کوه الونداست بار شانه هایم بیشتر

تا بوده من پیاده ام و تو سواره ای 
لعنت به روی تو که چنین ماه پاره ای 
گرگی ست در دلم که به شور نگاه تو 
جان می کند هنوز به تنها اشاره ای 
حافظ مگر دوچشم تو را دیده که چنین 
از هم گسسته دانه ی هر استخاره ای 
تو بیش از این که سخت گره می زنی به زلف 
بر بخت های بسته شده راه چاره ای 
تنها کبوتری که از این بام می پری 
پس لرزه ات نشسته به هر پامناره ای 
با من غریبگی نکن آخر عزیز من 
تو نیز مثل روح من از یک قواره ای 
تو مثل من اسیر گناه نکرده ای 
در ماجرای آدم اگر هیچ کاره ای 
باید نگفت وسوسه در تاروپود ماست 
باید نگفت در دل شب تک ستاره ای 
دریا تویی به وسعت چشم غزال ها 
بیچاره دل دلی که شود تخته پاره ای 
ساحل کجاست غیر وقارو متانتت ؟!
دریا کجاست بر لب صحرا کناره ای 
سید مهدی نژادهاشمی


پنجره باز است اما مانده ام کنج قفس 
کوه الونداست بار شانه هایم بیشتر 
گرچه بی بال وپرم کردی ندارم شکوه یی 
فکر تو از خویشتن کرده رهایم بیشتر 
هرچه دردت بیشتر باشد لبم خشکیده تر 
گرگم و باران که می بارد... دوایم بیشتر 
حال من خوب است لبخندی به لب دارم ولی 
خنده دارد طعم تلخ گریه هایم بیشتر .
عطر تو پرکرده این پس کوچه ی تاریک را 
داده ترجیحا" عطا را بر لقایم بیشتر 
شب پر از خون دل و جام از می ومن از خیال.... 
میروم فرقی کند حال و هوایم بیشتر 
سید مهدی نژادهاشمی
 
 
آن آرزوی گم شده مهمان دیگری ست 
در طالع من و ته فنجان دیگری ست 
زخمی ست در دلم که مداوا نمی شود 
درد من است و در پی درمان دیگری ست 
دامان من پر است از اشک و سپیده دم 
دست و دلش گرفته به دامان دیگریست
من شانه های حسرت خود را گرفته ام 
او جان پناه موی پریشان دیگری ست 
آبادیم همیشه ازان کلاغ هاست 
آبادیش مترسک چشمان دیگری ست .
ویرانه ام چنانچه کسی شک نمی کند 
این تل خاک بی سرو سامان دیگری ست 
این صبح بی فروغ که لبخند می زند
گم کرده راه حسرت ایوان دیگری ست 
سید مهدی نژادهاشمی


/ 1 نظر / 15 بازدید
یزدانی

با پلخمون نگاهت چغوک دلمون زدی.... بسیار لذت و استفاده بردم از وبلاگ فاخرتان افتخار می کنم به همشهری های نازنینی مثل شما...[چشمک][قلب]