مرد

مطمئن باش خوبم 
آنقدر خوب 
که می توانم روی پاهایم بایستم 
بی آنکه سرگیجه بگیرم
آنقدر که بی نفس تنگی به آسمان نگاه کنم 
آنقدر که بدون اینکه 
دستم روی قسمت چپ سینه ام باشد 
ساعتها بنشینم 
روی همین صندلی کافه نگاهت کنم 
آنقدر نگاهت کنم که باورم شود نیستی
خیابان با من کنار نمی آید 
پیاده رو، پیاده ام کرده  روی صندلی باشم
خیلی وقت است می خواهم 
اعتراف کنم 
بیفتم زمین 
ولی نمی شود 
مثل پدری در عروسی دخترش نمی شود به زمین بیفتم 
آنهم پیش چشم همه 
باید حفظ ظاهر کرد حتی در نداشتنت 
همه چیز خوب است 
حالا فقط چند قدم مانده 
دری را باز کنم 
که خواهد گفت 
چگونه خواهم مُرد 
/ 0 نظر / 12 بازدید