گلچین غزل

 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : دوشنبه هشتم دی 1393
 
 
 

به تو ای آینه از خسته ترین قاب، سلام
گل نیلوفــــر خوابیده بــه مرداب ، سلام

ای دو چشم تو دوتا شیخ ابوالعشوه ی ترک

مست قیلوله و لـــم داده بـه محراب ، سلام

آخرین نسل به جامانده ی ترسابچه گان

مــغ هندوی از آتش زده سرخاب، سلام

ای همه روی تو، ابروی تو ازبوی تو مست

چشم آهـــوی تو و خــوی تو نایاب، سلام

مژه در مژه که نه پنجه ی پنجاه پلنگ

پرقــوی سر مویت دم سنجاب، سلام

لف و نشر دو لبت غرق در ایجاز نمک

قدو بالای تـو سرمصدر اطناب، سلام

ای هــم آغوشی ما، دیـــو در آغـوش پری

رقص ماهی بچه در قلعه ای از آب، سلام

بهترین حالت ممکن شدن امر محال

سر بــه گرداب قرار سر نوّاب، سلام

پابه پا شاه و گدا، شاه شما،بنده گدا

مرگ بــــر جمله رعایا و به ارباب سلام

معتکف در دهنت هر چه که دندان طلبه

بــه سخنران زبان ، مرجـع طلاب، سلام

در گره خوردگــــی مـــــرز نگاه من و تــــو

شمع می گفت به آن گوهر شب تاب، سلام

در بیامیز و نیاویز بـــه آن ابـــــروی کــج

چشم توماهی و ابروی تو قلاب، سلام

چشم اگر دید تـو را سجده ی واجب دارد

پلک می افتد و می گوید در خواب، سلام
محمد رضا حاج رستم بگلو

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : دوشنبه هشتم دی 1393
 
 
 

نمی دانم چرا پیش ِ منی و باز دلتنگم
چنان پیغمبری تنها و بی اعجاز دلتنگم

به روی ِ تو که پشت ِ پنجره هاشور ِ بارانی

اگر چه می کنم آغوش ِ خود را باز، دلتنـگم

نخی از دود ِ سیگارم به سویت چشم میدوزد

چــه می آید به قدت اینهــــمه ابراز: دلتنــگم

به چشمان ِ تو این جعبه سیاهت خیره می مانم

کنــار ِ صنــــــــدلی ِ خالـــــــــــی ِ پـــرواز دلتنگم

جهان ِ بی تو هر لحظه اضافه خدمتی تلخ است

بـــه خط ِ نامه هــــــــای ِ آخـــر ِ سرباز، دلتنگم

نتــی در کاســـه ی ِ گردویـــی ام آتـــش نمی ریزد

زمستان است و بی سر پنجه ات چون ساز دلتنگم

تنیده تارهـــــــای ِ صوتی ام را عنکبـــوت ِ بغض

پر از ته مایه ی ِ دشـــتی، هزار آواز دلتنــــگم

برای "یاد ِ ایامی که در گلشـــن فغانی بود"

شبیه تار ِ تنها مانده ی ِ شهنـــــاز، دلتنگم

"به درمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم"

لسان الغیبم و اندازه ی ِ شیـــــــراز دلتنگم

نه اکنـون کـــه رسیده برگهـــــای ِ آخر ِ تقویم

من از سین ِ نخستین سیب، از آن آغاز دلتنگم

شبی "صادق" تر از هر صبح، بغضم را "هدایت" کن

برای یک اتاق ِ دنــــــج و شیــــر ِ گــــــــاز دلتنگم
شهراد میدری

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : دوشنبه هشتم دی 1393
 
 
 

