کتاب

آخر خواستنت سلطنت بر باد است 
گره روسری ات یک غزل آزاد است 
مژده می داد کسی باد صبا می آید 
سهم ما از هوست گیس رها در باد است 
چار دیواری تقویم دل ما ویران 
بی خبر از همه جا مملکتت آباد است 
زندگی هیچ به تو گیر نداده است مگر
خاطرت شادو دل سر به هوایت شاد است 
عطر پیراهنت انگار شفا بخش شده 
که هواوهوست کوری مادر زاد است 
پشت پا می زنی از عمد به تنها ماندن 
لااقل پیش نکش جام حیا را با دست 
می روم مثل پلنگی بشوم درد اگر 
چشم آهوی تو عمری است که با صیاد است 
دل تو قرص تر از ماه و پلنگ ما را 
عطش خواستنت کار به دستش داد است 
باقی عمر به رسوایی ما سر خوش باش 
طشت ما از لبه ی بام خدا افتاد است 
مهدی نژادهاشمی

ازکتاب : مترسکی که به هیزم شکن پناه آورد 
جهت تهیه کتاب تهران میدان انقلاب پاشاژ فروزنده خانه شاعران مراجعه نماید 
‎آخر خواستنت سلطنت بر باد است  گره روسری ات یک غزل آزاد است  مژده می داد کسی باد صبا می آید  سهم ما از هوست گیس رها در باد است  چار دیواری تقویم دل ما ویران  بی خبر از همه جا مملکتت آباد است  زندگی هیچ به تو گیر نداده است مگر خاطرت شادو دل سر به هوایت شاد است  عطر پیراهنت انگار شفا بخش شده  که هواوهوست کوری مادر زاد است  پشت پا می زنی از عمد به تنها ماندن  لااقل پیش نکش جام حیا را با دست  می روم مثل پلنگی بشوم درد اگر  چشم آهوی تو عمری است که با صیاد است  دل تو قرص تر از ماه و پلنگ ما را  عطش خواستنت کار به دستش داد است  باقی عمر به رسوایی ما سر خوش باش  طشت ما از لبه ی بام خدا افتاد است  مهدی نژادهاشمی‎
در قلب پاره پاره ، نگاهت چه می کند 
فکر و خیال گاه به گاهت چه می کند 
نیلوفری کبود در اوهام پنجره 
تا دور دست ، چشم به راهت چه می کند 
دنیای بی وجود در این چاله ی سیاه 
قرص هزار و یک شب ماهت چه می کند .
از من بپرس بادل آواره های شهر 
بن بست چشم های سیاهت چه می کند 
مهمان نکن مرا به غم خویش یا نپرس 
در قلبم اشتیاق گناهت چه می کند 
قربان تو سرآمد جمع من و تو چیست 
آتش که می رسد پر کاهت چه می کند 
با موی روسپید من و روسیاهی ام 
روز و شب سپید و سیاهت چه می کند .
گرگی که در حوالی من زوزه می کشد 
در عمق بی حواسی چاهت چه می کند 
سید مهدی نژادهاشمی
دیوارها ،دیوارها ،دیوارها ،حتی
از چشم های گیج من بیزار ها حتی
یک روز بالا می روند آرام تا مهتاب 
از من برای دلخوشی ،آوارها حتی
ته مانده ی جام مرا پاشیده بر دیوار 
هم خواب هم بیدار هم هوشیار ها حتی 
در خواب خرگوشی به سر بردند صبرم را 
پشت سکوت لب به لب بیدار ها حتی .
حالا چه فرقی می کند من را بخوانی تو 
از تیتر جنجالی ترین اخبار ها حتی .
اینجا قفس با آسمان فرقی ندارد تا 
گم می شود بال و پر بسیار ها حتی .
بازیچه ی چشمان خود را پس بگیر از من 
بازنده ی عشقم اگر هنجار ها حتی....
سید مهدی نژادهاشمی

