُﺥ ﻣﯿﺪﻫﻢ 

سیل و توفان! ﺍﺗـــﻔﺎﻗﯽ ﻧﺎﮔﻬــــــﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

ﻣﯿﭙﺮﺩ ﭘﻠﮑﻢ ﺧﺸﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻮﻡ،ﺍﻣﺎ ﺑﺒﯿﻦ ... 

تا تو ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ ﺩﭼﺎﺭِ ﻣﻬﺮْﺑـﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ !

ﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻡ ﻣﯿﺒﯿﻨﻤﺖ ﺣﺎﻟﻢ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ_ 

ﺗﺎﺯﻩ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻏﻨﭽﻪ ﻫﺎﯼِ ﺷﻤﻌﺪﺍﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ …

ﺧﯿﺮﻩ ﺩﺭ ﻣﻦ ! ﻫﻤﭽﻮ ﺑﺮﻓﻢ،ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ! ﺁﺏ ﮐﻦ 

ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺯﺭﺩ ﻭ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...!

ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﮔُﻞ ﻣﯿﮑُﻨﺪ ﻟﺒﻬﺎﻡ ﻗﺮﻣﺰ ﭼﻮﻥ ﻟﺒﻮ، 

ﯾﮏ ﺯﻥِ ﻗﺎﺟﺎﺭﯼِ ﺍﺑﺮﻭ ﮐﻤـــﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

ﭼﺎﯼ ﻣﯿﻨﻮﺷﻢ ﺑﻪ ﯾﺎﺩَﺕ،ﻣﯿﺨﻮﺭَﻡ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺗِﻠﻮ ...! 

ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻟﺖ، ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺎﻧﯽ ﺁﻥ ﭼﻨــــﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

ﻓﮑﺮ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﻭ ﺁﻏﻮﺷﯽ به گرمایِ جنوب 

ﻗﻠﻪ ﯾﯽ ﮔﺮﻣﺎﺯﺩﻩ ! ﺁﺗﺸﻔﺸﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

 

ﻣﯿﺮﻭﻡ ﺍﯾﻦ ﺳﻮ ﻭ ﺁﻥ ﺳﻮ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩِ ﻣﻮﺝ ﻭﺍﺭَﺕ

ﮐَﺸﺘﯽِ ﺑﯽ ﻧﺎﺧﺪﺍﯾﯽ ﺑﺎﺩﺑﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ !

 

ﻏﯿﺮ ﺗﻮ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻡ

ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﯽ ﻧﺎﻡ ﻭ ﻧﺸﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

ﻣﯿﺸﻮﺩ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ! ؟ﯾﺎ ... ﻧﻪ ! ﻓﮑﺮﺕ ﻫﻢ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ! 

ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻓﺎﺗﺢ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ! 

ﺳﻤﯿﻪ ﺁﺯﺍﺩﻝ

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : جمعه بیست و سوم آبان 1393
 
 


چرا جز درد چیزی سویم از هستی نمی آید
سراغم آشنایی جز تهیدستی نمی آید !

چه امیدی که از خاکم بروید شاخه ای گندم
که مویی نیز بیرون از کف دستی نمی آید

قسم بر هفت سقف آسمان و هفت خط مِی
که در دنیا رفیقی بهتر از مستی نمی آید
بنیامین دیلم کتولی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : جمعه بیست و سوم آبان 1393
 
 
هردمی شاعر نگاهت را به یاد آورده است
رونق خوبی به بازار کساد آورده است

پنحره دارد تقلا می کند تا وا شود
عطر گیسوی ترا انگار باد آورده است

عطر گیسویت نه تنها این غریب خسته...که
عابران جاده را حتی به داد آورده است

نازنین شاید برای حفظ اندامت, خدا
در کتاب نازنینش "ان یکاد" آورده است

نیستی! سرمای این که نیستی در طبع من
توی اوج فصل گرما انجماد آورده است

بعد از این در زیر پلها زندگی خواهم نمود
بسکه لبهایت برایم اعتیاد آورده است

بارها در دشمنی با عشق کم آورده ام
بارها در دوستی با من زیاد آورده است

 

محمد اکرام بسیم

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : جمعه بیست و سوم آبان 1393
 
 
 

 

تویی نتیجه ی آن فعل ناپسندی که-
گذشته است از آن بیست سال و اندی که...
که کوه کوه مرا سنگ سنگ می گردی
شبیه بره به دنبال گوسفندی که...
شبیه زاغ, نه! مانند لاشخور, نه نه!
شبیه مورچه بر روی کله قندی که...
چقدر زیر قدم هات له شدم, چه قه در
هنوز از من بیچاره دل نکندی که!
تویی زبانه ی آتش که می چرد در باد
منم به زیر لبت دانه ی سپندی که...
تویی که قفل بزرگی شدی, کلیدت گم...
منم که پشت همان قفل, توی بندی که...
تمام این همه با خنده ی تو شد آغاز
گلم! به روی کسی بعد از این نخندی که...