من با توأم ولی تو حواست به دیگری ست 
نفرین به رسم تو اگر این شیوه دلبری ست
"قربان آنکسی که زبان و دلش یکی ست "
آیینه بودن است که رسم ِپیمبری ست 
چشم و چراغ ِ روشن این دوره گرد را 
خاموش کردنش به نگاهی ، ستمگری ست 
لشکر نکش به سینه ی تنگ غریبه ها 
این شهر در محاصره ی ساده باوری ست 
نفرین به جنگهای صلیبی که همچنان 
مثل ِجنون عشق من و تو سراسری ست 
.
با من غریبگی نکن ای ماهتاب من 
معجون چشم های تو افیون ِ کافری ست 
"تا خاک را به یک نظرت کیمیا کند "
چشم تری که در صدد دادگستری ست
.
چون قهوه های ترک قجر بغض می کنی 
گرچه زبان مادری ِ هردومان ، دری ست 
سید مهدی نژادهاشمی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : دوشنبه هشتم دی 1393
 
 
 

من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار
تـــو پست مدرنـی و مضامیـن دل آزار

من اهـل دل و چـای هل و لعــل نگارم

تو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار

من فلسفه ی عشقم و اشراقی محضم

تو عقلگــرا چون رنـــه و نیچـــه و ادگار

من پنجره ای رو به غزل... خواجه ی شیراز

تو سخت ، پــر از خشتی و مانند بـه دیوار

با این همه عاشق شده ام دست خودم نیست

من دختـــر شیریـن سخــن دوره ی قاجـار

زهرا اقبالی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : دوشنبه هشتم دی 1393
 
 
 

گاه نزدیک ست و گاهی کامل ازمن دورتر
می شوی مثل خودم یک دنده و مغرورتر

آه...ازآن لحظه ای که بی تفاوت ردشوی

زیر چشمی با نگاهت می شوم محصورتر

یا کــه رفتار مرا زیـــر نظر خواهی گرفت

تا که حلاجی کنی در ذهن خود منصورتر

برخلاف میل خود در باغ چرخی می زنی

خوشه هــای تا ک مان این روزها انگورتر

هی گره روی گره ننداز من کم طاقتم

بین طاق ابـــروانت می شوم من کورتر

مثل یک پازل که قدری مانده تاجورش کنی

بیـــن آدم ها فقـــط من با تو هستم جورتر

وآی از روزی که بند روسری ات وا شود

بانسیمی می شوم دیوانه و پر شور تر

خوش به حال شاعرشعری که در وصف تو گفت:

بین اصحاب هنـــر او می شود مشهــور تر
بهرام مژدهی )

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : دوشنبه هشتم دی 1393
 
 
 

لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بیـن روح و بدن ات فاصله تعیین کردن

نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"

نتوانست، بنا کـــرد بــــه توهیـــن کردن

زیـــر بار غم تـو داشت کسـی له می شد

عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام

که نمانده است توانایی نفرین کردن

"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی

گاه در عشق نیــاز است به تلقین کردن

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"

خط مزن نقش مرا مـوقـــع تمریــن کردن!

وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!

اشتباه است مرا دورتر از ایـــن کردن
کاظم بهمنی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : دوشنبه هشتم دی 1393
 
 

عشق نابت اگر این است نباشد بهتر 
دور باید شد ازاین آتش در خاکستر 
لحظه ای سخت مرا توی بغل می گیری
لحظه ای بعد مرا می شکنی در باور
مثل ضرب المثل گاو که نه من شیر است 
شده ای مضحکه ی یک مثل شرم آور 
خوش کنم دل به چه چیزت که بمانم با تو؟ 
همچنان عاشق و دلباخته ات تا آخر
به نگاهت که به من توأم با تردید است ؟ 
یا به برچسب خیانت زدنت یا بدتر...؟
دیگر از داشتن عشق تو من معذورم 
دل بریدم من از این بازی تک بازیگر
کار بی فایده این است بمانی وقتی
شده ای مایه ی آزار و غم یکدیگر 
من بدم تو در عوض خوبترین ...حق با تو 
بگذر از این من ِ وامانده ی در خود پر پر 
زندگی( مهر قبولی زده خردادت را )
من ولی (آخر تجدیدی ام و شهریور )
هر چه گفتی تو درست است بدون تردید
من کنار تو ی ِدردانه نباشم بهتر...

