آتش خاموش را از زیر خاکستر درآوردی


آتش خاموش را از زیر خاکستر در آوردی 

آرزو کردم تو را از جای دیگر سر در آوردی 


از من بد پیله ی بدمست کافر کیش یکباره 

با نگاه نافذت اعجاز پیغمبر در آوردی 



هرچه مخفی کردم از طرز نگاهت چشم هایم را 

بیشتر از رازهای سربه مهرم سر درآوردی 



خود به دست خویشتن پروردمت اما نمی دانم 

از چه بابت بی خیال عشق بال و پر درآوردی 


دلبری کردی و جان کندن برایم غیر ممکن شد 

تا دمار از روزگارم این دم آخر درآوردی 


پشت کردم بر تو تا راه خودم را طی کنم اما 

روی خاک افتادم و از پشت من خنجر در آوردی 


دست خود را باز کن تا "عشق" را مردم بدانند

از وصیت نامه ی سرباز بی سنگر درآوردی 


#سید_مهدی_نژاد_هاشمی

/ 0 نظر / 66 بازدید