احساس کردم ، شب نشین شانه ات نیست 
موی رهایم زیر چتر شانه ات نیست 
باران که می بارد نگاهت فرق دارد 
بارانی ام همرنگ سقف خانه ات نیست 
دیگر دلی مانند صخره روبروی 
موج غم لبخند معصومانه ات نیست 
وقتی که مرداب است برکه های اینجا
ماه وپلنگ منزوی دیوانه ات نیست 
روز مبادایت مبادا که ببینی 
دستی بجز افسوس زیر چانه ات نیست 
افسانه می بافند، مردم دوست دارند 
در من نشان از شانه ی مردانه ات نیست 
افسون و افسانه تویی که چشم مردم 
ایمن میان خواب از افسانه ات نیست .
می خواهمت چون خواب خوش ،هرچند فرقی 
در طالع این شانه با آن شانه ات نیست 
می خواهمت آبادی نایاب هرچند 
دنیای من چیزی بجز ویرانه ات نیست 
سید مهدی نژادهاشمی
مرا به دست خودم می کشند بی غم ها 
عجب حکایت تلخی شدند آدم ها
گرفته اند به بازی من و تو را با هم 
به یمن باکره گی بی قرار مریم ها 
شبیه کشور درهم شکسته افتادیم 
به اسب تازی بیگانه ها و محرم ها
غرور له شده ی چشم یار می فهمد
نمانده روی خوشی ، پشت خیر مقدم ها
هوای معجزه دارند در حوالی تو 
که می زنند به دیوانه خانه شبنم ها
.
به استخوان بزند زهر چشم ها ، دیگر 
نمی دهند شفایی تمام مرهم ها 
سید مهدی نژادهاشمی
بر دامن زمین و زمان پر گذاشتی 
یک آسمان هوای ، کبوتر ، گذاشتی 
سامان گرفت زندگی تو ، برای ما 
تنها ، جهان ِ بی درو پیکر ، گذاشتی 
در قاب بی حواسی ِ چشم ِسپیده دم 
پس کوچه های تنگ و معطر ، گذاشتی 
روی رگ ِ حسادت اطرافیان ِ خود 
ابرو که نبود ، تیزی خنجر گذاشتی
اردیبهشت روی تو از دست رفتنی ست 
وقتی که سر به دامن ِ آذر گذاشتی 
بیچاره دامنی که بر این باد می رود 
بیچاره دامنی که برآن ، سر گذاشتی 
از خون دل پریم و تو در پیش پای ما 
یک شیشه عطر تازه ی قمصر گذاشتی 
.
پر ، پر، کلاغ پر ، قد و بالای یار ، پر
زخم تبر به سینه ی پرپر گذاشتی 
.
هابیل ِ ماجرای تو بودم ولی چه سود ؟!
مرگِ مرا به دست برادر گذاشتی 
سید مهدی نژادهاشمی

رحم کن بخت مرا هم رنگ گیسویت مکش 
این پلنگ پیر را دامان آهویت مکش 
شوکران دارد لب و ابروت نیش عقرب است
مست های بی سروپارا به کندویت مکش 
این همه لب تشنه ی سر به بیابان داده را 
سوی سقاخانه ی پایین ابرویت مکش 
می زند آتش به کل شهرها ،این لشکر
مست نادر شاه را تا خال هندویت مکش 
من که عمری باب دل رقصیده ام باساز تو 
لااقل بند دلم را بر النگویت مکش 
مردم آخر از غم عشقت ولی باپای خود 
دیگران را کام تلخ نوش دارویت مکش 
سید مهدی نژادهاشمی

دلتنگ و رو سیاه شدم هم بساط غم 
نگذار آخرش بشوم کیش و مات غم 
پاشیده اند بر سر من سالیان سال 
همکاسه های شب زده ،نقل و نبات غم 
چشم و چراغ مردم دنیا برای من 
بر پانکرده است مگر سور وسات غم 
گیسو مپیچ دارو ندارم تویی ،به باد 
پس داده ام تو را سر خمس و زکات غم 
گیسو مپیچ دست ودل من ندیده جز 
از لحظه ی تولد خود تا وفات.... غم .
از بس که گیس های تو ماتمکده شده 
دنیا قلم زده است مرا بادوات غم
روزی اگر دل تو برای دلم گرفت! 
دنبال من نگرد ، بجز مختصات غم 
سید مهدی نژادهاشمی

ساعت دقیق رأس غم بی نهایت است 
این شعر های دل زده از روی عادت است 
اردیبهشت هم بشود می جهننمد 
اردیجهنمم بشود خود غنیمت است 
وقتی سکوت لب به لب چشم های توست 
آدم شدن به نوبه ی خود یک غرامت است 
دلتنگ و سر به زیر برایم دعا نکن 
بالت شکست خورده تر از استجابت است 
وقتی قفس به دور لبت حجم می تند 
پرپر زدن برای من اوج حماقت است 
تنها مرا به حال خودم واگذار کن 
تنها مرا که بی تو فقط ناسلامت است 
مانند پادشاه زمین خورده ات شدم 
حس می کنم وزیر دلم بی کفایت است 
با دشمنان دوست تفاهم رسیده ام 
قلبم برای کشتن تو بی لیاقت است 
سید مهدی نژادهاشمی



/ 2 نظر / 13 بازدید
حمیدرضانادری

سلام مهدی جان اگر موافقی شعرهای هم رو تو وبلاگ یکدیگر بذاریم خبر بده توهم شعرامو بخون

مهاجر

عاااااااااااااااااااااااااااااااالی بود