هادی نژادهاشمی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : یکشنبه هفتم دی 1393
 
 
به سبک موی سیاه شماست نستعلیق
که موج می زند از نسخه های عهدِ عتیق
نمی شود ، نشناسند، داستانت را
سپرده است رگ ِ ملتی به پنجه ی تیغ 
مرا به کفر کم و بیش متهم کردند 
تو را به رنگ ِبنفش ِهزار و یک شبِ جیغ
بگیر دست مرا با خودت ببر امشب 
به زیر چتر هوسناک دنج ِ آلاچیق 
مضاف بود هرآنچه برایت آوردم 
نکن دودست مرا از دودست ِخود تفریق 
دلم به خواجه حافظ شیراز دل خوش آمد اگر 
گرفت فال تو را نیمه شب دوباره رفیق 
" مرا فتاد دل از ره تو را چه افتاده ست " 
دقیقه ایست که هر آفریده گفت ، دریغ 
" اسیرعشق تو از هر دو عالم آزاد است "
ولی خراب تو باشد رفیق مست ِ شفیق 
" نصیحت همه عالم به گوش تو باد است "
گدای کوی تو را نیست حاجتی بر تیغ 
" به عشق روی تو روزی که از جهان بروم "
نکن نگاه مرا با دوچشم خود تلفیق 
سید مهدی نژادهاشمی

 

 
برچسب‌ها: غزل
 
 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : جمعه پنجم دی 1393
 
 
 

 

باید تو را همیشه به دقت نگاه کرد

یعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد

خاتون! بگو که حضرت خالق خودش تو را

وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد

هر دو مخدرند که بیچاره می کنند

باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد

هر کس نظاره کرد تو را دلسپرده شد

فرقی نمی کند به چه نیت نگاه کرد

عارف اگر برای تقرب به ذات حق

زاهد اگر برای ملامت نگاه کرد

تو بی گمان مقدسی و کور می شود

هر کس تو را به قصد خیانت نگاه کر

مسلم محبی 

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : جمعه پنجم دی 1393
 
 
شبیه موج از خود دور می شوم که بمیرم
سفر که بی تو سفر نیست...می روم که بمیرم

 

لجم گرفته از این قلب بخیه خورده ی بیمار
نفس گرفته ام و سخت می دوم که بمیرم

تب صدای تو بوده ست خون گرم رگانم
تو هم سکوت کن آنقدر نشنوم که بمیرم

رسیده جان به لب از دست خود...از این من_ تنها
هنوز خرخره ای هست می جوم که بمیرم

حباب خسته ی این ساحلم...برام دعا کن
که از هوای تو آنقدر پر شوم که بمیرم...!

اصغر معاذی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : جمعه پنجم دی 1393
 
 
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند
ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

 

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

... فاضل نظری

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : چهارشنبه سوم دی 1393
 
 
خون قبیله ی پدرم عبری است ، خط زبان مادری ام تازی
از بس که دشنه در جگرم دارم ، افتاده ام به قافیه پردازی

 

جسمم به کفر نیچه می اندیشد ، روحم به سهرودی و مولانا
یک قسمتم یهودی اتریشی است ، یک قسمتم مسیحی قفقازی

اندیشه های من هگلی امّا ، واگوبه های من فوکویامایی است
انبوهی از غوامض فکری را حل کرده است علم لغت بازی

تلفیق عقل و عرف و ولنگاری ، آموزش شریعت و خوشباشی
درک نبوغ فلسفی خیّام ، با فال خواجه حافظ شیرازی

ما سوژه های خنده ی دنیاییم ، وقتی که یک فقیر گنابادی
با یک دو پاره ذکر و سه تا حق حق ، اقدام می کند به براندازی

می ترسم از تذَبذَب یارانم ، گفتی برادرم شده ای؟ باشد
اثبات کن برادری خود را ، باید مرا به چاه بیندازی