محمد اکرام بسیم

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : جمعه بیست و سوم آبان 1393
 
 
 
 
 



 
شوره زاری ست درندشت، زمینی که منم
مزن اردو به بیابان ِ چنینی که منم
مانده ام تا پس از این باز چه خواهید ربود
تو و دنیای تو از بی دل و دینی که منم
نه همانی تو که بی شکوه بمانی یک عمر
و بسوزی و بسازی به همینی که منم
سفرت سبز، گل تازه بهارم!، تا  کی
- پای این کهنه خزانی بنشینی که منم؟ 
خاک اگر باغ بهشتی شده باشد، بانو
باز از آن میوه ی ممنوع نچینی که منم!
گاهی آهی بزند راه ِ سفر را؛ هشدار!
گوش مسپار به آوای حزینی که منم
می شوی گیج و گم و گنگ، مبادا بزنی
لب به آمیخته ی شکّ و یقینی که منم
شان انگشت تو بالاتر از این هاست؛ بشوی
دست از انگشتر ِ بی نقش و نگینی که منم
فتح این قلّه نفس می طلبد؛ خالی کن 
سینه از خاطره ی خاک نشینی که منم
ته ِ این درّه پلنگی ست؛ اگر یک ذرّه
آفتابی شوی ای ماه!، ببینی که منم 
بس که بالا و بلایی، به شکارِ دل تو
کارگر نیست کمانی و کمینی که منم
شمع و شعله کشی ِ آخرش و ... یعنی که
- دل بکن از نفس بازپسینی که منم
شب ِ تبدار ِ تو را اندکی آرام نساخت
آه از این ماه - از این قرص گچینی - که منم
ما چه هستیم؟: دو تا باهم ِ بی هم!، از بس
نه من آنم که تویی و نه تو اینی که منم. 
خلیل ذکاوت
 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393
 
 
رف مردم را نکن باور پشیمان می شوی
حال و روزت را نکن بدتر پشیمان می شوی

 

غنچه کی با زور دستان کسی وا می شود؟!
لحظه ای که غنچه شد پرپر پشیمان می شوی

ای که در این نا به سامانی رها کردی مرا
آب آنجا که گذشت از سر پشیمان می شوی

عاقبت مرداب شد رودی که در گودی نشست
*از تقاص و کینه ات بگذر پشیمان می شوی

مثل شیرینی که خود راحت به تخت شاه رفت
می روی اما بدان آخر پشیمان می شوی

محمد مقدم

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393
 
 
باغ در زردی پاییز تماشا دارد
قدر یک فرصت ناچیزتماشا دارد
بعد یک عمر غم در به دری، بی خبری
شمس در گوشه تبریز تماشا دارد
زاغ از ترس مترسک بدنش می لرزد
اتفاق سر جالیز تماشا دارد
خانه خانه ده ما روی به ویران شدن است
حمله لشگر چنگیز تماشا دارد
شب دلواپسی ما سپری خواهد شد
دیدن صبح دل انگیز تماشا دارد

 

محمد شکری

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393
 
 
هان ای فرشته ی شب ویرانیم بیا 
مهتاب کوچه های پریشانیم بیا

 

از پشت میله های کسالت به بال عشق 
پرواز کن کبوتر زندانیم بیا

یخ بستم از تداوم این سایه های سرد 
خورشید روزهای زمستانیم بیا

در ژرفنای وحشی این ورطه گم شدم 
ای ساحل جزایر مرجانیم بیا

در کنج گریه های غریبانه سوختم 
ای تکیه گاه شانه ی بحرانیم بیا

دست مرا به آن طرف جاده ها رسان 
آرامش پس از شب طوفانیم بیا 
نظری بقا شاعر اردبیلی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393
 
 
دختر ِ سعدی! هلاک ِ بوسه ای شیرازی ام
آنقدر مســـــــتم که حتا با لبی هم رازی ام
تا که بابا "مشــرف الدین" برنگشته زود باش
کمتر از اینها بده با خنده هـــــــایت بازی ام
مادرت من را نبیند پشــــــت ِ در، بد میشود
/ 0 نظر / 14 بازدید