علی اکبر یاغی تبار

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : چهارشنبه سوم دی 1393
 
 
 

 

من آن چوپان بی دینم که پیغمبر نخواهم شد

مرا بگذار و بگذر چون از این بهتر نخواهم شد

نخواهم شد شبیه این همه پیغمبر کافر

شبیه این همه پیغمبر کافر نخواهم شد

به چندین چشم زخمم دلخوشم با اینکه می دانم

که با هر زخــم چشمی مالک اشتر نخواهــم شد

همین شادی مرا بس که اگر زخمی نپوشاندم

برای گـــرده های دوستان خنجـــر نخواهم شد

نه از پائیز باکم هست و نه از دست تو چون من

گل ابریشــم قالیچــه ام پرپر نخواهــم شد

نگو دلواپسم هستی که چشمت زیر گوشم گفت :

برایت دایه ی عاشق تر از مادر نخواهم شد


غلامرضا طریقی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : چهارشنبه سوم دی 1393
 
 
ناگهان آمدی به خلوتِ من، تا به خود آمدم دچار شدم
عشق من بودی و نفهمیدم تا که رفتی و بی قرار شدم

 

مثل گلدان خشکِ کنج حیاط، در خودم دفن می شدم هر روز
بوسه هایت شکوفه زارم کرد با نسیم تنت بهار شدم

ناگهان ریختی در آغوشم... سرم افتاد روی شانه ی تو
سیل موهات روی شانه ی من، من دلم ریخت...آبشار شدم

عطر گلهای سرخ پیرهنت، گرم و آرام در تنم پیچید
خوشه خوشه پُر از تبِ انگور... دانه دانه پُر از انار شدم

خنده هایت... دریچه ای به بهار،چشمهایت... پیاله های شراب
دور از خنده های تو دلتنگ...دور از چشم تو...خمار شدم

یک شب از کوچه باد می آمد، ناگهان ریختی از آغوشم ...
بعد از آن شب پُراز هوای سفر، بعد ازآن شب پُراز قطار شدم

عاقبت مثل قلعه های شنی، بی تو می میرم از ادامه ی باد...
بی تو می ترسم از غبار شدن... بی تو "در کوچه... باد می آید!..."

اصغر معاذی

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : چهارشنبه سوم دی 1393
 
 
 

ﻋﺸﻘﻢ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻗﺎﻓﯿﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﻢ
ﯾﮏ ﺳﺎﺧﺘﺎﺭ ﺗﺎﺯﻩ ﺧﻮﺩﻡ " ﺍﺧﺘﺮﺍ" ﮐﻨﻢ !
ﺁﺭﯼ، ﻫﻤﯿﻦ ! ﺩﺭﺳﺖ ﺷﻨﯿﺪﯾﺪ ! ﺍﺧﺘﺮﺍ !
ﻋﯿﻦ ﺍﺵ ﭘﺮﯾـﺪ ﺗﺎ ﻏﻠـــﻂ ﻧﺎﺑﺠــﺎ ﮐﻨﻢ !
ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ، ﻏﺰﻝ ﺗﺮﮐﯿﺪ ﺍﺯ ﮔﻼﯾﻪ ﻫﺎﻡ
ﻭﻗﺘــﯽ ﮐــﻪ ﻗﺎﻟﺒــﻢ ﺗﺮﮐﯿﺪﻩ ﭼﺮﺍ ﮐﻨﻢ...
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺳﯿــﺮ ﻭﺯﻥ ﻭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﻗﺎﻓﯿﻪ؟
ﺍﺻﻼ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺻﻒِ ﺭﺩﯾﻒ ، ﺍﻗﺘﺪﺍ ﮐﻨﻢ؟
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ
ﺍﻣﺸﺐ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﻢ !
ﺍﺯ ﺗﯿﺮ ﻭ ﺑﻬﻤﻦ ﻭ ﻏﻢ ِ ﺧﺮﺩﺍﺩ، ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ
ﺩﺭ ﺟﻤـﻊ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺯ ﭼﻪ ﻓﮑﺮ ﺑﻘﺎ ﮐﻨﻢ؟ !
ﺑﺎﻧﻮ ﺑﯿﺎ ﮐﻪ ﭘﺎﯼ ﺗﻮ ﻭﺳﻂ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪ !
ﺑﺎﯾــﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗـــﻮ " ﺩﻓﺎ" ﮐﻨﻢ !
ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺷﺪ ﺗـﻮ ﺍﺯ ﺷﺮﻑ ﻣﻦ " ﺩﻓﺎ" ﮐﻨﯽ؟ !
ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺗﻮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﻢ؟
ﺑﺎﻧﻮ، ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ
ﺍﻣــﺎ ﭼﮕـــﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﺗــﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﺪﺍ ﮐﻨﻢ؟ !
ﺑﺎﻧــﻮﯼ ( ﺑﻬﻤﻨﯽ)، ﻗﻠﻤﻢ ﯾﺦ ﺯﺩﻩ ! ﺑﺒﯿﻦ
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻭ ﻣﻨﺘﻘﺪﺍﻧﺶ " ﭼﮑﺎ" ﮐﻨﻢ؟ !
ﻓﺮﺩﺍ ﻫﻤﯿﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻟﻢ ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻤـــﺎﻡ ﻗﺎﻓﯿـــﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺳﻮﺍ ﮐﻨﻢ !
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺧﻠﻮﺗﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺷﺎﻋـــﺮ ﺷﺪﻡ ﮐـــﻪ ﻗﺎﻓﯿــــﻪ ﺭﺍ ﺟﺎ ﺑﺠﺎ ﮐﻨﻢ !
ﺩﺭ ﺳﺎﺧﺘﺎﺭ ﻭ ﻗﺎﻟﺐ ﻭ ﺳﺒﮏ ﻭ ﺭﺩﯾﻒ ﻭ ﻭﺯﻥ
ﺗﺎ ﺁﺧﺮﯾــﻦ ﺩﻗﯿــﻘﻪ ﯼ ﺷﻌــــﺮﻡ ﺷﻨﺎ ﮐﻨﻢ !
ﺑﺎﻧﻮﯼ ﺻﺒﺢِ ﺑﻬﻤﻦِ ﺷﺼﺖ ﻭ ﻓﻼﻥ، ﭼﺮﺍ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺍﺳﻢ ﺍﺕ ﺣﯿﺎ ﮐﻨﻢ؟ !
ﺑﯿﺨـﻮﺩ ﺑـﻪ ﻧﻘـﺪ ﺑﻨـﺪﻩ ﻧﭙــﺮﺩﺍﺯ ﻣﻨﺘﻘﺪ !
ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﺪﺍ ﮐﻨﻢ !!
محمد حسین ملکیان

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393
 
 
از عاشقی نشانه بیاور برای من
من عاشقم، بهانه بیاور برای من

 

من قانعم، کبوتر پرواز نیستم
یک دام، آب و دانه بیاور برای من

یک زنجره شبانه برایت می‌آورم
یک حنجره ترانه بیاور برای من

یک ذره مهربان شو و با مهربانی‌ات
خورشید را به خانه بیاور برای من

از های و هوی صلح بزرگان دلم گرفت 
یک قهر کودکانه بیاور برای من

______________________________

جواد زهتاب

 
 
 
نویسنده : دکتر رهنما/ دکتر صفایی/جناب رضا محتشم
تاریخ : جمعه بیست و یکم آذر 1393
 
 

گرچه دست و دلت بد آورده ، قدر یک چای تلخ ، حوصله کن

بنشین بر سر ِ دل و دشنه ، با رقیبان ِ من معامله کن

گوشهایم پُر است می دانی ! لهجه ی مرگ را نمی فهمم

بنشین زندگی کن و خوش باش از

/ 0 نظر / 9 بازدید